چهل سالی است که ماه مه فرنگی برايم بوی دانشجوئی گرفته؛ بوی آن لحظهء گريزانی از عمر که در آن آدمی ـ دلزده از بکن و نکن های بزرگ تر ها، نا آماده برای پذيرش وضع موجود، مشتاق هواهای تازه و افق های بکر ـ به "تغيير" می انديشد، همچون ببری به سوی ماه بر می جهد و ـ به سودای ناکجاآبادهائی نهفته در آرزو و تضمين ناگرفته از هيچ کس و هيچ کجا ـ بت می شکند بی آن که بداند، اگر در جامعه اش عقل درستی حاکم نباشد، اغلب، بتخانه خالی شده را تحويل خدايانی ديگر و دينکارانی ديگر خواهد داد ... [
ادامه مطلب]