چهارشنبه 8 دی 1389   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

از کيهان تو خيلی نامردی تا مهرنامه در منزل استاد عزت‌الله فولادوند

کشکول خبری هفته (۱۴۱)
ف. م. سخن

در کشکول شماره ی ۱۴۱ می خوانيد:
- کيهان تو خيلی نامردی
- سرنگون کردن رهبر معظم در ترکيه
- فرهنگ نوجوان سخن
- پايين افتادن بالاترين از آن سوی بام
- مهرنامه در منزل استاد عزت الله فولادوند



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 




کيهان تو خيلی نامردی
"...از سوی ديگر سايت ضد انقلابی خودنويس به قلم يکی از نويسندگان گويانيوز و با اشاره به رکوردشکنی حلقه ی لندن و سايت جرس در انتشار دروغ های شاخدار نوشت: اخيراً در اينترنت يک آگهی منتشر شده مبنی بر استخدام خبرنگار محقق برای تحقيق درباره سنديت اخباری که در اينترنت منتشر می شود. والله ما همه جور خبرنگاری ديده بوديم الا اين جوری اش را. وقتی مخملباف به اسم نقل از «کارمند سابق بيت رهبری» متنی را منتشر می کند، به تشخيص خودمان بايد به عقل سليم مراجعه کنيم و ببينيم با عقل جور در می آيد. من وقتی مقاله مخملباف زير عنوان رازهای زندگی خامنه ای [منتشره در گويانيوز] را خواندم و به عقل سليم مراجعه کردم، ديدم عقلم می گويد «من جای تو باشم چنين حرف های ابلهانه ای را منتشر نمی کنم که منتشر کردی و آبرويت رفت، کاسه کوزه را سر من نشکنی». آن خبر ادعا می کرد «آيت الله خامنه ای ۱۷۰ عصای آنتيک دارد که يک ميليون و دويست هزار دلار قيمت گذاری شده است و...» وقتی از عقل سليم درباره چنين خبری سوال می کنم نگاه چپ چپ به من می اندازد و با انگشت به گيجگاهش می زند و می گويد «می خواهی مخاطبانت بگويند عقل نداری؟! يا عقل توی سرت کم است؟!»؛ خبری مثل خبر ادعايی جرس که مدعی بود صادق لاريجانی نامه بسيار مهم و اعتراضی به رهبر جمهوری اسلامی نوشته است. يا آن يکی خبر جرس درباره سفر رهبری به قم و تمهيد جانشينی پسرش! عقل سليم در برابر چنين چيزهايی، با آدم قهر می کند و می گويد «مسخره بازی درآورده ای يا مرا احمق فرض کرده ای؟! مگر من خل و ديوانه ام که از اين چيزها به من می دهی. برو کمی مغزت را پوليش بزن»! چرا بايد عقل سليم اهل خبر و نظر چنان خبرسازی های احمقانه ای را باور کند؟" «کيهان ۴ دی ۱۳۸۹»

کيهان تو خيلی نامردی. نه. اشتباه نکن. نمی خواهم از تو شکايت کنم که چرا نوشته های مرا به صورت ناقص و تحريف شده منتشر می کنی. به جای اين که مثل نيک آهنگ کوثر بگويم "انتشار مطالب اين وبلاگ در کيهان و رسانه های مشابه حرام است" می گويم آن‌چه از اين‌جا تحريف و نقل می کنی حلال ات باشد و نوشِ جانِ خوانندگان ات. می دانی چرا؟ چون تو با اين کار نام هايی مانند گويانيوز، خودنويس، روز، جرس و امثال اين ها را به روی ميزِ کلی اداره و نهاد دولتی می بری و مفت و مجانی در اختيار کارمندان آن ها قرار می دهی. اشخاصِ اهل مطالعه ای که به اينترنت دست‌رسی دارند اين نام ها را می شناسند. می مانَد اشخاصِ از همه جا بی خبری که در محل کارشان مجبورند هر روز تو را ورق بزنند و در زندگی خصوصی شان هم جرئت نزديک شدن به سايت های اينترنتی ندارند. تو با نوشتن از اين سايت ها –آن هم هر روز- نام شان را در ذهن اين دسته از خوانندگان حک می کنی تا در فرصت مناسب نگاهی به محتويات آن ها بيندازند و حقيقت را دريابند. چه تبليغی بهتر از اين؟

اما می گويم خيلی نامردی. می دانی چرا؟ نه در شيوه ی دشمنی ات که بارها گفته ام و از تو خواهش کرده ام مثل مرد با دشمن ات مبارزه کنی؛ آن هم دشمنی که دست اش در مقابل تو خالیِ خالی ست. تو اما هر گونه امکاناتی در اختيار داری. حريف قلمی و فکری ات اگر به شکل فيزيکی گير بيفتد، انواع و اقسام بلايا از زندان و شکنجه تا زجرکش کردن و اعدام می توانی بر سرش بياوری. دو نيروی نابرابر، يکی با کامپيوتر و يک خط تلفن و ديگری با يک موسسه ی عظيم انتشاراتی و انواع و اقسام پرسنل -از نويسنده و کارتونيست گرفته تا مامور و بازجوی امنيتی، تا انواع و اقسام نهادهای دولتیِ قادر به شنود، تا اصلی ترين و قدرت‌مندترين سازمان های قوای مجريه و قضائيه. انتظار آدم از حريفی چون تو، با چنين دبدبه و کبکبه ای لااقل با احترام مبارزه کردن است که آن را هم از ما دريغ می کنی. به قول آن آقای روحانی که گفت حضرت علی (ع) با احترام سر دشمن را می بريد، شما اين کار را هم نمی کنی:

شايد فکر کنی از اين که اسم مرا در نقل قول ات نياورده ای شاکی ام، يا از اين که نام مآخذت را درست قيد نکرده ای و به جای "گويای من"، "خودنويس" نوشته ای. نه اين ها هم قابل فهم است. ويراستارت اين قدر کار را ساده و مخاطب اش را احمق تصور کرده که اين جور خطاها يا تحريف های عمدی طبيعی ست.

می گويم نامردی برای اين که گند می زنی به نثر آدم. آخر مرد حسابی –يا ناحسابی- خداوکيلی ما جملات مان را اين جوری نوشته ايم که تو نقل کرده ای؟ چرا با آبروی قلمی ما بازی می کنی؟ اين چه جور حذف و تحريفی ست که نثر آدم را لجن‌مال می کند. بيا و مردی کن، وقتی فعل مثبت را منفی می کنی، وقتی يک کلاغ را چهل کلاغ می کنی، وقتی حرف تو دهن آدم می گذاری، لااقل با نثری بکن که ما رويش اين قدر وسواس داريم. سر دشمن ات را که با احترام نمی بُری، لااقل اين يک مورد را رعايت کن. بگذار بگوييم حريف مان مرد بود، نه نامرد. اگر اين کار را بکنی، قول می دهم که هر بار در کشکول يادی از تو بکنم و همان طور که تو نام سايت های ضد خودت را زنده نگه می داری، من هم نام تو را زنده نگه دارم. [مثل فردين، با نوک انگشتان ام، يقه ی پيراهن ات را صاف می کنم و از فاصله ی ده سانتی چشم به چشم ات می دوزم و می گويم]: مَرد باش!

سرنگون کردن رهبر معظم در ترکيه

نمرديم و بعد از سر ته شدنِ پرچمِ خرچنگْ‌نشانِ جمهوریِ اسلامی در مراسم مختلف ورزشی، بعد از نواخته شدن سرود شاهنشاهی به جای سرود جمهوری اسلامی در مراسم استقبال رسمی، سرنگون شدن رهبر معظم انقلاب را در ترکيه به چشم ديديم. ان شاءالله اين سرنگونی را در ايران خودمان هم خواهيم ديد. اما دليل اين سرنگونی چه بود؟

به گفته ی آقای احمدی نژاد خيدمتکار چوخ يورولموشده، چوخ خسته اولموشده، سحردن بونه، اُنه، بو طرفَ آپارميش، اُ طرفَ آپارميش دی، بيردن، اَلِ خسته اولدی، رهبرْ سرنگون اولدی. رهبرْ باش ديب اولدی. وای وای وای چوخ پيس اولدی!

مترجم ده خسته اولدی، من سَفِيه سوز دديم، اُ آنّامادی، اُ اعصابی خورد اولدی، سن [خبرنگار] دَ سورعتی نن سوال الدين، اُ [مترجم] آمپری يوخاری گددی، فيوزی آتدی، ياتاقانی داغ اُلدی، من دِديم آباجی، سن ياواش سوال اِلَه، سن ياواش تيکرار اله، مترجم يورولموش، ميکروفون آتميش، مَنَه، سَنَه، آتاتورکون دَدَسينه، خمينی نين قبرينه، يامان دِدِه، پيس پيس سوزلر دده، چون يورولموش، چون خسته اولموش ده. خولاصه، من گوردوم اوضاع گمر در عقرب دی، دديم نفرِ بعدی سوال اِلَسين. بی شیء اُولميپدی. قارداشيميز رجب دَ که گلسه ايرانا، بيز دَ آتاتورکی سرنگون اِلَروخ. بونا دِیَللر تبادولِ ديپلماتيک. سن ووردون، من ووردوم. سن سرنگون اِلَدين، من سرنگون اِلَديم. بودو که وار. ايستی سن ايسته، ايستمی سن ايستمه. بيزيم بويوک شاعريميز شهريار، اِلَبير بو گونو گورموشدی که بو شعری دميشده:
خمينی جان سنين اوزون آغ اولسون / خامنه ای نين دُد بير يانی ساق اولسون

ترجمه ی فارسی گفتار فوق [لطفا با لهجه ی ترکی خوانده شود]:
والله عرض کنم خدمت تان که به گفته ی آقای احمدی نژاد خدمتکار خيلی خسته شده بود، از صبح کله ی سحر اين و آن را، اين طرف برده، آن طرف برده بود، يکهو، دست اش خسته شد، رهبر سرنگون شد. رهبر سر ته شد. وای وای وای خيلی بد شد!

مترجم هم خسته شده بود، من حرف مزخرف زدم، او نفهميد، او اعصاب اش خرد شد، تو [خبرنگار] هم با سرعت سوال کردی، او [مترجم] آمپرش بالا رفت، فيوزش پريد، ياتاقان اش داغ کرد، من گفتم خواهر من، تو يواش سوال کن، يواش تکرار کن، مترجم خسته شده، ميکروفون را انداخته، به من، به تو، به بابای آتاتورک، به قبر [امام] خمينی [ره]، فحش داده، حرف های بد بد زده، چون خسته شده. خلاصه، من ديدم اوضاع قمر در عقرب است، گفتم نفر بعدی سوال کند. اتفاقی نيفتاده. برادرمان رجب [اردوغان] هم که به ايران بيايد، ما هم آتاتورک را سرنگون می کنيم. به اين می گويند تبادل ديپلماتيک. تو زدی، من زدم. تو سرنگون کردی، من سرنگون کردم. اينه که هست. می خوای بخواه، نمی خوای نخواه. شاعر بزرگ ما شهريار، انگار اين روز را ديده بود که اين شعر را گفته بود:
خمينی جان روی تو سفيد باشد / خامنه ای هم چهار طرف اش سالم باشد

فرهنگ نوجوان سخن
از تمام فرهنگ های منتشر شده توسط انتشارات سخن تا کنون فقط تعريف کرده ام، ولی از فرهنگ نوجوان سخن در کنار تعريف بايد انتقاد هم بکنم؛ انتقاد از ضعفی بسيار جدی که نه به محتوا بل به شکل کتاب مربوط می شود. متاسف ام که مجموعه ی فرهنگ های سخن، که حقيقتا کاری سترگ در عرصه ی فرهنگ نويسی فارسی ست در آخر کار برای کاستن از هزينه ها، از کيفيت چاپ فرهنگ نوجوان کاسته و کاری ضعيف از نظر شکل ارائه داده است.

اين اِشکال جايی برای نقد نمی گذاشت اگر در صفحه ی شناسنامه ی کتاب، "مشخصات ظاهری: ۲ج.: مصوّر (رنگی)" درج نمی شد و بدتر از آن، عکس و حروف الفبا به صورتِ تمام رنگی بر روی جلد نقش نمی بست. ممکن است گفته شود که در تبليغ چاپ دوم کتاب، کلمه ی "دورنگ" قيد شده، ولی اين دو رنگ، يک دو رنگی ديگر به ياد آدم می آوَرَد که زيبنده ی موسسه ای با نام و شهرت "سخن" نيست.

من شخصا در مقابل پرداخت مبلغ ۳۹۰۰۰ تومان –که با انواع و اقسام سوبسيدها و امتيازات همراه است- انتظار داشتم کتابی در حدّ فرهنگ کودکان سخن ببينم، با کاغذی مرغوب و چاپ ۶ رنگ، چرا که نوجوان نيز مانند کودک، و حتی بزرگ‌سال، ابتدا نظرش به تصوير و عکس و رنگ جلب می شود و بعد به نوشته و متن.

دوستداران ديکسيونر و دائرةالمعارف که از کودکی به اين نوع کتاب‌هاعلاقمند شده اند، نگاه اول شان به تصويرهای رنگی کتاب افتاده است و نه متن و معنی لغات. من خود اولين "پتی لاروس"ی (Le Petit Larousse) که در سال ۱۹۷۱ در دست گرفتم و جلد قرمز پارچه ای داشت، اگرچه به خاطر امکانات چاپی آن زمان تک رنگ بود، اما تصاوير رنگی اش را که در لا به لای صفحات قرار داشت بعد از ۴۰ سال دقيقا به خاطر دارم. تصاوير پرچم ها، پروانه ها، پرنده ها، مدال ها، علائم راهنمايی و رانندگی، علائم کشتيرانی، قارچ ها و امثال اين ها –که بخش اعظم شان در بخش لغتِ لاروس درج شده بود- را هنوز به طور کامل در ذهن دارم. بعدها، همين پتی لاروس به صورت تمام رنگی چاپ و منتشر شد و اين اهميت رنگ در رسوب اطلاعات در ذهن را به خوبی نشان می دهد.

ممکن است گفته شود که در ايران هزينه ی چاپ کتاب بالا و تيراژ پايين است و يک موسسه ی خصوصی نمی تواند برای چاپ رنگی سرمايه گذاری کلان کند. نمونه ی تاثيرِ ضعف مالی را در انتشار "فرهنگنامه کودکان و نوجوانان" می بينيم که بعد از ۳۱ سال از آغاز تدوين و ۱۸ سال از انتشار نخستين جلد آن تازه به جلد سيزدهم و حرف "خ" رسيده و با اين روند عمر ما به ديدن حرف "ی" آن قد نخواهد داد. سخن متين و منطقی يی ست اما در اين صورت ديگر نبايد صحبت از "مصور و رنگی" به ميان آيد که گمراه کننده است. چه فرقی می کرد که فرهنگ نوجوان سخن به جای دو رنگ از يک رنگ استفاده می کرد؟ هيچ. و وقتی می گوييم مصور، کدام تصوير منظور ماست؟ تصاوير زيبايی که متاسفانه به شکل ريز و به رنگ سياه و آبی به متن تحميل شده و هيچ جذابيت بصری برای بيننده ی نوجوان ندارند؟

افسوسِ من بيشتر از آن روست که محتوای کتاب در حد بسيار خوب است. معانی کلمات و مثال ها، بسيار سنجيده نوشته شده و متناسب با زبانِ نوجوانان است. صفحاتی که به طور تصادفی انتخاب و بررسی کردم، فاقد هرگونه غلط تايپی، دستوری، تلفظی ست. آن وقت چنين محتوای خوبی در چنين قالب ساده ای عرضه شده است. کاش مسئولان انتشارات سخن، به جای هزينه بر روی ساير فرهنگ ها –که کيفيت آن ها هم البته بايد خوب و در حد قابل قبول باشد- روی اين کتابِ پايه سرمايه گذاری می کردند که آينده ی صدها بل‌که هزاران نوجوان با اين فرهنگ شکل خواهد گرفت. فرهنگ کودک سخن از همين رو برای من يکی از بهترين هاست چرا که می تواند کودک را به کتاب‌خواندن علاقمند کند. افسوس که اين کار برای فرهنگ نوجوان انجام نشده است و کاری بزرگ، ناقص و ابتر مانده است.

باری. به يکی دو نکته ی محتوايی اشاره می کنم و مطلب را خاتمه می دهم. به اعتقاد اين جانب، جای اين چند چيز در فرهنگ نوجوان سخن خالی ست:
- در کنار برخی از کلمات که اغلب اوقات اشتباه نوشته می شود، به صورتِ غلطِ آن نيز اشاره می شد تا نوجوان آن را به خاطر بسپارد و غلط ننويسد. مثلا در مقابل کلمه ی "توجيه" نوشته می شد که "گاه به غلط توجيح نوشته می شود". يا در مقابل "راجع به" نوشته می شد که "گاه به غلط راجب نوشته می شود". يا در مقابل "وهله" نوشته می شد که "گاه به غلط وحله نوشته می شود"؛ و کلمات ديگری از اين قبيل.

- در مقدمه ی کتاب، به زبان ساده و قابل فهم، اشاره ای کوتاه به تاريخ زبان فارسی می شد. اين که اين زبان از کجا آمده، چه نسبتی با زبان های باستانی پيش از خود داشته، چه تغييراتی در طول زمان کرده، و زبان امروز مردم کدام نواحی و کشورهاست. اهميت اين زبان در چيست، و چرا درست ياد گرفتن اين زبان برای ما فارسی زبانان لازم است.

- در مقدمه ی کتاب، به مهم ترين نکات دستور زبان فارسی اشاره می شد.

اميدوارم با استقبالی که از چاپ های اوليه ی اين فرهنگ شده است مسئولان انتشارات سخن، همت کنند ضمن بزرگ کردن تصاوير و جای دادن آن ها در خلال سطور، کل و يا حداقل بخشی از کتاب را به شکل تمام رنگی منتشر کنند.

پايين افتادن بالاترين از آن سوی بام
"بيش از ۲۵۰ کاربر بالاترين از اين سايت اخراج شدند." «وب لاگ و فيس بوکِ کاربران اخراج شده»

درست است که در اغلب سايت ها گفته می شود که "ما منتظر نظرات و انتقادات شما هستيم" ولی در عمل که نگاه کنيد می بينيد اين جمله کاربُردِ بيشتری دارد: "صلاح مملکت خويش خسروان دانند" و اين جمله ای ست که هم ما خودمان در دلِ خودمان به خودمان می گوييم، هم ديگران وقتی که ببينند پند و اندرزشان در ما اثر نمی کند به عنوان جمله ی پايانی و ختم کلام به ما می گويند.

اما اگر به تاثير سخن معتقديم و فکر می کنيم با نصيحت کردن می توانيم موجب عمل خير شويم، اين نکته ی خردمندانه را بايد آويزه ی گوش کنيم که وقتی صاحب قدرتی به هر دليل عصبانی ست و گوشی برای شنيدن ندارد، دم پر او نرويم و بگذاريم بعد از اين که آتش غضب اش فروکش کرد با او صحبت کنيم. اين طوری، هم احتمال تاثير سخن ما بر او وجود دارد و هم سنگ روی يخ نمی شويم.

در مورد بالاترين بيشتر مايل ام بگويم صلاح مملکت خويش خسروان دانند، ولی فکر می کنم اگر از خشم و غضب گردانندگان آن کاسته شود بتوان چند جمله مِن‌بابِ پند و اندرز به ايشان گفت که البته باز در نهايت صلاح مملکت خويش خسروان دانند.

اولين پند سعدی‌گونه‌ی ما اين است که صاحب و مدير –يا صاحبان و مديران-ِ بالاترين اين را صريح و روشن به کاربران خود بگويند که در هر مرحله ای از مراحل رشد اين سايت، صلاح مملکت را خسرو يا خسروان اين سايت می دانند و طبق آن عمل می کنند، و خواست و نظر ديگران تنها در حد مشاوره مسموع و قابل قبول است. بالاترين اين توهم را در مراحل مختلف کار خود در کاربران اش بوجود آورد که چون بدون وجود کاربران زحمتکش –و گاه هدف دار-، بالاترينی وجود نخواهد داشت، لذا آن ها کاره ای هستند و نظرشان و وجودشان برای سايت مهم است. اخراج اخير نشان داد که چنين نبوده است و اگر صاحب و مدير بالاترين اراده کند، دويست نفر که هيچ، دو هزار نفر را هم بدون تذکر و اخطار و تنبيه های سبک تر بيرون می کند و آب از آب تکان نمی خورد. حالا کاربران بروند برای گزارشگران بدون مرز نامه بنويسند و شکايت از دوستِ سابق به نهادهای بين المللی ببرند، در نهايت آن که سوئيچ روشن خاموش کردن کاربران و حتی کل سايت در اختيارش است، مدير و صاحب سايت است نه کس ديگر.

اِشکال بزرگ ما ايرانيان اين است که می خواهيم خود را خيلی دمکرات نشان دهيم و به خاطر اين ژست، خود را گرفتار می کنيم و بعد که گرفتاری از حد توان ما گذشت، يک شبه از حالت دمکراتيک به حالت ديکتاتوری تغيير موضع می دهيم و با اهرم هايی که در اختيار داريم، کنترل اوضاع را در دست می گيريم.

اِشکال بزرگ ديگر ما اين است که در ابتدای کار که زور و بنيه ای نداريم، و برای قوی شدن نياز به جمع کردن افراد در پيرامونِ خود داريم، با تعارف و تملق و "بفرما بالا" و "شما روی چشم ما جا داری" کار را آغاز می کنيم و همين که خر ما از پل گذشت، دمکراسی ممکراسی و تعارف های الکی از يادمان می رود و جمله ی آخرمان می شود بفرما هرّی...

ببخشيد صريح می گويم و کمی هم کلمات تند و بی ادبانه چاشنی آن می کنم ولی به دنيای واقعی و دنيای مجازی ما ايرانيان که نگاه کنيد از اين موارد دردناک زياد می بينيد که همه با دلخوری از کنار آن گذشته اند و جرئت بر زبان آوردن واقعيت را نداشته اند.

اين را هم بگويم که گناه اين تغيير رفتارهای ناگهانی تماماً به گردن صاحب و مدير سايت نيست و کاربر هم کم‌تر از صاحب سايت مقصر نيست. مقصر کسانی هستند که تا بوی دمکراسی به مشام شان می خورَد، می خواهند همه چيز را از کَفِ موسس سايت بيرون بکشند و سکان هدايت را در اختيار بگيرند؛ می خواهند هر حرف و کلامی که از دهان شان بيرون می آيد، خواه فحش خواهر و مادر باشد، خواه سخنان تجزيه طلبانه باشد، خواه تهمت زدن به اشخاص حقيقی غيرحکومتی باشد، در سايت منتشر شود چرا که "منِ کاربر، اين سايت را ساخته ام و اگر نمی بودم و لينک نمی دادم، اين سايت، سايت نمی شد." اين بلايی بود که در عالَمِ واقع هم در سال های ۵۸ و ۵۹ برای‌مان افتاد و بهانه ی لازم را برای سرکوب‌گری آقايانی که خود را صاحبان و مديران کشور می دانستند فراهم کرد.

بالاترين بايد از ابتدا با خودش و با کاربران اش صادق و صريح می بود. حد و حدود کار را مشخص می کرد. اختيارات صاحب سايت را مشخص می کرد. حقوق کاربر را مشخص می کرد. خط قرمزها را مشخص می کرد. اهانت به دين و اهانت به شخص حقيقی و فحاشی و کلمات رکيک و امثال اين ها را تعريف می کرد. برای مجازات درجاتی قائل می شد. اخراج را به عنوان بالاترين درجه ی مجازات تعيين می کرد. حق دفاع برای کسانی که می خواست اخراج کند قائل می شد. امکان دفاع او را در محکمه ای فراهم می آورد. راه بازگشت بر او نمی بست. شرايط بازگشت را معين می کرد... و از همه مهم تر به قوانين تعيين شده توسط خودش بدون استثنا، بدون پارتی بازی و رفيق بازی، بدون غمض عين و چشم پوشی عمل می کرد...

در اين صورت ما با اين فاجعه ی مجازی که يک شبه ۲۵۰ کاربر فعال مثل موجوداتی زائد و مزاحم از سايت بيرون انداخته شوند و حق دفاع از خود نداشته باشند رو به رو نمی شديم. نه، اين روش صحيح و قابل قبول نيست و با هيچ دليل و منطقی –از جمله توانائی های اندک مسئولان سايت- نمی توان آن را صحيح و قابل قبول جلوه داد.

من همان طور که با فحاشی و استفاده از کلمات رکيک و توهين آميز در بالاترين مخالف بودم و به اين موضوع در يکی از نوشته هايم به طور صريح اشاره کردم، با اين اخراج بی رحمانه و نابودکننده ی شخصيت نيز مخالف ام، گيرم فحاش ها و استفاده کنندگان از کلمات رکيک و توهين آميز اخراج شده باشند. اين راه مقابله با اين معضل نيست. همين امر باعث خواهد شد تا سايه ی ترس همواره بر سر کاربران اخراج نشده باقی بماند مبادا حرف وسخنی از ايشان به مذاق صاحب و مدير بالاترين خوش نيايد و آن ها را اخراج کند. اين ترس باعث خودسانسوری و در نهايت پژمردگی و افسردگی بالاترين خواهد شد، که همين الان هم قابل مشاهده است و از آن شور و نشاط و سرزندگی قبلی خبری نيست.

بله. وقتی کسی عصبانی و خشمگين است نبايد دم پر او رفت. پس بهتر است ما هم در اين مرحله سکوت کنيم و به اين جمله اکتفا کنيم که:
صلاح مملکت خويش خسروان دانند.

مهرنامه در منزل استاد عزت الله فولادوند
"انقلابی در قلم مهرنامه؛ ريزی قلم مهرنامه در ماه های گذشته ترجيع بند هر انتقادی از مهرنامه بوده است. هر جا که نشستيم و برخاستيم با درخواست دوستان و اساتيدی رو به رو شديم که از ريز بودن قلم مجله شکايت داشتند و ما را به تعديل فرا می خواندند. آخرين بار نيز در مهمانی ای در خانه استاد فولادوند بود که با اين انتقاد مواجه شديم و ايشان با طنز و شوخی به ما هشدار دادند که تا قلم مهرنامه چنين باشد، نمی توانيم ميزبان ترجمه های ايشان باشيم..." «مهرنامه شماره ی ۷، آذر ۱۳۸۹»

نمی دانم تا حالا مجله ی مهرنامه را به دست گرفته ايد و ورق زده ايد يا نه. اگر اهل مطالعه باشيد اين نشريه ای ست که وقتی بازش می کنيد و آن را ورق می زنيد، نمی دانيد با آن چه کنيد. گيج می شويد و نمی دانيد کجا متوقف شويد و مطالعه تان را از کجا آغاز کنيد. مهرنامه مثل سفره ای پُر از غذاهای لذيذ است که شما همه ی آن ها را دوست داريد ولی نمی توانيد همه شان را در يک نشست بخوريد و از پای سفره بلند شويد. بر سر چنين سفره ی رنگارنگی انتخاب غذا واقعا دشوار است.

شماره ی ۷ مهرنامه که عکس استاد عزت الله فولادوند و آقای خشايار ديهيمی بر روی جلد آن ديده می شود نه که از شش شماره ی ديگر اين مجله ی وزين بهتر يا پُر و پيمان تر باشد، ولی به موضوعی پرداخته است که موضوع مهمی برای اهل فرهنگ است و آن اهميت آشنايی با ديدگاه انديشمندان غرب از طريق ترجمه است. از چند سال قبل از انقلاب ۵۷ تا چند سال بعد از آن، تفکری که بر اهل فرهنگ چيرگی داشت تفکر غرب ستيز و بی نياز از انديشه و فرهنگ غرب بود. اين که ما –به تنهايی- می توانيم، تفکر زهرآلود و کُشنده ای بود که عوارض اش را امروز مشاهده می کنيم. همين شد که در آن روزگار، تجربه کردن جای ترجمه کردنِ تجربه ی ديگران را گرفت. در صدد اختراع آن چه قبلا اختراع شده بود برآمديم؛ در صدد پيمودن راه هايی که قبل از ما توسط ديگران پيموده شده بود؛ در صدد دوباره رسيدن به انديشه هايی که قبل از ما ديگران به آن ها رسيده بودند. آزمون و خطا؛ آزمون و خطا و خطاهای پی در پی و خانمان سوز. سرهايی که مدام به سنگ می خورد و می شکست و باعث نااميدی و بازگشت به نقطه ی شروع می شد. در اين آزمون و خطاها و سر شکستن ها، وقت گران‌بها را از دست داديم. وقت‌ی که کشورهای ديگر از هر ثانيه ی آن بهره گرفتند و چهار نعل به پيش تاختند.

در چنين هنگامه ای بود که مردان بزرگی چون عزت الله فولادوند به ترجمه آثاری پرداختند که عصاره ی تجربه ی صدها ساله ی غرب بود؛ از ترجمه ی "خشونت" و "انقلاب" تا "جامعه باز و دشمنان آن".

و امروز ما تصوير اين دانشی مرد را بر جلد مجله ی مهرنامه می بينيم و متن سخنرانی او را می خوانيم با عنوان "چيزی که من در نيابم چرا بايد گفت". هم اوست که به مترجم کهنه کارِ جوان تر از خود با تاسف می گويد: "اگر نتوانيم از گنجينه فرهنگ غرب با اين وسعت به قدر کافی بهره ببريم مغبون می شويم."

اما خِيرِ استاد در همين شماره از مجله به ما خوانندگانِ مهرنامه هم رسيد و آن درشت شدن فونت مجله بود. مگر ايشان می گفتند تا بچه های مهرنامه آن را می پذيرفتند. مهرنامه ای که اميدواريم بعد از رفتن آقای قوچانی دچار ريزش و از دست دادن کيفيتِ شکل و محتوا نشود.

[وبلاگ ف. م. سخن]


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 



















Copyright: gooya.com 2016