کشکول خبری هفته (۱۲)
من به خاتمی رای می دهم اگر...
اصلاح طلبان از آقای خاتمی می خواهند که برای انتخابات مجلس کانديد شود. به نظر من شان آقای خاتمی بالاتر از آن است که بخواهد در انتخاباتی کم تر از انتخابات رياست جمهوری حضور يابد. حال اگر آقای خاتمی تا آن موقع کمردرد نگيرد و در انتخابات رياست جمهوری شرکت کند، آيا ما رای خواهيم داد؟
من به آقای خاتمی رای می دهم، اگر روزی روزگاری، مقامی به نام ولايت فقيه از قانون اساسی ايران حذف شود و رئيس جمهور در يک نظام واقعا دمکراتيک رئيس قوه ی مجريه ی کشور باشد.
من به آقای خاتمی رای می دهم، اگر دستگاهی به نام شورای نگهبان، به جای مردم تصميم نگيرد و چهار پنج نفر را به عنوان برگزيدگان خودش در معرض انتخاب عموم قرار ندهد.
من به آقای خاتمی رای می دهم اگر حساب دين از حکومت جدا شود و ايشان رئيس جمهور ِ مملکت باشد نه رئيس اکثريت ِ شيعه ی طرفدار ِ حکومت. به همان اندازه که به اکثريت و اعتقادات شان احترام می گذارد و حقوق شان را رعايت می کند، به همان اندازه هم به اقليت و اعتقادات شان احترام بگذارد و حقوق شان را رعايت کند.
من به آقای خاتمی رای می دهم، اگر رئيس جمهور کشور بتواند هرگاه که اراده کند بدون اجازه ی مقامی ديگر از طريق راديو تلويزيون با مردم اش سخن بگويد و حرف هايش سانسور نشود.
من به آقای خاتمی رای می دهم، اگر بتواند به عنوان رئيس دولت، وزير کشورش را خود انتخاب کند و وزير کشور بتواند به "تمام"ِ نيروهای انتظامی دستور دهد و دستورش بی چون و چرا اجرا شود.
من به آقای خاتمی رای می دهم، اگر بتواند به عنوان رئيس دولت، وزير اطلاعات اش را خود انتخاب کند و وزير اطلاعات، "تمام" ِ قسمت های وزارت اش را از بند ۲۰۹ گرفته تا بازداشتگاه های غير رسمی زير مسئوليت خود داشته باشد.
من به آقای خاتمی رای می دهم اگر بتواند به عنوان رئيس دولت، وزير فرهنگ اش را خود انتخاب کند و وزير فرهنگ مسئوليت کامل در امر کتاب و نشريه و رسانه داشته باشد.
من به آقای خاتمی رای می دهم، به شرط آن که بتواند با صراحت بگويد مسئوليت تمام آن چه در کشور می گذرد بر عهده ی اوست و هنگام بحران اعصابش در هم نريزد و کمرش درد نگيرد.
من به آقای خاتمی رای می دهم، به شرط آن که خودش در مورد مسئله ی هسته ای، قوای مسلح، موضوع فلسطين، رابطه با آمريکا، حقوق بشر در ايران، مسائل فرهنگ و اقتصاد مسئوليت داشته باشد و بر اساس خواست اکثريت مردم عمل کند.
در اين صورت، هر کس ديگری هم که کانديد شود، من باز به خاتمی رای خواهم داد. در اين صورت رضا پهلوی، مسعود رجوی، عزت الله سحابی، فرخ نگهدار، احمدی نژاد، رفسنجانی، محسن سازگارا، و هر کس ديگر از هر گروه و دسته ای هم که کانديد شود، باز من به آقای خاتمی رای خواهم داد چون معتقدم ايشان بيش از همه ی اين افراد به افکار عمومی مردم نزديک تر است و می تواند به کشور خدمت کند.
اما پيش از فراهم آمدن اين شرايط، نه به آقای خاتمی و نه به هيچ کس ديگر رای نخواهم داد، چون آقايی بالای سر داريم که محکم سر جای خود نشسته و همه ی کارهای مملکت را به عنوان رئيس سه قوه اداره می کند و انتخاب ما نه برای "رئيس جمهور" که برای "نوکر آقا" خواهد بود. انتخابی که به هيچ وجه مسئله ی ما نيست و خود آقا خيلی بهتر می تواند آن را سر و سامان دهد.
ها! اين کَه گفتی يعنی چـَـه؟!
ها! چه عنوان زيبا و شاعرانه ای: "حقوق صنفی ميزبانان خود را رعايت کنيد". اين را چه کسانی نوشته اند؟ جمعی از روزنامه نگاران و اهالی مطبوعات. خب اين ميزبانان چه کسانی هستند که ميهمانان حقوق شان را رعايت نمی کنند؟ اين ميهمانان چه کسانی هستند که صدای ميزبانان شان را در آورده اند؟ برويم سراغ متن ببينيم موضوع از چه قرار است:
اولين چيزی که به چشم می خورَد اين است که بيانيه مخاطب ندارد. معلوم نيست روی سخن بيانيه نويسان با کيست. با مردم شريف ايران است، با رياست محترم قوه ی قضائيه است (اين را گفتيم چون اين روزها بيشتر ِ نامه ها و بيانيه ها برای ايشان نوشته می شود)، با رياست محترم جمهور است، با مديران جرايد است، با رئيس انجمن صنفی روزنامه نگاران است؛ با چه کسی است؟ اگر طرفی که مخاطب است فقط به جمله ی اول نگاه کند و نام اش را نبيند، ممکن است راه اش را بکشد برود و اصلا نفهمد چنين بيانيه ای خطاب به او صادر شده است. پس بهتر است موقع نوشتن بيانيه، مخاطب آن را در همان ابتدا معلوم کنيم.
حال می پردازيم به خود متن؛ متنی که ده ها روزنامه نگار آن را امضا کرده اند لابد حاصل رشحه ی قلم يکی از مشايخ روزنامه نگاری ست؛ بالاخره اين متنی ست که بايد در تاريخ مطبوعات ايران ثبت شود و آيندگان بدانند که بر روزنامه نگاران در اين سال ها چه گذشته است. پس بايد زيبا و رسا نوشته شده باشد. می خوانيم:
"روزنامه نگارانی که تنها به دليل داشتن انديشه اصلاح گر همواره مورد عتاب قرار گرفتند و در اين جريان بيشترين آسيب های صنفی را به نام خود ثبت کردند."
خب، که چه؟ مگر مورد عتاب قرار گرفتن بد است؟ در کجای دنيا روزنامه نگار را صرفا مورد نوازش قرار می دهند که اينجا بدهند. اما اين که "آسيب های صنفی را به نام خود ثبت کردند" بهتر نبود که آسيب های صنفی را کار ديگر می کردند؟ مثلا می خوردند يا متحمل می شدند؟
می خوانيم:
"اين اما شايد تنها بخشی از ماجرای سالهای فراموش نشده گذشته باشد. روی ديگر اين ماجرا حضور مداوم روزنامه نگاران برای حفظ سابقه روزنامه نگاری در ايران و تداوم گونه ای ديگر از نوشتن و بودن حرفه ای بوده است."
اينجا ديگر بايد دستگاه دکُد کردن مغزمان را روشن کنيم. "حضور مداوم روزنامه نگاران برای حفظ سابقه روزنامه نگاری در ايران و تداوم گونه ای ديگر از نوشتن و بودن حرفه ای" را بايد روزنامه نگار باشی تا بفهمی يعنی چه.
از باقی مجهولات می گذريم و می رسيم به جريان ميهمان-ميزبان که خيلی کنجکاويم بدانيم چه کسانی هستند:
"می توان خوش بين بود و اين باور را تلقين کرد که رفتار تعدادی از مديران روزنامه ها سوء استفاده از وضع معيشتی و اجتماعی روزنامه نگاران نيست اما از سوی ديگر بايد اين پرسش را نيز برای سياستمدارانی که چند صباحی ميهمان روزنامه ها خواهند بود مطرح کرد که اگر شرايط اشتغال و اقتصاد روزنامه نگاران مدينه ای نه چندان فاضله را تجربه می کرد آيا باز شما برای استفاده از توان اجرايی و حرفه ای روزنامه نگاران حقوق صنفی آنان را ناديده می گرفتيد؟"
پس فهميديم که ميهمان، سياستمداران و مديران، و ميزبان، روزنامه ها و روزنامه نگاران هستند. يعنی روزنامه نگاران پول داده اند، ساختمان روزنامه اجاره کرده اند، حقوق کارمندان پرداخته اند، هزينه های توليد و چاپ بر عهده گرفته اند، اما سياست مداران آمده اند به عنوان ميهمان، حقوق صنفی روزنامه نگاران را زير پا گذاشته اند؟ يا اين که نه، اين آقايان ِ ميهمان، اگر روزی بگذارند بروند، ميزبان نه جايی برای کار کردن، نه کاغذ و قلمی برای نوشتن، و نه نانی برای خوردن خواهد داشت؟ پس استفاده از تشبيه ميزبان و ميهمان با عرض معذرت کمی بی جاست.
اما متنی که برای اطلاع عموم نوشته می شود و به زندگی صدها روزنامه نگار بستگی دارد چرا بايد چنين لحن پيچيده و نامفهومی داشته باشد؟ يعنی اين که ما خيلی اهل قلميم و وزين می نويسيم و از خامه ی ما چنين کلمات سنگينی تراوش می کند؟ بهتر نبود می نوشتيد:
مردم ايران
سال هاست روزنامه نگاران کشورتان دوران سختی می گذرانند. روزنامه نگارانی که به خاطر طرفداری از اصلاحات همواره مورد هجوم دستگاه حاکم قرار گرفته اند و بيشترين آسيب صنفی را متحمل شده اند. بدون شک اين دوران فراموش نخواهد شد و خاطرات تلخ زندگی روزنامه نگاران بر صفحات تاريخ مطبوعات نقش خواهد بست.
در اين ميان عده ای سياستمدار سودجو، که با برخورداری از روابط و سرمايه، روزنامه تاسيس می کنند، حقوق شغلی روزنامه نگاران را زير پا می نهند و زندگی را بر آنان تلخ و مشکل می سازند. سوال ما اين است که چرا بايد حقوق صنفی روزنامه نگاران را ناديده گرفت؟
صريحا بايد گفت که اهالی مطبوعات و بخصوص روزنامه نگاران اصلاح طلب، هم از سوی حکومت و هم از سوی برخی مديران جرايد تحت فشار شديد قرار دارند. اخراج خبرنگاران و روزنامه نگاران به بهانه ی اعتراض به ناديده گرفتن قانون کار، و اجحاف به کارکنان تحريريه به بهانه ی مسائل عقيدتی و سياسی نمونه هايی از اين فشار است.
اين نامه خطاب به مردم ايران و جهت هشدار به مديرانی ست که به خاطر شرايط موجود در راس جرايد قرار گرفته اند؛ مديرانی که از آن ها می خواهيم حقوق صنفی کارمندان شان را رعايت کنند.
بالاخره يکی حرف راست زد
داشتيم کم کم از روحانيون محترم نا اميد می شديم و فکر می کرديم آن ها که در گذشته موی سفيد را از ماست بيرون می کشيدند پس کجا هستند. خوش بختانه نا اميدی ما ديری نپاييد و با واکنش آيت الله صافی گلپايگانی نسبت به کنگره ی مولوی خوشحال شديم که روحانيت اصيل و اوريژينال هنوز قدرت اعتراض اش را از دست نداده است. آخر مولوی هم شد شاعر؟! انگار برگزارکنندگان کنگره ی مولوی يادشان رفته که اين جناب، عارف است، عاشق است، شاعر است، سنی است. يادشان رفته در مملکتی زندگی می کنند که آخوندهای واقعی اش در زمانی که آيت الله خمينی هنوز امام نشده بود، "حتی از اقتدا به امام امتناع می کردند و به طلبه ها می گفتند: «اين آقا عارف است. صوفی است. اينها (نعوذ بالله) کافرند»". (پا به پای آفتاب جلد ۳، صفحه ی ۵۷). آن وقت می خواهيد از برگزاری کنگره ی مولوی خوشحال شوند؟ آيت الله سيد حسين بدلّا می گويد: "به خاطر دارم زمانی که من در مدرسهء دارالشفاء بودم، اهل علمی بود که از مدرسهء فيضيه به دارالشفاء می آمد. تا حجرهء من که پيش می آمد، ديگر جلوتر نمی رفت و حتی حاضر نبود چشمش به امام و حجرهء امام بيفتد. به سختی با فلسفه و عرفان و افکار و انديشه های امام مخالف بود." (پا به پای آفتاب، جلد ۲، صفحه ی ۳۰۱). همو می نويسد: "جوّ عليه کسانی بود که اهل فلسفه و عرفان بودند و احياناً کتاب «مثنوی مولوی» همحجرهای خود را با انبردست بلند می کردند و با شعر و هنر و فلسفه و عرفان مخالف بودند. حضرت امام هم در بياناتشان فرمودند که: «پسرم مصطفی (آيت الله حاج آقا مصطفی) از کوزه آب خورد، آن را آب کشيدند." (قبلی، صفحه ی ۳۰۲).
خيلی عجيب بود که بعد از فوت آقای خمينی و تصاحب ارکان حکومت توسط مخالفان منش و روش ايشان، کسی لب به اعتراض نسبت به کنگره هايی اين چنين باز نمی کرد، که الحمدلله کرد و ملتی از نگرانی رستند. اميدواريم در آن کنگره ی کذايی به اندازه ی کافی انبر در اختيار دارندگان مثنوی قرار داده باشند تا خدای نکرده دست شان نجس نشود.
بر سر دوراهی زندگی
من يک ايرانی هستم که به خودم می گويم ملت ايران. چون می توانم بنويسم، چون حرف ام را عده ای می خوانند، چون برنامه ی تلويزيونی ام را عده ای می بينند، جای ملت ايران حرف می زنم. مثلا در مقالات ام می نويسم، ما ملت، به حفظ آثار باستانی مان علاقه منديم و به تاريخ هفت هزار ساله مان افتخار می کنيم. می نويسم، ما ملت در سال ۵۷ گول خورديم و حکومت سلطنتی ايران را سرنگون کرديم و اکنون از کرده ی خود نادم و پشيمانيم. می نويسم، ما ملت دست به دست هم می دهيم و نظام اسلامی ايران را سرنگون می کنيم.
اما... اما وقتی به خيابان می روم و با مردم برخورد می کنم متوجه می شوم که من ملت نيستم. متوجه می شوم که مردم آن قدر به فکر کار و زندگی شان هستند که اگر بيخ گوش شان هزار بار تکرار نکنيم، به تنها چيزی که فکر نمی کنند آثار باستانی و افتخار به آن هاست. متوجه می شوم که هنوز خيلی ها معتقدند که انقلاب سال ۵۷ در اثر ظلم هايی بود که حکومت شاهنشاهی به مردم کرد و اظهار می دارند که مردم صغير و سفيه نيستند که گول بخورند و جان شان را سيبل سربازان حکومت شاه بکنند. متوجه می شوم که هنوز خيلی ها از اين که حکومت اسلامی برود می ترسند چون هيچ جايگزين مناسبی برای آن سراغ ندارند. اکنون من مانده ام و اين دو گانگی. شما بگوييد چه کنم؟
پاسخ:
نويسنده و مجری عزيز
اين که به خودتان "مردم ايران" می گوييد، يک بيماری روشنفکری ست و منحصر به شخص شما نيست. اکثر افراد وابسته به گروه های سياسی و معتقدان به مشی های اعتقادی، از جانب مردم سخن می گويند و تمام ايرانيان را شبيه به خود می پندارند. آن ها در ذهن شان مفهومی به نام مردم ايران ساخته اند که اجزای آن را فاميل و اقوام و دوستان و آشنايان و همکاران شان تشکيل می دهد و در عالم خيال برای آن ها سخنوری می کنند. اگر يک روز به دهات خوزستان بروند، يا روستاهای سيستان و بلوچستان، اگر به دشت های ترکمن صحرا بروند، يا به کوه های بختيار، تازه آن گاه متوجه تنوع آدم ها و افکار و عقايدشان خواهند شد. راه مبارزه با اين بيماری، اين است که هميشه از جانب خودتان حرف بزنيد. آن هايی را که در کوچه و خيابان و شهر و روستا می بينيد باور کنيد. در دايره ی افکارتان برای آن ها هم – که ممکن است اتفاقا بخش بزرگی از جامعه را تشکيل دهند – جا بگذاريد. با تمرين و تکرار، با استفاده از کلمه ی من، به جای ملت ايران، اين بيماری کم کم از شما دور می شود.
يک جمعه در بهشت زهرا
برگی از دفتر يادداشت ِ يک نويسنده ی عاصی:
درست است که من يک نويسنده ی اگزيستانسياليست با گرايش سوسيال ليبرال نئوکانتی ام ولی فاتحه بر سر اهل قبور را هم از ياد نمی برم و گاه گداری که دلم می گيرد به بهشت زهرا می روم. خدا را شکر دوستانم مرا در حالی که نوک انگشتانم را به سنگ قبر می کوبم و آيه ی قرآن زير لب زمزمه می کنم نمی بينند والا آبرويم می رود. پست مدرن ها که نبايد از اين کارها بکنند.
روز جمعه است و من در خيابان های شهر می تازم. از اتوبان تهران قم وارد خروجی مرقد امام می شوم. در سمت راست ام گنبد طلايی مرقد می درخشد. در پارکينگ، اتوبوس ها و ماشين های پارک شده را می بينم. يک بار ديگر بايد سر فرصت به اينجا بيايم و يادداشت بردارم. بار پيش که به داخل رفتم، همه ی وسايل را با دستگاه های مشابه دستگاه های کنترل فرودگاه چک می کردند و اجازه بردن موبايل و دوربين به داخل نمی دادند. سر همين با مسئول آن جا دعوايم شد و مرا راه نداد. گفت تو اصلا برای چه می خواهی داخل شوی (ظاهرا از ريخت و قيافه ام خوشش نيامده بود. مگر می شود آدم ريشش را بتراشد و شلوار جين به پا داشته باشد و دکمه ی پيراهن اش باز باشد و تی شرت رنگی به تن داشته باشد و بخواهد امام را زيارت کند؟ يک بار هم در يکی از نمايشگاه های کتاب، رفته بودم يکی از مجلدات دائرةالمعارف بزرگ اسلامی را بخرم، به ناگهان عده ای مامور امنيتی و خبرنگار ريختند دور و برما و با خشونت به ما امر کردند از غرفه دور شويم. من گفتم کار دارم و نمی توانم دور شوم، مرا به شدت به عقب هل دادند. ديدم يکی يک گوشی به گوش دارند و با هيکل های آرنولدیی آن ها حرف زدن به صلاح نيست! ترجيح دادم نفس عميقی بکشم و جلوی همان حلقه ی امنيتی سينه به سينه ی کسی که مرا هل داده بود بايستم. يکی از مقامات خارجی تشريف فرما شده بودند و به خاطر ايشان محوطه را قرق کرده بودند. آن جناب جلوی غرفه رفت و مسئول غرفه پاچه خارانه و با احترام يک جلد از دائرةالمعارف بزرگ اسلامی را به او داد و او هم که فکر کرده بود هديه است، کتاب را داد دست مشاورش. در تمام اين مدت من سينه به سينه و چشم در چشم مامور امنيتی ايستاده بودم. او که از ديدن من انگارحوصله اش سر رفته بود، پرسيد شما تو اين غرفه کار داريد؟ گفتم بله؟ گفت چه کار داريد؟ گفتم آمده ام دائرةالمعارف اسلامی بخرم. با تعجب زياد، انگار موجودی فضايی ديده باشد، پرسيد: شما؟ گفتم: بله. من. مگر عيبی دارد؟ گفت: نخير، عيبی ندارد. باز سينه به سينه ايستاديم و ديگر حرفی نزديم. آقای رئيس جمهور هم کتاب را برداشت و رفت. جمعيت که راه افتاد، مسئول غرفه به مسئول حسابداری گفت: د ِ! اين که پول نداد! حالا چه کار کنيم؟ همه به دست و پا افتادند و برای گرفتن بهای کتاب، آدم دنبال رئيس جمهور فرستادند. اين خاطره را يادداشت کردم که بگويم موقع خريدن کتاب هم نوع لباس پوشيدن و آرايش سر و صورت به چشم می آيد، چه برسد به بازديد از مرقد امام) باری گفتند با موبايل نمی توانی بروی داخل مرقد و مرا که می خواستم از آن جا عکسی به يادگار بگيرم دست از پا درازتر برگرداندند. حالا دفعه ی بعد بدون موبايل می روم داخل ببينم چه خبر است.
ورودی بهشت زهرا غلغله بود. اين همه جمعيت اين جا چه می کنند؟ داخل که شدم ديدم مردم روی سنگ قبرها پيک نيک کرده اند. آمده اند که رفتگان شان تنها نباشند. من هم رفتم سر خاک مادرم. با گلاب، سنگ را شستم و چند شاخه گل گذاشتم و فاتحه ای خواندم. دوست نداشتم دوستان روشنفکرم مرا گلاب به دست ببينند، اما دوست داشتم دوستان روشنفکرم مردم را در آن جا ببينند. ببينند آدم هايی که ازشان حرف می زنيم چه کسانی هستند و چه تفکراتی دارند...
وب لاگ هفته؛ وب لاگ پويا
وب لاگ خوب وب لاگی ست که موقع باز شدن صفحات اش، پيغام های پی در پی برای نصب برنامه های الحاقی ندهد. وب لاگ خوب وب لاگی ست که حروف متن و رنگ زمينه اش متناسب با حال و هوای وب لاگ و سن و سال مراجعه کنندگان به آن باشد.
وب لاگ پويا، وب لاگی ست که مراجعه کننده تازه بعد از بستن صفحه شروع می کند به فکر کردن در مورد مطالب آن. پويا از حقوق بشر می نويسد، از کمپين زنان، از کتاب و فيلم و از هر آن چه توضيحی بر آن لازم می بيند. هرگاه بخواهيم کارکرد موثر وب لاگ را به اهل انديشه ای نشان دهيم، می توانيم وب لاگ پويا را به عنوان نمونه ای خوب معرفی کنيم.
برای ديدن اين وب لاگ روی نشانی زير کليک کنيد:
http://pouyashome.com/weblog/
الياس را به چشم خود ديدم
آقا نشان ندهيد اين سريال ها را؛ آشنا نکنيد مردم را با اجنه و شيطان. وقتی نشان نمی دهيد، راحت زندگی مان را می کنيم و چيزی نمی بينيم. وقتی نشان می دهيد، خب چشم مان باز می شود و می بينيم؛ آن وقت می ترسيم؛ آن وقت وحشت می کنيم؛ آن وقت از آدم های دور و برمان که همه در ظاهر مظلوم و معصوم و زاهد و پارسا هستند بدمان می آيد. نسازيد اين سريال ها را؛ نسازيد امثال ِ "او يک فرشته بود" و "اغما" را.
سه شنبه ۸ آبان ۸۶، سه شنبه ای بود مثل سه شنبه های ديگر. داشتيم زندگی مان را می کرديم. يک بخش از زندگی هم که بالا پايين کردن کانال های ماهواره ای و غير ماهواره ای ست. داشتيم ميان "آی.تی.ان" و "آی.پی.ان" و "وی.او.ا" و کانال يک و کانال دو و شبکه ی خبر چرخ می زديم و دنبال برنامه ای که ارزش تماشا داشته باشد می گشتيم که ناگاه چشم مان افتاد به برنامه ی "نقد اول" در کانال يک سيما. بگذريم از برفک و خش خش و فش فش که آنتن های قراضه ی ما، تصاوير فرستنده های وطنی را هرگز درست نشان نمی دهند، ديدم بحث جذابی درگرفته است ميان چهار کارشناس و يک مجری در باره ی سريال "اغما"؛ سريالی که شيطان ِ فريبکار را در قالب فردی به نام الياس به تصوير کشيده بود.
صندلی های بنفش و فنجان های ليمويی، قيافه های ريش گرفته و جدی آقايان را تلطيف می کرد، که چشم تان روز بد نبيند ديدم آدمی ريشو از وسط صندلی ها گذشت. ساعت يازده و نيم شب، در اتاقی نيمه تاريک نشسته باشی يک هو همچين صحنه ای ببينی خب معلوم است وحشت می کنی. پا شدم اول چراغ ها را روشن کردم و به خودم گفتم گور بابای صورت حساب آخر ماه؛ ما که با اين قيمت برق بالاخره بايد به فانوس و شمع پناه بياوريم؛ و بعد آبی به دست و رويم زدم که نکند خيالاتی شده باشم و زود برگشتم پای تلويزيون که ديدم بله. خود ِ خودش است. کی؟ الياس ديگر! همان شيطان که در سريال "اغما"، می خواست دکتر پژوهان را گمراه کند. آقا چشم تان روز بد نبيند، ديدم که الياس دارد وسط سيروس مقدم -کارگردان سريال-، عليرضا افخمی -نويسنده سريال-، دکتر پورحسين -روان شناس-، و حجةالاسلام تاج الدينی -نايب رئيس کميسيون فرهنگی مجلس- می چرخد و هی حرف در دهان شان می گذارد.
کور شوم اگر دروغ بگويم. با همين دو تا چشم خودم الياس را می ديدم. هر حرفی هم که به گوينده ی بدبخت تلقين می کرد، يک خنده ای به طرف من می کرد و می گفت "آقا رو! داره از مبارزه با من حرف می زنه، بدبخت نمی دونه همين حرف ها را من دارم دهانش می گذارم." ديديم برنامه خيلی هيجان انگيز شده. ظرف تخمه را کشيديم جلو، و چراغ ها را هم دوباره خاموش کرديم، و نشستيم پای صحبت ۵ نفر، ببخشيد ۶ نفر حاضر در برنامه.
عليرضا افخمی داشت از چگونگی نوشتن فيلم نامه می گفت: "آپارتمان يکی از دوستان بودم و ساعت ۲ نصف شب فکر می کردم که چی بنويسم و چطور از بن بستی که با آن برخورد کرده بودم خارج شم..."
طفلک می خواست اين طور ادامه دهد که داشتم می رفتم انرژی تدخينی بگيرم و بيايم ببينم با باقی مانده ی فيلم نامه چه کنم که يک باره، الياس سرش را به گوش او چسباند و شروع کرد به گفتن و گفتن و آن بيچاره، يعنی آقای افخمی، در حالی که کارشناسان ديگر چشم به دهان اش دوخته بودند حرف های الياس را تکرار کرد که "ناگهان فکر کردم شيطان در اتاق و نزديک من است و نمی گذارد که نوشتن ِ فيلم نامه را ادامه دهم".
|
advertisement@gooya.com |
|
اين را که گفت، الياس رو به من –يعنی ف.م.سخن- کرد و قهقهه ای زد. گفت ببين، اين می خواد با اين حرف اش بگه خيلی خدا شناس و شيطان شناسه و نوشتن سريال بعدی رو هم با اين چاخان مال خود کنه.
جان ِ شما نه، جان خودم، الياسی که من در برنامه ی "نقد اول" می ديدم، با الياسی که در سريال اغما ديده بودم مو نمی زد. من فکر کردم برنامه سازان، ما را سر کار گذاشته اند. ولی ديدم نه. شيطان راس راستی در استوديوست و دارد آن بيچاره ها را بازی می دهد.
بعد سيروس مقدم شروع کرد به حرف زدن. گفت "به خانه ی خدا مشرف شده بودم..." و تا خواست دهانش را باز کند که بعله، بعد از بازگشت، مثل هر آدم حرفه ای ديگر بر اساس فيلم نامه شروع کرديم به ساختن اين سريال، يک باره الياس سرش را تکيه داد در گوش آن بنده ی خدا، يعنی کارگردان سريال، و تند و تند يک چيزهايی گفت که سيروس خان هم آن ها را عينا تکرار کرد: "...من فکر می کنم، برای ساختن اين سريال انتخاب شدم، و وقتی هم سريال را می ساختيم واقعا نمی دانستم که چطور سکانس ها را بايد بگيريم که همه چيز خود به خود حل می شد و معلوم بود که خدا کمک می کند". بعد نگاهی به دوربين انداخت و بقيه ی حرف های الياس را تکرار کرد: "يکی از آقايان به من تلفن زد گفت با ساختن اين سريال يک تکه از بهشت را برای خودت دست و پا کردی".
اين را که گفت، الياس از خنده ريسه رفت. البته صدای خنده ی او را کسانی که در استوديو بودند نمی شنيدند. اما من –يعنی ف.م.سخن-، هم او را می ديدم، هم صدايش را می شنيدم. الياس رو به من کرد گفت "اين هم با اين حرف، نان اش را انداخت توی روغن. اگر يک کم مقام اش بالاتر بود وادارش می کردم بگويد وقتی داشتم سريال را کارگردانی می کردم، يک هاله ی نور آمد دورم را گرفت، ولی اين جور چيزها را فقط به رئيس جمهورها و رهبرها تلقين می کنم."
سرتان را درد نياورم. آن چهل پنجاه دقيقه، شيطان، در ِ گوش عوامل سازنده ی سريال و کارشناسان برنامه پچپچ کرد و آن ها هم به قصد عوامفريبی حرف های او را تکرار کردند. جالب اينجا بود که مدام شعار می دادند، مردم نبايد از شيطان پيروی کنند و راه های مختلف مقابله با شيطان را به بينندگان برنامه نشان می دادند.
برادر من! عزيز من! مگر بيکاريد سريال می سازيد و چشم و گوش مان را باز می کنيد. من مطمئن ام از اين به بعد، هر جا را که نگاه کنم، و به سخنان هر کس که گوش کنم، شيطان را بيخ گوشش در حال زمزمه کردن خواهم ديد. مطمئن ام از فردا، ديگر تمرکزی بر سخنان آيت الله خامنه ای و رئيس جمهور احمدی نژاد و آيت الله هاشمی شاهرودی و حداد عادل نخواهم داشت و چشمم مدام به دهان شيطانی که سرش را به گوش آن ها چسبانده خواهد بود.