ای سال های گمشده، ای آه...، شعری از رضا مقصدی![]() کورش و عصبانيت کمونيستی! جمعه گردی های اسماعيل نوری علا![]()
در همين زمينه
19 خرداد» سفرهای روزهای اخير باتعطيلات نوروز برابر بوده است!، ايسنا23 اردیبهشت» آیتالله خزعلی: عید غدیر باید جایگزین نوروز شود، رادیو زمانه 16 فروردین» ديد و بازديدهاي نوروزي جاي خود را به سفر دادهاند، خبرگزاري ميراث فرهنگي 15 فروردین» سازمان گردشگری ايران : امسال شمار سفرهای نوروزی ۲۹درصد افزايش يافت، ايرنا 14 فروردین» طی تعطيلات سال جديد در سراسر کشور ۵۰ ميليون سفر نوروزی صورت گرفت، روزنامه ايران
بخوانید!
10 آبان » کتاب "اين دو حرف" آيدين آغداشلو در ۶۸ سالگیاش رونمايی شد، احمدرضا احمدی، بابک احمدی، محمد احصايی و بهرام بيضايی سخن گفتند، ايسنا
10 آبان » بازيگر قديمی تئاتر ايران از دنيا رفت، ايسنا 10 آبان » بحران بی آبی در خوش آب و هواترين منطقه تهران، مردم درکه آب ندارند، مهر 10 آبان » عزت الله ضرغامی: صدا وسيما از توليد کنندگان لباس سنگين و گشاد حمايت می کند، ايلنا 10 آبان » ای سال های گمشده، ای آه...، شعری از رضا مقصدی
پرخواننده ترین ها
مرور نوروزهای دهه پرتلاطم هفتاد، J4p به نقل از سروش جوانزمزمه های يک خاطره ده ساله تفنگا تق تق اش مونده... J4p- هفته نامه «سروش جوان» چاپ تهران، بخشی از ويژه نامه نوروزی خود (شماره ۱۱۱) را به مرور عيدهای سه دهه اخير اختصاص داده و به همين بهانه، سبک و سياق زندگی مردم ايران در اين سه دوره مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. اين مطلب بلند در سه بخش و به تفکيک دهه های مختلف تنظيم شده و نويسندگان هر يک از قسمت ها به فراخور سن و سال شان انتخاب شده اند: «عليرضا محمودی» از دهه ۶۰، «مزدک علی نظری» از دهه ۷۰ و «سيداحسان عمادی» هم از دهه ۸۰ نوشته است. در ادامه، بخش مربوط به دهه ۷۰ را با هم می خوانيم. زمزمه های يک خاطره ده ساله مزدک علی نظری- دهه هفتاد شمسی، دورانی غريب در زندگی همه ما بود؛ چه برای خود من و هم سن و سال هايم که بچه انقلابيم و اين دهه افتاد توی اوج نوجوانی مان، و چه برای انقلابيون جوان ديروز و حتی بزرگ ترهايی که عمری ازشان رفته بود. دهه هفتاد، دهه شروعی دوباره بود. سال های ساختن و نو شدن. سال های بازشدن مشت های گره کرده، يا گره کور ابروها؛ که حالا بايست جای جنگ، سراغ سازندگی و جبران خسارات می رفتيم و چهره های جدی جای خود را به صورت های بشاش وشاد می دادند. دهه هفتاد، دهه رنگ و نور و نوا بود. دهه پرايد و پاپ و مد. دهه سينما و «ساعت خوش» و چهارشنبه سوری. شنيدن هلهله استاديوم روها و کف زدن توی سالن های جشنواره فيلم. سال های تجربه کنسرت موسيقی و به خاطر سپردن اسم اتومبيل های نو به نو... ديگر کابوس قطع برق و شنيدن صدای آژير حمله هوايی درست موقع سال تحويل، از نوروزهايمان رخت بربسته بود. حالا سال به سال آجيل عيدهامان متنوع تر می شد و حتماً شب سال نو سبزی پلو با ماهی توی سفره مان بود. حتی چهارشنبه سوری هايمان هم قشنگ تر شده بود؛ فشفشه، فشفشه عزيز که همه ايام کودکی در آرزويش می سوختيم، می گداختيم، جذاب تر از بوته آتش های سنتی، توی دست مان بود. فراوان! می بينيد؟ ريشه اغلب اين تفاوت ها به دهه پيش برمی گشت؛ خصوصاً به جنگی که بر ما تحميل کرده بودند و محروميت هايی که با پايانش از همه وقت بيشتر، عيدها خوب از خجالت خودمان در می آمديم و سعی در تلافی داشتيم!
*** دهه هفتاد، شايد اين تکه کلام هرکس که اول سال می ديدی اش بود: «مد امسال رو ديدی؟» «مد»؟ هنوز با اين کلمه نامانوس مشکل داريم ما. اما از همان سال های اول دهه هفتاد بود که توجه به مد، مد شد. حالا مدها چی بودند؟ مثلاً يک سال روسری سفيد مد می شد و سال بعد سبز. سال ديگر سر کردن چفيه مد می شد. يا پوشيدن مانتو مشکی با شلوار جين، ضمن کفش های اسپرت با زبانه بزرگی که الان اگر پا کنی، فاجعه است! مد البته يقه آقايان را هم گرفته بود، بلکه بيشتر از بانوان؛ تنوع اش هم چنان بالا بود که الان پرداختن و حتی ليست کردن مدهای آن سال ها خودش گزارشی، پرونده ای، چيزی می طلبد. خلاصه واژه ای به نام «رپ» يا مسطلح تر: «رپی»، همان وقت ها بود که جای کلماتی مثل «سوسول» و «پانکی» برای ناميدن اهل قيافه و تيپ، - به اشتباه - باب شد. طبق معمول معلوم هم نيست چطور و چرا؟ شايد يادتان بيايد همان وقت يکی از روزنامه ها با ملامت افشا کرد: اين رپی ها همان هايند که «درآمد پدرهايشان بين ۱۵۰ تا ۳۰۰ هزار تومان است»! (مبلغ را داريد؟ اين، آن وقت ها درآمدی افسانه ای به حساب می آمد.) بايد اضافه کنيم که برخلاف امروز، موبايل هم از پزهای خيلی «های کلاس» آن روزگاران بود. همه هم وقت ديدوبازديد عيد فوران می کرد؛ چه نمايش مد تازه با رخت و لباس عيد و چه وررفتن و تماشا دادن گوشی موبايل به فاميل و دوست و آشنای «همراه» نديده.
رونمايی اتول تازه هم که جای خود داشت، خصوصاً بعد از سال ۷۲ که پرايد و پژو ۴۰۵ تازه وارد بازار بی تنوع و سرشار از پيکان و جوانان و ژيان ايران شد. ظرف دو سال بعد، عشق ماشين خر همه ما را گرفت؛ تا سال ها کارمان شد يادگرفتن نام اتومبيل های تازه و استفاده از لغت هايی مثل: تويوتا کرولا، کريسيدا، هيوندای، ميتسوبيشی، سوپر سالن، اولدز موبيل، شورلت کاپريس کلاسيک و... که عامدانه در جملات به کار ببريم و توی باغ بودن مان را به رخ بکشيم! علاوه بر اين اتول های فرنگی، خارجه ای های جانداری هم وارد مملکت شده بودند؛ حالا که جنگ تمام شده بود و ديگر ترسی نداشت، چشم بادامی ها و مو طلايی ها پيدايشان شد. يا به نام کارشناس و متخصص، يا برای تفريح و توريسم و از اين قبيل. حتی خودی های مهاجر هم آمدند، ايرانی های ترک وطن کرده ای که احساسات نوستالژيک دل شان را لک زده بود برای ديدن نوروز اريژينال و حاجی فيروزی غير از آن «مرتضی عقيلی» هر سال. آخر دوباره شليته های قرمز توی خيابان ها راه افتاده بودند و دم عيد، سر هر چهار راه سياه صورت هايی را می شد ديد که با آواز «ابراب خودم بزبزقندی» می رقصيدند...
خيلی چيزهای ديگر هم تغيير کرده بودند: دهه هفتاد، قضيه اکران نوروزی سينماها جدی تر شد و عالم نمايش رونقی تازه گرفت. بازار که در دهه گذشته در قرق تعاونی ها بود، به بهانه خريدهای سال نو مردم، جولانگاه نمايشگاه های عرضه مستقيم و کالاهای متنوع شد. فراغت از بحران های سياسی، اجازه داد ملت از شرايط موجود لذت ببرند و دلی از عذا دربياورند. هرچند بعضی از رسم و رسومات قديم سخت دچار استحاله شده بودند: با ظهور مواد متحرقه عجيب و غريب، چهارشنبه سوری های سنتی از بين رفته و سه شنبه شب های آخر سال به زمانی برای درکردن نارنجک و بمب و موشک و خمپاره، و از طرف ديگر التماس راديو و تلويزيون برای نهی از اين کار توسط جوانان، بدل شد. در مقابل، قضيه سيزده به در کم کم جدی شد و نهايتاً به عنوان «روز طبيعت» رسميت پيدا کرد. ولی تی وی جان تا سال ها سنت ديرينه پخش کارتون «رابين هود» را ادامه داد. ضمناً خوب يادمان است که موج تورم تازه آغاز شده و هزاری های پشت سبز طرح جديد دهه هفتاد، حرف روز شب عيدهامان بود! طنزهای «صبح جمعه با شما» و «گل آقا» حول گرانی ميوه و آجيل دور می زد و فرار صاحبخانه از مهمانان، قصه آشنا و تکراری شان بود. در اولين نمايه های زندگی مدرن، آدابی مثل کنگر خوردن و لنگر انداختن اقوام به نقد کشيده شد که جمعيت جوان ايران را خيلی خوش آمد. زوج های جوان، آپارتمان های کوچک، کم شدن ارتباط ها در سيستم زندگی شهری، رواج سفرهای نوروزی و... همگی در اين امر دخيل بودند البته.
اين سفرهای نوروزی هم خودش داستانی دارد؛ خلاصه عرض کنيم که با بهتر شدن وضع زندگی مردم، اوضاع و احوال اتومبيل های شخصی و خصوصاً وفور سوخت؛ تمايل به (يا از طرفی: مد) سفر بالا گرفت. برخلاف گذشته که رسم بود همه اعضای خانواده پای سفره هفت سين خانه شان جمع می شدند، حالا خيلی ها دوست داشتند سال تحويل شان را جای ديگری باشند، مثلاً در مکانی مذهبی. حرم امام رضا (ع)، شاهچراغ و حضرت معصومه (س) محبوب ترين اين نقاط بودند. اين رسم در دهه هشتاد هم ادامه داشته، بلکه به جمعيت مردمش بيشتر هم شده است. به اين مورد کاروان های موسوم به «راهيان نور» را هم بيفزاييد که از دهه هفتاد تا امروز، علاقه مندان را برای بازديد از مناطق جنگی جنوب می برند. گفتيم که از خارج زياد مهمان داشتيم، عوضش ايرانی های زيادی هم تعطيلات نوروز را خارج می رفتند؛ چيزی که در دهه گذشته بسيار کمتر اتفاق می افتاد و اگر نگاهی به سيل راه افتاده تورهای خارجی بيندازيم، متوجه تفاوت شديد دهه هفتاد و شصت از اين جنبه، می شويم. اين ميان، جزيره کيش هم انگار تازه سر از آب بيرون کرده باشد، با شهرت افسانه ای که به هم زده بود، کم از خارجه نداشت؛ کيش پريده ها (!) از سفرشان قصه ها می گفتند و سوغات ها می آوردند که بيا و ببين. تا جايی که معروف شد رفتن به اين جزيره جنوبی کشور مثل سربازی، برای همه امری ضروری است.
اما در دهه هفتاد پديده ای جذاب و جوان پسند را شاهد بوديم که گرچه چندان جدی نمی نمايد ولی در هر بررسی اجتماعی، تاريخی و حتی سياسی دهه هفتاد ايران اگر به آن اشاره نشود، نتيجه مطلوب حاصل نخواهد شد؛ بله، پاپ، پاپ ايرانی و به کار افتادن سيستم ستاره سازی. ابتدا فوتباليست ها بودند که خب از قبل اسم و رسم شان سر زبان های مردم بود. در انتهای اين دهه، ما صاحب ليگ حرفه ای بوديم و چند باشگاه پرطرفدار و چندين ستاره لژيونر و غيرلژيون. صعود تيم ملی به بازی های جام جهانی آنقدر به دل نشسته بود که به افتخارش يکی از بزرگ ترين جشن های تاريخ مان را به پا کنيم و حتی تماشای رختکن تيم، بين دو نيمه يک بازی تدارکاتی (ايران- نانت فرانسه، نوروز ۷۸) از جشن تحويل سال بيشتر به مان بچسبد. اما در يکی از همان سال های ميانی دهه بود که صدايی به غايت آشنا، مثل چی، شترق به گوش بينندگان عزيز تلويزيون خورد! نه، او نبود، ولی خيلی شبيه اش بود... آنوقت ها بعضی ها عادت داشتند دم عيد که می شد، از اين و آن سراغ ويدئوها و آلبوم های ويژه نوروزی آنطرف آبی را بگيرند. گوش شان را می چسباندند به راديوهای بيگانه تا ببينند فلان خواننده دور از وطن، امسال چی خوانده از وطن، «واسه بروبچ وطن». بعضی از راديوهای فارسی زبان، برای سال تحويل برنامه ويژه داشتند که خلاصه می شد به پخش همين آهنگ ها و حالا مصاحبه ای، چيزی. از طرف ديگر، تا مدت ها موزيک پاپ داخلی ما محدود بود به دو- سه آلبوم عهد بوق و خلاص. بنابراين وقتی در نوروزی از نوروزهای هفتاد، با پيش زمينه چند آهنگ از «مهدی سپهر» و «بيژن خاوری» و...، «من و تو، درخت و بارون» با شعر شاملو و صدای «خشايار اعتمادی» پخش شد، همه دنيای جوان ما لرزيد از هيجان. حلقه پاپ داشت تکميل می شد: آن از ستاره های زمين چمن، بعد سينما و «عروس» اش، تازه مهم تر اينکه تلويزيون هم شبکه سومش را راه انداخته بود برای جوانان، «ساعت خوش»ی ها را هوا کرده بود که با «نوروز ۷۲»، «پرواز ۵۷» و... خيلی جواب گرفت و تا امروز و «باغ مظفر» دارد از آن نان می خورد. اين ها همه اتفاقات بديع و تاثير گذاری بودند که نشان از تغييرات جوی عظيمی در سيستم کلان کشور داشت. دور دور ما پنجاه و شش- پنجاه و هفتی ها بود ديگر: نسل انقلاب، جمعيت جوانی که نياز به سرگرمی را با همان چهارشنبه سوری های ديوانه وار فرياد می کرد، با موج مهاجرت به خارج از کشور (که اسمش را گذاشتند فرار مغزها) و خيلی چيزهای ديگر... آن سال ها يک اتفاق نوروزی جالب ديگر هم در رابطه با موزيک، داشتيم: آشتی و قهر دوباره «محمدرضا شجريان» با صداوسيما. نوروز ۷۳ بود که پس از سيزده سال، استاد به تلويزيون رفته و در برنامه ای شرکت کرد با اجرای «هرمز شجاعی مهر» (بله، بی ربطی اش تابلو بود. بايد حرف های مجری توانمند برنامه های خانوادگی را برابر شجريان می شنيديد...) در اين حضور ميمون، شجريان هم کم بد نبود و وسط اجرای زنده آواز، صدايش گرفت و به سرفه افتاد. دست آخر، ماجرا ظاهراً با تقديم صفحه گرام آخرين کار استاد به سازمان صداوسيما، به خوبی و خوشی تمام شد. اما مدتی بعد شجريان اعلام کرد تا وقتی کارهای بی ارزش از رسانه ملی پخش می شود، دوست ندارد کارهايش از اين رسانه پخش شوند. (توضيح: آنوقت ها کسانی مثل «بهرام حصيری» و «گودرزی» و... تاپ های آواز تلويزيون بودند!)
اين دهه هفتاد، بدمسب گفتنی زياد دارد، حيف که بيشتر جا نداريم. مثلاً نشد از افتتاح شبکه های مختلف سيما و صدا و همينطور بيشتر شدن زمان پخش شان مفصل تر بنويسيم. جا نشد از چيزهايی مثل جشن نيکوکاری و «بياييد شادی هايمان را قسمت کنيم» بنويسيم. بنويسيم که وقتی ملت زير بمب و موشک بودند بيشتر به داد هم می رسيدند تا دورانی که ثبات حاکم شد و پول و پارتی جای خيلی چيزها را گرفت. هی، «تفنگا تق تقش مونده/ غروب رفت و غمش مونده...» راستی گفتيم پارتی؛ حالا نه آن پارتی اما اصلاً نمی دانستيم می شود درباره «پارتی های شبانه» نوشت يا نه؟ همان ها که قلع و قمع شان در آخرين آخر هفته سال ۷۴ و خراب شدن نوروز ۷۵ اينکاره ها، باعث شد خيلی ها پشت دست شان را برای پارتی رفتن داغ کنند و... حتی نشد از خيز عظيم مطبوعات بگوييم که در دهه هفتاد شعله ور شد و خصوصاً آن ويژه نامه های دوست داشتنی آخر سال، آن بهاريه ها به قلم بزرگان اهل فن، آن مرورها و زنده کردن يادها و خاطره های سال به سال. بی شک امروز اگر ويژه نامه داريم، حاصل همه آن قلم زدن ها و عرق ريختن های سال های گذشته است. به نقل از هفته نامه «سروش جوان»، شماره ۱۱۱ Copyright: gooya.com 2008
|
||||||