ای سال های گمشده، ای آه...، شعری از رضا مقصدی![]() کورش و عصبانيت کمونيستی! جمعه گردی های اسماعيل نوری علا![]()
در همين زمينه
7 آبان» ۱۵ ميليون جوان مجردند، خروج از بحران ازدواج به سالانه ۵/۱ ميليون وصلت نياز دارد، مهر29 مهر» ازدواج غیر رسمی با اتباع افغان و عراقی جرم است، 14 مهر» پرداخت وام ازدواج چهار ميليون تومانی آغاز شد، اعتماد 3 شهریور» تعداد دختران مجرد بالای 25 سال در ایران: دو برابر تعداد پسران!، شهاب نیوز 31 تیر» مهريه ۴۰۰ ميليونی، مراسم ۴۰ ميليونی! رواج اشرافی گری در عروسی ها، فردا
بخوانید!
10 آبان » کتاب "اين دو حرف" آيدين آغداشلو در ۶۸ سالگیاش رونمايی شد، احمدرضا احمدی، بابک احمدی، محمد احصايی و بهرام بيضايی سخن گفتند، ايسنا
10 آبان » بازيگر قديمی تئاتر ايران از دنيا رفت، ايسنا 10 آبان » بحران بی آبی در خوش آب و هواترين منطقه تهران، مردم درکه آب ندارند، مهر 10 آبان » عزت الله ضرغامی: صدا وسيما از توليد کنندگان لباس سنگين و گشاد حمايت می کند، ايلنا 10 آبان » ای سال های گمشده، ای آه...، شعری از رضا مقصدی
پرخواننده ترین ها
ازدواج سه نفره! ماهنامه "نسيم هراز"
Jour 4 Peace - مجيد عامری- ديگر کسی برای عروسی به ده نمیرود. گذشت روزگاری که رنگها، بوی خوش غذای اصيل و سادگی، بهانهای بود برای شرکت در جشنهای روستايی. حالا چه اين همه عکس از رنگ و رنگ. بيرون از کادرهای چشمنواز، اعتباری به رنگها هم شايد نباشد که میگويند همه مصنوعیاند؛ حکايت هيجانزدگی جماعت روستايی از ديدن لنز، دوربين، آدم شهری! با اين همه اما هنوز هم بهانههايی هست برای سراسيمه دويدن سوی عروسی در يک روستا. همين که به گوشت برسد دامادی در روستايی، يک شب دو عروس را کنارش نشاند!
خطبه را خواندند، به همين سادگی که هميشه میخوانند. ميان اهالی ساده ده، شايد چشمی هم ديگر مبهوت نبود که روستا کوچک است. خبر مثل بمب در فضای کوچک روستا پيچيده بود. عروسی است ديگر. تمام اهل ده دعوتند. داستان محمد و عاشقيتاش را همه میدانستند، همه. خطبه عقد بیحرف و حديث جاری شد. حديثی اگر بود که بود، ماند برای چشمهای شما و اين گزارش؛ حکايت ازدواج يک داماد با دو عروس در يک شب. خبری از هفت شبانهروز جشن نيست. حتی اگر پای دو عروس در بين باشد. پس دير رسيديم. بامداد روزی که خبر شب گذشتهاش تا شهر رسيده بود، از عروسی يک داماد با دو عروس، تنها بوی کنده سوخته مانده بود؛ بساط آن ها که پس هر لقمه در دل میگفتند: «عجب دلی دارد اين محمد.» جمله شايد برای جماعت شهرنشين دوپهلو باشد؛ از مرز سادهدلی محمد تا سر نترس او. با اين جمله ازدواج با دو عروس در يک شب، ظاهراً برای محمد سادهتر از اين حرفهاست. حرف زدن درباره خودش: «پيامبر فرمودند زن اختيار کنيد تا دين تان کامل شود.» داماد سرخ و سفيد میشود تا شروع کند به گفتن از ماجرای عجيب ازدواجش. گرچه برای خودش داستان چندان هم عجيب نيست: «علاقه داشتم. به هر دو همسرم علاقه داشتم. دليل ازدواجم با هر دو فقط همين بود.» دليل ديگری میخواستيد؟ نه، ماجرا سادهتر از اين حرفهاست. روستای قصه ما، شهرتش را مديون ازدواج عجيب محمد است. «دهميان» يکی از روستاهای دورافتاده «کوهسرخ» کاشمر است. از کاشمر تا آنجا يک ساعت و نيم راه است. شايد برای تحمل جادهای پرپيچ و خم تا جايی که مسير به مرز نيشابور برسد، تنها همين بهانه محمد لازم بود. در آخرين روستا از روستاهای کاشمر، هنوز نشانههای جشن عروسی عجيب به چشم میآيد. رفت و آمدهای مردم و لباسهای نو بر تن کودکان، حکايت از ماجرای ديشب دارد. برای ملاقات با قهرمان قصه اما هنوز راه خيلی دور است. آخر آنجا روستا است و هر ديد و بازديدی مراسمی دارد. روز پس از عروسی است. بايد به خانه پدر داماد رفت، شيرينی عروسی را چشيد تا آقای داماد اجازه ورود به خانهاش را بدهد. محمد فقط ۱۶ سال دارد. همين کافيست تا ماجرای به خانه بردن دو عروس در يک شب او برايتان جذابتر شود. حالا گفتيم «خانه» خيلی روياپرداز نباشيد، اينجا همه چيز ساده است؛ آدمها، خانهها و البته زندگی. دو عروس به اصطلاح رفتهاند خانه بخت. آنجا، دو طرف يک داماد نشستهاند. زير سقفی که پس از عبور از حياط خاکی تپهمانند آغاز میشود. بعد يک اتاق نشيمن، در اتاق خواب و آشپزخانهای که هنوز گچ نشده. زندگی تازه و عجيب در روستايی دورافتاده آغاز شده است. خانه هم بوی نم و تازگی میدهد. کنج اتاقی که تازه فرش شده، وسايل و رختخواب به چشم میآيد. آنجا دو عروس کنار داماد نشستهاند. باورش آسان نيست که قهرمان قصه با لحنی لرزان، داستان عروسیاش را روی لهجه شيرين روستايی بنشاند. گرچه او اصلا حرف چندانی هم ندارد، که حضور ما برايش عجيب است. درست مثل عجيب بودن ازدواج او برای ما. محمد حرف میزند و زنان حاضر در اتاق اشک میريزند. زنان اتاق، يعنی مادران و نوعروسان. از زير چادرهای سفيد عروسی صدای هق هق میآيد و تکان دستهگلهايی که در دستان کنار داماد نشستهاند. آيا اين گريه شادی است و مادران به رسم همه عروسیها، برای دختران دلتنگی میکنند؟ الهام – يکی از عروسها – میگويد: «خيلی خوشحالم. آرزويم خوشبخت شدن بود و حالا هم به آرزويم رسيدهام. اعتراضی هم به ديگر زوجه محمد ندارم.» الهام تمام اين حرفها را صادقانه میگفت، تنها وقت حرف زدن دسته گل عروسی در دستانش میلرزد، همين! نقل قول از زوجه ديگر؟ فاطمه همسر اول محمد است. نيازی به گشودن گيومه و نقل قول نيست. عين حرفهای الهام را بگذاريد در دهان فاطمه. لطمهای به ظاهر ماجرا وارد نمیشود! «به نام او که مبدا کلام است. دوشيزگان فاطمه و الهام، محفلی ساختهاند همه از جنس بلور/ و حصارش همه تکرار صفا/ سايبانش همه نور/ مملو از لطف و وفا/ پيکرش جشن و سرور/ قلب ما را روشن کن/ پر ز شادی و ز شور/ جشنمان را به يمن قدمت گلشن کن. زمان: روز شنبه ۱۳/۸/۸۵ به صرف شام. روز يکشنبه از ساعت ۱۰ الی ۴ به صرف شيرينی و نهار. مکان: کوهسرخ، روستای دهميان، منزل علی.» يک کارت دعوت برای تمام روستا. گرچه از دورترين نقطه ايران هم میشد راهی اين جشن شد. چه کسی حاضر است جشن عروسی يک داماد با دو عروس را از دست بدهد؟! پدر محمد تلخ میخندد و میگويد: «چه کنيم؟!» نه، از عروسها و داماد حرف عجيبی بيرون نمیآيد. پس شايد بهتر باشد سراغ اطرافيان برويم. اشکهای مادر محمد مجال گفتوگو نمیدهد. خندههای پدر اما حداقل فرصت چند لحظه پيگيری ماجرا را فراهم میکند: «زوجه اول محمد دخترعمهاش بود. او را برايش اختيار کرديم اما محمد دنبال دومی را گرفت. او مجبورمان کرد دومی را هم در کنار اولی برايش بگيريم. ما مخالف ازدواج محمد با دو دختر بوديم اما مخالفت ما فايدهای نداشت. بالاخره مجبور شديم به اين عمل ناخواسته تن بدهيم.» محمد آخرين فرزند خانوادهای ۹ نفره است. غير از او، ۴ برادر و ۲ خواهر به خانه بخت رفتهاند. علی، پدر اين خانواده پرجمعيت، کمدرآمد و کمسواد، زندگی را از سر زمين میچرخاند؛ کشاورزی شغل علی است. او میداند خرج زندگی محمد و دو همسرش هم در نهايت بر عهده او و همان زمين کشاورزی است. پدر محمد باز هم میخندد و میگويد: «محمد کشاورز بيکار است.» اين اما تمام قصه نيست. بايد برای اشتياق ادامه ماجرا پا از اتاق سرد بيرون گذاشت. آخر قصه چه میشود؟ اصلا چه شد که محمد کنار يکی از عجيبترين سفرههای عقد نشست؟
بيرون از اتاق داماد و عروسها، عمه محمد ايستاده است. او يکی از مادرزنهای محمد است؛ مادر فاطمه، زوجه اول محمد. او چيزی را پنهان نمیکند. اخمهايش درهم است. عاقبت اين وصلت عجيب، نگرانش میکند. دخترش رفته است خانه بخت. زير يک سقف با پسردايی سابق و الهام؛ همسر ديگر محمد. لای در باز است. از آنجا میتوان بار ديگر خانه بخت محمد و نوعروسهايش را ديد زد. اتاقی در چشم مینشيند که در آن وسايل روی هم ريختهاند. رسم و رسوم را که نمیشود ناديده گرفت. پس جهيزيههای دو نوعروس روی هم چشم و همچشمی میکنند. مهمتر از رقابت جهيزيهها، خاکی است که با نشستن روی وسايل شايد میخواهد حقيقتی را به رخ بکشد. متوجه نشديد؟ پس به آينهای فکر کنيد که روی زمين کنار ظرفها و وسايل افتاده بود. آينه به زودی روی ديوار مینشيند تا محمد و همسرانش تصوير زندگی خود را هر روز در آن ببينند. شايد چند وقت بعد همين آينه کفايت کند برای نوشتن يک گزارش.
بگذريم، ديروقت است و بايد دو نوعروس و يک داماد را به حال زندگیشان رها کنيم. پس با گيجی اين ازدواج عجيب چه کنيم؟ بيرون از خانه شايد پاسخی پيدا شود. در دهميان همه ماجرای عاشقيت محمد و زوجههايش را میدانند. بيرون از خانه داماد و عروسهايش، هر کس را پيدا کنيد، راحت صحبت میکند. حتی اگر عموی محمد باشد: «محمد فرار کرد و رفت تهران. آخر میگفت دختر همسايه را میخواهم و خانوادهاش مخالف بودند. محمد بعد صحبت برای عقد با دخترعمهاش، عاشق دختر همسايه شد. خانوادهاش را تهديد کرد که اگر دختر همسايه را برايش نگيرند، ديگر به روستا بر نمیگردد. آن ها میدانستند فرزند کوچک خانواده، جدی حرف میزند. نمیخواستند محمد را از دست بدهند. اگر حرفش را قبول نمیکردند، قول و قرار با دخترعمه هم به هم میخورد. محمد گفته بود اگر الهام را برايش نگيرند، قيد فاطمه را هم میزند. او، يا هر دو را میخواست يا هيچکدام! يک هفته بعد، محمد از شهر برگشت و مجبور شديم دومی را هم برايش بگيريم.»
عموی محمد اما خوشبين است. میخندد و میگويد: «حتماً از سربازی معاف میشود. شايد قانون جديدی بگذارند.» اما بعيد میدانيم، که شايد آن وقت خيلیها هوس کنند مثل محمد در يک شب عاشق دو نفر بشوند! مهمتر از اين حرفها اما سرنوشت اين ازدواج عجيب است. در يک روستای کوچک، مشکلی برای محمد و همسرانش پيش نمیآيد؟ عموی محمد با لحنی نه چندان مطمئن میگويد: «هنوز که پيش نيامده.» اينجا دهميان است. روستايی دورافتاده در مرز کاشمر و نيشابور که شايد سالی يک بار هم گذر هيچ مسافر غريبهای به آنجا نيفتد. محمد و همسرانش اما حالا بهانهای هستند برای رفتن تا دهميان. میشود رفت آنجا، آن ها را ديد و در مسير بازگشت، به خيلی چيزها فکر کرد؛ به لرزش دستهگلهای عروس در دستان دو نوعروس، تکانهای سر مادرشوهر زير چادر، مادرزنان تکيده، نشسته کنار داماد و عروسهای تازه به خانه بخت رفته، نگاههای جماعت و اينکه چه شد که محمد در يک شب هوس کرد دو عروس داشته باشد؟ قصه تمام شد، ادامهاش را در ذهن جستوجو کنيد... به نقل از ماهنامه «نسيم هراز» شماره سيزدهم Copyright: gooya.com 2008
|
||||||