
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: حوادث
در اتاقي كه بوي تعفن آن مشام را ميآزرد «مرجان» 5/3 ساله با چشماني كه از ترس تهي شده بود «مامان كبا» را نگاه ميكرد. او حتي يك لحظه هم چشم از زن برنداشت و زماني كه نامادري از اتاق بيرون رفت «مرجان» با همه وجود بالاي يخچال را نگاه كرد؛ او هيچ چيز نميفهميد و نايي هم براي حرفزدن نداشت؛ فقط تكه نان خشكي را كه بالاي يخچال بود، ميخواست و اين را با نگاهش فهماند.
به گزارش خبرنگار «حوادث» ايسنا اواخر آبان ماه 83 پسر7 ساله نحيفي براي تحصيل به يكي از دبستانهاي حاشيه جنوب شهر تهران آورده شد.
در نگاه اول، كودك وضعيت بسيار نابساماني داشت. علاوه بر لاغري غيرعادي بدن، بسيار كثيف بود. او زنگهاي تفريح با ولع خاصي به اغذيه همشاگرديها نگاه ميكرد و اين نگاه، آنقدر بچهها را اذيت ميكرد كه به شكايت از او نزد معلم ميرفتند.
معلم پيشتر از اين هم پي برده بود كه شاگرد گرسنهاش، پنهاني اغذيه ساير همكلاسيهايش را برداشته است.
در هفتههاي بعد به شهادت معلم، كودك 7 ساله هر بار با زخم تازهاي در بدن به كلاس درس ميآمد تا اين كه سوختگي روي دست و صورت پسر بچه كه به تازگي بوجود آمده بود، كنجكاوي او را برانگيخت، اما «علي» حاضر نبود، حرفي به معلمش بزند.
كودك دبستاني طي روزهاي بعد به مغازههاي اغذيه فروشي اطراف مدرسه دستبرد زد تا خود را از گرسنگي نجات دهد.
او پس از چندين بار كتك خوردن از سوي صاحبان مغازهها، سرانجام در حالي كه اشك ميريخت ماجرا را براي معلمش بازگو كرد: «گرسنهام بود ....»
فرداي آن روز «علي» با پيراهن خونين به مدرسه آمد و در پاسخ به كنجكاوي معلم گفت: به خاطر خونريزي بيني لباسش آلوده شده است.
او يك هفته تمام با همان لباس چرك و آلوده به خون به مدرسه رفت و آمد كرد تا اين كه معلم براي در ميان گذاشتن مسأله به خانه «علي» رفت و آن جا بود كه پي به عمق فاجعه برد:
در اتاقي كوچك، كثيف و تاريك و متعفن از بوي ادرار، روشناي چشمان دخترك 5/3 و پسر 7 ساله از حكايت تلخ يك كودكآزاري ديگر، اين بار با «شكنجه گرسنگي» توسط زن 27 ساله و پدري سنگدل پرده برداشت.
27 بهمن 83 بود. در اتاقي كه بوي تعفن آن مشام را ميآزرد «مرجان» 5/3 ساله با چشماني كه از ترس تهي شده بود «مامان كبا» را نگاه ميكرد، او حتي يك لحظه هم چشم از زن برنداشت و زماني كه نامادري از اتاق بيرون رفت «مرجان» با همه وجود بالاي يخچال را نگاه كرد . او هيچ چيز نفهميد و نايي هم براي حرفزدن نداشت. فقط تكه نان خشكي را كه بالاي يخچال بود ميخواست و اين را با نگاهش به مددكار فهماند.
لباسهاي كوچك و تابستاني مرجان در فصل سرما بسيار آلوده و كثيف بودند. كودك از شدت گرسنگي و سرما مقابل چشمان من ميلرزيد. جاي سوختگي تمام پشت دخترك را گرفته بود، اما او از شدت ترس حرف نميزد و در پاسخ به همه سوالها يك جواب داشت « مامان كبا خوبه، دوسش دارم ».
او به اين زوديها حاضر نبود بگويد كه نامادريش سگك كمربند را روي بخاري داغ كرده و با آن دستان كوچك برادرش «علي» را هم سوزانده است.
فرداي آن روز با فاش شدن فاجعه شكنجه «مرجان» و «علي»، تلاشها ابتدا براي نجات دختر 5/3 ساله شروع شد. اما پدر كودك با مقاومت براي بردن او در توجيه ناديده گرفتن شكنجههاي كودكانش اظهار كرد : زنم حق دارد، بچهها اذيت ميكنند؛ «مرجان» خانه را آلوده ميكند و بوي تعفنش حال ما را بهم ميزند. «علي» نيز هيچ كمكي نميكند؛ تازه همسرم «زنبابا» است؛ از او كه نبايد توقع داشت با بچههاي يكي ديگر، مهربان باشد.
او وقتي در برابر سؤالهاي خشمگينانهاي درباره علت گرسنگي دادن به كودكان مواجه شد، گفت: خانواده ما فقير است و زماني كه چيزي براي خوردن نباشد، همه ما گرسنه خواهيم ماند.»
اما سلامتي كامل كودك يك ساله نامادري و عدم سوء تغذيه زن و شوهر مدركي روشن از واقعيتي ديگر بود.
اين زن و شوهر شكنجهگر با كنار زدن همه صفات انساني از دو سال پيش با ترك كردن منزل توسط مادر اصلي بچهها، آنها را ساعتها گرسنه در حمام و توالت خانه حبس ميكردند و نامادري با عملي كردن تهديد خود مبني بر آنكه از گرسنگي بچهها را ميكشد دو طفل خردسال را تا پاي مرگ برد.
او نميخواست هيچ مهماني اين كودكان را ببيند. «علي» و «مرجان» حق بازي هم نداشتند و اگر شيطنت ميكردند شكنجه ميشدند.
نامادري كه زني بيوه بود و در پي ازدواج با پدر متاهل كودكان و با و جود ديدن وضعيت معيشتي نامناسب آنها، به خانه اين مرد كارگر راه يافت، شاهد بود كه چگونه همسر اول او به اقتضاي شرايط پيشآمده از خانه بيرون رفت و در همين فرصت تلاش خود را براي آزار كودكان آغاز كرد.
«مرجان» پس از رهايي از چنگال نامادري سنگدل، چنان ولعي براي خوردن غذا داشت كه اين ولع صحنههاي رقتباري را ترسيم ميكرد؛ به گونهاي كه به هر خوردني «نان» ميگفت.
او پس از اين همه آزار و از آن جا كه اجازه خروج وي از منزل بدون اذن پدر وجود نداشت، بسختي تحت معاينات پزشك قرار گرفت.
پزشك كه بسيار تحت تاثير وضعيت مرجان قرار گرفته بود، در معاينات اوليه اخطار داد: هر ثانيه براي كودك حياتي است؛ بطوري كه از 10 فاكتور سوء تغذيه «مرجان» 8 فاكتور را داراست و اگر سريعا به بيمارستان انتقال نيابد، مرگش حتمي است.
|
advertisement@gooya.com |
|
با اين اخطار «مرجان» به بيمارستان برده شد. درحاليكه تنها 9 كيلوگرم وزن داشت و پروندهاش از سوء تغذيه شديد وي ظرف يك و نيم سال گذشته خبر ميداد. همچنين بر اساس سونوگرافي انجام شده، گرسنگي شديد منجر به بزرگ شدن كبد اين كودك 5/3 ساله شده بود.
پزشكان نيز ضمن معاينه «مرجان» متوجه آثار سوختگي قديمي بر روي دستان و پشت او با آب جوش شدند. شكستگي قديمي مچ دست راست اين كودك كه بدون هيچ درماني جوش خورده بود، از ديگر آثار كتكهاي نامادري بود.
«مرجان» بيش از يك ماه در بيمارستان بستري شد. در اين مدت با پيگيريهاي صورتگرفته مادر كودكان هم از بيسرپرستي و آوارگي نجات يافت و از نامادري 27 ساله به جرم شكنجه كودكانش شكايت كرد.
از «مرجان» پرسيدم دلت براي چه كسي تنگ شده است. با بغض و در حالي كه اشك به چشمانش آمده بود، فقط نام «علي» را به زبان آورد.
«علي» برادر كوچك مرجان كه تنها 7 بهار از عمرش گذشته است، هنوز اسير دستان شكنجهگر والدين است.
آخر قوانين ما اجازه نميدهند «علي» به اين زوديها رها شود.
آخرين باري كه «علي » در دادگاه خواهرش با نامادري روبهرو شد، از ترس حتي جرات نگاه كردن به او را هم نداشت.
او تنها توانست در لحظه خداحافظي زماني كه پشت دو شكنجهگر به او بود، دستش را بالا برده، از پشت شيشه براي خواهرش به نشانه آشنايي و ديداري دوباره دست تكان دهد.