بعضى ازسخنان آقاى مشيرى در تلويزيون لحظه راجع به دين و هستى وجنگ:
(قوهء محركهءاعراب براى فتوحات خدا نبوده بلكه راهزنى ودزدى مقدس بوده كه اسمش را غنيمت نهادند )...(آخوندها ميگفتند خداوند ريش پشم دارى آن بالا نشسته وصفاتش كاملا انسانى است.... اين خداى آخوندها كه واجب الوجود است در آن بالا نشسته وفضول كارها است، وترازويى هم كنارش نهاده است)
در مورد مطالب آقاي مشيري:
مقدمتاً عرض ميكنم كه مشكل بزرگ ايشان در مورد اسلام بيسوادي و عدم درك اساس ديانت است. مثلاً اگر كسي به موضوع تعدد زوجات، تقسيم نابرابر ارث بين دختر و پسر متوفي يا مجازات اعدام در اسلام اشكال كند، ميتوان با او بحث استدلالي كرد، ولي وقتي كسي ميگويد شما (مسلمانها) خدا را آخوند ريشويي ميدانيد كه آن بالا نشسته و يا براي مؤمنان در بهشت پسران جواني است تا با آنها لواط كنند، مشكل او نه فكري بلكه روحي و بيسوادي است. از اين موضوع كه بگذريم چهار نكتة اصلي در مطالب آقاي مشيري هست:
معرفي اسلام از خداوند، آخرت، نماز و جنگ. در مورد جنگ در اسلام بنده وقتي امريكا بودم مقالهاي براي مجلة "رهآورد" (كه در لوسآنجلس شهر آقاي مشيري منتشر ميشود). ين مقاله اكنون در آخرين شمارة مجلة مزبور كه به تازگي منتشر شده، چاپ گرديده و ميتوان ايشان را به آن مقاله رجوع داد كه غير از موضوع جنگ دربارة مطالب ديگري هم (اسلام مكه و مدينه و نسخ قرآن) بحث ميكند. امّا در مورد سه موضوع ديگر به اختصار عرض ميكنم:
1- خداوند
من تصور ميكنم بارزترين چهرة اسلام معرفي اين ديانت از خداوند و آن جهانبيني خاص و فلسفه ايست كه از خلقت و هستي ارائه ميدهد. ميگويند ايدئولوژي صحيح آن است كه در آن تضاد نباشد، اجزائش با هم بخوانند و وجوه مختلف آن همه به يك محور ختم شوند. خداشناسي مسيحيت تأسيس يافته و خداي توراتي، پُر از تضاد است و سئوالات متعدد بلا جواب بر ميانگيزد. مذاهب ديگري هم كه در نقاط مختلف دنيا برخاستهاند – از افكار ودايي و بودايي در هند گرفته تا زرتشتيگري در ايران و فلسفههاي سرخپوستي – هيچكدام نتوانستهاند معرفي منطقي و منسجمي از خداوند و فلسفة آفرينش به وجدان كنجكاو آدمي ارائه دهند. فقط خداي قرآن و جهانبيني اصيل اسلامي است كه تضادي ندارد و همة جوانب آن قابل دفاع منطقي بوده مجموعهاي به عنوان فلسفة خلقت ارائه ميدهد كه ميتوان در آن آرام گرفت و احساس سعادت كرد. آن جهانبيني چيست؟ ابتدا ميگويد اي انسانها شما در جهاني علمي قرار داريد. به پيرامون خود بنگريد: به آسمانها، به زمين، به دشت و كوه و دريا، به حيوانات و نباتاتي كه در زمين پراكندهاند و در بدن و حيات خودتان دقت كنيد، همهجا آثار علم و حسابگري و قدرت و هنرمندي ميبينيد. اين علم و حسابگري و قدرت و هنر از هيچ نيامده بلكه منبع و منشأيي دارد. آن منشأ خداي شماست كه به شما حيات بخشيده و در برابر شما نيز بيتفاوت نيست، بلكه به تناسب انتخابي كه ميكنيد و راهي كه در زندگي پيش ميگيريد عكسالعمل نشان ميدهد چنانكه اگر تاريخ را بخوانيد و در سرگذشت پيشينيان دقت كنيد همهجا عكسالعملهاي خدا را در برابر اعمال مردمان ميبينيد. بدين ترتيب اسلام، تنها ديانتي است كه معرفي "موجود" از خدا نميكند، بلكه از ديدگاه او خدا، اساس هستي و اصل "وجود" است، اول و آخر و باطن عالم و محيط بر هستي است و همة ذرات عالم تجليّات اراده و مشيّت اوست. با اين توصيف ، از انسان خواسته شدهاست كه خدا را در نظر داشته در برابر او احساس مسئوليت كند و بداند كه در اين دنيا تنها نيست. از نظر فيزيكي خدا همه جا با آدمي است و چنانچه او سليقة خدا را در امور رعايت كند، همواره كمك و پشتيبانش خواهد بود و به سعادت دنيا و آخرت ميرسد. و قرآن چيزي جز معرفي نامة خدا و شرح سلايق او در امور نيست. از انسان ميخواهد كه فقط خدا را بپرستد، تنها از او حاجت بخواهد و خود را در برابر غير خدا نشكند. در اين ارتباط قرآن، روحيههاي مختلف را تجزيه و تحليل ميكند و از انحرافات اقوام و پيروان مذاهب – طي قصص و امثال گوناگون – سخن ميگويد و در آنچه كه انسانها نميتوانند به درستي توافق كنند (چون حقوق زن و مرد و برخورد با مجرمان) راه نشان ميدهد.
امّا در اينكه چرا خدا انسان را آفريد و فلسفة آفرينش و عاقبت عمر چيست (كه شرح اين مقولات در قلمرو هيچ علمي نيست) قرآن چنين سخن دارد:
- بنا به آيات قرآن (آيات 30 تا 38 سوره بقره) خداوند ارادة كمال در عالم داشت و اين اراده را از راه خلقت انسان مختار امكانپذير ديد. ملائك متحير ميشوند كه خدايا نسلي ميآفريني كه فساد و خونريزي خواهد كرد، حال آنكه ما تو را مطيع و ستايشگريم. خدا پاسخ ميدهد كه من فرشته نميخواهم "آدم" ميخواهم و چيزي ميدانم كه شما نميدانيد. شاخصهاي نسل آدمي به ملائك عرضه ميشوند. كه درست است بسياري در اين نسل مفسد و خونريزند ولي در مقابل، كساني هم ظهور خواهند كرد كه – ولو قليل – ولي به اين نسل ارزش ميبخشند، همة بزرگان علم و اخلاق و ايثار.
- و انسان مختار را خدا صفر كيلومتر به دنيا نياورد، بلكه فطرت گراينده به خوبي و مشمئز از بدي در او نهاد و "گناه" و "صواب" را به او شناساند.
- اجازة حضور شرّ در عالم داد و آن فطرت دو قطبي انسان را در برابر آن شرّ تنها نگذاشت، بلكه او را به سلاح عقل و هدايت خارجي توسط پيامبران، مجهز ساخت.
- كمال آدمي را در پرورش و استحكام ارادة او براي انتخاب و عمل به تشخيصهاي عقلي در برابر وساوس نفس (نيروي شرّ) مقرر داشت.
- و سرانجام براي انتخاب درست انسانها دو ضمانت اجرا گذاشت، يكي وجدان، با دو بخش ملامتگر و نويدبخش، و همچنين شواهد عيني از نتايج كار بد و خوب در اين دنيا، و ديگري بهشت و جهنم اُخروي.
اين بهترين بيان فلسفة آفرينش است كه فقط در قرآن يافت ميشود و هيچ تضادي در آن نيست، بلكه همة وجوهش تكميل يكديگرند و قسمتهاي مختلف آن همه شاخههاي يك درخت و ثمربخش يك ميوهاند.
آخرت
نفي آخرت نه عقلي است، نه علمي و نه بنا به مصلحت.
• عقلي نيست زيرا نميتوان تصور كرد كه در جهان عقلايي – نظامي كه در همهجاي آن حسابگري مشاهده ميشود – خشك و تر با هم بسوزند و انسانهايي كه در راه سعادت همنوعانشان رنجها كشيده و فداكاريها كردهاند و در اين دنيا جز محروميت نديدند و فقط نام نيك از خود به يادگار گذاشتند، همپاي جنايتكاران تاريخ كه از هيچ تجاوزي به حقوق ديگران براي بهرهمنديهاي خود دريغ نكردند، نيست و نابود شوند و به عاقبت يكسان برسند.
|
advertisement@gooya.com |
|
• علمي نيست، زيرا علم ميگويد هيچچيز نابود نميشود. اين قانون دوم ترموديناميك است كه آقاي مشيري اگر فيزيك خواندهاند بايد آن را بخوبي بدانند. مرگ، يعني خروج انرژي و نيروي حيات و در واقع شخصيت آدمي، از كالبد مادي. كالبد مادي در خاك (يا در دريا يا كورة آتش، فرق نميكند) به عناصر تجزيه ميگردد و محصولات آن نهايتاً به سيكلهاي كربن و اكسيژن و ازت در طبيعت ميريزد. آن شخصيت آدمي و آن حيات "حسيني" يا "يزيدي" كجا ميرود؟ چه ميشود؟ علم ميگويد هيچچيز از بين نميرود، بنابراين حتي به منطق علمي، حيات نابود نميشود. بلكه علم سخن ديگري دارد، ميگويد هر پديدهاي به عاقبت متناسب با طبيعت خود ميرسد. مثلاً عاقبت آتش اين است كه خاكستر شود و سرانجام آب اينكه منجمد يا تبخير گردد. عاقبت شخصيت آدمي با طبيعتي كه از افكار و اعمال طي عمري براي خود ساخته، چه خواهد بود؟ فقط اينجاست كه علم ساكت ميشود و اديان رشتة سخن را بدست ميگيرند. خدا اعلام ميدارد كه اي انسان! تو با رنج و تلاش بسوي خداوندت در حركتي و به ملاقات خداي خويش خواهي رسيد. در آنجا حساب آنها كه راست رفتند سريع و آسان است و شادمان (در بهشت جاويد خدا) به همسلكانشان ميپيوندند. و كجروان را همان التهابها و تب و تابهاي دروني كه طي عمر با تجاوزها و كجرويها براي خود آفريدند، محيط زندگي ابديشان خواهد بود (سورة انشقاق/ آيات 6 تا 12).
• و بالأخره انكار آخرت، از راه و رسم مصلحان و مالانديشان به دور است. زيرا انكار آخرت، در واقع سلب مسئوليت وجداني از انسان است و فرمان به اينكه اي آدمي! ميتواني بروي و خوش باشي و هر كاري كه به فرمان غرايز برايت خوشي ميآورد انجام دهي و فقط عقلت را هم در نظر گير و خوشيها را تا حد صدمه به خود و جامعهات پيش نبر. چند درصد از انسانها را - با سطوح مختلفي از شعور و رشد و آگاهي كه دارند - اين فلسفه اداره ميكند؟ كدام مصلحت حكم ميكند كه ما به مردمان اعلام داريم، خدايي نيست، آخرتي نيست، فقط خودتانيد و اين دنيا و همة لذتهايي كه ميتوانيد به آنها برسيد؟! ميكروفون به دستان لوسآنجلسي قدري فكر كنند! حتي نگاه تاجرانه به زندگي حكم به رد آخرت نميدهد. زيرا مگر زندگاني با هدف آخرتي چيست؟ آيا جز اين است كه انسان دروغ نگويد، تهمت نزند، تجاوز به ديگران نكند، قدم در راه خير و خوبيها بگذارد و در ترويج نيكيها بكوشد و با ناحقيها و بيعدالتيها مبارزه كند؟ گيريم كه آخرتي هم نباشد ولي آيا قبول آن حداقل به زندگي درست نميانجامد؟ پس چرا لجاجت ميكنند؟ شايد منطق اين است كه روحانيون ما با اين همه تبليغ آخرت چرا دست به اين كارها ميزنند و مسلمانها با آن اعتقادات، چرا اينقدر از غربيها عقب افتادهاند؟ پاسخ اين است كه آن روحانيون و مسلمانها، منحرفند و اعتقاداتشان فقط زباني است و از سوي ديگر اكثر غربيان بدون آنكه نام مسلمان بر خود بگذارند، در واقع به جوهر تعاليم اسلام بيش از ما عمل ميكنند. شما به جاي انكار حقيقت واقعيات را بگوييد نه آنكه راه عناد پيش گيريد و اصل قضايا را منكر شويد!
نمــــاز
در همة اديان –حتي مذاهب تأسيس يافته – به نوعي نماز و ارتباط با خدا هست.نماز يهوديان دعا براي پول و مواهب بيشتر مادي است. مسيحيان در خود فرو ميروند و به جاي خدا عيسي را در نظر ميگيرند. در اسلام، نماز شكل خاص خود را دارد و شكر خدا در اين زمينه اختلافات بين فرق نسبتاً كم است. نماز اسلامي جنبههاي مختلفي دارد. از يكسو توصيه شده كه حتي المقدور به جماعت برگزار شود و بر اين پايه نوعي سرود وحدت است كه همه – ولو اينكه به زبانهاي مختلف تكلم كنند – اما در نماز كنار يكديگر روي به يك قبله و با يك زبان خداي خود را ميخوانند. از سوي ديگر نماز – به مانند حج – القاي معاني با حركت است. تعظيم و سجده در پيشگاه خالق نفي اين امور در برابر ديگران است. و بالأخره تمركز حواس و توجه به معاني، در نماز خواسته شده ودرك اين واقعيت كه بالاترين دعاي مؤمن و آرمان والاي او، "هدايت" است. ابتدا خدا توصيف ميشود كه "رب عالمين = خالق و ارباب جهانيان" است و مهربانترين مهربانان (زيرا خود غني و بينياز بوده و آنچه از بندگان ميخواهد در جهت خير و صلاح خود آنهاست و آنوقت براي كارهايي كه بندگان به سود خود ميكنند به آنها پاداش ميدهد) و صاحب روز جزاست كه همه سرانجام در پيشگاهش حاضر خواهند شد و پاسخگوي بيلان زندگانيشان خواهند بود. سپس به درگاه چنين خدايي دعا ميشود كه "ما را به راه راست هدايت فرما" و با اين دعا مسلمان نمازگزار در حقيقت به خود گوشزد ميكند كه به راهي در زندگاني قدم گذارد كه رضاي خدا در آن است و نه راه گمگشتگان و سرگشتگان كه اسير حوادث بوده و از خود نقشي ندارند و نميدانند از كجا آمدهاند و به كجا ميروند و تكليفشان در دنيا چيست؟ آيا واقعاً اين تكاپوي بزرگ روحي و سرود اتفاق و اتحاد را كه ميتواند نردبان ترقي انسان بلحاظ كمالي باشد، بايد به استهزاء گرفت و با عباراتي چون "دولا و راست شدن" تحقير نمود؟ خدا انصاف دهد.
دکتر فرهاد بهبهاني