بسم الله الرحمن الرحيم
----------------
فهرست: 1- تعريف شيعه و تشيّع 2-لفظ شيعه در قرآن كريم و سنّت و معناي آن 3--لفظ شيعه در تاريخ اسلامي 4-معناي تشيّع در كتب اماميّه اثنا عشريّه 5-تعريف راجح و برگزيده در معناى تشيّع 6-ريشهيابي تاريخي پيدايش تشيّع 1/6 -آراء شيعيان در پيدايش تشيّع 2/6 -نقد و بررسي اين رأي كه بهترين راه تحريف وتشويه اسلام ميباشد 3/6- رأي دوّم از آراء شيعه 4/6- نقد و بررسي اين رأي 7-رأي غير شيعيان در مورد تشيّع 8-رأي برتر وراجح از ميان اين آراء
----------------
هدف ما انتقاد ازشيعيان نيست بلكه تنها قصد ما خيرخواهى واصلاح تشيع وانديشه هاى دينى مخالف با قرآن وسنت درهرمذهبى ازمذاهب مسلمين بوده ومخاطب انتقادهاى ما دربارهء تشيع روحانيونى ميباشند كه با تشيع تجارت نموده وآنرا طبق روش روحانيون اديان پيشين تحريف نموده اند تا به اهداف سياسى ودنيوى خود برسند، لهذا لطفا بنوشتهْ ما به نظر تحقيق نه تعصب مذهبى توجه بفرمائيد www.isl.org.uk
1-تعريف شيعه و تشيّع1
شيعهنها را آنها و تشيّع و مشايعه در زبان عربي همگي در گرد معناي متابعت و نصرت و موافقت در رأي ميچرخد، و اين اسم غالباً بركساني غلبه كردهاست كه به زعم خود ولايت علي و اهل بيت او را دارند، ليكن همچنانكه دكتر قفاري ميگويد اگر به معناي لغوي كلمة شيعه دقّت شود بر اكثر فرقي كه ادّعاي پيروي از علي و آل بيت او را ميكنند صدق نميكند.2
2-لفظ شيعه در قرآن كريم و سنّت و معناي آن:
مادهء شيع درقرآن كريم دردوازده موضع آمده است وامام ابن جوزي معاني آن را خلاصه كرده و ميگويد مفسّران گفتهاند كه معاني شيع در قرآن بر چهار وجه است:
اوّل: تفرّق و فرقه، مثل اين آيه شريفه «انّ الّذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعا = آنهايي كه در دين تفرقه آورده و شيعه شيعه و گروه گروه شدند»3 و «جعل أهلها شيعا = اهل آن را دسته دسته و فرقه فرقه كرد»4 و «من الّذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعا = از آنهايي كه در دين تفرقه آورده و متفرّق (شيعه) گشتند».5
دوّم: اهل و نسب: مثل آيه «هذا من شيعته و هذا من عدّوه = اين از اهل و شيعة او و ديگري از دشمنانش ميباشد»6
سّوم: اهل ملّت: مثل اين آيه: «ثمّ لننزعنّ من كل شيعه = آنگاه از هر گروه كساني را جدا ميكنيم»7 و «لقد أهلكنا أشياعكم = كساني را كه همانند شما بودند هلاك كرديم»8«كما فعل بأشياعهم = همچنانكه با كساني كه امثال ايشان بودند نيز چنين شد»9«و انّ من شيعته لابراهيم = همانا از پيروان او (نوح) ابراهيم است».10
چهارم: أهواء متعدّد وگوناگون، مثل آيه:أو يلبسكم شيعاً= يا شما را گروهگروه در هم افكند».11
و علامه ابن قيّم12 دريك سخن مهم به اين معنا اشاره ميكند كه لفظ شيعه و أشياع درقرآن كريم غالباً در سبيل مذمّت و نكوهش آمدهاست، و تعليل او اينست كه لفظ شيعه و شياع و اشاعه ضدّ اجتماع و ائتلاف و وحدت ميباشد و لهذا لفظ شيَع و فرَق جزبرفرقههايي كه متفرّق و مختلف هستند اطلاق نميشود.13
اينست الفاظ شيعه كه در قرآن كريم آمدهاست و هيچكدام دلالت برمذهب وعقيده معروف شيعي نميكند، و اين امري است كه بالبداهه شناخته مي شود، ليكن تعجّب در اينست كه كساني از شيعيان با هر مكر و حيلهاي كه شده الفاظ وارده در قرآن را بر حسب اهواء خود تفسير نموده و آن را معطوف به فرقه خود معني ميكنند، و تأويل به رأي دقيقاً همين است، و تحريف آيات الهي و تفسير به رأي جز اين نيست. در روايات شيعيان آمدهاست كه آيه 83 سوره صافّات را (انّ من شيعته لابراهيم) اينطور معني نمودهاند كه ابراهيم عليهالسّلام از شيعيان علي بودهاست.* و اين مخالف سياق قرآن و اصول اسلام است كه منبع آن عقيدة غلات رافضيان است و ائمّه را بر انبياء ترجيح ميدهند. و اين تفسير كه پيامبر بزرگي مثل حضرت ابراهيم را شيعة علي بدانند،
موضوعي است كه بطلان آن بالضّروره معلوم است، و نيز بطلان آن عقلاً و به لحاظ تاريخي روشن و واضح است.1
و آنچه كه واضح است و مفسّران بزرگ اسلام برآنند كه ازسلف وخلف نقل شدهاست اينست كه ابراهيم ازشيعيان و پيروان نوح عليهما السّلام بوده يعني بر سنّت و منهاج او گام مى زدهاست و اين تفسيرمطابق سياق آيه وماقبل ومابعد آن ميباشد، چون آيههاي سابق راجع به نوح عليهالسّلام ميباشد.
لفظ شيعه در سنّت نيز به معناي پيرو و تابع آمدهاست. همچنانكه پيامبر دربارة مردي كه به او گفت: ميبينم كه عدالت نكردي، گفت: او داراي شيعيان خواهد بود كه در دين چنان زياده روي كرده وراه ميروند كه از آن خارج ميشوند2 كه شيعه در اينجا مرادف اصحاب و انصار و اتباع ميباشد.
وشيخ دكتر ناصرالقفاري ميگويد كه درخلال مراجعه به منابع سنّت، استعمال لفظ شيعه را به معناي فرقة موجود جز در آثاري واهي و ضعيف و جعلي نديدهاست.3
3-لفظ شيعه در تاريخ اسلامي:
در تاريخ صدر اسلام لفظ شيعه به معناي لغوي آن كه عبارتست از پيروي و ياري و دوستي آمدهاست و در سند تحكيم بين علي رضي الله عنه و معاويه لفظ شيعه به همين معني آمدهاست كه پيروان علي را شيعيان علي و پيروان معاويه را شيعين معاويه نام بردهاست و در وثيقة تحكيم چنين آمدهاست: اين همان چيزي است كه علي بن أبي طالب و شيعيان او و معاويةبن أبي سفيان و شيعيان او دربارة آن دادرسي نمودهاند، و علي و شيعيان او به «حكميّت» عبدالله بن قيس و معاويه و شيعيان او به «حكميّت» عمروبن عاص راضي شدهاند. و اگر يكي از دو حكَم فوت نمود شيعيان و انصار او ميتوانند به جاي او كسي ديگر را انتخاب نمايند، و اگر يكي ازدو امير قبل ازانقضاء أجل معيّن در اين قضيّه فوت نمايد، شيعيان او ميتوانند ديگري را كه بدان راضي شوند برگزينند.1
و حكم بن افلح گفت كه من عائشه را نهي كردم كه دربارهء اين دو شيعه چيزي بگويد.2
و شيخ الاسلام ابن تيميّه اين متن تاريخي را نقل نموده تا از آن دلالت تاريخي مهمّي بر عدم اختصاص پيروان علي به اسم شيعه در آنوقت اخذ نمايد.3
و نيز درتاريخ آمدهاست كه معاويه به بسربن أرطاة كه او را به سوي يمن روانه نمود گفت: برو به سوي صنعاء كه ما در آنجا شيعياني داريم4 همة اين متون دلالت دارد بر اينكه درآنوقت لفظ شيعه ويژة پيروان حضرت علي نبودهاست.
و چنانكه ازگفتة مسعودي5 شيعي بر ميآيد: آغاز تجمّع فعلي مدّعيان تشيّع و آغاز تمييزآنها به اين اسم بعد از قتل مظلومانة حضرت حسين آغاز گشتهاست. مسعودي ميگويد: درسال شصت و پنج هجري شيعيان در كوفه به حركت درآمدند و جنبش توّابين وسپس جنبش مختار – كيسانيّه – پيدا شد. در اين وقت بود كه شيعه تكوين يافت و براي خودش اصول ويژهاي گذاشت كه بدان شهرت پيدا كرد.
از تمام اين متون به روشني بدست ميآيد كه نام شيعه لقب هر گروهي ميبوده كه به گرد رهبرشان جمع ميشدهاند امّا اگر بعضي از شيعيان تجاهل نموده و حقايق تاريخي را پشت سر گذاشته و ادّعا ميكنند كه آنها اوّلين كساني هستند كه در ميان اين امّت لقب شيعه به خود گرفتهاند، حقايق تاريخي به ادّعاي آنها قلم باطل ميكشد. بلكه اين لقب بعد از مقتل علي و يا بعد از مقتل حسين بر حسب اختلاف آراء مخصوص آنها متداول گشتهاست.6
4-معناي تشيّع در كتب اماميّه اثنا عشريّه:
1- شيخ و عالم شيعي سعدبـــن عبدالله قمي الف ميگويد شيعيان پيروان علي در زمان پيامبر – صلّي الله عليه و سلّم – ميباشند كه بعد از پيامبر به سوي علي رفته و قائل به امامت او گشتهاندبو نوبختي ج نيز همين الفاظ را تكرار ميكند.
اينست تعريف تشيّع در مهمترين و قديميترين كتب شيعه كه مخصوص فرق و مذاهب ميباشد، و اين تعريف هيچ اشارهاي به اصول تشيّع در نزد اثناعشري نمينمايد كه در نظر آنها لبّ و اساس تشيّع است، مثل نصّ بر علي و فرزندانش، جز اينكه فقط به امامت علي اشاره نموده بدون اينكه يادي از فرزندانش نمايد.
واين تعريف ، بسيارى از مدعيان تشيع را كه بعدها اصول وفروعى بدان اضافه نموده وامروزه بدان مشهور گشته اندبطور كلى از مدان تشيع بيرون مينمايد، ولهذا برحسب مقياس اماميه اثناعشرى اين تعريف كامل نيست اگر چه قمى ونوبختى آنرا گفته باشند،
امّا عجيب اينجاست كه اين تعريف بدون هيچ دليلي منطقي فرض نموده كه شيعيان علي در زمان پيامبر اكرم وجود داشتهاند، و از آنها نام هم ميبردالف ليكن هيچ دليلي از قرآن و سنّت و وقايع درست تاريخي بر اين مدّعا نيست، بلكه خداوند متعال ميفرمايد: «انّ الدّين عندالله الاسلام = دين نزد خدوند اسلام است» (آل عمران 19) و نه تشيّع و نه چيزي ديگر و ياران رسول خدا كه به گرد او بودند همگي يك ملّت و يك گروه و يك دسته و يك طائفه بودند كه ولاء ومحبت همهء آنها براي رسول خدا – صلّي الله عليه و سلّم – بود.
دوّمين تعريف را از تشيّع شيخ و عالم بزرگ شيعه درزمان خود يعني مفيد بدست ميدهد كه ميگويد لفظ شيعه به اتباع اميرالمؤمنين به عنوان ولاء و اعتقاد به امامت بلافصل او بعد از رسول خدا – صلوات الله و سلامه عليه و علي آله – و نفي امامت ديگران ميباشد.ب
باز هم دراين تعريف اگرچه شامل اماميّه و جاروديّه از فرق شيعه ميگردد و امّا بقيّة فرق شيعه از آن جمله شيعيان زيديّه را شامل نميشود و در اين تعريف ايمان به امامت اولاد علي نيست.
اگرچه مفيد در اين تعريف بر مسألة نصّ و وصيّت انگشت نميگذارد ولي ميبينيم كه شيخ شيعيان طوسي1 وصف تشيّع را به اعتقاد به امامت علي به وصيّت پيامبر و به ارادة خدا ميداند.2 طوسي در تعريف خود اعتقاد بر نصّ را اساس تشيّع ميشمارد. تعاريف متعدّد ديگري نيز در كتب اسماعيليّه و بقيّة شيعيان آمدهاست.
تعريف امام ابن حزم از تشيّع: دقيقترين تعريف از تشيّع، گفتة ابن حزم3 ميباشد كه ميگويد: هر كس كه قائل به أفضليّت علي از بقيّة صحابه رسول خدا و أحقّيّت او و فرزندانش به امامت باشد او شيعي است اگر چه در بقيّة امور با آنها اختلاف داشتهباشد و اگر در اين مورد با آنها اختلاف نمايد او شيعي نخواهد شد.4
5-تعريف راجح و برگزيده در معناى تشيّع
همانطور كه شيخ ناصر القفاري ميگويد تعريف شيعه اساساً مرتبط به مراحل تحوّل عقيدتي آن بوده و بر اساس تحوّل و دگرگوني آن ميباشد. و همچنانكه بر هر محقّقي هويداست عقايد شيعه هميشه دستخوش تغيير و تحوّل بودهاست و لهذا تشيّع در عصر اوّل نشأت خودش غير از تشيّع فيمابعد ميباشد.
و بدينخاطر است كه درصدر اوّل شيعه به كساني اطلاق ميشدهاست كه علي را بر عثمان مقدّم ميداشتهاند و لذا ميگفتند شيعي و عثماني، و شيعي به كسي گفته ميشد كه علي را افضل بر عثمان ميدانست، و عثماني به كسي گفته ميشد كه عثمان را بر علي ترجيح ميداد.1
ولهذا ابن تيميّه ميگويد كه شيعيان اوّليّه كه در عهد علي بودند ابوبكر و عمر را بر علي ترجيح ميدادند.1 و
شُريك بن عبدالله كه خود شيعي بود به خاطر نص متواتر از خود على از تفضيل علي بر شيخين منع مينمود، چون تشيع يعنى پيروى ونصرت نه مخالفت ودو دستگى.
ابن بطّه با اسناد خويش از شيخ معروف خود ابوالعبّاس بن مسروق روايت ميكند كه: ابواسحاق سبيعي كوفي وارد بغداد شد، شمر بن عطيّه گفت كه برويم به جلسة او، پيش او رفتيم و ابواسحاق گفت: من وقتي كه از كوفه خارج شدم هيچكس در تقديم و أفضليّت ابوبكر و عمر ترديد نداشت و الان كه آمدهام مردم چنين و چنان ميگويند.2
امام محب الدين خطيب ميگويد كه:
اين متن تاريخى بسيار مهمى براى تحديد ومشخص نمودن تغيير وتحول درمسير تشيع ميباشد،چون ابواسحاق سبيعى كه شيخ وعالم كوفه بوده است، در زمان خلافت اميرالمؤمنين عثمان وسه سال قبل از شهادتش متولد شده است وتاسال 127هـ مى زيسته است، ودر زمان خلافت اميرالمؤمنين على دوران كودكى را مى گذرانده است كه دربارهء خودش ميگويد، پدرم مرا بلند نموده تا اينكه على بن ابى طالب را در حال خطبه خواندن ميديدم كه موى سر وريشش سفيد بود، واگر بدانيم كه او چه زمانى كوفه را ترك نموده وكى دوباره بدانجا بازگشته است، به شناخت زمانى دست مى يابيم كه اهل كوفه شيعهء علوى بوده ورأى آنها رأى امام شان در تفضيل ابوبكر وعمر بر او بوده است ، وچه وقت از راه امام خود بيرون رفته ومخالفت آراء او نموده اند؟ چون على بربالاى منبركوفه أفضليت دويار رسول خدا صلى الله عليه وسلم را ودو وزير ودوخليفهء اورا بارها اعلام نموده است.وليث بن ابراهيم گويد كه من شيعيان اوليه را ديده ام وبه هيچ وجه على را بر ابوبكر وعمر ترجيح نمى دادند3
ليكن تشيع با اين پاكيزگى وسلامت وزيبائي خود باقى نماند، بلكه مبدأ تشيع بكلى متحول شد وشيعه شيعه ها گشت وخود تشيع بهانه وپرده اى شد براى هركسى كه كه در صدد كيد ومكر وتوطئه برعليه اسلام ومسلمين ميشد، ولهذا بعضى از ائمه كسانى را كه از شيخين بدگويى كنند شيعه نناميده وآنهارا رافضى مى نامند چون شايستگى وصف تشيع را ندارند،
اگر كسي از مراحل دگرگوني و تحوّل تشيّع مطلّع باشد، از اينكه به تعداد زيادي از محدّثين و غير محدّثين سرشناس، شيعه گفته شدهاست تعجب نميكند، اگر چه آنها از بزرگان اهل سنّت باشند، چون تشيّع در زمان سلف مفهوم و معنايي غير از تشيّع در زمان خلف و متأخّر داشتهاست.
امام ذهبي گويد: شيعي غالي (تندرو) در زمان گذشته و درعرف آنها به كساني اطلاق ميشدهاست كه از
عثمان و زبير و طلحه و معاويه و كساني كه با علي جنگيدند بدگويي كنند و امّا شيعة غالي و تندرو در زمان و
عرف ما به كساني گفته ميشود كه اين بزرگان را تكفير نموده و از شيخين (ابوبكر و عمر) تبرّي جويد، كه
اينها گمراه و افتراگو هستند.أ
پس تشيّع داراي درجههاي متعدّد و تحوّلات و دگرگونيهايي ميباشد، همچنانكه داراي فرق و مذاهب متعدّد ميباشد.
6-ريشهيابي تاريخي پيدايش تشيّع
همچنانكه سابقاً گفته شد تشيّع يكباره پيدا نشده بلكه مراحل متعدّدي را پشت سر گذاشته تا به مرحلة كنوني رسيدهاست. ما ابتدا به سراغ اقوال خودشان ميرويم تا بدانيم چه ميگويند و سپس گفتههايشان را با ميزان عقل و علم ميسنجيم.
1/6آراء شيعيان در پيدايش تشيّع:
رأي اوّل:
ميگويند تشيّع قديم و حتّي قبل از رسالت و بعثت پيامبر خدا – صلّي الله عليه و آله و سلّم – وجود داشته و هيچ پيامبري نيامده مگر اينكه ولايت علي بر او عرضه شدهاست و … و شيعيان براي اثبات اين موضوع اسطورهها و افسانههاي زيادي بافتهاند چنانكه در كافي كليني آمدهاست: «ولايت علي در جميع كتب انبياء نوشته شدهاست و خداوند هيچ پيامبري نفرستاده مگر اينكه دربارة نبوّت محمّد و وصيّ او علي به او سفارش كردهاست».1
و ازابو جعفر باقرروايت ميكنند كه دربارة آية شريفه: «و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي و لم نجد له عزما = و ما پيش از اين با آدم پيمان بستيم ولي او فراموش كرد و شكيبايش نيافتيم»2 گفتهاست كه: «پيمان خدا دربارة محمّد و ائمّة بعد از او بودهاست كه آدم دراين باره شكيبا نبود و انبياء أولوالعزم را از آنرو بدين نام خواندهاند كه دربارة محمّد و أوصياء بعد از او و مهدي و سيرت او به آنها سفارش شدهاست …».3
دربحار-اكاذيب- مجلسى نيز چندين روايت آوردهاند كه: «اي علي خداوند هيچ پيامبري را مبعوث نكرده، مگر آنكه او را به ولايت تو خواند، چه مطيع بوده و چه نافرماني كردهباشد!»1 و در روايت ديگري آوردهاند كه: «خداوند از پيامبران براي ولايت علي ميثاق گرفتهاست»2 و ميگويند هيچكس به بهشت نميرود مگر محبّ علي باشد و او تقسيمكنندة بهشت و دوزخ است.3 و شيخ حرّ عاملي كه صاحب يكي ازمنابع حديثي شيعيان است ادّعا ميكند كه روايتهايي كه دلالت دارد خداوند از انبياء به ولايت علي پيمان گرفتهاست، بيشتر ازهزار ميباشد.4
شيعيان به اين حدّ نيز بسنده نكرده و از قول ائمّه ميگويند: «خداوند ولايت ما را بر آسمانها و زمين و كوهها و شهرها عرضه نموده است»5 و هادي تهراني ميگويد كه از بعضي از روايات بر ميآيد كه هر پيامبري مكلّف شدهاست كه به ولايت علي دعوت نمايد و حتي اينكه ولايت علي بر همة أشياء عرضه شد، هر آنچه پذيرفت صالح گشت و هر آنچه نپذيرفت فاسد گشتهاست.6
2/6 -نقد و بررسي اين رأي كه بهترين راه تحريف وتشويه اسلام ميباشد
براي بيان فساد بعضي از آراء فقط عرضه نمودن آنها كافي است، اينكه گفته شود «ولايت علي قديم است»، فساد و بطلان آن ضرورتاً واضح و معلوم است. هيچكدام از اين ادّعاهاى نابخردانه در قرآن پيدا نميشود، بلكه ميبينيم كه دعوت همة انبياء براي توحيد الهي بوده است نه به ولايت علي و أئمّه. خداوند ميفرمايـــــد: «و ما أرسلنا من قبلك من رسول الا نوحي اليه أنه لا اله الا أنا فاعبدون»7 و «لقد بعثنا في كلّ أمّه رسولا أن اعبدوالله واجتنبوا الطّاغوت»1 پس همة رسولان و أنبياء الهي اقوامشان را به عبادت خداوند و عدم شرك به او دعوت كردهاند، و نوح و هود و صالح و شعيب و ديگران (عليهم السّلام) همگي به اقوام خود ميگفتند:
«اعبدوالله مالكم من اله غيره»2.
و در سنّت پيامبر اسلام نيز همين امر تأكيد شده و هيچ چيزي خلاف آن يافت نميشود، و همة ائمّه اسلام اتّفاق دارند كه هر انساني به مجرّد ايمان به خدا و ذكر شهادتين مسلمان ميشود. پس اين پنداربافيها راجع به ولايت علي از كجاست؟! اگر برحسب ادّعاي شيعيان ولايت علي در كتب همة انبياء نوشته شدهاست، چرا فقط غلاة روافض آنرا نقل ميكنند و هيچكس ديگري از آن خبر ندارد؟ چرا بقيّة اهل اديان از آن خبري ندارند؟ و چرا در قرآن كه بر همة كتب سابق مهيمن بوده و برتري داشته چنين چيزي نيست؟!3 آري ادّعاي بيدليل بسيار آسان است. و هر كس كه پرواي حساب نداشته باشد از اينگونه ادّعاها عاجز نميماند.
شيخ الاسلام ابن تيميّه ميگويد كه: كتب انبياء كه در ميان مردم است، آنچه را كه راجع به پيامبر – صلّي الله عليه و سلّم – بوده، بيرون آورده و منتشر كردهاست و هيچ اشارهاي درميان آنها به علي نيست، و حتّي كساني از اهل كتاب كه مسلمان شدهاند هيچ يك ازآنها نگفتهاست كه راجع به علي چيزي در ميانشان بودهاست، پس چطور ميشود گفت كه: همة انبياء براي ولايت علي مبعوث شدهاند، در حاليكه آنها به امّتهاي خود چنين چيزي نگفتهاند و هيچكس آنرا روايت نكردهاست.4
صاحبان اين افسانه چگونه به ساحت انبياء اهانت نموده و ميپندارند كه آدم و بقيّة انبياء غير اوليالعزم – عليهم السّلام – به امرالهي درمورد ولايت علي پشت پا زده و در اينباره شكيبا نبودهاند؟ اين بهتان واضحي است، و حق اينست كه نسبت مزعوم باطل بوده و هيچ اساسي ندارد و نبايد به انبياء الهي افتراء زد.
اين افسانهها وهذيان بافى ها همه دليل براينست كه دل و انديشهء بافندگان، پراز كينه و توطئه نسبت به فرقههاي غير خود بودهاست. و لذا از راه دخوال به تشيّع، مى خواستهاند دين مردم را خراب كنند.چرا كه جز بيدينان وزنديق ها كسى جرأت وگستاخى چنين افتراهايى را ندارد، گويا با اين آراء عجيب! ميخواهند بگويند كه شيعيان، برتر از پيروان انبياء غير اوليالعزم هستند چرا كه آنها از سفارش خدا دربارة علي پيروي كردند و پيروان ساير اديان نكردند!
امّا چنانكه ميدانيم ودر آية 81 سورة آل عمران واضح است، خداوند از همة انبياء ميثاق و پيمان گرفتهاست كه اگر محمّد مبعوث شد و آنها زنده بودند به او ايمان بياورند و او را نصرت و ياري كنند.1 و اين غلاة مثل ساير عاداتشان گويا ميخواهند آنچه را كه خاصّ پيامبر است حقّ علي نيز بدانند.
|
advertisement@gooya.com |
|
|
|
ومسلمين اتّفاق دارند بر اينكه اگر شخصي به پيامبر ايمان بياورد و ازاو اطاعت كند و اصلاً ابوبكر و عمر و عثمان و علي را نشناسد، در ايمانش هيچ خلل و نقصاني نيست.
واقعاً آيا كساني كه اين افسانهها را باور ميكنند راه عمل و انصاف را ميپيمايند؟ همانطور كه شيخ الاسلام ابن تيميّه ميگويد: آن پيامبران سالها قبل از اينكه خداوند علي را بيافريند مردهاند، چطور علي امير آنها ميشود، حداكثر ممكن اينست كه علي امير زمان خودش باشد، امّا امارت بر مخلوقات قبل وبعد از خود، اين دروغ خنكي است كه با هيچ عقلي تطبيق نميكند!.
واين گفته شبيه قول غلاة صوفيّه است مثل ابن عربي و امثال او از ملحدان متصوفه كه ميگويند علم انبياء از معدن علم خاتم الاولياء – يعني خود ابن عربي – بودهاست در صورتي كه او ششصد سال بعد از محمّد صلّي الله عليه و سلّم به دنيا آمدهاست.
ادّعاي شيعيان بر امامت نيز از جنس و نمونة ادّعاي آنها بر ولايت است و مبناي هر دو دروغ و غلوّ وشرك واباطيل ميباشد كه بر خلاف قرآن و سنّت و اجماع سلف است.2
آيا نتيجة بافتن اين دروغهاي واضح بدنام كردن اسلام و منع مردم از گرايش به سوي آن نيست؟ چرا كه چنين ادّعاهاي باطل و مخالف عقل و دانش، هر عاقلي را از دين ميرهاند. عاقلان جهان راجع به امارت علي و ائمّه بر اشياء و جمادات و نباتات و دريا و خشكي چه ميگويند؟ وقتي كه خميني و امثال او ادّعا ميكنند كه ائمّه بر ذرّات كائنات حكومت ميكنندأ، واقعاً براي عاقلان خندهآور نيست؟! آيا ديني را كه براي جهان عرضه ميكنند همين است؟ آيا اين اعتقادات و باورها مخالف عقل و دين و علم نيست كه باعث شده 80% ملّت ايران بنا به سرشماريها از دين فرار كنند؟!!
آيا بهترين راه مشوّه نمودن اسلام همين راه نيست كه مدّعيان تشيّع پيمودهاند؟
ولي اينگونه آراء بياساس از شيعيان غالي تعجبآور نيست، چرا كه آنها هميشه مبالغهجو و افراطي بودهاند، و حقايق روشن و واضح را تكذيب ميكنند و اخبار متواتر را ردّ ميكنند ليكن آنچه را كه عقل و نقل شهادت بر كذب آن ميدهد باور ميكنند.2
3/6 رأي دوّم از آراء شيعه
از قديم و جديد بعضــي از شيعيان بر اين پندارند كه خود رسول خدا – صلّي الله عليه و سلّم – بذر تشيّع را كاشتهاست و در عصر خود او تشيّع ظهور كرده و بعضي از ياران رسول خدا از شيعيان علي بودهاند … كه قمي3 و محمّد حسين آل كاشف الغطاء4 و بسياري از شيعيان معاصر به اين رأي رفتهاند.5
4/6 نقد و بررسي اين رأي
اوّلاً: قابل ذكر است كه اولين كساني از مؤلّفين كه به اين قول رفتهاند قمي در كتاب: «المقالات و الفرق» و نوبختي در كتاب «فرق الشّيعه» بودهاند، و شايد از مهمترين اسباب ايجاد اين رأي بودهاست كه بعضي از علماي مسلمان اصول تشيّع را خارج از اسلام دانستهاند و بدين خاطر علماي شيعه عكسالعمل نشان داده و خواستهاند كه يك لباس شرعي پيدا كرده و اين ادّعاها را مطرح ساختهاند.
ثانياً: اين گفته نيز هيچ اساس و پايهاي در قرآن و سنّت ندارد و دليل ثابت تاريخي نيز برايش نيست، بلكه گفتهاي است كه بر خلاف اصول اسلام و حقايق ثابت تاريخي است، اسلام براي وحدت امّت بر اساس توحيد آمدهاست نه اينكه آنرا به احزاب و گروه و فرقهها، متفرّق نمايد. و از حقايق ثابت تاريخي متواتر كه بطلان اين بافته را ثابت ميكند اينست كه در زمان ابوبكر و عمر و عثمان از تشيّع به عنوان يك فرقة مذهبي هيچ خبري نبود.
ثالثاً: بنا به اين رأي، شيعيان ازعمّاروابوذرو مقداد و امثالهم تشكيل شدهاند، آيا اين بزرگان قائل به عقايد شيعة كنوني راجع به خلافت منصوص و تكفير شيخين و بقيّة صحابه و يا سبّ و شتم آنها بودهاند؟ هرگز. تمام دعاوي و پندارهاي شيعيان در اينباره كه كتبشان را پر كردهاست جز توطئه دشمنان دين و پندار چيزي نيست.
رابعاً: بنا به رأي شيخ موسي جارالله رأي فوقالذكر مغالطة بسيار زشتي است كه خارج از حدود هر گونه ادب و احترام ميباشد. او ميگويد كه اين بازي با كلمات و افترا بررسول خداست. ميگويد چطورشيعيان ادّعا ميكنند كه پيامبر بذرتشيّع را كاشتهاست، اين چه بذري است كه ثمار آن جز سبّ و شتم بر ياران برگزيدة رسول خدا نبودهاست، و اين چه بذري است كه ثمرهء آن قول به تحريف قرآن بوده و حق را درمخالفت با امّت ميداند.
7-رأي غير شيعيان در مورد تشيّع
رأي اول:
تشيّع بعد ازوفات رسول خدا – صلّي الله عليه وآله و سلّم – پيدا شد، چون كساني پيدا شدند كه قائل به شايستگي بيشترعلي براي امامت بودند، وبسياري ازقدما ومعاصران ازجمله ابن خلدون واحمد امين و بعضي خاورشناسان بدين رأي رفتهاند. وابن خلدون ميگويد كه: اساس دولت تشيّع بر اين مبناست كه وقتي رسول خدا فوت نمود اهل بيتش خود را احق در خلافت ميدانستند.أ
نقد اين رأي :
استناد اين رأي براين است كه نزديكان وخانوادة رسول الله به امامت سزاوارترميباشند، ولي بدون ترديد كساني هم پيدا شدند كه گفتند سعدبن عبادة انصاري از ديگران سزاوارتر است و امامت بايد در انصار باشد. ولي اين گفته دليل بر ميلاد حزب و يا فرقة مشخصّي نيست و تعدّد آراء يك امر طبيعي و از مقتضيات نظام شوري در اسلام ميباشد. اگر چنين رأيي دليل بر ميلاد حزب معيّن باشد، بايد در زمان ابوبكر و عمر و عثمان از آن حزب اثري ميبود ولي چنين نيست، بلكه آن يكي از آرائي بود كه در اجتماع سقيفه اظهار شد و بعد از اينكه بيعت با ابوبكر به اتمام رسيد و كلمة مسلمين بر او جمع شد، ديگر از اين رأي چندان خبري نشد و موضعگيري خود حضرت علي و بيعت او با ابوبكر اين رأي را (كه قائلين به افضليّت علي به صورت يك فرقة مشخّص و تازه از ديگر مسلمين ممتاز شوند) نفي ميكند.
رأي دوّم:
تشيّع با قتل عثمان آغاز شد. امام ابن حزم ميگويد: بعد از عمر، عثمان خليفه شد و دوازده سال بر سر خلافت بود و با مرگ او اختلاف آغاز شد و موضوع رافضيان آغاز گشت.ب
و كسي كه بذر تشيّع را كاشت عبدالله بن سبا1 يهودي بود آنگاه كه جنبش و فتنهاي دراواخر ايّام عثمان آغاز شد و بسياري از محقّقان بر اين رفتهاند كه اولين سنگ را در بناي مذهب شيعي ابن سبا گذاشتهاست، و ذكر او در كتب شيعه و سنّي متواتر ميباشد، فقط در عصر حاضر بعضي از شيعيان منكر او گشتهاند تا بتوانند از تشيّع دفاع كنند و به مذهب خود شرعيّت بدهند، در صورتي كه قبل از اين قرن هيچ عالم شيعي منكر ابن سبا نگرديدهاست.
و آراء ديگري نيز در اين مورد مطرح شدهاست كه ما به خاطر اختصار از آنها صرفنظر ميكنيم. بعضيها ميگويند تشيّع در سال 37 هـ ايجاد شده و آنرا به جنگ صفّين مرتبط ميدانند كه از مشهورترين كساني كه به اين رأي رفتهاند شاه عبدالعزيز دهلوي صاحب كتاب تحفة اثني عشريّه2 و خاورشناس شهير وات مونتگمري ميباشد، و امّا استروت من خود وقايع مربوط به حضرت حسين را اولين منشأ تشيّع ميداند.3
8-رأي برتر وراجح از ميان اين آراء
آنچه از آراء فوق برداشت ميشود اينست كه تشيّع به عنوان يك عقيده و تفكّر ناگهان ظهور ننمود، بلكه مراحل زماني متعدّدي را طي نمودهاست، ليكن پيشاهنگان عقيدتي تشيّع و اصولي كه امروزه بر آن ميباشند به اعتراف كتب خود شيعيان به دست ابن سبأ يهودي بنيان نهاده شدهاست، چرا كه حتي كتب خود شيعيان اعتراف ميكند كه اولين كسي كه قائل به نصّ بر امامت بود و آن را فرض ميدانست كه امروزه اساس تشيّع است، ابن سبأ بودهاست، همچنين كتب شيعي اعتراف دارند كه ابن سبأ و گروه او، اولين كساني بودند كه علناً از ابوبكر و عمر و عثمان و بقيّة ياران رسول خدا بدگويي ميكردند، و اين روش امروزه نيز در ميان شيعيان معمول ميباشد، و هم او بودكه قائل به رجعت بودوعلي واهل بيتش راداري علوم سرّي وخاص مي دانستهاست.1
اينها مسائلي است كه امروز از اصول اعتقادات شيعيان گرديده ولي بايد توجّه داشت كه اين اصول افراطي دستاورد ابن سبأ ميباشد، و تشيّع معتدل وغيرغالي كه مضمون آن تفضيل علي بر ديگران ميباشد، اين از دستاورد ابن سبأ يهودى وزنديقهاى ديگر نميباشد. اصول افكارغاليه وافراطي كه بدان اشاره شد بعد از شهادت عثمان پيدا شد، ليكن به مجرّد ظهور آنها علي به شدّت با جنگ با آنها برخاست ولي حوادثي مثل صفّين و جمل و حادثه تحكيم و شهادت علي و حسين، محيط مناسبي براي ظهورآن آراء اجنبي مهيّا نمود، و آن حوادث دردناك دلهاي مردم را به سوي آل بيت بيشتر از پيش كشاند و افكار ضدّ اسلامي و ضدّ شيعي به نام علي و آل بيت او داخل تشيّع گرديد،وتشيع بعد از آن بهانه اى شد براى هرمنافق وملحد وزنديقى كه در صدد ويرانى وتخريب اسلام بود واز اين راستا باورها ومعتقداتى داخل مسلمين نمودند كه بكلى از آن بيگانه بود ليكن خودرا در قالب تشيع مخفى مى نمودند و با مرورزمان اين آراء گسترده گرديده و ابن سبأ نيز بعد از خود پيروان و خلفاي بسياري پيدا كردهاست.
تشيّع درعهد علي جز به معناي موالات و نصرت نبود وهرگز شامل باورها و معتقدات امروزي شيعه نميبود ودرضمن اطلاق كلمة شيعه نيز مخصوص پيروان علي نبود و براي ديگران هم به كار ميرفت وليكن حوادث دردناكي كه بربعضي از اهل بيت گذشت از طرف دشمنان دين مورد سوء استفاده قرار گرفت و با مكروتوطئه درلباس تشيّع وغيره به چيزهايي دست يافتند كه درميدان جنگ از دسترسي به آن عاجز شدهبودند و در صفحات آينده چگونگي اين سوء استفاده و تغيير را مفصّلاً بررسي خواهيم كرد.
ادامه دارد...
دكتر مولانا ملازاده
info@isl.org.uk
--------------
1 مصدر اينجانب در اين بحث دو كتاب الشّيعه و التّشيّع از شهيد احسان الهي ظهير و أصول مذهب الشّيعه الاماميّة الاثني عشريّه ميباشد كه كتاب اخير رساله دكتراى شيخ ناصربن عبدالله بن علي القفّاري ميباشد.
2 لسان العرب: ماده شيع و تاجالعروس 5/405، القاموس: فيروز آبادي 3/47 (ماده شيع): دكتر القفاري: اصول مذهب الشّيعه ج 1/1.
3 الانعام آيه 159.
4 الحجر آيه 10.
5 القصص آيه 4.
6 القصص آيه 15.
7 مريم آيه 69.
8 القمر آيه 51.
9 سبا آيه 54.
10 الصّافّات آيه 83.
11 الانعام آيه 65.
12 امام محمّدبن ابيبكر دمشقي معروف به ابن قيّمالجوزيّه درسال 751 هـ وفات نمود واز شاگردان برجسته امام ابنتيميّه ميباشد كه خود نيز از نوادر زمان بودهاست، ابنكثير: البداية و النّهاية14/234، ابنحجر: الدّرر الكامنة: 3/400.
13 بدائع الفوائد 1/155.
* بحراني: تفسير البرهان 4/220، تفسير قمي 2/323، مجلسي بحار الانوار 68/12، 13، عباس قمي: سفينة البحار 1/732. البحراني: المعالم الزلفي ص: 304، الطريحي: مجمع الابحرين: 2/356. و اين تفسير را به كذب و افتراء به امام جعفر صادق نسبت دادهاند و در مناظرهاي كه دكتر ابوزاهر و عبدالحميد نجدي رافضي در سال 98 با ما در لندن داشت و بعد از آن فرار كرد نيز همين تفسير را نمود.
1 اصول مذهب الشّيعة الاثناعشرية: د. القفاري ج 1 ص 34 و 35.
2 همانطور كه قبلاً اشاره كرديم، اين اصل جوهر خوارج بود كه در دين غلوّ ميكردند. و اسم اين فرد ذوالخويصره نميمي ميباشد كه اصل خوارج است: مسند احمد 12/4 و 3-5، ابن ابي عاصم، السنه: 2/452: آلباني ميگويد: سند آن صحيح است.
3 اصول مذهب الشّيعه ج 1/36.
1 الاخبار الطّوال، دينوري ص 196-194، تاريخ الطّبري 5/53-54، محمّد حميدالله: مجموعة الوثائق السياسيّه ص 281-282.
2 صحيح مسلم 2/168-170، جزئي از حديث ميباشد.
3 منهاج السّنّه 2/67.
4 تاريخ يعقوبي شيعي 2/197.
5 مروج الذّهب: مسعودي 3/100.
6 محمّد ابوزهره: الميراث عند الجعفريّه ص 22، د. علي سامي النشار: نشأة الفكر الفلسفي ص 352.
الف سعدبن عبدالله القمي از علماي بزرگ اماميّه و كثير التّصنيف ميباشد كه در سال 301 هـ و به قولي در سال 299 فوت نمودهاست: الطّوسي الفهرست: ص 105، الاردبيلي/ جامع الرّواة 1/355.
ب المقالات و الفرق ص 3 و 15.
ج حسن بن موسي نوبختي فيلسوفي است متكلّم و از اماميّه بوده كه بعد از سال 300 هـ وفات يافته است. نگاه شود به طوسي: فهرست ص 75، القمي: الكني و الالقاب 1/148، ذهبي: سير أعلام البغداد 15/327.
الف مثل مقداد بن اسود و سلمان وابوذر و عمّاربن ياسر المقالات و الفرق ص 15، فرق الشّيعه نوبختي ص 18
ب اوائل المقالات: ص 39.
1 ابوجعفر محمدبن الحسن بن علي الطّوسي ملقّب به شيخ الطّائفه رئيس فقهاي شيعه است، وي در سال 385 تولد و در سال 460 وفات يافت: الفهرست ج2/ ص 357، لسان الميزان: ابن حجر 5/135.
2 تلخيص الشّافي 2/56.
3 ابوعلي محمّد علي بن أحمد بن سعيد بن حزم ظاهري امام اندلس (اسبانيا) ميباشد كه در سال 384 در قرطبه تولد و در سال 456 هـ وفات يافت: المقري/ نفخ الطّيب 2/283.
4 الفصل: 2/107.
1 د. شيخ ناصر القفاري: اصول الشّيعه ج 1 ص 53 و نشوان الحميري/ الحورالعين ص 179.
منهاج السّنّه 2/60، تحقيق د. رشاد سالم.
2-المنتقى : ذهبى ص 360
3 المنتقي، ذهبي ص 360.و 361 اين كتاب مهم را علامه برقعي به عنوان «رهنمود سنّت در ردّ أهل بدعت» ترجمه نموده كه چاپ و منتشر شدهاست و در سايت ما موجود ميباشد و خوانندگان محترم ميتوانند در سايت ما بدان دسترسي پيدا كنند (WWW.ISL.ORG.UK).
أ ذهبي: ميزان الاعتدال 1/506، ابن حجر: لسان الميزان 1/9/10.
1 اصول كافي: كليني 1/437.
2 طه، آيه 15.
3 كليني: كافي 1/416. ابن بابويه قمي – علل الشّرائع ص 122، الكاشاني: الصّافي 2/80، تفسير قمي 2/65، مجلسي: البحار 11/35.
1 بحار، 11/60، بحراني: المعالم الزّلفي ص 303.
2 المعالم الزّلفي ص 303.
3 كاشاني: تفسير صافي 1/16.
4 الفصول المهمّه ص 159، و روايتهاي متعدّدي به اين معني در كتب ذيل آمدهاست: اصول كافي 2/8 و وافي 2/155 و بحار 35/151 و مستدرك الوسائل نوري طبرسي 2/195 و الخصال: صدوق 1/270 و علل الشّرائع: صدوق ص 122، 135، 143، 144 و 174. و مصادر متعدّد ديگر آنها.
5 نوري: مستدرك الوسائل 2/195.
6 هادي تهراني: ودايع النّبوّه ص 115.
7 الأنبياء/25: ما پيش از تو هيچ پيامبري نفرستاديم جز آنكه به او وحي كرديم كه جز من خدايي نيست، پس مرا بپرستيد.
1 النّحل/36 يعني «در ميان هر ملّتي پيامبري مبعوث كرديم كه خدا را بپرستيد و از طاغوت (هر معبود غير از خدا) بپرهيزيد و دوري جوييد».
2 الاعراف: آيههاي 59، 65، 73 و 85 يعني «خدا را بپرستيد كه شما خدايي غير از او نداريد».
3 اصول الشّيعه: د. القفاري ج 1 ص 60-61.
4 منهاج السّنّه: ابن تيميّه 4/46.
1 اين رأي ابن عبّاس هم ميباشد.
2 منهاجالسّنّه: ابن تيميّه 4/78.
أ به كتاب «ولايت فقيه» بخش مربوط به «ولايت تكويني» نگاه شود.
2 اصول التّشيّع: د. القفاري ج 1 ص 63.
3 فرق الشّيعه: ص 17.
4 اصل الشّيعه: آل كاشف الغطاء: ص 42.
5 محمّد جواد مغنيه: الاثنا عشريّه و أهل البيت ص 29: محسن العاملي/ اعيان الشّيعه 1/13-16، هاشم معروف: تاريخ الفقه الجعفري ص 105، الواثلي: هويّة التّشيّع ص 27 و غيرهم.
أ ابن خلدون: العبر … / تاريخ ابن خلدون 3/170-171، فجر الاسلام: احمد امين ص 266.
ب ابن حزم: الفصل 2/8 و ابن حزم دراين رأي، موافقان بسياري از مسلمانان وخاورشناسان دارد.
1 رأس فرقة سبأيّه بود كه قائل به الوهيّت علي بود، و قائل به رجعت بود، و اصل او از يهوديان يمن بود كه تظاهر به اسلام ميكرد كه دربارهء او بحث بيشتري خواهد آمد.
2 تحفه اثني عشري ص 5.
3 رودلف استروت من از خاورشناسان متخصّص در فرق ومذاهب ميباشد.
1 قمي: المقالات و الفرق ص 21، نوبختي: فرق الشّيعه ص 23، الناشيء الاكبر: مسائل الامامه ص 23-22.