|
بخوانید!
4 اسفند » دولت و پلیس بر سر طرح امنیت اجتماعی اختلاف ندارند، مهر
4 اسفند » شیطان به روایت امیر تاجیک، خبر آنلاین 2 اسفند » قفل شدگی در گذشته، جمعه گردی های اسماعيل نوری علا 2 اسفند » ديدگاه هنرمندان براي رفع كمبود تالارها، جام جم 2 اسفند » آذر نفیسی نویسنده و استاد دانشگاه جانز هاپکینز در مورد تازه ترین اثر خود صحبت می کند (ویدئو)، صدای آمریکا
پرخواننده ترین ها
» يادداشتی برای نسل های آينده، آرش حجازی
» محمد قوچانی: اعترافات من کذب محض است! سحام نيوز » نامه ابراهيم يزدی به رييس قوه قضائيه » بازتاب جهانی خبر دستگيری محمد قوچانی، تغيير » اتحاديه اروپا در انتظار پاسخ ايران؛ "آماده اقدام هستيم"، راديو فردا » مچ بندهای سبز در زمین تنیس ویمبلدون (گزارش تصویری) » استاد مصباح در سایه، کاريکاتور آريا » حمايت ۷۸ تن از استادان دانشگاه های جهان از تلاش دانشگاهيان ايران برای رسيدن به عدالت، برابری، آزادی بيان و دمکراسی » مرتضوی، جلادی که در تهران فرمان میدهد، کيست؟ گزارشگران بدون مرز » رسـوایی بزرگ با فاش شدن دروغ و تقلب شورای نگهبان (گزارش تصویری) باغچه بان گل هاى خاموش، به ياد پايه گذار آموزش ناشنوايان در ايران، سهيل آصفى، شرق
«در بندى كه من زندانى بودم، يك پيرمرد ارمنى هم كه از صبح تا شب به جز انجيل خواندن و دعا كردن كارى نداشت دوران زندان خود را مى گذرانيد. در يكى از بند هاى ديگر هم يك مرد جوان ارمنى، به نام وارطان [سالاخانيان] زندانى بود. مى گفتند زندانى سياسى است. زندانيان او را «وارطان سوسياليست» مى ناميدند... غذاى زندان را نمى خورد. برايش از خانه غذا مى آوردند. او به جاى غذاى زندان جيره نقدى دريافت مى كرد و آن را ميان زندان بانان تقسيم مى كرد.» اين بخشى از خاطرات جبار باغچه بان بود. پيكار گرى نوجو و آموزگار و نويسنده بزرگ كودكان ايران زمين.يك هزار و دويست و شصت چهار خورشيدى در ايروان چشم به جهان گشود، قد كشيد، روييد، باليد و به جهان آدم بزرگ ها وارد شد. هزار و دويست و هشتاد و سه و در هنگامه جنگ ميان ترك ها و ارمنى ها به زندان افتاد. نيز پس از كودتاى ۲۸ مرداد و در رژيم برآمده از كودتا. آموزگار در آن حصار بسته اما بسيار آموخت. «ميرزا جبار عسگرزاده» (جبار باغچه بان) را كه روزگارى در جوانى، خبرنگار نشريات قفقاز بوده و نيز از فكاهى نويسان و شاعران روزنامه فكاهى «ملانصر الدين» بى شك بايد در شمار پيشگامان در حوزه آموزش و پرورش مدرن اين ديار دانست. «باغچه بان» در سال ۱۲۹۱به مديريت نشريه فكاهى «لك لك» در شهر ايروان منصوب شد. نشريه اى كه پس از آغاز جنگ جهانى اول تعطيل شد و اما آن هنگام كه آتش جنگ جهانى اول به جان جهانيان افتاد، والدين پسرك نوجو نيز سفر ابدى آغازيدند.اين جوان سرى داشت پر از رويا، او عازم شهر مرند شد و رفت تا در دل توده هاى مردم بياموزاند ناآگاهان بى نوا را... در مدرسه احمديه با ماهى نه تومان حقوق، آموزگارى پيشه كرد.سال از پس سال سپرى شد. خود او درباره اين مقطع از زندگانى اش مى گويد:
محمدهادى محمدى به مقطع تاريخى آغاز به كار باغچه بان اشاره مى كند آن دوره كه انديشه در كار شدن به دورانى جديد در جهان پيرامون است. «به روايتى انديشه نوين از غرب به قفقاز آمده و از قفقاز و يا از تركيه (عثمانى) وارد ايران مى شود. روزگارى كه باغچه بان در آن زندگى مى كند روزگار زندگى شفاهى است.»مثال او براى اين همه خواندن مقاله اى درباره «پستالوژى» و يا «فروبل» است و تعامل فكرى خوانندگان پس از مطالعه درباره شيوه و سبك آنچه خوانده شده است. «فى المثل موضوع كودكستان ها يا باغچه اطفال نه تنها در ايران بلكه در هر جاى ديگر دنيا متاثر از انديشه هاى فروبل است. البته باغچه بان از نبوغ خاص خودش نيز برخوردار است و آن نبوغ را در مسئله آموزش زبان فارسى كاملاً نشان مى دهد...» (همان ص ۴۲)در اين ميان باغچه بان در ياد نگاره هاى دوران زندان خود بسيار از فردى كه او را «آموزگار» خوانده قلمى كرده است.«... وارطان گاه براى احوالپرسى و دلجويى به پيرمرد ارمنى سر مى زد، اما پيرمرد حاضر نبود حتى براى يك لحظه انجيلش را زمين بگذارد و جواب احوالپرسى او را بدهد! اصلاً سرش را برنمى گرداند كه مبادا چشمش به چشم وارطان بيفتد، يك روز ميان آنها گفت وگويى روى داد كه پيرمرد از جا دررفت يقه وارطان را گرفته بود و اشك ريزان فرياد و فغان راه انداخته بود كه: اين كافر بى دين و از خدا بى خبر به مقدسات دينى من توهين مى كند! من هم كه تعصبم نسبت به حضرت مريم و عيسى مسيح كمتر از پيرمرد نبود! به وارطان حمله كردم... اما از زور بازو و سرعت او بى خبر بودم. وارطان در چشم برهم زدنى مچ هاى هر دو دستم را گرفت... آنقدر قوى بود كه... او با مهربانى و صدايى نرم و دوستانه از من پرسيد: چه مى خواهى بكنى؟ من گفتم: مى خواهم تو را بكشم!...» اين مى گذرد، حالا عصر شده است وارطان با يك قورى چاى و دو تا استكان و نعلبكى به ديدن باغچه بان مى رود! «وارطان مى دانست كه من دست او را نجس مى دانم و چاى او را نخواهم خورد، اما هيچ به رويش نياورد. نپرسيد چرا چايت را نمى خورى؟ تا مرا در تنگناى جواب بگذارد. چاى مرا هم خودش خورد...»باغچه بان ادامه مى دهد: «وارطان از من سئوالاتى مى كرد. سئوال هاى ساده اى كه مرا رم ندهد و در بن بست نگذارد! من هم با استفاده از تلقينات و تعليمات آموخته در قفقاز جواب هايى پيدا كرده و مى دادم...رفتار وارطان با من بسيار مهر آميز بود. اجازه مى داد در مقابل سئوال هايش آزادانه و هر چقدر دلم مى خواهد سخنرانى كنم!...من خيال مى كردم او را به عقايد خودم معتقد ساخته ام اما او بود كه در واقع آموزش مرا با دلسوزى و روشى هوشيارانه بر عهده گرفته بود.»باغچه بان در يادنگاره هاى زندگى خود كه به همت ثمين باغچه بان در «چهره هايى از پدرم» آمده است، بسيار از هم بند خود ياد كرده است: «اما حيف پس از آنكه آزاد شدم، هر چه سراغش را گرفتم نتوانستم خبرى از او بگيرم.»و باغچه بان وصف الحال خود را اينگونه واگويه مى كند: «من مانند يك علف صحرايى به وسيله باد و باران و تابش نور خورشيد و آسمان ايران سبز شده ام و به رنگ و بوى ايرانيت خود افتخار دارم: قدرت من، فكر من و ايمان من، همه ايرانى است.»باغچه بان، موجز و با نثرى شعرگون وصف حال خود كرد و مگر نه آنكه اوراق پرشماره دفتر تاريخى بى سرانجام ماننده يكى شعر است. بارى، زندگانى پيكارجوى اين ديار چون ميلادش در فصلى سرد از سال يك هزار و سيصد و چهل و پنج خورشيدى كليد مى خورد. «تازه به خانه سياه رسيده بوديم كه تلفن زنگ زد.گوشى را برداشتم صداى خواهرم را شناختم، اما صدايش جور ديگرى بود. تاريك بود، بارانى بود... پدر درگذشت!» Copyright: gooya.com 2009
|
||||