
«در بندى كه من زندانى بودم، يك پيرمرد ارمنى هم كه از صبح تا شب به جز انجيل خواندن و دعا كردن كارى نداشت دوران زندان خود را مى گذرانيد. در يكى از بند هاى ديگر هم يك مرد جوان ارمنى، به نام وارطان [سالاخانيان] زندانى بود. مى گفتند زندانى سياسى است. زندانيان او را «وارطان سوسياليست» مى ناميدند... غذاى زندان را نمى خورد. برايش از خانه غذا مى آوردند. او به جاى غذاى زندان جيره نقدى دريافت مى كرد و آن را ميان زندان بانان تقسيم مى كرد.» اين بخشى از خاطرات جبار باغچه بان بود. پيكار گرى نوجو و آموزگار و نويسنده بزرگ كودكان ايران زمين.يك هزار و دويست و شصت چهار خورشيدى در ايروان چشم به جهان گشود، قد كشيد، روييد، باليد و به جهان آدم بزرگ ها وارد شد. هزار و دويست و هشتاد و سه و در هنگامه جنگ ميان ترك ها و ارمنى ها به زندان افتاد. نيز پس از كودتاى ۲۸ مرداد و در رژيم برآمده از كودتا. آموزگار در آن حصار بسته اما بسيار آموخت. «ميرزا جبار عسگرزاده» (جبار باغچه بان) را كه روزگارى در جوانى، خبرنگار نشريات قفقاز بوده و نيز از فكاهى نويسان و شاعران روزنامه فكاهى «ملانصر الدين» بى شك بايد در شمار پيشگامان در حوزه آموزش و پرورش مدرن اين ديار دانست. «باغچه بان» در سال ۱۲۹۱به مديريت نشريه فكاهى «لك لك» در شهر ايروان منصوب شد. نشريه اى كه پس از آغاز جنگ جهانى اول تعطيل شد و اما آن هنگام كه آتش جنگ جهانى اول به جان جهانيان افتاد، والدين پسرك نوجو نيز سفر ابدى آغازيدند.اين جوان سرى داشت پر از رويا، او عازم شهر مرند شد و رفت تا در دل توده هاى مردم بياموزاند ناآگاهان بى نوا را... در مدرسه احمديه با ماهى نه تومان حقوق، آموزگارى پيشه كرد.سال از پس سال سپرى شد. خود او درباره اين مقطع از زندگانى اش مى گويد:
«يكى از كار هاى روزانه من مبارزه با كچلى شاگردانم بود. چون از خود پولى نداشتم از آشنايان اعانه مى گرفتم. صابون مى خريدم و همراه دستور هاى بهداشتى براى مادران شاگردان فقير خود [مى] فرستادم تا سر و لباس بچه هايشان را بشويند...» و باز در جايى ديگر وقتى از تيمار كردن كودكان مى گويد: «در مدرسه مرند هم سر بچه ها را با دست خود مى شستم و دوا مى زدم. از نه تومان حقوق لااقل ماهى ده تا پانزده ريال صرف خريد دوا و سلمانى و الكل و پنبه مى شد!...» بارى، آموزگار سختكوش در سيستم توتاليترى كه جامه شبه مدرنيسم به تن كرده بود، مرد و مردانه به كارزار شد. او در ساليانى بس پرپيچ و خم و صعب سكان عمل را در قاموس يك متجدد واقعى در حوزه آموزش و پرورش در دست گرفت. و اما چرا باغچه بانش نام دادند؟ گفته اند كه در ادامه تلاش هاى بى وقفه او در عرصه آ موزش و پرورش در يك هزار و سيصد و دو خورشيدى كودكستانى را براى دختران و پسران ارمنى پايه مى ريزد. آموزگار، كودكستان را «باغچه اطفال» نام مى دهد. او پيشنهاد مى كند تا مربيان كودكستان نيز عنوان «باغچه بان» بر خود بگذارند! و مگر نه آنكه عزم كرده بود تا باغچه اى را در كاشانه زخمى پس از ۲۸ مرداد آب دهد، نور دهد و رويا بكارد.
باغچه بان گلهاى خاموش!درست در همين دوره و مقطع زمانى است كه او نام خانوادگى خود را نيز از «عسگر زاده» به «باغچه بان» تغيير مى دهد.اين «لويى بريل» ايران به مانند كار كارستان بريل، مبدع خط بريل براى نابينايان، اولين مدرسه شبانه روزى را به منظور تعليم و تربيت كر و لال ها به سال ۱۳۱۲ در تهران بنيان مى ريزد.ميراث باغچه بان، ميراثى است بس پردامنه و سترگ كه تا به امروز ممتد شده است. طبق آمارهاى در دست، حدود ۵/۱ درصد از افراد جامعه ما را ناشنوايان و سخت شنوايان تشكيل مى دهند. تنها آن هنگام كه در درد مزمن اين هموطنان ريز مى شويم، حضور گرم آموزگار را نيك درمى يابيم.«ثمين باغچه بان» يكى از فرزندان استاد ما را مى برد به روزگاران عاشقى هاى پدر، مى گويد: «از پدرم جبار باغچه بان بسيار گفته شده، اما از مادرم نه!...» (نشريه ايراندخت _ شماره ۷) مادرى كه ۲۵ سال جوان تر از پدر بود.«زنى زيبا كه در حين فرار پدر از قفقاز با هم آشنا شده و ازدواج شان سرمى گيرد. اين ازدواج هم خود ماجراى جالبى دارد...» (همان ) ثمينه به نكته غريبى اشاره مى كند. نكته اى كه در مورد بسيارى از نام آوران ديار ما نيز صادق بوده است. مردانى روشنفكر در كنار زنانى ساده! «مادرم زنى بود كه آرزو داشت خانه اى داشته باشد و يك زندگى خوب و خوش در كنار همسر و فرزندانش را تجربه كند و پدرم مردى روشنفكر با ويژگى هاى خودش بود!» «بهار كه مى شد دسته هاى بنفشه را براى مادر مى برد. از اين كار هاى شاعرانه از پدر در مورد مادرم زياد مى ديدم.» اما استاد چگونه روزگار مى گذرانيد؟ «خانواده ما از حداقل امكانات برخوردار بود. ما دو اتاق داشتيم، يكى از آنها اتاق خانواده بود و ديگرى به كلاس درس اختصاص داشت.شب كه مى شد، پدر ميز و صندلى ها را جمع مى كرد تا من، خواهر و برادرم آنجا بخوابيم، دوباره صبح در همان حالت خواب، من و خواهر و برادرم را در آغوش مى گرفت و به اتاق ديگر مى برد و صندلى ها را براى آمدن شاگردانش مى چيد...» (همان)فرزند استاد كه خود در رشته آموزش و پرورش ناشنوايان در دانشگاه كلمبياى آمريكا درس خوانده واگويه مان مى كند كه «باغچه بان» در طول حيات خود بسيار بر اين نكته تاكيد داشته كه از بزرگان و تاثير گذاران بر فرهنگ اين سرزمين در زمان حيات شان تقدير به عمل آيد و قدر آنها شناخته شود.فرزند استاد از «باغچه اطفال» چنين مى گويد: «... ناگفته نماند كه چون اين كودكان، ترك زبان بودند، پدرم نخستين اشعار كودكستانى اش را به زبان تركى سرود. شهرت كودكستان پدرم در تبريز پيچيده بود و همه با ستايش به كار هاى او نگاه مى كردند.» (زندگينامه آموزگار و نويسنده بزرگ كودكان _ ص ۵۸) او از روزگارى مى گويد كه والدين سه كودك ناشنوا راهى باغچه اطفال مى شوند. سه كوچولويى كه به دليل ناشنوايى در هيچ مدرسه اى پذيرفته نمى شدند! «پدرم براى كمك به اين خانواده، اين سه پسر ناشنوا را پذيرفت. حضور اين سه كودك ناشنوا حس كنجكاوى پدرم را برانگيخت و وسوسه آموختن زبان و سواد به ناشنوايان را در دل او پديدار كرد...» (همان _ ص ۵۹) گويا استاد، اخبارى هم از آموزش كودكان ناشنوا در اتحاد شوروى شنيده بود اما در ميهن محدوديت ها و كمبود هاى خود را به رخ مى كشند و اوضاع خبر از آغازيدن راهى پرفراز و نشيب دارد. پيكار آغاز مى شود و باغچه بان در تكاپو!... كودكان سخت فرامى گيرند هر چيزك سهلى را!...لب خوانى مطلق به كار نمى افتد و همه چيز مى رود تا مسكوت شود!كار از نو تلاش از نو. باغچه بان اما عزم حركت كرده است و سر باز ايستادن هم ندارد! آموزگار حس لامسه و باصره را به كار مى گيرد، بچه ها هم حالا ترغيب شده اند نور اميد تابيدن گرفته، لبخند بر لب استاد! «... روزى نزد رئيس آموزش و پرورش تبريز مى رود و ابراز مى كند كه، من مى خواهم به ناشنوايان زبان بياموزم، ايشان هم بدون مطالعه در جواب مى گويد، مثل اينكه شما زياده ازحد دور گرفته ايد! پدرم مى گويد: من مطمئن هستم كه مى توانم به كر و لال ها زبان بياموزم. رئيس آموزش و پرورش هم مى گويد، اگر شما خيلى هنرمند و بااستعداد هستيد هيچ نيازى نيست كه خواندن و نوشتن را به ناشنوايان بياموزى، اگر مى توانى بهتر است كه به آذرى ها، فارسى ياد بدهى! پدرم با حالتى عصبانى مى گويد: من كه نمى خواهم قمارخانه باز كنم تا مجبور باشم از كسى اجازه بگيريم، مى روم و كلاسم را باز مى كنم...» (همان) حالا تابلوى سر در آماده شده و آموزگار پيكار گر روى آن حك كرده: «در اين محل به كر و لال ها حرف زدن آموخته مى شود.» استاد، درباره فراگيرى معلومات و زبان گفته است: «حرف زدن طوطى يا خواندن و نوشتن كودك جملاتى را كه معنى آنها را نمى دادند...» (اسرار تعليم و تربيت يا اصول تعليم الفبا- تاليف جبار باغچه بان _ شهريور ۲۷- ص ۱۳) فرزند استاد از روزگارى مى گويد كه جمعيت كودكان كر و لال منحل شد. آن هنگام كه خانواده باغچه بان از هم پاشيد.«در آن سالى كه آموزشگاه باغچه بان را بدون توجه به قوانين موجود از دست خانواده باغچه بان گرفتند و كسانى كه مى خواستند از آب گل آلود ماهى بگيرند، آمدند و سازمانى را كه در تمام رشته هاى آموزشى و رفاهى، سازمان مادر بود و حرمت بين المللى داشت، از هم پاشيدند...» اما نمى توان سيماى باغچه بان را در نگاهى گذرا واكاويد و نرفت به روزگاران سپيده پس از انقلاب بزرگ مشروطيت. به باور «توران مير هادى» كسانى كه در انقلاب مشروطيت شركت كرده اند، از ويژگى خاصى برخوردار هستند.«و آن ويژگى اين هست كه آنها هدف هاى شان را گم نكردند و وقتى كه در شرايط بسيار دشوارى قرار گرفتند، بعد از كودتاى ۱۲۹۹ به سمت سازندگى اين مملكت حركت كردند.» «ميرهادى» بر نكته مهمى انگشت مى نهد. «به روايتى نه آرمان هايشان را گم كردند و نه در آنها انحرافى پديد آمد.» بارى روزگار جهان را ديگر خواستن!«ايمان و اعتقادشان بر اين بود كه تا مردم از نظر آ موزش و سطح فرهنگى ترقى نكنند امكان اين كه آرمان هاى مشروطيت بتواند به يك «واقعيت» تبديل شود، محال است!»او يكى از دلايل عمده اين پيكار بى امان باغچه بان و نيز دليل وسعت كار او را در اين مهم عنوان مى كند كه او مى خواسته زمان را در اختيار خودش بگيرد! (زندگينامه آموزگار... ص ۳۷)
|
advertisement@gooya.com |
|
محمدهادى محمدى به مقطع تاريخى آغاز به كار باغچه بان اشاره مى كند آن دوره كه انديشه در كار شدن به دورانى جديد در جهان پيرامون است. «به روايتى انديشه نوين از غرب به قفقاز آمده و از قفقاز و يا از تركيه (عثمانى) وارد ايران مى شود. روزگارى كه باغچه بان در آن زندگى مى كند روزگار زندگى شفاهى است.»مثال او براى اين همه خواندن مقاله اى درباره «پستالوژى» و يا «فروبل» است و تعامل فكرى خوانندگان پس از مطالعه درباره شيوه و سبك آنچه خوانده شده است. «فى المثل موضوع كودكستان ها يا باغچه اطفال نه تنها در ايران بلكه در هر جاى ديگر دنيا متاثر از انديشه هاى فروبل است. البته باغچه بان از نبوغ خاص خودش نيز برخوردار است و آن نبوغ را در مسئله آموزش زبان فارسى كاملاً نشان مى دهد...» (همان ص ۴۲)در اين ميان باغچه بان در ياد نگاره هاى دوران زندان خود بسيار از فردى كه او را «آموزگار» خوانده قلمى كرده است.«... وارطان گاه براى احوالپرسى و دلجويى به پيرمرد ارمنى سر مى زد، اما پيرمرد حاضر نبود حتى براى يك لحظه انجيلش را زمين بگذارد و جواب احوالپرسى او را بدهد! اصلاً سرش را برنمى گرداند كه مبادا چشمش به چشم وارطان بيفتد، يك روز ميان آنها گفت وگويى روى داد كه پيرمرد از جا دررفت يقه وارطان را گرفته بود و اشك ريزان فرياد و فغان راه انداخته بود كه: اين كافر بى دين و از خدا بى خبر به مقدسات دينى من توهين مى كند! من هم كه تعصبم نسبت به حضرت مريم و عيسى مسيح كمتر از پيرمرد نبود! به وارطان حمله كردم... اما از زور بازو و سرعت او بى خبر بودم. وارطان در چشم برهم زدنى مچ هاى هر دو دستم را گرفت... آنقدر قوى بود كه... او با مهربانى و صدايى نرم و دوستانه از من پرسيد: چه مى خواهى بكنى؟ من گفتم: مى خواهم تو را بكشم!...» اين مى گذرد، حالا عصر شده است وارطان با يك قورى چاى و دو تا استكان و نعلبكى به ديدن باغچه بان مى رود! «وارطان مى دانست كه من دست او را نجس مى دانم و چاى او را نخواهم خورد، اما هيچ به رويش نياورد. نپرسيد چرا چايت را نمى خورى؟ تا مرا در تنگناى جواب بگذارد. چاى مرا هم خودش خورد...»باغچه بان ادامه مى دهد: «وارطان از من سئوالاتى مى كرد. سئوال هاى ساده اى كه مرا رم ندهد و در بن بست نگذارد! من هم با استفاده از تلقينات و تعليمات آموخته در قفقاز جواب هايى پيدا كرده و مى دادم...رفتار وارطان با من بسيار مهر آميز بود. اجازه مى داد در مقابل سئوال هايش آزادانه و هر چقدر دلم مى خواهد سخنرانى كنم!...من خيال مى كردم او را به عقايد خودم معتقد ساخته ام اما او بود كه در واقع آموزش مرا با دلسوزى و روشى هوشيارانه بر عهده گرفته بود.»باغچه بان در يادنگاره هاى زندگى خود كه به همت ثمين باغچه بان در «چهره هايى از پدرم» آمده است، بسيار از هم بند خود ياد كرده است: «اما حيف پس از آنكه آزاد شدم، هر چه سراغش را گرفتم نتوانستم خبرى از او بگيرم.»و باغچه بان وصف الحال خود را اينگونه واگويه مى كند: «من مانند يك علف صحرايى به وسيله باد و باران و تابش نور خورشيد و آسمان ايران سبز شده ام و به رنگ و بوى ايرانيت خود افتخار دارم: قدرت من، فكر من و ايمان من، همه ايرانى است.»باغچه بان، موجز و با نثرى شعرگون وصف حال خود كرد و مگر نه آنكه اوراق پرشماره دفتر تاريخى بى سرانجام ماننده يكى شعر است. بارى، زندگانى پيكارجوى اين ديار چون ميلادش در فصلى سرد از سال يك هزار و سيصد و چهل و پنج خورشيدى كليد مى خورد. «تازه به خانه سياه رسيده بوديم كه تلفن زنگ زد.گوشى را برداشتم صداى خواهرم را شناختم، اما صدايش جور ديگرى بود. تاريك بود، بارانى بود... پدر درگذشت!»