ابراهيم گلستان پيرانه سر به بد راهی کشيده شده است . او که يک عمر جز خودش را نديده است و به عالم و آدم به جز نوچه ها و سرسپردگان اش فحاشی کرده و کاری جز ناسزا گفتن و هتاکی و پرده دری و اهانت و متلک پرانی نداشته است ، اکنون به سراغ فردوسی بزرگ آمده است و ستون اصلی فرهنگ و هويت ايرانی را نشانه می رود .
در شماره ی ۵۰ هفته نامه ی شهروند امروز به سردبيری محمد قوچانی شماره ی خرداد ماه ۷۸ به بهانه ی يادبود نويسنده ی تازه درگذشته نادر ابراهيمی ، نامه ای منتشر نشده از ابراهيم گلستان به نادر ابراهيمی چاپ شده است که جای شگفتی ست چرا اين نامه ی تا به امروز منتشر نشده اکنون چاپ می شود آن هم از سوی نشريه ای که مدتی ست پا در کفش روشن فکران اين ديار کرده است و رويه ای مشکوک در پيش گرفته است . پيرامون دلايل و چرايی اين موضوع و اين که می گويم رويه ای مشکوک ، توضيح خواهم داد اما ابتدا فرازی از سخنان جناب گلستان را روايت می کنم تا مطلب روشن تر شود .
آقای گلستان بعد از يک پرگويی سرسام آور و نامربوط و طی يک وراجی بسيار بالا بلند و طولانی و سرگيجه آور که ديگر امروز به روشنی می توان گفت سبک نوشتاری و گفتاری او را تشکيل می دهد و در اين زمينه پيشينه ای دراز دارد ، با آسمان و ريسمان بافتن و از چپ و راست و زمين و آسمان دليل و نشانه آوردن با تمام توان سعی می کند ملی گرايی را کاری عبث و ابلهانه جلوه دهد و با فحش و بد دهانی که کار هميشگی او بوده است سعی می کند دفاع از هويت و مليت ايرانی را پوچ و بی معنا نشان دهد . به همين منظور او تيشه را به ريشه می زند و زير بنای اين عمارت را نشانه می رود . او که سعی می کند شان و مقام فردوسی بزرگ را پايين آورد و او را فردی بی خرد و نادان معرفی کند ، از او تصويری به دست می دهد که گويی او پس از چند قرن قلم به مزد مزدور و خود فروخته ی دولت ساسانی بوده است ! يا آن قدر نادان بوده است که دسيسه ی دبيران ساسانی را در قالب جعل تاريخ و تاريخ سازی متوجه نشده است! بشنويد :
‹‹ تاريخ تو کدام اش هست ؟ آن هايی را که هرودوت و گزنفون برای ات به يادگار گذاشتند تا بيست و چند قرن بعد که حسن پير نيايی بيايد و آن ها را برای ات به ترجمه در آورد يا آن هايی که دبيران ساسانی به جعل نوشتند و بعد ها حکيم ابولقاسم فردوسی که من نمی دانم اين حکيمی و حکمت در کجای اش بود آن ها را به نظم در آورده است ؟ ›› .
خيلی جالب است که حکيم ابوالقاسم فردوسی اين دسيسه را نمی فهميده است و چند هزار بيت ياوه به هم بافته به نام شاهنامه ، اما حکيم ابوالابراهيم گلستان با آن هوش و نبوغ شگفت آورش می فهمد! باز کمی جلوتر جناب گلستان می فرمايند :
‹‹ حالا بگو که فردوسی تاريخ و همچنان زبان برای ات به مرده ريگ گذاشته است ، مختاری . اما اين چه جور تاريخ است يا حتا چه جور استوره است ؟ استوره ای که جهان پهلوان آيت مردانگی اش سر نوجوان بی گناه کلاه می گذارد تا با خنجر جگر او را بدراند بعد می نشيند به گريه سر دادن يا کاوه اش تحمل کرد بيش از ۲۰ فرزند اش را خوراک مار بسازند و تنها پس از رسيدن نوبت به بيست و چندمين فرزند آن وقت پاشد علم برداشت. از قصه های کودکانه فقط مغزهای کودکانه راضی اند . بدتر ، از قصه های کودکانه ؛ مغزها کودکانه می مانند ›› .
|
advertisement@gooya.com |
|
اگر گوينده ی اين سخنان را نشناسيم فکر می کنيم اين ها حرف های شيخ صادق خلخالی يا کسی مانند او است . آشکار است که جناب گلستان که همه را به راحتی بی شعور و نفهم می خواند ، خود هيچ درک و فهمی از استوره ندارد و معلوم است استوره های ملت های ديگر را هم نخوانده است و از ساختار و منطق استوره و تراژدی هيچ نمی فهمد . بگذريم . قصد من اما در اين جا نقد گفته ها و شخصيت ابراهيم گلستان و دفاع از فردوسی نيست . اصلن فردوسی نيازی به دفاع ندارد ، من هم اين نکته را رها می کنم و به فراموشی می سپارم . من می خواهم پرده از يک دسيسه ی تازه که هجومی ديگر بر فرهنگ و مليت ايرانی ست بردارم که در اين وانفسای نفس گير و در اين زمانه ی وحشت زا اين بار با همکاری و مشارکت گلستان و گروهی از اصلاح طلبان حکومتی وامانده و سرخورده و بيرون شده از سرای قدرت در حال شکل گيری ست. اگر نه گلستان اصلن ارزش نقد و وقت گذاشتن ندارد و همان بهتر که مثل ساليان سال گذشته فراموش شود . اما اين که چرا اين مرده ی ساليان را اکنون از گور بيرون کشيده اند دليل و حکمت دارد و من هم می خواهم به همين بپردازم . ابراهيم گلستان يک فرد به شدت خود شيفته و جاه طلب است که سال هاست به فراموشی سپرده شده است و چراغ استعداد و هنرش سال هاست خاموش شده است. او چون ديگرنمی تواند بنشيند و در کنج خلوت اش آرام و بی سر و صدا کار هنری خلق کند ، از سر درماندگی و استيصال سعی می کند با بد دهانی و فحاشی به اين و آن خودش را مطرح کند و جايگاه از دست رفته اش را در ايران و ادبيات و سينمای آن به دست آورد . و چون سال هاست در ايران به جز چند تن از نوچه گان اش از ميان روشن فکران و هنرمندان کسی او را تحويل نمی گيرد و برای اش تره هم خرد نمی کند و همه او را به فراموشی سپرده اند ابتدا با آن نگاه ضد انسانی و فاشيستی اش تا توانست به اهل فرهنگ و هنر و ادب و سينما از شاملو گرفته تا نجف دريا بندری و جلال آل احمد و نيما يوشيج و هوشنگ کاووسی و ناصر تقوايی و و ... فحاشی کرد تا بل که خودش را دوباره به صحنه بکشد اما نتيجه ی دلخواه حاصل اش نشد و همچنان ناکام و فراموش شده ماند تا اين که سر و کله ی يک آدم شبيه خودش اما از نسلی ديگر و جهانی ديگر پيدا شد : محمد قوچانی روزنامه نگار جوان ايران امروز . می گويند : کور ، کور را می جويد ، چاله آب را . يا به تعبير جلال الدين مولوی : نوريان مر نوريان را طالب اند / ناريان مر ناريان را جاذب اند . قوچانی همان کسی ست که عالی جناب گلستان می تواند به تمامی در قامت رعنای او جلوه گر شود !
قوچانی هم ويژه گی هايی بسيار شبيه گلستان دارد . او گم گشته ی گلستان است . او کليد مشکلات حل نشدنی و درمان دردهای بی درمان گلستان است . او کسی است که سال هاست گلستان در خواب و روياها ی اش با حسرت تمام جست و جوی اش می کرد يا با چراغ گرد شهر می جست اش و نمی يافت. آخر چه طور ممکن است نويسنده و روزنامه نگاری که روزگاری نه چندان دور به عنوان يک نويسنده ی پيشرو اصلاح طلب در نخستين ساعت های پس از سپيده دم دوم خرداد خوش درخشيده بود و مطالب درخشان و آگاهی دهنده ای می نوشت اکنون چنان در آغوش راست سنتی خزيده باشد که انسان درشگفت بماند . و درست در همين زمان که راست سنتی از گريبان او به در می آيد آن پير رنج ديده و ناکام هم که با چراغ گرد شهر می گرديد از حومه ی لندن می آيد و در آستانه ی در هويدا می شود و قوچانی جوان دست افشان و پاکوبان می سرايد : مژده ای دل که مسيحا نفسی می آيد ! اکنون اين جوان طالب نام و نان هم يوسف گم گشته اش را در قامت آن پير قصر ساسکس يافته است .
محمد قوچانی در نخستين سال های جوانی بخت يارش شد و با ذکاوت و استعداد و قلم زيبا و نکته سنج و موشکافی که داشت توانست به سرعت بدل به روزنامه نگاری برجسته و مطرح در ايران شود . او ابتدا در حلقه ی ياران ماشالله شمس الواعظين در آمد و از کسانی همچون مسعود بهنود و خود شمس الواعظين فنون نگارش و روزنامه نگاری را آموخت و با اطلاعاتی دست اول که از سعيد حجاريان و عمادالدين باقی ( که هر دو از افراد با نفوذ و مهم نظام اسلامی بودند و اطلاعات فراوانی از پس پشت نظام و ساز و کار و آدم های آن داشتند ۱ ) دريافت می کرد توانست به يکی از نويسندگان مطرح و اثر گذار روزنامه های اصلاح طلب تبديل شود . اما او همچون ابراهيم گلستان بسيار جاه طلب بود و در حسرت وصال دوشيزه ی قدرت می سوخت و روشن است که تنها نوشتتن چند مقاله به صورت هفته گی در روزنامه های نشاط و عصر آزادگان راضی اش نمی کرد . بنابراين پس از توقيف شدن اين روزنامه ها و به زندان افتادن او به همراه بهنود و چند نفر ديگر از نويسندگان همان روزنامه ها او به همراه بهنود و ابراهيم نبوی توبه نامه نوشتند و بر صفحه ی تلويزيون جمهوری اسلامی ظاهر شدند در حالی که از افکار و کردار گذشته ی خود اظهار ندامت و پشيمانی می کردند . پس از اين ماجرا بهنود و نبوی با خروج از کشور همچنان به راه و روش ياران و همراهان اصلاح طلب خود وفادار ماندند اما قوچانی که بسيار تشنه ی قدرت بود و در آغاز راه ناکام مانده بود با پشت کردن به ياران خود و چرخش به سوی راست ميانه و کارگزاران سازندگی توانست از نويسنده ای متوسط در يک روزنامه به مقام سردبيری تنها روزنامه ی باقی مانده از روزنامه های غير راست گرا ( راست سنتی ) و به ظاهر اصلاح طلب ارتقا يابد . او اکنون چند قدم بزرگ برداشته بود و به ارباب قدرت نزديک تر شده بود . روزنامه های شمس الواعظين با آن همه محدوديت و امکانات کم و آن همه فشاری که از سوی حاکميت تحمل می کرد کجا و روزنامه ی رنگارنگ شرق با آن همه امکانات و ثروت و نزديکی به کانون های بزرگ قدرت کجا ! باری روزنامه ی شرق هم با همه نزديکی اش به ارباب قدرت پس از فراز و فرودی چند توقيف شد و قوچانی هر چه تلاش کرد و پا بر سر اصول آغازين خود گذاشت و تملق گفت و التماس کرد تا ازروزنامه رفع توقيف شود سودی نبخشيد . پس از مدتی قوچانی با همان گروهی که در شرق کار می کرد هفته نامه ی شهروند امروز را منتشر کرد و باز هر روز از گذشته ی خود فاصله گرفت و به اصول و ياران قديمی اش پشت کرد . او که روزگاری مقاله ی هاشمی ها و خاتمی ها را در روزنامه ی نشاط نوشت و آتشی به پا کرد و يکی از برجسته ترين روزنامه نگارانی به شمار می رفت که در مصاف با راست سنتی در خط مقدم جبهه عمل می کرد و به شدت دم از دموکراسی و حقوق بشر و آزادی و جامعه ی مدنی می زد اکنون به آغوش راست سنتی خزيده است و به تمامی از همان کسانی دفاع می کند که روزگاری او و ياران اش به دشمنی با آنان شهره بودند . در همين شماره ی شهروند امروز که افاضات گلستان هم در آن چاپ شده است او با دفاع تمام عيار از روحانيت سنتی همان حرف هايی را تکرار می کند که روزگاری جلال آل احمد در غرب زدگی و در حمايت از روحانيت سنتی ادا کرده بود و ديديم نتيجه اش را . قوچانی با حمايت از علی لاريجانی پنجه به روی ياران قديم اصلاح طلب اش می کشد و نمی تواند دست افشانی و شادی اش را از پيروزی لاريجانی در انتخابات مجلس و نشستن بر کرسی رياست پنهان کند . او ضمن آن که تصويری کاملن دموکراتيک و آزاد از نظام اسلامی به دست می دهد و انتخابات را کاملن آزاد جلوه می دهد چنين فتوايی صادر می کند : ‹‹ حفظ کليت نظام به عنوان يک کليت يک پارچه در شرايط کنونی بزرگ ترين جهاد نظام است ›› . او که در راه رسيدن به معشوق قدرت سر از پا نمی شناسد و پای بند هيچ اخلاق و اصول و پرنسيبی نيست و چون بت عيار هر لحظه به شکلی در می آيد چنين ادامه می دهد :
‹‹ چهار صد سال است که ايران چشم و چراغ شيعه است . در اوج نهضت تنباکو و هنگامی که ناصرالدين شاه در آستانه ی سقوط بود ميرزای شيرازی در حالی که می توانست حکومت ايران را ساقط کند از اين کار خودداری کرد نه از آن جهت که ميلی به شاه داشت که بدان جهت که ايران را پناه گاه دين و مذهب می دانست. حفظ اين مرز همچون حفظ اين شريعت عهد تاريخی روحانيت شيعه در طول تاريخ آن بوده است. اکنون همين نهاد سنت رابايد به ياری خواند . حفظ سرزمين شيعه در عين حفظ عزت آن ›› .
دفاع جانانه ی قوچانی از روحانيت سنتی را ديديم . او ديگر آزادی و دموکراسی را چاره ی درد ايران نمی داند . به نظر او تنها چاره ی ايران اين است که روحانيت سنتی بر آن حاکم باشد . او از نهادی دفاع می کند که تمام پريشانی و بيچاره گی ايران و ايرانی از اوست . دفاع از گروهی مرتجع که در تمام طول تاريخ ما مخالف هر گونه نو گرايی و توسعه و پيشرفت بوده است. می بينيد که قوچانی اصلاح طلب پيشرو و آزادی خواه و دموکرات سر از کجا در آورده است ؟ از زير عبای شيخ فضل الله نوری و اين يعنی يکی شدن با کليت نظام و نفی کامل مشروطيت و دموکراسی . و حالا آن سخنانی که ابراهيم گلستان در نفی ملی گرايی و به سخره گرفتن فردوسی گفته بود معنا پيدا می کند . حالا معلوم می شود که چرا مرده ی فراموش شده که عمری با تمام روشن فکران و هنرمندان اين ديار در افتاده بود سر از نشريه ی محمد قوچانی در آورده است و آن همه از او تجليل و ستايش می کنند و در يکی از شماره های آن ( شماره ۳۲ ، يک شنبه ۱۶ دی ماه ۱۳۸۶ ) برای گلستان ويژه نامه چاپ می کنند و مهدی يزدانی خرم از اعضای گروه شهروند امروز گفت و گويی مفصل و طولانی با او ترتيب می دهد و او را نويسنده و هنرمندی بزرگ ، بی پروا ؛ شجاع ؛ صادق و رک و راست و پاک معرفی می کند . و او باز در يک وراجی سرسام آور و جنون آسا هر چه از دهان اش در می آيد عليه روشن فکران می گويد و حرف های کهنه ی خود را که ديگر سال ها گوشی برای شنيدن شان نبود تکرار می کند . و در حالی که حتا حاضر نيست لفظ روشن فکر را در مورد اهل انديشه و تفکر بشنود و به شدت از اين واژه بر آشفته و عصبانی می شود و فرياد می کشد : ‹‹ آقا جان روشن فکر کجا بود ؟ چرا حرف مفت می زنی ؟ ما اصلن در ايران روشن فکر نداشتيم ، اين ها چه کردند ؟ چه گلی به سر مردم زدند ؟ حرکتی به وجود نياوردند ›› ناگهان می بينيم از آقای خمينی ستايش می کند و می گويد : ‹‹ کار بزرگ را روح الله خمينی کرد که ملتی را به جنبش آورد . او حرکت به وجود آورد ›› . و از سوی ديگر به دست بريده ی حضرت عباس قسم می خورد و به پيامبر اسلام ارادت می ورزد و آيه های قرآن را می ستايد . و در جای ديگر در همان گفت و گوی مفصل با يزدانی خرم از انقلاب مردم ايران تجليل و ستايش می کند ؛ و اين در حالی ست که جناب گلستان هرگز انقلابی نبوده است و در سال های پيش از انقلاب به سفارش شرکت نفت فيلم می ساخته و يار شفيق هويدا و اعلا حضرت همايونی بوده و به سفارش شخص ايشان برای جواهرات سلطنتی فيلم مستند می ساخته است . و ناگهان دم از انقلاب زدن و هم دردی با مردم محروم و ستم ديده آن هم از سوی اين بورژوای تمام عيار و کهنه کار که سال ها پيش از انقلاب از ايران فرار کرده و سال هاست در قصر سلطنتی ساسکس در حومه ی لندن زندگی می کند خيلی خوش مزه است .
و اکنون جای اين پرسش است که چرا نشريه ی قوچانی که همان طور که گفتم راه و روشی مشکوک پيش گرفته است و چند نوبت برای روشن فکران و هنرمندان اين ديار پرونده سازی کرده است چنين با گلستان فراموش شده نرد عشق می بازد . شهروند در يکی از شماره های اش به پرونده سازی عليه کانون نويسندگان ايران دست زد . در نوبتی ديگر عليه محسن مخملباف پرونده سازی کرد و شخص آقای قوچانی بر مقام خدايی تکيه زد و فتوا داد مخملباف ديگر نه مسلمان است و نه هنرمند . و اکنون آيا تصادفی ست که شهروند پس از اين که شماره ای را به گلستان و ستايش از او اختصاص داد در چرخشی که به آغوش روحانيت راست سنتی می خزد در همان شماره ، نامه ای خصوصی را که سال ها پيش گلستان نوشته بوده و در آن به فردوسی و هويت ايرانی اهانت کرده چاپ می کند ؟ همه می دانيم که سال ها پيش همين راست سنتی محبوب قوچانی و شهرونديان در موج سنگين سرکوبی که عليه روشن فکران و فرهنگ و هويت ايرانی راه انداخت در کنار قتل های زنجيره ای در شاخه ی رسانه ای اش با روزنامه ی کيهان و برنامه ی هويت در تلويزيون به لجن مال کردن بزرگانی همچون دکتر عبدالحسين زرين کوب و احمد شاملو و بسيارانی ديگر پرداخت . آيا در موج جديد سرکوبی که عليه فرهنگ ايرانی و روشن فکری و روشن گری در ايران راه افتاده و در اين وانفسای وحشت زا نشريه شهروند امروز هم به راه همان کيهان و برنامه ی هويت می رود ؟ و بدا به حال ابراهيم گلستان که پيرانه سر چه سرنوشت شومی پيدا کرده و از مقام يک فيلم ساز و داستان نويس پيشرو و آوانگارد به چه چاه عفنی سقوط کرده است . مبارک باد بر قوچانی و گلستان اين پيوند فرخنده زير عبای شيخ فضل الله نوری .
۱- سعيد حجاريان روزگاری کارمند وزارت اطلاعات بود و عمادالدين باقی پدر همسر قوچانی کارمند بنياد شهيد .
شهرام عديلی پور
Sh_adilipoor@yahoo.com