در سال 1338 او را ميبينم، در مدرسه مكرم مشهد، شب مبعثي بود، بسياري بودند. مردي برخاست و اين شعر شهريار شعر را برخواند...< انيشتن يك سلام ناشناس البته ميبخشي... / باز هم بالا و بالاتر / كنار هم ببين عيسي و موسي و محمد را> من او را از دور ميديدم، چشمها نيمهباز بود و آن شب و روزگاران بعد كه او را از نزديك ديدم همچنان نگاهي نيمه داشت، گويي جهان در چشم او ارجي نداشت كه به تمامت بنگرد و اين اولين ديدار بود و تالار دانشگاههاي ايران زمين و رواق حسينيه ارشاد، آن صداي مرغ حق را در خود دارد.
|
advertisement@gooya.com |
|
آن صداي خسته پرجذبه و ديدگان پرشور آن شاگردان پاكباز پارسا، آن دم كه بر ارشاد دوخته ميشود، هنوز قامت پايدار آن مرد پاك را در پيش چشم دارد؛ مردي كه يكتنه برخاست، كوشيد، خروشيد، جنگيد. از خاك برآمد، بر خاك شد. در سراسر اين پهندشت، جايي نيست كه گذري، مدرسهاي، خياباني، بيمارستاني، بنايي به نام او نباشد، آيا او در ميان ما نيست؟ آن مرد تنها كه روزي به سال 47 بر دفترم نوشت: اكنون تنها نيست. اكنون هزاران تن او را يافتهاند و آن تنهايان همه يكتن شدهاند. به سال 47، روزي را به ياد ميآورم كه با هم به ديدار جلال آلاحمد رفتيم. و ما در خانه جلال بوديم و كوچهباغهاي تجريش، صداي پاي مردي را شنيده است، كه به خانه مردي ميرفت، مردي كه به جستوجوي گمشدهاي ميگشت. آن دو را كه من روياروي هم ديدم ياد ابوسعيد و ابوعلي افتادم كه يكي گفت آنچه من ميدانم او ميبيند و ديگري گفت آنچه من ميبينم، او ميداند. جلال كتاب را به دكتر هديه كرد و از او خواست ترجمهاش كند و دكتر شعري از بهار خواند. جلال برآشفت و گفت شما خراسانيها مرداني بزرگتر از بهار داريد؛ بهار مداح قرارداد وثوقالدوله بود و حضرت تو خود يك بحري و خراسان بسيار بحار دارد و بعد دكتر از گفت، از دوستيش با او و جلال از كتابش. آن دو آشناي مشترك يافته بودند. اين دو ناآشنا ساعتي بعد سخت با هم آشنا شدند. دو ساعتي گذشت و ما به شهر بازگشتيم. در راه گفت: و بعد كه من به شهر خرمشهر بازگشتم، جلال برايم نوشت و او ماهي بعد به مشهد رفت و آن دو ديدارشان مكرر شد. آنچه در شريعتي چهره مينمود، آشنايياش با ميراث گذشته و زبان زمانه بود. شريعتي در سخن خروشان بود، آنگه كه سخن ميگفت، زمان از ياد ميرفت، با جان واژهها را ميآميخت، از سوداي دل بانگ برميداشت اما در گفتار و كردار بس صميمي بود و مهربان، طنز ظريفي داشت. چيرگي او بر كلام و دليري او بر سخن از او چهرهاي يگانه ساخته بود. ميتوان بر انبوه سخنان او، توافق نداشت، ميتوان كلام او را به نقد كشيد اما از ياد نبريم كه او در چه روزگاري سخن گفت، جغرافياي زمان را در زبان او از ياد نبريم. از او بسيار بياموزيم؛در اين روزگاران جاي او خالي است، هيچكس جاي او را پر نكرد... و راستي دكتر شريعتي اگر اكنون بود چه ميكرد؟