شنبه ۲۲ شهريور ماه ۸۲
خبرگان "شرف" ياب شدند! رئيس خبرگان گفت، سابقا وظيفه ما کشف و ضبط رهبری بود اما فعلا قرار شده سالی دوبار تشکيل جلسه بدهيم و به خواندن دعا و نوحه جهت سلامتی مقام رهبری اکتفا کنيم. مقام ملاکانه همانطور که به مخده تکيه زده بودند شروع کردن به توپ و تشر زدن و خط و نشان کشيدن! آهسته زدم به پهلوی آقا و گفتم صحنه را عوضی ميرويد چون اينها خودشان خبره هستند! آقا در جا بحث را عوض کردند و فرمودند سعی نماييد اينجانب را راضی نگه داريد تا در آن دنيا شفاعت شما را بنمايم و وای به حالتان اگر به فکر نظارت و اينطور مسائل بيفتيد و خود را کنترل کنيد که شيطان وسوسه تان نکند. زيرا اگر چنين چيزی بشنوم ناچارا خبرگان را درهم خواهم فروخت. يکی از خبره ها گفت خدا خيرتان بدهد فقط دستور بدهيد بودجه ما را زيادتر بکنند چون سالی دوبار جلسه تشکيل دادن کلی وقت ميگيرد و خيلی هزينه دارد. يکی ديگر از خبره ها گفت چرا مجلس شورای اسلامی را به توپ نميبنديد، پس اين بمب هسته ای را برای کی نگه داشته ايد چون نميگذارند ما به کارمان برسيم و مرتب از سر و ته بودجه ما ميزنند. آقا جواب دادند نميشود که هر روز هر روز مجلس را بمباران کرد. رئيس خبره ها پريد وسط و گفت اصلا بودجه مملکت را بدهيد به ما، خودمان بلديم چطور تقسيم بکنيم و به کی بدهيم به کی ندهيم. وقتی تنها شديم گفتم اکبر هر شب برای خبره ها بساط ميگذارد و گفته يک نامه هم از امام برای رهبر شدن خودم دارم که به موقع آن را رو ميکنم! آقا گفتند غلط ميکند کارشناس ميآوريم دستش رو ميشود. گفتم ايشان هم کارشناس ميآورد دست شما رو ميشود. آقا فرياد زد نمک به حرام ها! از ترس زدم به چاک!
يکشنبه ۲۳ شهريور ماه ۸۲
اکبرشاه و شورای نگهبان و رئيس دانشگاه امام صادق "شرف" ياب شدند! آقا بی مقدمه گفتند اگر اين بمب هسته ای لعنتی را آماده کرده بوديد حالا مجبور نبوديد جام زهر را بالا برويد! اکبر گفت بفرماييد بالا بروم نه بالا برويد! آقا با التماس گفتند مگر قرار است من بالا بروم؟ رئيس شورای نگهبان گفت ناسلامتی شما رهبر هستيد. آقا فرمودند، اونجای آدم دروغگو! اکبر شاه گفت اگر من رهبر بودم بدون چانه زدن دماغم را ميگرفتم و جام را يک ضرب سر ميکشيدم! آقا بی معطلی گفت بفرماييد اين شما و اين هم رهبری نظام مال خودتان! اکبر به طعنه گفت مال بد بيخ ريش صاحبش! همه خنديدند و آقای خيلی پکر شد. آقا فرمودند مرد بايد روی حرفش بايستد! اکبر جواب داد چطور شد موقع خوردن زهر ما مرد شديم؟! آقا فرمودند اصلا چرا بحث ميکنيم گور پدر آژانس بين المللی اتمی، زيرش ميزنيم و ميگوييم نميخواهيم! رئيس دانشگاه امام صادق گفت، حيثيت نظام بر باد ميرود، در ثانی نميشود که نظام و صدفاميل محترم را فدای يک نفر کرد و با تندی ادامه داد: مگر شما از حضرت امام عزيزتريد؟! آقا با ترس و لرز گفت موقعی که حضرت امام جام زهر را بالا رفتند هشتاد سال سن داشتند اما من هنوز چهل سالم تمام نشده. يکی از اعضای شورای نگهبان گفت چطور است بين همگی شير و خط کنيم! آقا با خوشحالی فرياد زد عالی است! اکبر گفت ما نيستيم! رئيس دانشگاه امام صادق گفت بين خودتان شير و خط کنيد چون ما هم نيستيم. اکبر گفت بگوييد دستور بدهند مربا بريزند قاطی جام زهر تا تلخی اش گرفته شود و درثانی شما که روزی صد گرم تلخی بالا می اندازيد و همگی خنديدند. وقتی تنها شديم آقا پرسيدند چرا اينقدر با تندی با من سخن ميگفتند؟ عرض کردم احتمالا از مولانا سولانا ياد گرفته اند!
دوشنبه ۲۴ شهريور ماه ۸۲
جهت رژه نظامی در معيت آقا با هليکوپتر به نوشهر رفتيم. آقا گفت اقلا با ضدگلوله ميرفتيم چون هر چی خودمان را ساخته بوديم اين سر و صدای هليکوپتر نشئگی مان را پراند و پرسيدند مگر در و پنجره اين هليکوپتر خوب بسته نميشود که اينقدر سر و صدا ميدهد. در نوشهر اصغر لبويی فرمانده بسيج گزارش را خواند. آقا داد زد بس است بقيه اش را ميدانيم و از فرمانده ارتش پرسيد چرا در اين منطقه جنس سفت گير نمی آيد، نکند مال شرجی اينجا باشد و دو مرتبه پرسيدند چرا بقيه نيروها مثل نيروی دريايی کفن نپوشيده اند مگر اينها آماده شهادت در راه ولی امر مسلمين جهان که ما باشيم نيستند. فرمانده بيچاره من و من کنان گفت چرا قربان لب تر کنيد تا همين الان جلو چشمتان چند هزار نفر را لت و پار کنيم و به درجه رفيع شهادت برسانيم و برای چاپلوسی ادامه داد جان آدميزاد در مقابل مقام پرافتخار ولايت چه ارزشی دارد؟! آقا کيف کردند و گفتند خوشمان آمد و ادامه دادند: فعلا دست نگه داريد تا موقعش خبرتان کنم!
موشک های شهاب ۳ را به آقا نشان داديم. آقا فرمودند به جای شهاب ۳ بگذاريد شهيد ۳ گفتم آن وقت خيلی سه ميشود. آقا فرمودند روی موشکها عليه اسرائيل و آمريکا فحش و دشنام بنويسيد! عرض کردم وقتی موشک منفجر شد چيزی از فحش ها باقی نميماند تا آنها ببينند. آقا گفت نميخواهيد منفجر کنيد همين طور ببريد بيندازيد توی آمريکا و اسرائيل تا فحش ها را ببينند و حال کنند! گفتم در اين صورت چه احتياجی به اين همه هزينه بود و ميتوانستيم با مقوا موشک درست کنيم!؟
آقا گفتند برای اين که خيلی خريد و عقلتان کار نميکند!
سه شنبه ۲۵ شهريور ماه ۸۲
رئيس قوه قضاييه «شرف» ياب شد و بدون سلام و عليک نشست پای بساط و بی بسم الله مشغول کشيدن شد. با تندی گفتم مگه اينجا شيره کش خونه ست. جوابی نداد. گفتم اينجا ولی امر مسلمين تشريف دارن، بيت ايشون قانون داره هر که وارد ميشه بايد دست آقا را ببوسه. با بی شرمی گفت اگه نبوسه چی ميشه، گفتم پاشو بزن به چاک. يک دفعه به طرفم خيز برداشت. آقا داد زدند آهای کربلايی اينجا جای دعوا نيست. و پرسيدند مگر نگفته بودم چون بازگشايی دانشگاه نزديک است دانشجويان را عفو کنيد والا احتمال اغتشاش وجود دارد و ممکن است عليه ما دومرتبه شعارهای نامطبوع سر بدهند. رئيس با پررويی گفت به ما چه! آقا گفتند از کجا معلوم عليه خود شما شعار ندهند. رئيس گفت می اندازيمشان جايی که عرب تير و کمان انداخت. آقا خنديدند و گفتند، اشتباه شنيدی نيزه انداخت نه تير و کمان! و خيلی محکم ادامه دادند، اينجا مملکت امام زمان است نه مجلس اعلای عراق. شاهرودی با پررويی گفت ما هم آيت الله شاهرودی هستيم نه ثقه الاسلام مقتدی صدر. آقا گفت نمک نشناس. شاهرودی از ترس در بيت را محکم به هم کوبيد و در رفت!
دوشنبه ۶ آبان ماه ۸۲
آقا بی مقدمه گفتند به رئيس جمهوری دستور داده بوديم برای اينکه حال پادشاه و مطبوعات و معاند اسپانيا را بگيرند ، نماز دشمن شکن جمعه را در وسط شهرهای اسپانيا برگزار کنند.
به عرض رساندم که ايشان با شجاعت کم نظيری نماز " ماتادور شکن جمعه را در وسط ميدان معروف " کاتالونيای" شهر بارسلون برگزار کرده اند، اما از قرار معلوم تعدادی تلفات داده اند!
آقا با دستپاچگی پرسيد چی شده؟ گفتم گويا عبای چندتن از همراهان قرمز بوده و هنگام اقامه نمازبا باد شديد به هوا می رفته که باعث توجه گاوها ميشود و گاوها به خيالشان که اينها گاوباز هستند به طرفشان جمله می برند و چندين تن به لقاالله می پيوندند!
آقا نگران پرسيدند : رئيس جمهور خاتمی هم آسيب ديده؟ گفتم خوشبختانه خير، چون امدادهای غيبی با ايشان يار بوده!
آقا گفتند ، ما هميشه با ايشان يار بوده ايم! گفتم بله ، ايشان همان لباس سفيد يکدست که در مسافرت های رسمی می پوشند تنشان بوده و وقتی گاوها حمله می کنند ، رئيس گاوها متوجه می شود و به بقيه می گويد اين يکی معلومه حسابی تسليم شده و ولش می کنند!
آقا با ناراحتی گفت ، مگر نگفته بوديم دعای مخصوص ضدگاو با خودشان ببرند!؟ گفتم از بخت بد گويا گاوها عربی نمی دانسته اند! آقا با خشم گفت ، عجب گاوهای خری بوده اند! و فرمودند سفير اسپانيا را احضار کنيد، چند ضربه شلاق بزنيدش و بعد بخواهيد گاوها را بسزای اعمال ننگين شان برسانند.
گفتم در اسپانيا گاوها خيلی طرفدار دارند. آقا از کوره در رفتند و فرمودند: پس بگوييد اقلا چند گاوباز را اعدام کنند تا دل ما خنک شود. و دستور دادند تشييع جنازه مفصلی برای شهدا برگزار کنيد و ضمنا اين شعار هم يادتان نرود:
ايران شده اسپانيا مهدی بيا مهدی بيا
پنجشنبه ۱۵ آبان ماه ۸۲
با جناب ليگابو فرستاده ويژه دبيرکل سازمان ملل در امور حقوق بشر ملاقات کردم. گفتم، چه خبر؟ گفت: منظورتان چيست؟ گفتم، هيچی اين جزو احوالپرسی ست. دو مرتبه گفتم، اعضای سازمان ملل چطورند، حالشان خوبه، کسالتی ندارند؟ ليگابو تعجب کنان گفت: من خبر ندارم خوب هستند يا خير و ادامه دادند من تماسی با اعضای سازمان ملل ندارم و خيلی ها را نميشناسم. عرض کردم اين جزو رسم و رسومات ماست. خيلی تعجب کرد! گفتم انشاءالله که گزارشات خوبی به مجمع عمومی سازمان ارائه خواهيد داد؟ گفت برای شما زياد خوشايند نخواهد بود. انتظار داشتم حداقل مراعات مرا بنمايد. خود را به کوچه علی چپ زدم و پرسيدم چطور؟ ليگابو گفت وضع بشر در اينجا بسيار اسفناک است! گفتم اينها تبليغات دشمنان نظام است. جواب داد من با دشمنان نظام ملاقات نکرده ام. گفتم در هر صورت اشتباه به عرضتان رسانده اند چون آنهايی که با شما ملاقات کرده اند زندانی سياسی نبوده اند و دشمنان خدا و اسلام هستند. ليگابو پرسيد مگر شما نماينده خداوند هستيد؟ گفتم يعنی شما نميدانيد که مقام رهبری ولی امر مسلمين جهان هستند و دستورات خداوند را اجرا مينمايند؟ ليگابو گفت هدف ما تحقيقات درباره بشر زمينی است و هر وقت خواستيم درباره خدا و فرشتگان آسمانی تحقيقات بکنيم نظرات ولی امر مسلمين جهان را مدنظر قرار خواهيم داد. ديدم به هيچ وجه از خر شيطان پايين نميآيد و بهتر ديدم از هدايا و وجه نقد سخن به ميان بياورم شايد گزارشی بدهد که نه سيخ بسوزد و نه کباب!
شنبه ۱۷ آبان ماه ۸۲
دبير شورای امنيت ملی "شرف" ياب شد. گزارشی با سکسکه شديد از ديدار خود با البرداعی را به سمع مبارک آقا رساند. آقا فرمودند مگر اين البرادعی شانس بياورد و به اينجا نيايد و داد زد نمک به حرام!
دبير شورا گفت حتی شغل مرا هم مسخره کردند. آقا گفتند، مرد ناحسابی شغل به اين نان و آبداری گذاشته ام توی دامنت و باز هم ناشکری ميکنی، هتل پنج ستاره سوئيس را توی خواب هم نميديدی و ادامه دادند، پست و رياست به شماها نيامده و بهتر است برويد دم در حرم حضرت معصومه زيارت نامه بخوانيد. دبير شورا خودش را انداخت روی پای آقا و گفت قربان خاک عبايت من غلط بکنم، آنها مسخره ميکردند و ميگفتند همه چيز اينها اسلامی است و آن وقت شورای امنيت شان "ملی" است. آقا گفتند عجب و بعد از مکث کوتاهی فرمودند پس بيخود نيست که کار اين شورا پيش نميرود چون ملی است و اسلامی نيست و بيشتر منافع ملی يعنی منافع ايران و ايرانی را تداعی ميکند و از من پرسيدند اين را نميدانستی؟ عرض کردم خير! آقا گفتند معلوم ميشود خيلی خنگی! گفتم بنازم به عقل و دورانديشی و درايتی که خداوند به شما داده. به خود گفتم بهترين راه خلاصی از دست آدم کودن تعريف و تمجيد است و بس!
|
advertisement@gooya.com |
|
يکشنبه ۱۸ آبان ماه ۸۲
وقتی "شرف" ياب شدم وزير دارايی و روسای برنامه و بودجه و بانک مرکزی بغل ديوار بيت، زير درختها منتظر "شرف" يابی بودند. گفتم برای اينکه حوصله تان سر نرود بحث سياسی بکنيد. رئيس بانک مرکزی گفت، ترا به جدت برای ما دردسر درست نکن؟ گفتم مگر سياست ما ديانت ما نيست؟ از ترس تأييد کرد. گفتم خب پس وقتی سياست ما ديانت ماست، ديانت ما هم اقتصاد ماست و اقتصاد ما هم شرافت ماست و شرافت ما هم رذالت ماست و رذالت هم سياست ماست، شير فهم شد. بنده خدا از ترس ساکت شد. از آقا پرسيدم من هم بايد در جلسه باشم يا خير؟ آقا پرسيدند کدام جلسه؟ گفتم مگر نميخواهيد درباره سياست های اقتصادی بحث و تبادل نظر بکنيد و تصميم گيری بنماييد؟ آقا به تسبيح مبارکشان اشاره کردند و گفتند با ايشان مشاوره کرده و تصميمات را اخذ نموديم و اضافه کردند بگوييد از همين امروز شروع کنيد به خصوصی سازی و اجرای اصلاحات اقتصادی و خصوصی ها را خوب بسازيد چون استخاره خوب آمده است. اوامر ملاکانه را به عرض رئيس و روسا رساندم. همگی گفتند خداوند سايه رهبری داهيانه مقام شامخ ولايت را از سر اين مملکت کم نکند و جيم شدند! با خود گفتم از اين داهيانه تر نميشود!