کتابخانه حقوق بشر



















جمعه 26 آبان 1385

خاطرات من و آقا، بخش نهم، اسد مذنبی

چهارشنبه ۶ آذر ماه ۸۱

آقا فرمودند دستور داده ايم روز شنبه بشود عيد فطر و روز جهانی قدس! گفتم ۲۴ سال است روز قدس جمعه آخر ماه مبارک رمضان بوده، آقا فرمود در ظرف اين ۲۴ سال تا به حال اينطوری دانشگاه از کنترلمان خارج نشده بود و ادامه دادند، شنبه مذکور روز ۱۶ آذر است و عنقريب که دانشگاهها تظاهرات راه بيندازند و ميخواهيم با اين دستور غافلگيرشان کنيم، عرض کردم ولی اگر علما فتوا دادند که ماه را ديده اند چه خاکی بر سرمان بريزيم چون در آن صورت مجبوريم نماز عيد را زودتر بخوانيم. آقا گفتند اگر کسی جرأت دارد، ماه نو را روز جمعه رويت بکند و با عصبانيت گفت هر کس طالب حصر خانگی است ماه را روز جمعه رويت کند و داد زد مرتکيه تو علم دار ما هستی يا مباشر ماه و علما؟!
صلاح را در اين ديدم که بزنم به چاک. و يقين کردم که برای حکومت کردن علاوه بر قوانين زمينی قوانين آسمانی نيز بايد تغيير کند به قول شاعر، مه و خورشيد و فلک درکارند. . .


پنجشنبه ۷ آذر ماه ۸۱

چند تن از آقاها منتظر "شرف" يابی بودند. گله داشتند که چرا آقا زاده هايشان را به سه سال زندان محکوم کرده ايم. آقا همانطور که به مخده تکيه داده بودند فرمودند مگر نميدانيد که قوه قضائيه مستقل از ماست! آهسته زير گوش آقا گفتم وزير سابق خفيه اينجا تشريف دارند و زير و بم دستگاهها را بهتر از ما ميدانند! آقا به خودشان آمدند و فرمودند، منظورم البته شماها نبوديد. وزير خفيه سابق گفت قربان خاک عبايت اين چه حکمی است که کربلايی محمود صادر کرده؟ آقا با تبسم گفتند به خاطر بستن دهان مخالفين دستور داديم حکم را صادر کنند ولی نگفته ايم که آن را به اجرا بگذارند! يکی از آقاها رو به بقيه کرد و گفت، عرض نکردم حکمتی توی حکم مقام شامخ ولايت هست! دخالت کردم و گفتم انصافا نميشود به آن "بدبخت زاده" ۲۷ سال زندان بدهيم و آقازاده ها را آزاد بکنيم، وزير سابق گفت چرا نميشود چون وقتی همه دارند ميبرند چرا آقازاده های ما نبرند؟! يکی ديگر از آقاها گفت حالا چرا ميان اينهمه آقازاده گير داده ايد به آقازاده های ما؟ آقا گفتند باور کنيد هيچ غرضی در کار نبوده شانسی قرعه به نام آقازاده های شما افتاده!
وزير سابق محکم عمامه اش را کوبيد کف اتاق و گفت ای بخشکی شانس و رفت. آقا خطاب به آن دو آقا فرمودند مرخصيد و دستش را جهت بوسيدن به طرفشان دراز کرد. آن دو نگاهی به من و آقا انداختند و بدون اينکه دست آقا را ببوسند آنجا را ترک کردند، آقا با دلخوری گفت دستور بدهيد از امروز هر کس ميخواهد "شرف" ياب بشود بايد دست آقا را ببوسد! به خود گفتم خوب شد دستور ندادند جای ديگرشان را ببوسند!


شنبه ۹ آذر ماه ۸۱

"شرف" يابی! نميدانم چه حکمتی است که ما هر روز بايد "شرف" ياب شويم! آقا فرمودند به رئيس جمهور بگوييد تمام اين گرفتاری های به وجود آمده تقصير شماست و حضرتعالی با تقديم اين دو لايحه به مجلس شيرازه نظام را از هم پاشانده ای! عرض کردم شما ديروز ايشان را مورد تفقد قرار داديد و فرموديد اگر شما نبوديد تا حالا کلک نظام کنده شده بود. آقا با عصبانيت گفت به تو مربوط نيست مرتيکه، نظر مال خودم است ميخواهم آن را تغيير بدهم! فهميدم ملاقات ديشب با اکبرشاه نظرش را عوض کرده چون بلافاصله ادامه دادند و گفتند حق با اکبرشاه است در زمان حمله آمريکا به عراق به انسجام احتياج داريم. گفتم اتفاقا رئيس جمهور ميگفت اين لوايح باعث انسجام نظام ميشود. آقا به طعنه گفت کدام نظام؟ عراق يا آمريکا؟ گفتم چرا با يک حکم حکومتی لوايح را مثل بمب خنثی نميکنيد؟ آقا گفت حکم حکومتی از جای ديگری ميآيد! گفتم به همان جا بگوييد دست به کار شوند. آقا گفت دست به کار شده اند، ميخواهند به جای ما شورای رهبری انجام وظيفه کند! گفتم خيالتان راحت باشد چون هيچ غلطی نميتوانند بکنند. آقا با خوشحالی پرسيد چطور؟ گفتم تا حالا ديده ايد کار جمعی توی اين مملکت موفق باشد؟ آقا فرمود ميشه واضح تر حرف بزنی. گفتم فکر ميکنيد چرا ما هميشه در کشتی و کاراته و تکواندو مدال ميگيريم و در فوتبال خير؟ آقا گفتند کم کم داری از مقام شامخ ولايت يعنی از ما ياد ميگيری و اضافه کردند، پيشرفتهای مملکت به خاطر همين است که همه قدرت در دست ماست و به رئيس جمهور نيز بگوييد بهتر است همه قدرت در دست مقام ولايت باشد تا مملکت به پيشرفتهايش ادامه بدهد. يقين کردم خبر ندارد مملکت هزار تا رهبر و دو هزار تا دولت دارد!


يکشنبه ۱۰ آذر ماه ۸۱

قضات نمونه "شرف" ياب شده بودند. خود آقا دستور داده بودند "شرف" ياب شوند و به خاطر حملاتی که عليه قوه قضائيه صورت ميگرفت ميخواستند به نحوی از آنان دلجويی بنمايند. آقا فرمودند من به شما قضات نمونه افتخار ميکنم چون شنيده ام پس از اينکه آن قاضی باشهامت حکم اعدام صادر کرده دنيا تشنه احکام قضايی ماست، به خودم گفتم عجب دنيايی! و ناگهان آقا به دمکراسی حمله کردند و فرمودند تمام نظام هايی که با سيستم دمکراسی اداره ميشوند ديکتاتوری هستند و خوشبختانه تنها حکومتی که با دمکراسی ميانه ای ندارد جمهوری اسلامی است و بايد اعتراف کنم که ما نيز نزديک بود بعد از ديم خرداد گول بخوريم و به خاطر هوی و هوس يعنی چهار تا و نصفی رای قوائد دمکراسی را بپذيريم و نزديک بود فريب شيطان را بخوريم که بحمدالله امدادهای غيبی به ما هشدار دادند که گروه خون ما با دمکراسی جور درنميآيد و عليهذا بخير گذشت. در خاتمه آقا به قضات نمونه جوايزی از يکصد تا هزار سکه طلا هديه نمودند و فرمودند وقتی قضات ما بی نياز باشند شيطان هم نميتواند آنها را فريب بدهد. به خود گفتم وقتی سی ميليون رای ميشود چهار تا و نصفی پس حق با آن جناب است که گفت اکثريت مشتی عرق خورند!


دوشنبه ۱۱ آذر ماه ۸۱

آقا بی مقدمه فرمودند طرف تقاضای عفو کرد يا خير؟ گفتم نخير زير بار نميرود. آقا گفت گفتی اگر از مقام رهبری تقاضای عفو بکنی ممکن است آزاد بشوی! گفتم وقتی همه جا شايع شده که قوه قضائيه دستور تجديدنظر آقا را رد کرده خب معلوم است طرف از شما تقاضای عفو نميکند. آقا قدری به فکر فرو رفتند و گفتند خودم هم ميدانم ولی ميخواستم طرف تقاضای عفو بکند و بگويم نع! تا سنگ روی يخ بشود. گفتم ولی مثل اينکه خودمان اين وسط سنگ روی يخ شده ايم! آقا گفت هنوز ما را نشناخته ای، معلوم ميشود قضيه سيداحمد يادت رفته که چطور يکشنبه فرستادمش پيش بابا! گفتم همه ميگويند کار اکبرشاه بود. آقا گفت من به اکبر گفتم طرف موی دماغ شده و اگر آن نامه جعلی را منتشر کند کار هر دوتايمان زار است اکبر ترسيد و گفت چاره چيه گفتم کلکش را بکن و ايشون هم به خدا بيامرز حاج سعيد دستور داد کلکش را کند!
گفتم مواظب باشيد عليه خودمان دستور صادر نفرماييد. آقا گفت درست است که ما حواس پرتی داريم ولی نه اينقدر! گفتم مگر يادتان رفته قضيه آن دو کيلو سناتوری که ميگفت مال مزرعه خودم در ماهان است و آزمايش کرديم پر از سم موش بود! آقا گفت بی انصاف نباش چون واقعا اشتباه شده بود حتی يک روز ازش پرسيدم اکبر چه نقشه ای برای ما ريخته ای گفت آقازاده هايم را کفن کنم مال شما با سهميه فروش در زندانها اشتباه شده بود. گفتم يعنی بيچاره ها زندانيان مرگ موش ميکشند؟ آقا با خنده گفت نخير "حب س" ميکشند!


سه شنبه ۱۲ آذر ماه ۸۱

آقا بسيار مضطرب بودند و گفتند شنيده ای که ميخواهند به جای ما شورای رهبری انجام وظيفه کند. عرض کردم چند روز قبل در اين مورد صحبت کرديم. آقا گفت ولی مثل اينکه اين بار قضيه خيلی جدی است و سئوال کردند مگر من چه مرضی دارم و دليل آنها برای برکناری من چيست؟ گفتم مگر تا به حال کسی توی اين مملکت برای کارهايش دليلی ارائه داده؟ آقا فرمودند ولی من با مردم فرق دارم و بايد در مقابل من دليل ارائه کنند! گفتم حتما دلايلی برای اين کار دارند؟ آقا با عصبانيت گفت حتما تو از چيزی خبر داری يالله زودباش حرف بزن! من و من کردم و گفتم اگر ناراحت نميشويد خدمتتان عرض ميکنم، ميگويند آقا بسيار بددهن است چون هدف به دست آوردن دل آمريکاست و ما به نحوی با آمريکا رابطه برقرار کرده ايم اما آقا با هتاکی به آمريکا رشته های ما را پنبه ميکند. آقا با غيظ گفت سياست نظام اين بوده تقصير من چيه، تازه من که از جريانات و مذاکرات پشت پرده خبر نداشته ام! گفتم ولی ظاهرا کاسه کوزه ها را سر شما شکسته اند! آقا گفت بدبخت ميدانی اگر من بروم تو هم از نان خوردن ميافتی؟ عرض کردم ميروم در گوشه ای از دنيا استراحت ميکنم. آقا گفت اگر وضع خراب شد مرا هم با خودت ببر! گفتم ولی شما تحت تعقيب بين المللی هستيد! آقا گفت بگو پسرم است و با حسرت گفت وقتی توی اين مملکت رهبر امنيت شغلی نداشته باشد تکليف بقيه معلوم است! عرض کردم ميگويند شما به طور کامل در ولايت ذوب نشده ايد! آقا گفت ديگران بايد در من ذوب بشوند. عرض کردم لطفا اين جسارت بنده را ببخشيد، ولايت جای ديگری ست و خود شما هم ميدانيد. آقا با دلخوری گفت وقتی تو با اين گستاخی حرف ميزنی معلوم ميشود خبرهايی هست. قدری شرمنده شدم ولی احساس کردم سبک شده ام!


چهارشنبه ۱۳ آذر ماه ۸۱

به عرض مبارک آقا رساندم که يک جوان مهابادی ادعای پيغمبری کرده و عده ای نيز به وی گرويده اند. آقا با تعجب گفت چرا به فکر ما نرسيد که چنين ادعايی بکنيم و سئوال فرمودند که آيا معجزه ای هم از جوان مذکور ديده شده؟ به عرض رساندم نخير چون قبل از معجزه، قوه قضائيه وی را دستگير کرده و به پزشکی قانونی معرفی نموده! آقا خنديدند و گفتند پس همان بهتر که ما چنين ادعايی نکرديم چون يحتمل که ما را هم به پزشکی قانونی معرفی ميکردند! گفتم و چون شما با قانون ميانه ای نداريد ممکن بود شما را به پزشکی غيرقانونی معرفی ميکردند! آقا قاه قاه خنديدند و به سکسکه افتادند.


تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


پنجشنبه ۱۴ آذرماه ۸۱

به دستور آقا سفيرکبير يکی از کشورهای همسايه شمالی را ملاقات کردم. حامل پيغامی از طرف پوتين بود. سفير گفت ۹ درصد سهميه دريای خزر برايتان در نظر گرفته شده و پوتين پيغام داده که به صلاح همگی است که شما به همين مقدار راضی باشيد. پرسيدم سهميه بقيه چند درصد است؟ سفير خود را به کوچه علی چپ زد گفتم تا آنجايی که ما اطلاع داريم برای خودشان ۲۵ تا ۳۰ درصد سهميه در نظر گرفته اند! سفير گفت بهرحال روسيه کشور قدرتمندی است بقيه هم عنقريب که به ناتو بپيوندند و ناتو هوايشان را خواهد داشت. گفتم ما هم خدا را داريم! سفير که آدم کار کشته ای بود گفت اين حرفها برای مصرف داخل خوب است نه پشت ميز مذاکره، و در حال رفتن گفت، از من ميشنويد همين ۹ درصد را بگيريد و اضافه کرد خدا بده برکت! گفتم آخر اين منصفانه نيست، طرف جواب داد، ببين برادر جان اولا اسب پيشکشی دندانش را نميشمارند ثانيا مگر می خواهيد خرج عمرانی و آبادانی مملکت بکنيد! عليرغم ميل باطنی سکوت کردم.

چند هفته ای از خاطرات خبری نبود. زيرا هم اسد مريض بود و هم علمدار در مسافرت به سر ميبرد. به دستور آقا علمدار برای بررسی دفاتر نمايندگی ولايت به نيويورک و پاريس و لندن ميرود و متوجه ميگردد که اکثر دفاتر نمايندگی مقام ولايت در قبضه رئيس و روسای قوه قضائيه و مجمع جهانی اهل بيت ميباشد. علمدار همچنين پی ميبرد که نمايندگی ها به سبک کفتران حرم عمل ميکنند، پول و مخارج را از آقا ميگيرند اما در قصرها و خانه های مجللی که با پولهای آقا ساخته شده قضای حاجت ميفرمايند و از تبليغات به نفع مقام شامخ ولايت خبری نيست و فقط به مناسبتهايی و با قيد دو فوريت احتياط، سکه يه پول به نام ولی امر مسلمين جهان ضرب مينمايند و حتی مشتی علی اکبر نيز با همه ارادتی که ظاهرا نشان ميدهد، در لندن آقا را فدای "سناتوری" مينمايد. علمدار وقتی بيشتر تعجب ميکند که ميبيند گروههای جهادی عرب و پاکستانی که ماهيانه مبلغ کلانی از بيت آقا دريافت ميکنند در پاسخ به اين سئوال که ولی امر مسلمين جهان کيست جواب ميدهند: بن لادن. به دستور آقا علمدار مواجب همه را تا اطلاع ثانوی قطع ميکند و با عجله به تهران بازميگردد.

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/32139

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'خاطرات من و آقا، بخش نهم، اسد مذنبی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008