کتابخانه حقوق بشر



















جمعه 19 آبان 1385

خاطرات من و آقا، بخش هفتم، اسد مذنبی

دوشنبه ۱۳ آبان ۸۱

در سالگرد تسخير لانه جاسوسی آقا سخنرانی فرمودند و به شدت ايادی داخلی آمريکا را مورد حمله قرار دادند و گفتند خود آمريکا بد نيست ولی ايادی داخلی آمريکا آدمهای خبيثی هستند، چون ما بيست و چهار سال است به آمريکا دشنام ميدهيم و آنها هم بالاغيرتا ما را تحمل ميکنند و معلوم است مثل خود ما تحمل شان زياد است. و در خاتمه دستور دادند يکی از سردسته تسخيرکنندگان لانه جاسوسی در ۲۳ سال قبل را دستگير کنند تا دنيا بفهمد که در جمهوری اسلامی کسی نميتواند از دست قانون فرار کند.


سه شنبه ۱۴ آبان ۸۱

آقا تلفن کردند و گفتند "شرف" يابی موقوف! اما دوبار زنگ زدند و گفتند بيا. و پرسيدند مگر ما ولی امر مسلمين جهان نيستيم پس چرا به اندازه بن لادن محبوبيت و شهرت نداريم. گفتم بن لادن در يک روز چند هزار نفر را کشت و بدعت جديدی در آدمکشی ايجاد کرد. آقا فرمودند ما که صد برابر بن لادن ميگيريم و ميبنديم و ميکشيم! عرض کردم شما ايرانی ها را ميکشيد اما بن لادن آمريکايی ميکشد و ايرانی کجا آمريکايی کجا! آقا فرمودند ميگوييد به جای ايرانی آمريکايی بکشيم!؟ و بلافاصله سئوال کردند چطور است مثل آقا بزرگ که فتوی کشتن سلمان رشدی را صادر کرد ما هم فتوی کشتن بوش را صادر کنيم. بی اختيار اين جمله از دهانم بيرون پريد: همين که نميتوانی از مملکت خارج شوی بس نيست و اضافه کردم يادت نرود بوش سلمان رشدی بی دفاع نيست! يکدفعه آقا گر گرفت و انبر داغ را حواله صورتم کرد که اگر خودم را کنار نکشيده بودم . . . و داد زد نمک بحرام. فقط نفهميدم چطور زدم به چاک!

چهارشنبه ۱۵ آبان ۸۱

از ترس چند روزی پنهان شده بودم تا اينکه آقا تلفن زدند و فرمودند بيا که دلمان برايت تنگ شده. سينه خيز تا پای منقل رفتم نفسم را حبس کردم و جوراب گند آقا را بوسيدم و گفتم اگر گستاخی کرده ام فقط به خاطر انجام فريضه امر به معروف و نهی از منکر بوده! آقا خنده ای کرد و گفت مرتيکه الدنگ ما خودمان مرکز شرع انور هستيم آن وقت تو ميخواهی ما را از منکر باز بداری. گفتم فقط دلم نميخواهد به وجود مبارک آسيبی برسد. آقا لبخند رضايت مندی زدند و گفتند رئيس قوه قضائيه گفته که جهان تشنه روش و اقدامات قضايی جمهوری اسلامی است. و با اشاره به خودشان گفتند وقتی حکومت عدل علی برقرار باشد معلوم است که دنيا به ما غبطه ميخورد. از ترس انبر داغ جرأت نکردم بگويم سالی دو هزار قطع نامه عليه ما در دنيا صادر ميشود. عرض کردم اميدوارم که عدالت شما جهان گستر شود! آقا فرمودند باز چرند گفتی مرد ناحسابی چون وقتی رئيس قوه قضائيه ميگويد جهان تشنه عدالت ماست پس بدان که صددرصد عدالت ما جهان گستر شده. گفتم بله کاملا صحيح ميفرماييد و ديگر حرفی نزدم و شروع کردم به مشت و مال دادن پاهای آقا!


پنجشنبه ۱۶ آبان ۸۱

صبح زود "شرف" ياب شدم! "شرف" يابی زود هنگام! چون قرار بود امامان جمعه سراسر کشور "شرف" ياب شوند. قبل از سخنرانی آقا "حسنی" به نيابت از بقيه سخنان شيرينی بر زبان آوردند که بسيار باعث انبساط خاطر آقا شد و آقا بی توجه به جو مجلس قاه قاه خنديدند به طوری که عمامه مبارک روی سرشان کج شد که برادران جان بر کف بلافاصله آن را بالانس کردند. آقا فرمودند اين وظيفه شماست که درست مثل حسنی بر غنای نماز جمعه بيافزاييد. يکی از ائمه جمعه پريد وسط حرف آقا و گفت وقتی موضوع را شورای سياستگذاری تعيين ميکند غنای محتوايی چه معنايی دارد؟ آقا جواب داد فرق شما با حسنی چيه؟ امام جمعه کل کل آباد جواب داد خدا نکند کسی اسم در کند و معروف شود چون ما هم همين حرفها را ميزنيم. آقا فرمودند من کاری به اين حرفها ندارم، شما هر هفته بين يک تا دو ميليون حقوق ميگيريد و از امروز اخطار ميکنم که نماز جمعه کمتر از پنج هزار نفر منحل خواهد شد خود دانيد. اگر ميخواهيد بيکار نشويد به زور هم که شده آدمها را با دستبند به نماز جمعه بياوريد. يکی از امامان جمعه گفت آخه شهر ما پادگان ندارد، ديگری گفت حسنی وضعش خوب است دست و دلش به کار ميرود! آقا گفت شما تلاش کنيد به شما هم ميدهيم. يکی پرسيد چقدر ميدهيد؟ آقا گفت هر چه عرف بازار است من چند درصد بيشتر ميدهم. يکی گفت عرف بازار ۵ تا ۶درصد است. آقا گفت ما ده درصد ميدهيم. همه با هم گفتند قبوله! وقتی رفتند گفتم حرف مفت ميزنند حسنی استعداد خدادادی دارد. آقا فرمودند ميدانم، خدا سايه ما را از سرش کم نکند!


جمعه ۱۷ آبان ۸۱

با وجود تعطيلی باز "شرف" ياب شدم. امر مهمی بود! ليست سياه افرادی که بايد دستگير شوند را به آقا نشان دادم. آقا دستور دادند زياد ترش کنيد ۳۰۰ نفر خيلی کمه حداقل بايد يک ميليون نفر را بگيريم تا مملکت برگردد به جای اولش! گفتم يک ميليون را کجا جا ميدهيد؟ آقا با خنده گفت قرار نيست آنها را نگه داريم همه را ميريزيم توی کوره آدم سوزی! گفتم مثل هيتلر! آقا گفت هيتلر در زمان جنگ اينکارها را ميکرد و ما در زمان صلح! گفتم اين شد يه حرفی نه اينکه عليه جورج بوش فتوی بدهيد. آقا گفت بکش تا زنده بمانی (منظورشان کشيدن بود) بی اختيار گفتم بچاپ تا بمانی. آقا با خنده گفتند دزد جد و آبادت است! عرض کردم جد و آباد من مقنی بوده اند آقا در حال ريسه رفتن فرمودند پس بيخود نيست که تو منار دزد شده ای!


شنبه ۱۸ آبان ۸۱

آقا بی مقدمه پرسيد بررسی کرديد؟ گزارشی را که تهيه کرده بودم به آقا دادم. گفت من حوصله خواندن ندارم خلاصه اش را بگو. عرض کردم طبق کار کارشناسی کارشناسان خبره ما بهترين راه خروج از حاکميت "جاده چالوس" است، چون هيچ هزينه ای برای نظام ندارد! آقا گفت قدری هزينه دارش ميکرديد تا کسی شک نکند، گفتم البته هزينه مختصری دارد که خرج پاره کردن ترمز ميشود. آقا گفتند عالی ست بدهيد به دستگاههای موازی!


يکشنبه ۱۹ آبان۸۱

آقا بسيار ناراحت بودند و گفتند جاسوس های آمريکا نظرسنجی کرده اند و گويا يک درصد ايرانی ها به ما رأی داده و ولايت ما را قبوليده اند! عرض کردم احتمالا همان يک درصد نيز همين دور و بری های خودمان هستند! آقا با وحشت پرسيد مگر در ميان دور و بری های خودمان ايرانی وجود دارد؟ گفتم منظورم اين بود که اين يک درصد نفوذی ها هستند چون ايرانی ها صددرصد ما را قبول ندارند. آقا فرمودند "بهتر"! گفتم بايد کاری کنيم که ديگر جرأت نکند نظر ايرانی ها را بپرسند چون نتيجه را ما ميدانيم! آقا محکم زد پس کله ام و گفت چرا زودتر اين مسئله به فکرت نرسيد؟ گفتم نميدانستم ايادی داخلی مشغول نظرسنجی هستند. آقا فرمودند دستور بدهيد همه کسانی که در اين نظرسنجی شرکت داشته اند را اعدام کنند و از امروز هرگونه نظرسنجی ممنوع است. گفتم بهتر است استثناهايی نيز قائل شويم زيرا ممکن است کسی به خواستگاری برود و بخواهند نظر دختر را بپرسند آن وقت آن دختر دم بخت را بايد به جرم جاسوس دستگير کنيم! آقا گفت همان که گفتم زيرا اگر دختران را هنگام خواستگاری آزاد بگذاريم تا نظرشان را بگويند آن وقت بدعت ميشود و در مورد آمريکا هم نظر ميدهند و ميگويند ما ميخواهيم به عقد آمريکا در بياييم. گفتم چطور است برای فکر کردن حبس در نظر بگيريم. آقا فرمودند عالی است، بگوييد جرم انديشيدن زندان است و نظرسنجی اعدام دارد چون نظرها را وقتی وزن کنند وزنه ميشود! به هوش آقا آفرين فرستادم!


تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


دوشنبه ۲۰ آبان ماه۸۱

به دستور آقا سفير شوروی را ملاقات کردم و بزم شاهانه ای برايش ترتيب دادم. بعد از نيمه شب در ميان خواهران رهايش کردم و با عجله خودم را به کاخ جماران رساندم چون آقا منتظر بودند.«شرف»يابی شبانه! آقا بی مقدمه پرسيد چی شد عرض کردم اولش طاقچه بالا گذاشت اما وقتی حسابی سبيلش را چرب کردم قول داد که شخصا به مسکو برود و ترتيب کارها را بدهد اما اصرار داشت که بداند برای چه ميخواهيم. آقا گفت ميگفتی به تو چه! گفتم در موقعيتی نبودم که اينطوری جوابش بدهم، ميگفت فرمول اين گاز کشنده را فقط دو نفر ميدانند پوتين و رئيس آزمايشگاهی که گاز در آن توليد شده.
آقا گفت چقدر گرفت گفتم ۵ ميليون دلار برای دلالی خودش ميخواست و پنجاه ميليون دلار هم برای خريد گاز! آقا گفت چقدر زياد! گفتم سفير ميگفت ممکن است به قيمت از دست دادن پست و مقام پوتين و من تمام شود. آقا گفت پول نقد هم پرداخت کردی گفتم يک ميليون دلار بيعانه دادم. آقا گفت اگر پولها را برداشت و رفت و برنگشت چی؟ عرض کردم چاره ای نداريم ولی به هر حال قول داد که تا يک ماه ديگر گازهای خفه کننده را تحويل بدهد فقط جسارت کرد و گفت شما که حاضريد چنين مبلغ کلانی برای از بين بردن مردم خود خرج کنيد چرا برايشان امکانات نميسازيد تا طرفدارتان بشوند. آقا پرسيد چی جوابش دادی بهش گفتم تو هنوز ايرانی ها را نميشناسی جز به نابودی ما به چيز ديگری رضايت نميدهند! آقا خنده ای کرد و گفت صبر کن گازهای خفه کننده برسد آن وقت کاری ميکنم که در تاريخ و جغرافيا اسم مرا بالای نام هيتلر بنويسند، فقط اگر گندش درآمد بگوييد از روسيه گاز خريداری کرده ايم! گفتم به ريش مان ميخندند چون خودمان منبع گازيم!
آقا گفت ما منبع ترمزيم نه گاز!

دنبالک:
http://news.gooya.com/cgi-bin/gooya/mt-tb.cgi/32035

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'خاطرات من و آقا، بخش هفتم، اسد مذنبی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008