پيروزی دانشگاه بر "انقلاب فرهنگی"!
شکوه ميرزادگی

درست ۳۰ سال از شروع فاجعه ی برزگی به نام «انقلاب فرهنگی» در سرزمين مان می گذرد؛ فاجعه ای که به فرمان آيت الله خمينی و با نيرويی هراس انگيز در مقابل فرهنگ ايرانی و همه ی دست آوردهای مدرن و علمی بشری قد برافراشت تا ميليون ها انسان را در آستانه ی قرن بيست و يکم از حرکت طبيعی خود به سوی پيشرفت بازدارد. شايد اگر «انقلاب رسانه ای جهانی» اتفاق نمی افتاد و آگاه سازی مردمان، و به خصوص جوانان ايران به دور از دايره ی قدرت حکومت اسلامی قرار نمی گرفت، اين حکومت می توانست ما را به قرن های واپسماندگی انسان بازگرداند؛ اما خوشبختانه، به مدد پيشرفت های تکنولوژيک که مرزها و سدها و عايق های خبر رسانی را بی معنا کرد، چنين اتفاقی نيافتاد. با اين همه، در پی آغاز جنبش حق طلبانه و آزادی خواهانه ی اخير ملت ايران، و پس از سی سال، باری ديگر، و اين بار به فرمان آيت الله خامنه ای، هيولای عقب ماندگی فرهنگی به حرکت افتاده تا دوباره شانس خود را در اين راه آزمايش کند.
انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی چيست؟
شورای انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی در دی ماه ۱۳۵۷؛ يعنی يک ماه قبل از پيروزی انقلاب اسلامی (و همزمان با بيرون رفتن محمدرضاشاه از ايران) به خواست آيت الله خمينی به صورت محرمانه فعاليت خود راآغاز کرد. اساس اين انقلاب به اصطلاح فرهنگی، و در اصل ضد فرهنگی، که از انقلاب فرهنگی مائو تسه تونگ الهام گرفته و بوسيله ی استالينيست اسلامی شده ابتدا به آيت الله تلقين شده بود، در جريان انقلاب تبديل به فکر «نه شرقی، نه غربی، حکومت اسلامی» شد. توجه کنيد که می گويم «حکومت اسلامی» چرا که اصل فکر آيت الله از ديرباز چنين بود اما در جريان انقلاب عنوان «حکومت» فرصت طلبانه به «جمهوری» تبديل شد بی آنکه آنچه انقلابيون اسلامی در سر داشتند، ربطی با خواست ها و اهداف جمهوری خواهانه داشته باشد.
اهداف انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی، با تعريفی ساده، از يک سو نابودی فرهنگ ايرانی (به عنوان فرهنگی غير اسلامی و رنگارنگ) بود و، از سوی ديگر، جداکردن مردم ايران از تحولات پيشرفته جهانی و بازگشت دادن جامعه به «ارزش ها!» ی تشيع اثنی عشری. راه رسيدن به اين هدف ها به وسيله ی ثروت های برآمده از منابع طبيعی ما که به چنگ انقلابيون اسلامی افتاده بود ظاهراً هموار به نظر می رسيد.
جدا از خمينی، دو تن از مهمترين کسانی که در برآيش پايه های انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی اثر گذار بودند، يکی آيت الله مطهری و ديگری آيت الله مفتح بودند که از مدت ها قبل از انقلاب و تا زمان مرگشان ( يکی در ارديبهشت ۵۸ و ديگری در آذر ۵۸ ) در راه پيوند بين حوزه و دانشگاه تلاش می کردند؛ پيوندی نه برای امروزی کردن حوزه که در جهت دينی کردن دانشگاه ها و بيرون راندن علومی که مذهب را در آنها راهی نيست.
ماجرای انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی چگونه علنی شد؟
در فروردين ۱۳۵۹، يعنی يک سال پس از انقلاب اسلامی، آيت الله خمينی در پيام نوروزی خود اعلام کرد که دانشگاه ها بايد از وجود اساتيدی که در ارتباط با شرق يا غرب هستند تصفيه شود. او تاکيد کرد که: «بايد انقلاب اسلامی در تمام دانشگاه های سراسر ايران به وجود آيد و محيط سالمی بشود برای تدوين علوم عالی اسلامی».
او پس از آن به صورتی مداوم و علنی از انقلابی فرهنگی سخن گفت که قرار بود حوزه و دانشگاه را در بهم نزديک کرده و ارتباطی تنگاتنگ و آموزشی بين اين دو نهاد بوجود آورد.
همزمان با اين جريان، شورای انقلاب فرهنگی، که هنوز کسی از هويت اعضای آن خبر نداشت، دست به تصفيه ای گسترده در دانشگاه ها زده و در فاصله ی اندکی به اخراج اساتيد و دانشجويان «غير اسلامی»، يعنی آن دسته از استادان و دانشجويان مترقی و امروزی که پس از يک سال هنوز نمی توانستند حضور يک حکومت مذهبی را پذيرا باشند، اقدام کرد. بهانه ی اخراج آنها «ضدانقلابی» بودن يا «همکاری با آمريکا» و يا «طاغوتی» بودن عنوان می شد. تشخيص شورا آن بود که اين افراد در همه ی دانشگاه ها و مناطق آموزشی پخش اند و حضورشان آگاهی دهنده هايی است که به حکومت اجازه نمی دهد تا در فرو بردن مردمان به اعماق ارتجاع موفق شود. شورای انقلاب فرهنگی به صدها تن از استادان دانشگاه ها سه روز مهلت داد تا دفاتر خود را تخليه و دانشگاه را ترک کنند. در عين حال، اخراج تعداد زيادی از دانشجويان نيز ادامه داشت.
اما، از آنجا که از همان فروردين ۵۹ در دانشگاه ها روز به روز مقاومت در مقابل اين اقدامات گسترش می يافت و حتی چند تنی کشته و تعداد زيادی مجروح شده بودند حکومت و شورای انقلاب فرهنگی اش راه ديگری را انتخاب کردند که چيزی جز بستن دانشگاه ها نبود. سه ماه بعد، در خرداد ۱۳۸۹، خمينی وجود «شورای عالی انقلاب فرهنگی»را با اين سخنان اعلام يا ـ در واقع ـ علنی کرد:
«مدتی است ضرورت انقلاب فرهنگی که امری اسلامی است و خواست ملت مسلمان می باشد، اعلام شده است و تا کنون اقدام مؤثر اساسی انجام نشده است و ملت اسلامی و بخصوص دانشجويان با ايمان و متعهد نگران آن هستند و نيز نگران اخلال توطئه گران که هم اکنون گاه گاه آثارش نمايان می شود و ملت مسلمان و پايبند به اسلام خوف آن دارند که خدای نخواسته فرصت از دست برود و کار مثبتی انجام نگيرد و فرهنگ همان باشد که در طول مدت سلطه رژيم فاسد کار فرمايان بی فرهنگ، اين مرکز مهم اساسی را در خدمت استعمارگران قرار داده بودند... بر اين اساس به حضرات آقايان محترم محمدجواد باهنر، مهدی ربانی املشی،حسن حبيبی، عبدالکريم سروش، شمس آل احمد، جلال الدين فارسی و علی شريعتمداری مسؤوليت داده می شود تا ستادی تشکيل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد، از بين اساتيد مسلمان و کارکنان متعهد و دانشجويان متعهد با ايمان و ديگر قشرهای تحصيل کرده، متعهد و مؤمن به جمهوری اسلامی دعوت نمايند تا شورايی تشکيل دهند و برای برنامه ريزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آينده دانشگاه ها بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب و آماده سازی اساتيد شايسته، متعهد و آگاه و ديگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمايند.».
آنچه که هدف شورای انقلاب فرهنگی خوانده می شد عبارت بود از «تعيين خط مشی فرهنگی جامعه ی ايران، به طور کلی، و خط مشی نظام آموزشی کشور، از دوره ی قبل از ابتدايی تا سطح آموزش عالی، در چارچوب اسلام و حکومت اسلامی».
در حال حاضر از ميان هفت تنی که به فرمان خمينی اداره ی ستاد انقلاب فرهنگی را بر عهده گرفتند دو تن (ربانی املشی پدر زن احمد خمينی و محمدجواد باهنر، ) از دنيا رفته اند. شمس آل آحمد و جلال الدين فارسی همچنان از سرسپردگان حکومت اند. حسن حبيبی، که نويسنده ی متن پيش نويس اول قانون اساسی جمهوری اسلامی هم بود، رييس بنياد جهانشناسی است. علی شريعمداری، که وزير فرهنگ دولت بازرگان بود، در حال حاضر نيز همچنان عضو شورای انقلاب فرهنگی است. و عبدالکريم سروش، به عنوان يک نوانديش مذهبی و اصلاح طلب سياسی، اکنون در جمع مخالفان بخش اصولگرای حکومت اسلامی قرار دارد. جز عبدالکريم سروش، هيچ کدام از اين افراد درباره آن چه که آن روزها در داخل ستاد انقلاب فرهنگی می گذشت سخنی نگفته اند. سروش بارها گفته است که وظيفه ی محوله به اين شورا نه بستن دانشگاه ها بلکه اسلامی کردن دانشگاه ها برای بازگشايی آن بوده است. افراد زيادی سروش را مغز متفکر اين شورا و طراح اسلامی کردن دانشگاه ها می دانند. اما بنظر می رسد که خود آيت الله خمينی در دقايق اين کار دخالت مستقيم داشته است.
با نگاهی به سخنان آيت الله خمينی در سال ۱۳۵۹، و در جمع اعضای اين شورا، می توان با اهداف و برنامه های اين شورا آشنا شد. او در اين سخنرانی خطاب به اعضای ستاد انقلاب فرهنگی گفته است:
«الان که شما بخواهيد دانشگاه را برای پذيرفتن معلم، پذيرفتن شاگرد، مهيا کنيد، يک عده زيادی چهرههايشان را از آنی که هستند بر می گردانند به يک چهرههای اسلامی، و خودشان را در دانشگاه به عنوان معلم ، به عنوان - مثلاً - شاگرد، جا میزنند. اين را بايد يک فکری برايش بکنيد. همه مسلمانند و همه متقی، همه با اين نهضت اسلامی موافق، لکن سوابقشان را بايد الان ملاحظه کرد؛ يعنی، بنا بر اين باشد که يک گروه هايی [باشند] برای رسيدگی به سوابق معلم ها، به سوابق اينهايی که می خواهند مثلاً وارد بشوند، تا دوباره اين مرکز تجمع افرادی [نشود] که آنجا بيايند و قضيه ی تحصيل نباشد و قضيه ی جهات سياسی باشد و اينطور چيزها... از اولی که بناست دانشگاه باز بشود و بناست معلم پذيرفته بشود، مهم اين است اين معلم [هايی] که الان میآيند و اظهار چه می کنند و شهادت میدهند و میگويند ما مسلمان و چه و چه هستيم، به اين اکتفا نشود؛ سوابق اين ديده بشود که اين چطور آدمی بوده است؛ چکاره بوده است؛ در دانشگاه که بوده چه می کرده، چه درس میداده؛ چه جور برخورد می کرده با جوان ها؛ و چه توطئهها داشته يا نداشته. اين مسائل خيلی بايد بررسی بشود که دانشگاه وقتی باز میشود، يک دانشگاهی باشد که حالا صد در صد نشد، [طوری] باشد که اشخاصش اشخاص صحيح باشند. و بعد هم که باز میشود، يک بازرسیهايی لازم است به اينکه در همه جا حاضر باشند؛ برای اينکه معلمين با دانشجوها چه جور برخورد دارند و غير برنامه ی درسی شان چه حرف ها آنجا هست؛ چه چيزها آنجا مطرح می کنند. اگر ديدند چيزهايی انحرافی است، اطلاع بدهند. و يک سازمانی باشد برای اينکه اگر هر يک از معلمين يک همچو کاری بخواهند بکنند [بررسی] بشود. اگر - مثلاً – گروه ها بخواهند در دانشگاه باز اين بساط را درست کنند، حاضر باشند يک اشخاصی برای اينکه مانع از اين امور بشوند».
اين دستورات در مورد آمادگی دانشگاه برای بازگشائی ـ که انسان را ياد برنامه های دستگاه های امنيتی دوران نازی ها و يا گروه های تفتيش عقايد دوران استالين می اندازد ـ مانع از آن نشد که بستن دانشگاه ها بيش از دو سال به طول انجامد. در اين مدت انقلاب فرهنگی در شکل علنی خود تنها توانست در بستن دانشگاه ها و تصفيه ی اساتيدی که تن به اسلامی شدن دانشگاه ها نمی دادند موفق باشد. اعتراض های گسترده، شورش های دانشجويی، و در عين حال کشته شدن و مرگ تعدادی از اعضای شورای انقلاب (چون آيت الله طالقانی، آيت الله مطهری، جواد با هنر، قرنی، و آيت الله بهشتی) نيز سبب شد تا عمده ی کارهای اين شورای ضد فرهنگ دوباره به شکلی محرمانه انجام شود: محتوای بسياری از کتاب های درسی و علمی (از دبستان گرفته تا بالاترين رده های دانشگاهی) به دستور شورا تغيير پيدا کرد، و بسياری از متون غير علمی اما اسلامی در کتاب ها جای گرفت؛ بخش های زيادی از تاريخ ايران و جهان از کتاب ها حذف شد، و توجه به جهان بينی عقب افتاده و ارتجاعی و «ارزش ها» ی شريعت مندرج در توضيح المسائل آيت الله ها در دانشگاه ها به مواد درسی تبديل شد.
شورای عالی انقلاب فرهنگی
ستاد انقلاب فرهنگی از سال ۱۳۶۴ بتدريج گسترش پيدا کرد و بعدها با نام «شورای عالی انقلاب فرهنگی» به کار مشغول شد. اهداف اين شورا اکنون به اين شکل در مراجع رسمی توضيح داده می شود:
«۱ ـ گسترش و نفوذ دادن فرهنگ اسلامی در شئون جامعه و تقويت انقلاب فرهنگی و اعتلای فرهنگ عمومی
«۲ ـ تزکيه ی محيط های علمی و فرهنگی از افکار مادی و نفی مظاهر و آثار غرب زدگی از فضای فرهنگی جامعه
«۳ ـ متحول ساختن دانشگاهها، مدارس و مراکز فرهنگی و هنری بر اساس فرهنگ صحيح اسلامی، گسترش و تقويت هر چه بيشتر آنها برای تربيت متخصصان متعهد، اسلام شناسان متخصص، مغزهای متفکر و وطنخواه، نيروهای فعال و ماهر، استادان، مربيان و معلمان معتقد به اسلام و استقلال کشور
«۴ ـ تعميم سواد، تقويت و بسط روح تفکر و علمآموزی و تحقيق و استفاده از دستاوردها و تجارب مفيد دانش بشری برای نيل به استقلال علمی و فرهنگی
«۵ ـ حفظ و احيا و معرفی آثار و مآثر اسلامی و ملی
«۶ ـ نشر افکار و آثار فرهنگی انقلاب اسلامی، ايجاد و تحکيم روابط فرهنگی با کشورهای ديگر، به ويژه با ملل اسلامی».
و البته در طول سال های اخير مسايل ديگری مثل مساله زنان و محدود کردن هر چه بيشتر حقوق آن ها به اهداف اين انقلاب فرهنگی اضافه شده است.
از آغاز تا کنون، در اين شورا تقريبا همه ی شخصيت های نام آور حکومت اسلامی، از آيت ها گرفته تا روسای جمهور و نخست وزيران و رؤسای مجلس نقش داشته اند و چهره هايی چون آقايان خاتمی، موسوی، حداد عادل، لاريجانی، احمدی نژاد، مهدوی کنی و... در بين شان وجود دارند که هر کدام مدتی عهده دار وظيفه ی تحميل فرهنگ اسلامی بر دانشگاه ها، مراکز آموزشی ـ از کودکستان گرفته تا دانشگاه ها ـ، و کتاب های درسی و غيره بوده اند. در واقع، آن چه اکنون ساخته و پرداخته شده و ما شاهد و ناظر بر آن هستيم از دست آوردهای همه ی اين آقايان بوده است.
اوج گيری دوباره سخن انقلاب فرهنگی
در اين سی و يک ساله، دست آورد تمام تلاش ها برای تحقق اهداف برنامه ای به نام «انقلاب فرهنگی» حکايت از آن می کند که مفهوم انقلاب فرهنگی در نزد اين حکومت چيزی نيست جز ويران کردن فرهنگ ايرانی و جدا شدن از جهان پيش رونده ی متکی بر حقوق بشر و فرو بردن مردمان ايران، و در نهايت خاورميانه، در منجلاب حکومت های مذهبی و در نهايت ايجاد يک امپراتوری اسلامی. اين اهداف، در واقع و آشکارا، معنا کننده ی همان شعار «نه شرقی، نه غربی، حکومت اسلامی» صدر انقلاب اند. اکنون کاملاً روشن شده که آن «شرقی» که منظور نظر آيت الله خمينی و نيز افرادی چون جلال آل احمد بوده تنها به حکومت شوروی مربوط نمی شده و فرهنگ هايی چون فرهنگ ماقبل اسلام ايران را هم ـ که برآمده از شرق است ـ و فرهنگ های ديگر موجود در شرق را نيز در خود جا می داده است.
اما در همين سه دهه که از عمر «انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی» می گذرد، و با اين که همه ی ارکان حکومت اسلامی، از نهادهای آموزشی و پرورشی گرفته تا سازمان هايی چون ميراث فرهنگی، و در واقع همه ی نهادهای سياسی، با تمام قوا و با پشتوانه ی ثروت عظيم برگرفته از منابع طبيعی کشور، بر اساس اهداف و خواست های انقلاب فرهنگی سرچشمه گرفته از تفکرات آيت الله خمينی، کار کرده و به خرمن دانش و فرهنگ سرزمين مان آتش بی خردی و خرافات زده اند، امروز، در پی ظهور جنبش آزادی خواهانه ی مردم ايران در سال گذشته، روشن شده است که زمانه ی ما نه زمانه ی خلفای عباسی است و نه حتی دوران امپراتوری عثمانی. چرا که رهبری جهان اکنون در دست های بی تبعيض رسانه هايی است که با مغزهای سرشار از خرد و انديشه و با اصول برگرفته از حقوق بشر کار می کنند و می توانند از فراز سر انقلاب های مسخره ی فرهنگی آقايان چنان بگذرند و بر جان و روان و انديشه های جوان چنان فرود آيند که کارايی اش برای ذهن های منجمد گردانندگان حکومت اسلامی قابل درک نيست.
و چنين است که امروز ـ سی سال از آن انقلاب گذشته ـ رهبران حکومت اسلامی تازه وحشت برشان داشته است. آنها فکر می کنند که شايد تا کنون در کار بستن درهای آگاهی و دانش به روی مردمان چنان کوتاهی کرده اند که ناگهان ميليون ها پير و جوان و زن و مرد به خيابان ها ريخته و ابتدا از حق طلبی و سپس از آزادی و حکومت ايرانی ِ مبنی بر جدايی حکومت از مذهب سخن می گويند. و به دنبال اين وحشت است که رهبر حکومت اسلامی، در چهارم شهريور ۸۸، رسماً اعلام کرده است که آموزش علوم انسانی را بايد از ليست آموزش دانشگاه ها حذف کنند. او تحصيل سه ميليون و نيم دانشجو در رشته های علوم انسانی را «نگران کننده» توصيف کرده و آن را موجب ترديد در مبانی دينی و اعتقادی دانسته است. بلافاصله رييس قوه قضائيه نيز علوم انسانی را با آموزه های دين اسلام مغاير دانسته و تاکيد کرده که «وجود علوم انسانی با پيش فرض های غير الهی در کشوری اسلامی بی معناست. »
به راستی چه چيز اين جماعت را می ترساند؟ اين که اسلام در خطر است؟ و اصولاً آيا براستی مساله انقلاب فرهنگی از روز اول برای حفظ اسلام يا گسترش اسلام بوده يا برای بوجود آوردن امپراتوری اسلامی؟ هراس آخوندها و دانشگاهيان طرفدار حکومت اسلامی هر دو نشان می دهد که چگونه عاقبت پس از سی سال زدن و کشتن و تزريق خرافات سرهاشان به سنگ خورده است.
نگاه کنيد به گفته های اين دو نمونه از طرفداران حکومت اسلامی؛ يکی «شهريار زرشناس»، استاد دانشگاه و تربيت شده در ستاد انقلاب فرهنگی، که با کلماتی مهجور جنبش آزادی خواهانه را اين گونه توصيف می کند:
«به نظر من، جريان فتنه در حوادث اخير اضلاع مختلفی داشت، ضلع اول آن جاسوس ها و عوامل بيگانه بودند که نهايت تلاش خود را در به آشوب کشاندن و حمايت مالی و نظامی از اين جريان به خرج دادند. ضلع ديگر آن خواص فريب خورده بودند که البته بعضی از ايشان همچنان بر رفتار خود لجاجت می کنند. اما اکثر خواص از جريان فتنه فاصله گرفتند. ضلع سوم، هجوم همه جانبه و تمام عيار نظام رسانه ای امپرياليستی بود که در تمام تاريخ پيدايی رسانه مدرن کاملا بی سابقه بود» و سپس به اصل مطلب که پيدايش طبقه ی متوسط مدرنی است که به جدايی مذهب از حکومت رسيده پرداخته و می گويد: «اما به نظر من مهمترين ضلع اين مربع ظهور يک طبقه ی سرمايه داری سکولار و نيز تقويت و گسترش فوق العاده ی کمی و کيفی طبقه ی متوسط شبه مدرن است. اين طبقه ی متوسط شبه مدرن (به ويژه لايه های مرفه آن) زير چتر سرمايه داری سکولار عملاً به پياده نظام فتنه بدل شدند.»
اين گفته ها يک نکته ی اساسی را هم ثابت می کند و آن اينکه نه تنها انقلاب فرهنگی آقايان با شکستی سخت مواجه شده است بلکه خود انقلاب اسلامی شان هم اکنون در خطر فروپاشی به دست کسانی است که در دبستان ها و دبيرستان ها و دانشگاهی زير پوشش «انقلاب فرهنگی» بزرگ شده اند و اکنون منکر کليت اين نظام هستند.
استاد دانشگاه همراه حکومت حتی تاب تحمل اولين کوشندگان ستاد انقلاب فرهنگی خودشان را هم ندارد و می گويد که: «خيانت کسانی چون سروش به انحراف کشاندن مسير حرکت انقلاب فرهنگی، ساختار فرهنگی غربزده شبه مدرن، مجدداً بر نظام آموزش عالی کشور حاکم شده و از انقلاب فرهنگی چيزی بر جای نمانده است» و سپس می فرمايد که تنها راه نجات از اين وضعيت يک فرمول عملی دارد و آن اينکه بايد «به مهمترين سنگر اسلام که ولايت فقيه باشد متوسل شد و در پاسداری و تقويت آن کوشيد».
همچنين، محمد صادق حائری، عضو مجلس خبرگان رهبری و تربيت شده ی حوزه، به نوعی همين حرف را، با زبان حوزه ای، تکرار می کند: « «امروز شيطان و يهود از راه علوم انسانی وارد دانشگاه میشوند و مسائل را علمی میکنند و از اين راه فساد خودشان را عملی میکنند... اين که اروپا لائيک را انتخاب میکند چارهای ندارد چون نمیتواند اختلافات مذهبی را حل کند و انتخاب لائيک برای عبور از اختلافات مذهبی است، آنها که نمیتوانند حکومت مذهبی داشته باشند.» و او نيز راه حل را در چسبيدن به مقام رهبری می بيند و می گويد: «بايد به فرموده ی مقام معظم رهبری علوم انسانی ما از قرآن نشات بگيرد و همه بايد کمک کنيم تا اين کار انجام شود». يعنی برای طرفداران انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی چه ملا و چه فکلی تنها راهی که باقی مانده است خشونت است، و سرکوب کردن و ديکتاتوری ولايت فقيه.
اما آنچه که پيش می رود و متوقف نمی شود سيل خروشان ميليون ها دانشجو و متخصص و دانش آموخته ای است که از همين دانشگاه های زير تسلط «انقلاب فرهنگی » بيرون آمده و در خيابان ها جاری می شوند تا درس هايی را که خود، و به دور از ارزش های تحميلی حکومت اسلامی، از جهان پيش رونده آموخته اند به جهانيان پس بدهند و پيروزی گريزناپذير دانشگاه را بر انقلابی از بن پوسيده و عقب افتاده اعلام کنند.
۲۴ جولای ۲۰۱۰
[خانه شکوه ميرزادگی]