پروای ميرحسين از فـُزتُ و رب الکعبة، داريوش سجادی
ميرحسين موسوی تافته جدا بافته ای از اين خرده فرهنگ نمی تواند باشد و چنانچه جزم انديشانه استحکامات سياسی خود را در مرزهای واقعيت و با حفظ فاصله بهداشتی از سه جبهه فرصت طلبان و خشکه مقدسان و قدرت طلبان قرار ندهد، نمی تواند توقع عدم ابتلا به فرجام پيشينيان اش را داشته باشد
ورود ميرحسين موسوی به عرصه انتخابات رياست جمهوری دور دهم ايران بعد از يک غيبت يا اعتکاف ۲۰ ساله از عرصه علنی سياست، منشا تحرکات و توجهات و مناقشات قابل پيش بينی در فضای انتخاباتی ايران شده.
علی الظاهر برجسته ترين بحثی که اکنون موسوی را در کانون مناقشه قرار داده، ادعای به روز نبودن وی به استناد آن غيبت ۲۰ ساله و بعضاً اتهام بی حسی و بی عملی وی در قبال ابتلائات دو دهه گذشته در عرصه تحولات داخلی و خارجی ايران است.
متهم کردن موسوی به بی مسئوليتی بواسطه اعتکاف ۲۰ ساله اش در حالی صورت می گيرد که در سنت تاريخی شيعه «اعتکاف سياسی» رويه شناخته شده ای است که برجسته ترين آن سکوت و انزوای سياسی ۲۵ ساله علی ابن ابيطالب نخستين امام شيعيان بعد از غصب حق ولايت اش توسط خلفای ثلاثه بود که شيعيان هرگز از آن اعتکاف سياسی حکم به بی مسئوليتی و بی تفاوتی امام شان نسبت به ابتلائات جامعه ندادند.
همچنانکه موسوی نيز بارها طی اظهارات اخيرش آن غيبت ۲۰ ساله را بمعنای بی تحرکی خود نپذيرفته و کراراً اعلام کرده در تمامی آن سالها در مقام مشاوره به مسئولين کشور بوده، هم آن گونه که ۲۵ سال خانه نشينی علی ابن ابيطالب آغشته به مشاوره دادن و مساعدت ايشان به خلفای وقت بود.
هر چند در حال حاضر عمده اهتمام موسوی صرف اقناع مخاطبانش در موجه بودن آن غيبت ۲۰ ساله و يا بی توجه نبودن وی در آن ايام نسبت به مسائل جامعه می شود اما اين دليل بر آن نمی شود تا وی بجای توجيه گذشته، چشم خود را بر روی آينده ببندد و غافل از خطراتی باشد که در صورت توفيق اش در تصاحب کرسی رياست جمهوری ايران وی را تهديد خواهد کرد.
اگر بتوان در مقام مقايسه، عزلت ۲۰ ساله موسوی را قرينه ای از غيبت ۲۵ ساله علی ابن ابيطالب از کانون قدرت تلقی کرد، بر همان قياس می توان مشکلات مبتلابه علی ابن ابيطالب طی دوران زمامداری اش در کوفه را نيز برای موسوی قرينه سازی کرد.
از آنجا که عمده بحران امام نخست شيعيان طی دوران پنج ساله حکومتش، مصاف ايشان در سه جبهه با فرصت طلبان و خشکه مقدسان و قدرت طلبان در جمل وصفين و نهروان شد، استبعادی ندارد تا با توجه به آرايش سياسی موجود در ايران، موسوی نيز واقع بينانه دل نگران ناکثين و مارقين و قاسطين زمانه خود باشد.
نحوه ورود موسوی به انتخابات و آرايش و صف بندی سياسی که بعد از اين ورود پيرامون وی شکل گرفته، نشان از استعداد انعقاد نطفه چنين بحران سه گانه ای پيرامون وی در صورت پيروزی اش در انتخابات دور دهم رياست جمهوری ايران دارد.
حلقه نخست شامل قدرت طلبانی است که تا قبل از ورود موسوی، اردوی خود را محاط بر محمّد خاتمی کرده و می کوشيدند با مصادره انحصاری وی، خود را مُبـّدل به سهام دار اصلی خاتمی در صورت پيروزی محتملش در انتخابات کنند.
انصراف غيرمنتظره خاتمی از عرصه رقابت های رياست جمهوری بمثابه ضربه هولناکی به اين دسته از «اصلاح طلبان تندرو» ايشان را برای مدتی کوتاه دچار کمای سياسی کرد. اما ايشان به اندازه کافی برخوردار از شامه قوی سياسی بودند تا علی رغم زاويه داشتن با موسوی به اين واقعيت پی ببرند که خروج خاتمی از انتخابات بمعنای پايان فعاليت سياسی ايشان در کانون قدرت ايران خواهد بود.
همين واقعيت به ايشان ديکته می کرد تا از آخرين فرصت (موسوی) جهت تضمين بقای سياسی خود در سپهر قانونی قدرت سياسی ايران بهره ببرند. خصوصاً آنکه پيش از اين همه پل های موجود بين خود با شيخ مهدی کروبی را نيز از بين برده بودند.
بی جهت هم نبود که علی رغم ترشروئی اوليه شان با موسوی (تا قبل از قطعی شدن ورود وی به عرصه انتخابات) ناگهان تغيير رويه داده و موسوی را در کانون اقبال خود نشاندند و اکنون می کوشند با تصاحب سرحدات تبليغاتی وی، تا حد مقدور موسوی را وامدار خود در فردای پيروزی در انتخابات رياست جمهوری کنند.
در کنار ايشان دو حلقه فرصت طلبان و خشکه مقدسان نيز شمشيرهای خود را آخته و اولی بدون کمترين دلبستگی به «دغدغه های ميهنی و دين ورزانه موسوی» و علی رغم اشتهارشان به اباحی گری با قرائت دلبخواهانه خود از «نخست وزير اصولگرای دوران جنگ» قاسطانه خود را در مقام مدافع سينه چاک ايشان در مصاف ظاهری با خشکه مقدسان قرار داده و دومی نيز با قرائت مارقانه از دين و داعيه مالکيت انحصاری اسلام تدريجاً آرايش سياسی خود عليه موسوی را با تکيه بر ابن ملجم های رسانه ای شان شکل داده و آماده انجام رسالت تاريخی خود خوانده شان در مصاف با توهّم «جبهه کفر و نفاق» در اردوی موسوی می شوند.
نزديک ترين نمونه از اين جدال زود رس را می توان در مراوده و مجادله اخير بين ميرحسين موسوی و فاطمه جبی و ابراهيم نبوی رديابی کرد.
نامه فاطمه رجبی به ميرحسين موسوی
http://www.kalemeh.ir/pages/5604.php
نامه ابراهيم نبوی خطاب به فاطمه رجبی
http://www.doomdam.com/archives/000603.php
اطلاعيه ميرحسين موسوی درباره طنز يک نويسنده درباره خانم فاطمه رجبی
http://www.kalemeh.ir/pages/5981.php
هر چند در آن مراودات، موسوی با فراست ضمن برائت از هر دو طرف، مرزبندی اصولگراينه خود را با طرفين نشانه گذاری کرد. اما اين نافی آن نبود تا طرفين ديگر دعوا فتير خود را در تنور انتخابات برشته نکنند.
فاطمه رجبی چهره شاخص خوارجگری در اردوی احمدی نژاد هر چند به درستی مخاطب خود در بلژيک را هجويه نويسی معرفی کرد، اما هرگز نمی تواند منکر آن شود که خود نيز به همراه ابراهيم نبوی دو روی سکه افراطگری اند که در دو اردوی علی الظاهر متفاوت و متناقض يکی با داعيه اسلام خواهی انحصاری و سنت گرائی و ديگری با تشبّه به مدرنيته و دغدغه خوش باشی و هُرهُری مسلکی، سال هاست که شاهين اصلاحات در ايران را فديه زياده خواهی های نامتعارف خود کرده و دامن زننده به نبرد آشنا و تاريخی صمد ها و عين الله ها طی يکصد سال گذشته ايران شده اند.
طبعاً نه نبوی و امثال نبوی که صراحتاً يا تلويحاً دين زدائی و خمينی زدائی را در اولويت مطالبات خود از رئيس جمهور تخيلی شان قرار داده اند ونه فاطمه رجبی و همفکران خارجی مسلک وی که تاکنون ارزنی ابراز شماتت نسبت به تخيل رئيس جمهور محبوب شان که خود را رئيس جمهور امام زمان می داند (رجوع به پانوشت) هر دو ايشان و پايگاه اجتماعی هم سو با ايشان نمی توانند نمايندگان قابل وثوقی برای بسط و تعميق اسلامی ناب با مختصات ارائه شده توسط ميرحسين باشند.
علی رغم چنين عدم تجانسی ساختاری اما واقعيت تجربه شده طی دوران رياست جمهوری خاتمی و احمدی نژاد نشاندهنده آن است که کسر بزرگی از شيفتگان و متنفران از هر دو رئيس جمهور قبلی، موفق شدند مارقانه يا قاسطانه با شهرآشوبی و شيدائی های روان پريشانه، روسای جمهور محبوب و منفورشان را اسير و زمينگير فضاسازی های خود کنند. تا جائی که هم خاتمی و هم احمدی نژاد بصورتی توامان برخوردار از شخصيتی ژانوسی شدند که دوچهره ديو و فرشته را نزد موافقان و مخالفان شان هم زمان عهده داری کرده و می کنند.
اين نکته حائز اهميتی است که شخصی چون ميرحسين موسوی از هم اکنون بايد پروای آن را داشته باشد.
به تعبير برخی از روان شناسان:
شخصيت انسان نه آنی است که «خود فکر می کند هست» و نه آنی است که «ديگران فکر می کنند» بلکه شخصيت انسان«باور و فهم تصور ديگران از خود» است.
طبعاً چنانچه موسوی نيز اسير چنان ديالکتيکی از اقبال يا ادبار موافقان و مخالفان هيستريک خود شود، استبعادی ندارد تا همچون جدش که از سوئی از جانب شيفتگان افراطی اش مفتخر به کسب مقام «علی اللهی» شد و از سوئی ديگر بعد از شهادتش در محراب مسجد کوفه از سوی مخالفين جزم انديش اش در مقام اين سوال قرار گرفت که مگر علی نماز هم می خواند؟! موسوی نيز می تواند به همين سياق در پروای قلم يا قداره ابن ملجم های جديد چشم انتظار زمزمه «فزت و رب الکعبه» خود باشد!
تجربه اخير شکست تيم ملی فوتبال ايران از عربستان در بازی های مقدماتی جام جهانی نمونه برجسته ای از آفت فوق در ساختار اجتماعی ايران است.
هر چند در فردای شکست تيم ملی ايران همه قصورها يا به پای سرمربی تيم ملی ريخته شد يا بی کفايتی فدراسيون و رياست سازمان تربيت بدنی و يا دخالت ها و اعمال نفوذهای رئيس جمهور در بدنه مديريتی فوتبال، اما کمتر کسی به اين نکته توجه کرد که تيم ملی فوتبال ايران قبل از هر چيز به توهّم و تخیّل فوتبال دوستان ايران از ظرفيت ها و سطح بازی فوتبال ايران باخت.
بواقع فوتبال ايران نيز بنوعی اسير همان چيزی است که سياست ايران اسير آن است و آن توهّم بدنه اجتماعی از ژنرال های زمين فوتبال و ايضاً ژنرال های دنيای سياست است. هر چند در برآورد نهائی نتيجه بازی تيم ملی فوتبال ايران با عربستان امری خارق العاده و نامتعارف نبود و اين دو تيم بارها در مصاف با يکديگر نتيجه هائی کمابيش مشابه داشته اند و اساساً همه بضاعت فوتبال ايران در مقام يک کشور آسيائی در بازی با عربستان درهمين حد بوده و هست و بازيکنان اين تيم در آن مسابقه همه ظرفيت فوتبال ايران را به منصه ظهور رساندند که چيزی بيش از اين هم در توان تيم ملی فوتبال ايران نيست. اما مشکل از آنجا ناشی می شود که جامعه فوتبال دوست ايرانی در ذهنيت خود تيم ملی ايران را کمتر از تيم ملی برزيل يا آلمان و ايتاليا نمی بينند. همين توهّم است که منجر به فشار اجتماعی از بدنه جامعه به ساختار ورزش و ايضاً سياست شده و ورزشکاران و بعضاً سياستمداران را نيز ناخواسته مبتلا به توهّم خود مارادونا بينی و يا خود ماندلا بينی خارج از توانشان می کند.
توهمی که در فردای ناتوانی شان در تامين مطالبات فزاينده و نامتعارف شيدائيان، ايشان را از اوج عزت به قعر ذلت پرتاب کرده و به طرفة العينی از خاتمی قهرمان، شاه سلطان حسين می سازد همچنانکه تاکنون به احمدی نژاد توهّم نظرکردگی و رياست جمهوری آقا امام زمان را پمپ کرده تا در فردائی ديگر منسوب به نقشی جديد از جانب سرخورده گانش شود.
ميرحسين موسوی نيز تافته جدا بافته ای از اين خرده فرهنگ نمی تواند باشد و چنانچه جزم انديشانه استحکامات سياسی خود را در مرزهای واقعيت و با حفظ فاصله بهداشتی از سه جبهه فرصت طلبان و خشکه مقدسان و قدرت طلبان قرار ندهد، نمی تواند توقع عدم ابتلا به فرجام پيشينيان اش را داشته باشد.
داريوش سجّادی
۲۹/فروردين/۸۸
dariushsajjadi@yahoo.com
www.sokhan.info
پانوشت:
ادعای رياست جمهوری احمدی نژاد برای امام زمان شايعه ای است که ظاهراً در افکار عمومی ايران مطرح شده بود و نخستين بار رسول منتجب نيا، قائم مقام حزب اعتماد ملی طی يادداشتی در روزنامه اعتماد ملی ضمن طرح آن خواستار پاسخگوئی احمدی نژاد مبنی بر صحت يا عدم صحت اين ادعا شد. ايشان در اين يادداشت آورده بود:
نمايندهای از شورای اسلامی، نقل میکرد روزی در ملاقات رئيسجمهور با مقام معظم رهبری ايشان نسبت به اظهاراتش و وعده ظهور حضرت در دو سال ديگر مورد اعتراض شديد رهبری واقع شد و در جواب گفت: کسانی که با ايشان در تماس هستند، گفتهاند و پس از خروج از دفتر رهبری، اظهار کرده است: ايشان تصور میکند من رئيسجمهور او هستم، من رئيسجمهور امام زمان(عج) میباشم!!
لينک مطلب:
http://www.aftabnews.ir/vdcjtmeuqyeaa.html
ـ مقاله مرتبط: صمد و عين الله
http://www.sokhan.info/Farsi/Samad.htm