
|
advertisement@gooya.com |
|
j.baniyaghoob@gmail.com
تازه از محل اقامتم در خيابان قلعه فتحالله کابل بيرون زده بودم که باران ريزی باريدن گرفت.حتی همين قطرههای کوچک باران هم میتواند راه رفتن را در خيابانهای پايتخت افغانستان برای تو دشوارتر کند.خيابانهايی که خيلی زود در گل و لای فرو میروند.وارد خيابان گلفروشها شدم، خيابانی که بيشتر به خاطر فروشگاههای صنايع چرمیاش در نزد خارجیهای کابل شهرت دارد.محصولاتی از قبيل انواع و اقسام کيف، کفش، دمپايی و ... و البته چند مغازه هم لباسهای محلی و سنتی افغانستان را به فروش میرساندند.
در اين مغازهها، همه چيز با قيمتهای بالا عرضه میشود، آنقدر بالا که تقريباً چند برابر هر جای ديگر شهر است. شايد به اين دليل که مشتریها در اينجا کسی نيستند جز خارجیهايی که حقوقهای هنگفت دلاری میگيرند.
وقتی به پيرمردی که فروشنده يکی از همين مغازهها بود، دربارهء قيمت گران يک کيف چرمی اعتراض کردم، گفت:«وقتی برای غربیها پرداخت چنين پولهايی راحت است، چرا ارزان بفروشيم. بگذاريد زندگی ما هم بگذرد.»دستی به ريشهای سفيدش کشيد و گفت:«اما اگر شما واقعاً میخواهيد چيزی بخريد، تخفيف میدهم. چرا که میدانم حقوق شما ايرانی ها نه به دلار است و نه زياد.."
خنديدم و تشکر کردم، گفتم:«نه! پدرجان، فقط نگاه میکنم، چيزی نمیخرم."
شايد فکر کرد تعارف میکنم که دوباره گفت:" من چند سال در ايران بودهام، خاطرات خوب زيادی از آنجا دارم. هر وقت خواستی سوغاتی بخری بيا همينجا، ارزان برايت حساب میکنم.»و بعد هم ديوار روبهرو را بيرون از مغازهاش، نشانم داد، جايی که آثار گلولههای متعدد بر آن بود.
آهی کشيد و گفت:«بسياری از ديوارهای اين شهر هنوز سوراخ سوراخ است و نشان جنگ بر خود دارد.از ۳۰ سال پيش در اين کشور جنگ است.ما خيلی مصيبت ديدهايم و هنوز هم میبينيم. سوراخهای جنگ فقط بر ديوارها نيست.»دست راست خود را روی سينهاش گذاشت:«اينجا هم هست، قلب ما زخم دارد."
زير باران راه میرفتم، با کولهپشتیام که روی دوشم بود.زيپ کاپشنام را تا زير چانهام بالا آورده و کلاه نايلونیاش را هم محکم روی روسریام کشيده بودم تا کمتر خيس شوم.مردانی که يا جلو مغازههای خود ايستاده بودند يا رهگذرانی بودند که برای رسيدن به مقصد عجله داشتند با تعجب نگاهم میکردند و من معنای نگاهشان را خيلی خوب میفهميدم. يک زن تنها نه در کابل و نه در هيچ کجای ديگر افغانستان پديدهء چندان رايجی نيست. آن هم با اين پوشش و در ساعتی که به غروب آفتاب نزديک میشويم. زنان را کمتر در اينجا میتوان تنها ديد، آنها بيشتر اوقات در کنار يک مرد ديده میشوند، مردی که يا شوهر است يا برادر و يا پدر و شايد هم برادر شوهر يا پدر شوهر. يک دختر جوان افغان در اين باره گفت که فقط به همراه يکی از مردان محارم به خود، میتواند از خانه خارج شود و به خيابان برود.تا آنجا که من فهميدم، محارمی که اين دختر جوان از آن ياد میکرد، الزاماً با ضوابط شرعی و مذهبی آنها منطبق نيست بلکه بيشتر بر مبنای دوری و نزديکی خويشاوندی و يا درجهء اعتماد خانوادهء زن به آن مرد، تعريف میشود.
در آن بعدازظهر بارانی در خيابان شهرنو چند زن غربی را هم ديدم که با عجله گام برمیداشتند. زنانی که روسری و کاپشنهای بلند بر تن داشتند. حتی زنان غربی هم بدون حجاب در خيابانهای کابل ديده نمیشوند.
به گفتهء يکی از همين زنها، اگرچه هيچ قانونی در اين باره آنها را مجبور نمیکند اما شايد هم يک اجبار نانوشته باشد. اجباری به نام فرهنگ و رسوم مردم افغانستان که تحمل زن بیحجاب را ندارد.
در همين خيابان شهرنو، دختر ده - يازده سالهای را ديدم که خودش را به در يک ساختمان بزرگ اداری چسبانده بود، جايی که يک سقف کوچک داشت و تا حدی در برابر باران محافظتش میکرد. روسریاش خيس بود، همينطور تمام لباسهايش. يک دسته روزنامه در ميان دستهای کوچکش بود. روزنامههايی که نيم بيشترش، خيس شده بود. گفت که صبحها درس میخواند و بعد از ظهرها برای کمک به معاش خانواده روزنامه میفروشد.يکی از روزنامههای خيس را خريدم اما کمی آن سوتر پشيمان شدم و بازگشتم. يکی ديگر از روزنامهها را هم برداشتم. لبخند گرمی پهنای صورتش را پوشاند.
در خيابان شهرنو، آنجا که به سينما پارک رسيدم، دستفروشهای زيادی را رديف و در کنار هم ديدم. اکثرشان مواد غذايی میفروختند; چند نوع شيرينی و کلوچهء خاص افغانستان را همانجا طبخ و داغداغ به دست مشتری میدادند.دود و بوی کباب از هر سو به آسمان بلند بود. مغازههای کوچک و بزرگ، گوشت قرمز را کباب میکردند، آن هم روی منقلهای بزرگی که جلو مغازههای خود گذاشته بودند. بوی کباب، آنقدر وسوسهانگيز بود که پاهايم سست شد و در مقابل بعضی از اين منقلها، ثانيههايی توقف کردم.جلو رستوران به نسبت تميز و بزرگی که نوساز به نظر میرسيد، تعداد زيادی ميز و صندلی در فضای باز چيده شده بود. يعنی چيزی که چندان هم در افغانستان مرسوم نيست.
ميزها که کاملاً خالی بودند و من نمیدانستم که آيا موقتی و بهخاطر باران و سردی هواست يا اينکه در هوای آفتابی هم چندان از آن استقبال نخواهد شد، چرا که چنين رفتارهايی چندان با آداب و رسوم اين مردم همخوانی ندارد.
يکی از کارکنان همين رستوران که کنار در ورودیاش ايستاده بود، به من گفت: «بفرماييد، غذا آماده است. جای جداگانه هم برای خانمها داريم."
يکی از ديدنیهای رستورانهای کابل، وجود ميزهايی است که گرداگرد آن با پردههای پارچهای پوشانده شده است.
ميزهايی که برای خانوادههاست و يا شايد هم برای زنان تنها. ببخشيد! تا حدود زيادی اشتباه کردم، چرا که شما هرگز در افغانستان يک زن تنها را در رستوران نمیبينيد. او حتماً با يک مرد به رستوران میآيد و بيشتر اوقات هم پشت يکی از همين ميزهای احاطه شده با يک پردهء ضخيم مینشيند.
زن افغانی اغلب اوقات پشت يک پرده يا ديوار است. حتی وقتی مهمانانی به خانه میآيند، فقط مردان خانه حق مراوده با آنها را دارند نه زنان. پذيرايی از مهمانان نيز با يک واسطه انجام میشود. واسطهای که بايد حتماً مرد باشد، زنان چای و غذا را در آشپزخانه آماده میکنند و جوری که غريبهها او را نبينند به دست مردان واسطه میدهند.
زنان در اين کشور حتی اگر اين شانس را داشته باشند که به رستوران بروند، ناگزير بايد پشت پردهء ضخيمی پنهان شوند، همچنان که اغلب در خيابان در پشت برقعاند.
تاريکی مطلق کابل و برق اهدايی آقای وزير
شبهای کابل شايد تاريکترين شبهای شهرهای جهان باشد. پايتخت افغانستان حالا همان قدر تاريک به نظر میرسد که پنج سال پيش. شهری فرو رفته در يک تاريکی يک دست و عميق; تاريکی مطلق.
اما نه!شايد در معنای دقيق کلمه استفاده از واژهء مطلق چندان درست نباشد.
تو میتوانی در اين سياهی بزرگ کورسوهايی را نيز ببينی. تک روشنايیهايی کوچک که توجه تو را به خود جلب میکند، منظرهء عجيبی است که در بعضی از محلههای کابل، در همان حال که همهء ساختمانها در تاريکی فرو رفته، در ميان آن همه پنجرهء سياه، يک دفعه چشمت به يک پنجرهء روشن میافتد، روشنايی يک لامپ که از دور به تو چشمک میزند.
وقتی از صاحب يکی از اين لامپهای روشن پرسيدم که اين برق از کجاست؟ آيا از ژنراتور شخصیتان؟ اول مکثی کرد و بعد هم صادقانه گفت: «نه! برق شهری است."
حيرتزده پرسيدم:« آخر چطور امکان دارد؟ از همهء ساختمانهای اين منطقهء بزرگ و از همهء طبقههای اين آپارتمان بلند فقط همين يک طبقه برق شهری داشته باشد؟"
او گفت: «البته فقط همين يک خانه در اين شهر نيست.» و بعد هم توضيح داد که وزير آب و برق (نيرو) افغانستان به تعدادی از دوستان و آشنايان خود در جاهای مختلف شهر يک خط دايمی برق داده است.
البته بيشتر اين دوستان و آشنايان از مقامات دولتی و يا چهرههای سرشناس غيردولتی هستند. کسانی که به قول يکی از افراد برخوردار از اين برق اهدايی ضرورت دارد که هميشه برق داشته باشند; به خاطر کارهای مهم و مسووليتشان، اما حتی اين برق ويژه هم برای کسی در کابل هميشگی نيست.
من در يکی از شبهای کابل برای انجام مصاحبهای درخانهء يکی از مقامات افغانستان مهمانبودم، در ميانهء گفتوگو برق رفت و خانه در تاريکی فرو رفت.
با خندهای به ميزبان گفتم: «انگار برق اهدايی اسماعيلخان (والی سابق هرات و وزير فعلی نيرو) چندان هم وفادار نيست."
با ناراحتی گفت: «اگر کمترين بادی بوزد و يا بارانی ببارد اين برق استثنايی را هم از دست میدهيم و البته بعضی روزها به دلايل متفاوت ديگر.»
صدای باد و قطرات بارانی که بر شيشههای خانه میخورد، حکايت از دليل اول داشت و نه به قول او دلايل متفاوت ديگر."
برايم تعريف کرد،«آن اوايل وقتی اين برق اهدايی قطع میشد، آنقدر عصبانی میشده که به اسماعيلخان، فحش و بد و بیراه میگفته، اما خيلی زود يادش آمده بود که بيشتر مردم کابل از همين برق هم محرومند، آنوقت از بد و بیراهها پشيمان شده و با خودش گفته بود، خدا اسماعيلخان را حفظ کند که همين امکانات ناچيز را که در افغانستان از بزرگترين نعمتها محسوب میشود، برای او در نظر گرفته است."
البته اين مقام بلندپايه علاوه بر استفاده از برق استثنايی، اين شانس را هم داشت که فوری ژنراتور خانگیاش را به کار بيندازد و اين بار خانهاش را در روشنايی شخصی فرو ببرد.
تعدادی از مردم کابل از ژنراتورهای شخصی برای روشن کردن محل زندگیشان استفاده میکنند. مردمی که تعدادشان خيلی زياد نيست; چرا که نه فقط خريد يک ژنراتور از نظر توان مالی برای اکثر قريب به اتفاق مردم کابل غيرممکن است که پرداخت هزينههای مربوط به تامين سوخت برای آنها غيرممکنتر. هر نوع سوخت يک کالای کمياب و گرانی است که تهيهاش برای هر کس امکانپذير نيست.
خارجیهای مقيم افغانستان، مقامات دولتی و ثروتمندان اين کشور برق محل زندگی خود را با استفاده از انواع و اقسام ژنراتورهای کوچک و بزرگ تامين میکنند و تهيهء به موقع سوخت برای اين افراد کار چندان دشواری نيست.
هيچکس نمیتواند به اين پرسش يک پاسخ دقيق و قطعی بدهد که چند درصد مردم در پايتخت افغانستان از نعمت برق شهری برخوردارند، همچنان که کسی نمیتواند دربارهء آنها که برق دارند، بگويد برای چند ساعت و يا چند روز در هفته؟
صحبت کردن از برق دايمی در کابل –بويژه در فصل های پاييز و زمستان- بيشتر به يک شوخی شبيه است. برق در اين شهر برای مردم جيرهبندی شده است و فقط در ساعتهايی خاص امکان استفاده از شبکهء برق شهری را دارند.
يک کارشناس اقتصادی در اين باره به من گفت: «فقط ۲۰ درصد مردم افغانستان برق دارند.» يک کارشناس ديگر گفت: «عدد ۲۰ درصد کاملاً غيرواقعی است و تنها ۱۳ درصد مردم برق دارند."
البته در يک اعلام رسمی، يکی از مقامات اين کشور اين رقم را چيزی حدود ۱۰ درصد دانسته بود.
با همهء اين اختلافنظرها، هر سه بر اين نکته توافق داشتند که ميزان دسترسی مردم به برق، نسبت به گذشته (حکومت نجيب، دولت اسلامی و طالبان) کمتر شده است.
من بارها از مردم در کابل اين سوال را پرسيدم که چند ساعت در شبانهروز برق داريد؟ البته فقط از همان اقليتی که شانس بهرهمندی از همين برق جيرهبندی شده را داشتند چرا که برای اکثر مردم افغانستان «برق» همچنان يک امکان لوکس، طلايی و رويايی به حساب میآيد نه جزو حداقلهای زندگی. اغلب آنها پاسخ مشخصی برای سوال من نداشتند اما معمولاً میگفتند، «هر دو روز يکبار، آن هم برای چند ساعت برق داريم. معمولاً بين ساعت چهار عصر تا ۱۱ شب.» تقريبا همه میگفتند،«هيچ برنامهء زمانبندی شدهای برای اين برق جيرهبندی وجود ندارد و گاهی قطع برق ۷۲ ساعت و يا حتی بيشتر طول میکشد."
تاريکی برگسترهء شهر در زمستانهای سرد کابل، با صدای مداوم سگها درهم آميخته میشود. زوزه باد که به آن اضافه میشود،پايتخت در هراسی سنگينتر از هميشه فرو میرود. پنج سال پيش، ميرحسين مهدوی،سردبير هفتهنامهء آفتاب، در نشريهاش نوشته بود اگر میخواهيد تاريکی مطلق را تجربه کنيد، به کابل بياييد.»
و به قول او، «اين تاريکی بيشتر از هر جا در غرب کابل عمق و گستردگی دارد.» ويرانههای کابل از پنج سال پيش تاکنون، آباد نشده و همچنان بيشتر از هر جای ديگر ميزبان تاريکی است.
تاريکی وحشتانگيز کابل، اين شهر را شبها ناامنتر از روزها میکند و همين ناامنی سبب تعطيلی زود هنگام و هر روزه شهرمیشود.
با تاريکی هوا تقريباً همهء فعاليتها در اين شهر تعطيل میشود و مردم از خانه بيرون نمیزنند مگر اينکه مجبور باشند. اصلاً چرا بايد بيرون بروند؟ وقتی کمتر مغازهای باز است و وسيلهء نقليهء مطمئنی يافت نمیشود.
مردم ترجيح میدهند با برآمدن نخستين نشانههای غروب آفتاب هرجا که هستند زودتر خود را به خانههايشان برسانند و اگر هم در خانهاند، همان جا بمانند تا صبح روز بعد.