
|
advertisement@gooya.com |
|
«اجمل بلوچزاده»، دانشجوی سال چهارم دانشگاه پلیتکنيک کابل که همزمان با تحصيل، بهطور جدی فعاليت حزبی نيز میکند، در اين باره به من گفت:«افغانستان يک کشور اشغال شده است.» و وقتی دلايلش را برای اين اعتقاد پرسيدم، سعی کرد با بيان چند مثال منظورش را توضيح دهد:«آمريکايیها هر جا که رفتوآمد دارند، خيابانها را ساعتها میبندند.
خيابانهای اطراف سفارت آمريکا را در کابل ببينيد که با سيمخاردار مسدود شده و هيچکس حق عبور از آن خيابانها را ندارد. خيابان يک محل عام و منافع آن متعلق به همهء مردم است، وقتی آن را میبندند نقض حقوق شهروندی محسوب میشود.»
اجمل که عضو کميتهء جوانان حزب کنگرهء ملی افغانستان است، دلايل ديگری هم برای اثبات اشغالشدن کشورش داشت:«همه چيز را آمريکايیها به دولت ما ديکته میکنند حتی رييسجمهور ما را باديگاردهای آنها محافظت میکنند.»
اين پسر ۲۵ساله که کتوشلوار مشکی رنگ بر تن داشت و با حرارت زياد به پرسشهايم پاسخ میداد، اشغال افغانستان را محدود به اشغال نظامی نمیدانست:«کشور ما از نظر فرهنگی نيز اشغال شده است. اغلب دستورالعملها در ادارهها و سازمانهای دولتی وغيردولتی به زبان انگليسی صادر میشود. ما به تدريج ويژگیهای يک کشور مستعمره را به خود میگيريم که حتی زبان رسمی ما که براساس قانون اساسی فارسی و پشتو است، به حاشيه رانده میشود. بعضی از ادارهها و سازمانها جوری رفتار میکنند که انگار زبان رسمی افغانستان انگليسی است.»
اجمل از يک ضربالمثل که اين روزها در ميانشان رايج شده، برايم گفت:«اگر انگليسی را خوب صحبت کنی، بيشترين حقوق را میگيری و اگر فارسی، کمترين حقوق را.»
اما «عبيدالله»، دانشجوی سال دوم حقوق و علوم سياسی دانشگاه کابل نظر کاملاً متفاوتی با اجمل داشت. من او را در کتابخانهء مرکزی اين دانشگاه ديدم. ابتدا علاقهای به پاسخ گفتن به پرسشهايم نشان نداد، میگفت:«تو از ايران آمدهای، از کشوری که همچون پاکستان در امور داخلی ما مداخله میکند.» وقتی برايش توضيح دادم که «من نمايندهء دولت ايران نيستم و فقط يک روزنامهنگار مستقلم و برای بحث دربارهء درستی و يا نادرستی آنچه تو از آن حرف میزنی، به اينجا نيامدهام»، اندکی نرم شد.
به اعتقاد عبيدالله، افغانستان يک کشور اشغال شده نيست، چرا که به اندازهء کافی استقلال دارد.او گفت:«کرزای سياستهای خودش را اجرا میکند و نه سياستهای ديگران را. علاوه بر اين در کشور ما فقط نيروهای نظامی آمريکا حضور ندارند، نيروهای بيشتر از ۱۸ کشور جهان هستند که «ايساف» (ISAF) را تشکيل میدهند.»
گفتم: «عبيدالله!يعنی میخواهی بگويی که کشورها فقط توسط نيروهای نظامی يک کشور خاص میتوانند اشغال شوند و اگر تعداد کشورها بيشتر شد، نمیتوان نام اشغال را به آن داد؟»فکری کرد و گفت: «میخواستم بگويم حضور نيروهای خارجی در افغانستان براساس يک اجماع و توافق جهانی اتفاق افتاده است. در ضمن کمک خواستن از ديگران که عيب نيست.»
زن جوانی که کارمند دانشگاه و در کنار ما نشسته بود، اول نگاهی به عبيدالله انداخت و بعد هم نگاهی به من و گفت: «آمريکايیها برای خودشان کار میکنند نه برای ما.»
عبيدالله اين بار گفت: «ما سالهای خيلی سختی را پشت سر گذاشتهايم; سالهای جنگ و مصيبت،فعلاً مصلحت در اين است که نيروهای خارجی بمانند تا ثبات و امنيت کافی برای ما به وجود بيايد.»
در آخر هم گفت: «البته فکر نمیکنم هيچ افغانیای از ديدن آمريکايیها در کشورش خوشحال و يا آنها را دوست داشته باشد، اما ما حضور آنها را به عنوان يک مصلحت در اينجا قبول کردهايم.»
صالح ريگستانی، نمايندهء مجلس افغانستان يکی ديگر از کسانی بود که به پرسشهايم در اينباره پاسخ داد.
ريگستانی صفت «نيمه اشغال شده» را برای کشورش به کار برد و وقتی تعجب مرا از شنيدن اين اصطلاح ديد، گفت: «اگر افغانستان يک کشور کاملاً اشغال شده بود، من و افرادی مثل من حالا به جای کابل در کوهها بوديم.»
او که سالها در کنار مسعود شهيد و در کوههای پنجشير با روسها و طالبان جنگيده است، حضور نيروهای مسلح خارجی را در افغانستان کاملاً غيرقانونی میدانست، اما به اين دليل که اين نيروها با طالبان جنگيدهاند آنها را تمام اشغالگر نمیدانست و به آنها لقب نيمهاشغالگر میداد: «قراردادی بين جامعهء بينالمللی و افغانستان دربارهء حضور نيروهای خارجی وجود ندارد، قراردادی که مشخص کند تعدادشان بايد چهقدر باشد و حضورشان برای چه مدت و برای انجام کدام وظايف.»
ريگستانی بارها و بارها از اصطلاح خاص خودش - نيمه اشغال - که برای من قدری نامفهوم و ظاهراً برای خودش کاملاً مفهوم بود، استفاده کرد: «نيروهای خارجی در کشورم فراتر از قانون عمل میکنند، پس ما مستقل نيستيم و نيمه اشغال شدهايم. آنها عملياتهای خود را با دولت ما هماهنگ نمیکنند. آنها بايد در برابر کارهايشان پاسخگو باشند که نيستند، اگر جنايت میکنند، بايد محاکمه شوند که نمیشوند. نبايد خودسرانه عمل کنند که عمل میکنند.»
بعدازظهر همان روزی که من با ريگستانی مصاحبه داشتم، به گفتهء خودش قرار بود به همراه تنی چند از نمايندگان پارلمان با مسوولان نظامی ناتو در افغانستان ملاقات داشته باشد: «میخواهم در اين ملاقات به آنها بگويم که مردم ما از شما نفرت دارند و هر روز هم اين نفرت بيشتر میشود. شما نه فقط در هر عمليات، مردم غيرنظامی را میکشيد که رفتارهايتان نسبت به فرهنگ و ارزشهای ما توهينآميز است و اينگونه رفتارها احساسات مردم را جريحهدار میکند. تلاش کنيد که افغانستان امکان و توان دفاعی مستقل داشته باشد. ما نيروی انسانی و تجربهء نظامی کافی داريم، اگر اجازه بدهيد ارتش افغانستان به معنای واقعی ساخته شود، میتوانيم روی پای خود بايستيم.»
او که شبيه اين سخنان را بارها در سخنرانیها و مصاحبههايش در راديو و تلويزيون و مطبوعات افغانستان نيز گفته، معتقد است که افزايش نفرت مردم از نيروهای غربی، موجب شده که طالبان هر روز بتوانند سربازان بيشتری را از ميان مردم برای همکاری به خود جلب کنند.
يک رانندهء تاکسی ميانسال که در يک روز بارانی من را به مقصد میرساند، بلوکهای بزرگ سيمانی را که وسط خيابان قرار داشت، نشانم داد و گفت:«ببين! اين خارجیها چطور خيابانها را به خاطر راحتی خودشان بستهاند. ببين! چقدر جای باريکی را برای رفتوآمد ما باقی گذاشتهاند. انگار اينجا مملکت خودشان است و ما بيگانهايم.»
او که در تمام مسير برايم حرف زد، بارها تکرار کرد که بيگانه نمیتواند به فکر ما و مملکت ما باشد:«آنها برای ما چه کردهاند جز اينکه قيمتها را بالا ببرند، با حقوقهای بالايی که میگيرند، هم قيمت اجارهخانهها زياد شده، هم کرايه ماشينها و هم غذا. همه چيز گران شده است، همه چيز.»
اين موضوعی بود که بسياری از افغانیهايی که در کابل با آنها صحبت کردم، از آن سخن به ميان آوردند.
به اعتقاد آنها; حقوق و دستمزدهای بالای خارجیها در افغانستان موجب افزايش بیرويه و سرسامآور قيمتها در همهء بخشها شده است. خارجیها به دليل حقوقهای هنگفت خود به راحتی افزايش هزينهها را تحمل میکنند و آسيب اصلی را افغانها میبينند که حقوقشان در پنج سال گذشته کمترين افزايشی نداشته است.
«توريالی غياثی»، نويسنده و کارشناس مسايل سياسی، حقوق بالای خارجیهای مقيم افغانستان را از منظر ديگری موردتوجه قرار داد:«بخش مهمی از پولها و کمکهايی که به نام مردم افغانستان به اينجا میآيد، دوباره به کشورهای مبدا بازمیگردد. بخشی از اين پولها صرف حقوقهای هنگفت کارکنان موسسههای خارجی میشود.»
غياثی آماری را ارايه داد که ثابت میکرد فقط ۲۵ درصد از کل بودجهای که برای يک پروژهء عمرانی درافغانستان اختصاص پيدا میکند، برای آن پروژه مصرف و بقيه به شکلهای گوناگون حيف و ميل میشود.
او از نهادهای واسطهای حرف زد که رشد قارچگونه در کشورش پيدا کردهاند و کاری جز دست به دست گرداندن پروژهها ندارند:«پروژههای عمرانی فقط به شرکتهايی واگذار میشود که مليت آمريکايی داشته باشند.»
او نه فقط به حقوقهای نجومی خارجیهای مقيم افغانستان انتقاد داشت که حقوق بالای افغانیهای شاغل در اين موسسهها را نيز زيرسوال برد: «تفاوت فاحش حقوق و دستمزدها در افغانستان، تضاد طبقاتی را افزايش داده است. تفاوتی که مردم را ديوانه کرده است. در حالی که حداکثر حقوق کارمندان دولت در اين جا ماهانه ۵۰دلار است، خارجیها بين پنج تا ۶۰ هزاردلار درماه و افغانیهای شاغل در موسسههای خارجی حداقل ۵۰۰ دلار در ماه حقوق میگيرند. آيا میتوانيد تصور کنيد که اين همه تفاوت چه تضادهايی را در جامعه شکل میدهد.»
«غلام حبيب»، دکتر در رشتهء اقتصاد که پس از سالها تدريس در يکی از دانشگاههای سوئد، به وطن بازگشته است، ضمن تاييد حرفهای غياثی گفت:«فکر میکنيد متخصصانی که به اينجا آمدهاند، چه کسانی هستند؟ اغلب افرادیاند که درکشور خود شانسی برای پيداکردن کار نداشتهاند. در واقع غربیها برای بيکاران خود در افغانستان کار پيدا کردهاند، آن هم با حقوقهای کلان.»
توريالی به نکتهء ديگری نيز دربارهء تفاوت حقوقها در افغانستان اشاره کرد:«حقوقهايی که برای متخصصان افغانی از غرب بازگشته، در نظر گرفته شده، نوعی ديگر از تبعيض را در جامعهء ما دامن زده است.حداقل حقوق برای اين افغانیهای از غرب بازگشته،پنجهزار دلار تعيين شده که گاهی به ۱۵ هزار دلار هم میرسد،اين را با حقوق ۵۰ دلاری بقيهء کارمندان دولت در افغانستان مقايسه کنيد.»
پرسيدم: «منظورتان را نمیفهمم، آيا يک افغانی به صرف اينکه مدتی در غرب زندگی کرده است، حقوق هنگفتی میگيرد يا بهخاطر تخصص ويژهاش؟»
سرش را با تاسف تکان داد:«نه بهخاطر تخصص ويژه بلکه فقط بهخاطر اينکه مقيم غرب بودهاند. برخی از آنها نه فقط تخصص ويژهای ندارند که در غرب کارهای پيش پا افتاده انجام میدادهاند. اما چنين افرادی دهها برابر يک مهندس صاحب تخصص که در سختترين روزهای جنگ در کشورش باقی مانده، خون دلخورده و سنگسنگ اين وطن را روی هم گذاشته و برای آرمانهايش مبارزه کرده، حقوق دريافت میکنند.»
وقتی بهت و حيرت مرا ديد، گفت: «تعجب میکنيد. نه؟ اما متاسفانه واقعيت دارد که صرفاً يک دورهء زندگی در غرب اين جا برای شما امتياز میآورد. اين تبعيضها، الگوهای اجتماعی را که برای تحقق وحدت ملی و آبادانی افغانستان به آن نيازمنديم، بر هم زده است. در چنين شرايطی اکثر مردم احساس تبعيض و تحقير میکنند و برای پر کردن شکافهايی که رنجشان میدهد، دست به هر کاری میزنند، مردم میخواهند از هر طريق شده پول به دست بياورند، به همين دليل هم انواع فسادها از جمله رشوه در ادارههای دولتی در اين سالها زياد شده است.»
غلام حبيب نيز اين بار گفت: «به نظر من افغانیهای روشنفکر و متخصصان واقعی که در خارج هستند، در چنين شرايطی حاضر به همکاری با دولت افغانستان نيستند، بنابراين فقط کسانی به اين همکاری تن دادهاند که در خارج از افغانستان شغل مناسبی نداشتهاند.»
وقتی پرسيدم «شما خودتان چهطور؟ چرا بعد از بيست -سی سال به افغانستان بازگشتهايد»،گفت: «با مجموعهای از دوستانم تصميم به فعاليت در بخش خصوصی گرفتهايم و نه در بخش دولتی و يا در موسسههای خارجی که هر دو آلوده و غيرقابل تحملاند.»
از غياثی که از ياران ارشد مسعود شهيد،فرماندهء جهاد و مقاومت افغانستان بوده است، پرسيدم «حالا با همهء حرفهايی که گفتيد، کشورتان را مستقل میدانيد يا اشغال شده؟»
بدون کمترين مکثی گفت: «مستقل نيستيم اما واقعاً اشغال شده هم نيستيم.شايد استفاده از واژه تحت الحمايه مناسبتر باشد."
- «چه فرقی با اشغال دارد؟»
- «اشغال وقتی اتفاق میافتد که نيروهای خارجی، يک کشور را از دست نيروهای ملی خارج و به تصرف خود درآورند. اما در افغانستان چنين نشد.کشور ما در واقع گروگان طالبان بود و نيروهای اتحاد شمال که افغانی بودند به کمک نيروهای خارجی کشورشان را از طالبان پس گرفتند.اين اتفاق در روزهايی افتاد که با شهادت مسعود،اميدهای مردم بر باد رفته بود و آنها به دنبال يک ناجی میگشتند که آنها را از زير چکمههای القاعده و طالبان نجات دهد.با رفتن طالبان، اميدهايی در دل مردم به وجود آمد، اميدهايی که کمکم به ياس کامل مبدل میشود.
حالا ما نمیدانيم در پس اين آرامش نسبی، توفان هست يا نه؟ شواهد نشان میدهد که دوباره مشکلات بزرگی در راه است.»