
|
advertisement@gooya.com |
|
اين چندمين بار بود كه به پنجشير مى رفتم .تفاوت اين سفر با سفرهاى قبلى ام همزمانى اش با سالروز شهادت مسعود بود.
يكى از برنامههاى بنياد مسعود در پنجمين سالگرد ترور احمدشاه مسعود، فرماندهء مقاومت و جهاد، ديدار مهمانان كنگرهء مسعود شناسى از مزار او در درهء پنجشير بود.بنياد تلاش كرده بود كه ميهمانان خارجى اش را به صورت يك كاروان ساماندهى كند كه به گونهاى هماهنگ و در يك مسير مشخص به سوى پنجشير حركت كنند.
«ليلما»، زن جوان افغانستانى كه نقش راهنما را نيز براى من داشت، در بيشتر مسير حركتمان به طرف پنجشير، از فرمانده مسعود حرف مىزد و با هيجان زياد خاطرهء ديدارش را با او به ياد مىآورد. ديدارى كه در جبهههاى پنجشير اتفاق افتاده بود و ليلما با شرح آن ديدار و نقل گفتههاى مسعود مىخواست ثابت كند كه قهرمان محبوبش ديدگاهى مترقى نسبت به زنان و حضور آنان در جامعه داشته است. ديدگاهى كه در جامعهء افغانستان كاملاًدر اقليت قرار داشته و دارد.
آنچه كه چندبار حرفهاى ليلما را قطع كرد، صداى رانندهء اتومبيلى بود كه با آن به پنجشير سفر مىكرديم. هر بار مىگفت: «لعنتىها! با چه سرعتى رانندگى مىكنند و از ما سبقت مىگيرند.»
اشارهاش به خودروهاى نظاميان آمريكايى بود كه ويراژ مىدادند، گردوغبار به پا مىكردند و بدون توجه به قوانين رانندگى، ساير اتومبيلها را پشت سر مىگذاشتند.
راننده دوباره لعنت فرستاد، اما اين بار اضافه كرد: «ببينيد! جورى رفتار مىكنند كه انگار اينجا مملكت آنهاست و ما غريبه هستيم و بيگانه.»
چندثانيه سكوت كرد و بعد غرولندكنان در حالى كه سرش را با ناراحتى تكان مىداد، گفت: «شايد هم حق دارند. شايد آنها صاحب ما هستند و ما مستعمره كه اينگونه رفتار مىكنند.»
آهى كشيد و گفت: «اگر مسعود بود ...» و حرفش را نيمه تمام رها كرد. از توى آينهء اتومبيل نگاهش كردم، چشمهايش هم غمگين بود، هم خشمگين. انگار زيرلب با خودش چيزى مىگفت كه برايم قابل شنيدن نبود.
حرفهاى راننده، سر درددل ليلما را هم در اين باره باز كرد: «ديدن بيگانگان در هر جاى وطن براى من دشوار اما در پنجشير دشوارتر است. هر بار خارجىها را در اينجا مىبينم، خيلى غصه مىخورم. مسعود آن همه سال مقاومت كرد كه پاى بيگانگان به پنجشير باز نشود. حالا آنها چه راحت اينجا در رفتوآمدند.»
به گفتهء ليلما ،«آمريكايىها تا همين يكسال پيش جرات نكرده بودند كه به سرزمين مسعود پا بگذارند تا اينكه بهانهاى جور كردند و آمدند. آن بهانه، ساختن جادهء پنجشير بود كه گفتند هيچكس جز ما و تركها حاضر به ساختن آن نيست و اينطورى بود كه آمريكايىها به پنجشير آمدند.»ليلما فكر مىكند كه اين نقشهاى براى شكستن آخرين نماد مقاومت در افغانستان بوده است.
در مسير بارها كودكان و نوجوانانى را ديدم كه اين سو و آن سوى جاده در حالى كه عكس مسعود را در دست داشتند، براى كاروان اتومبيلهايى كه به طرف مزار او مىرفتند، دست تكان مىدادند.
هرچه جلوتر مىرفتيم، ترافيك اتومبيلها بيشتر و بيشتر مىشد تا اينكه حركتشان در نقطهاى كاملاً قفل شد. اتومبيلها در جاى خود بىحركت مانده بودند و فقط هرچند دقيقه يك بار به صورت سانتىمترى جلو مىرفتند. گردوغبارى كه به هوا برخاسته بود، انتظار طولانى در صف چند كيلومترى اين همه اتومبيل كوچك و بزرگ را طاقتفرسا كرده بود. ليلما مىگفت كه همهء اين مردم به خاطر سالروز شهادت «آمرصاحب» به زيارت قبر او مىروند. منظور ليلما از آمرصاحب، مسعود شهيد بود كه با استفاده از اين صفت احترام زيادش را نسبت به او مىرساند.
اواخر شهريور ماه بود. هواى افغانستان به ويژه در منطقهء كوهستانى پنجشير در چنين زمانى نبايد خيلى گرم باشد اما ترافيك سنگين و گردوخاكى كه با تابش مستقيم خورشيد همراه شده بود، هوا را سنگين و تا حدى غيرقابل تحمل كرده بود. آنچنان كه خاطرهء دلچسب هواى مطبوع پنجشير را كه از سفر قبلىام در ذهن داشتم آرامآرام مىزدود. بعد از يك انتظار طولانى هر جور بود به نزديكىهاى مزار مسعود رسيديم. بناى يادبود تازهاى را_ بر قبرش مىساختند كه تفاوت زيادى با بناى قبلى داشت. يادم آمد در يكى از سفرهاى قبلى ام به افغانستان محسن مخملباف، فيلمساز ايرانى كه آن روزها در كابل بود، به من گفته بود: «مزار مسعود را همچون يك امامزاده ساختهاند. اى كاش به خاطر انس و الفتى كه با حافظ و اشعارش داشت، شبيه حافظيه مىساختند.»
مخملباف به گفتهء خودش به دولت ايران پيشنهاد داده بود كه ساخت آرامگاه مسعود را بر عهده بگيرد، بنايى كه به آرامگاه حافظ در شيراز شبيه باشد.
حالا بنايى را كه من در پنجشير بر سر مزار مسعود مىديدم بىشباهت به حافظيه نبود، البته همراهان افغانىام تاكيد مىكردند كه دولت ايران هيچ مشاركتى در ساخت آن ندارد. مردم زيادى در دور و اطراف مزار مسعود جمع شده بودند; جمعيتى در حدود چهار تا پنج هزار نفر.
بلندگوها از مهمانان خارجى دعوت مىكردند كه براى صرف ناهار به منزل «عبدالله عبدالله»، وزير خارجه سابق افغانستان بروند.
همين كه وارد خانهء بزرگ و زيباى عبدالله شدم نسيم خنكى از سوى درختان بلند و تناور داخل حياط به صورتم خورد، نسيمى كه خاطرهء هواى خوش و مطبوع پنجشير را دوباره برايم زنده مىكرد.در همان ابتداى حياط مهماندارانىكه با كت و شلوار مرتب در كنار چند منبع آب ايستاده بودند، حولههاى تميزى را به دست مهمانان مىدادند. نبود شبكه مناسب لولهكشى آب سالم در افغانستان شرايطى را رقم زده كه حتى در خانهء مجلل يكى از شخصيتهاى برجستهء افغانستان نيز چارهاى جز استفاده از چنين روشهايى وجود ندارد. گردوغبار زيادى را كه روى دستها و صورتم نشسته بود، با آب يكى از همين منبعها شستم. گاهى حتى رساندن چند قطره آب به پوست صورت چه نعمت بزرگى به نظر مىرسد. درست مثل احساسى كه آن روز بعدازظهر در خانهء دكتر عبدالله به من دست داده بود.
خانهء عبدالله بزرگ و زيبا بود. با حياطى پر از گل و درخت. درختانى تنومند با شاخ و برگ فراوان كه سايهء خود را بر ميزهاى متعددى كه براى ناهار چيده شده، گسترانده بودند. ميزهايى با انواع و اقسام غذاهاى افغانى. كه البته مثل هميشه اصلىترين غذا، «قابلى پلو» و «كباب گوشت» بود.
صحبت از زيبايى و بزرگى خانهء دكتر عبدالله كه شد، «توريالى غياثى» يكى از ياران ارشد مسعود در جبهههاى پنجشير، با لبخندى گفت:«ساختمانى را كه شما امروز به عنوان خانهء عبدالله مىبينيد، وزارت خارجهء مجاهدين در دوران مقاومت بوده است. ساختمانى كه عبدالله آن را با هزينهء شخصىاش ساخت و به دولت «مقاومت» هديه كرد.»
دكتر عبدالله كه در دوران مقاومت وزير خارجه دولت مسعود نيز بوده ،حالا لباس سفيد رنگ افغانى پوشيده بود و به مهمانانش خوشامد مىگفت. مهمانانى كه برخى از آنها نمايندگان نظاميان آمريكا و همينطور ساير ارتشهاى مستقر در افغانستان بودند.
چند بار صداى نشست و برخاست هلىكوپتر آمد. هلىكوپترهايى كه چند ژنرال آمريكايى را كمى آنسوتر از خانهء عبدالله پياده كرده بودند و آنها پس از اظهار تسليت، دوباره سوار بر آن به مقر خود بازمىگشتند. لابد هم به قرارگاه بگرام در نزديكىهاى كابل.
سرزمين درهها ، سه ماه بعد
من سه ماه بعد دوباره به پنجشير بازگشتم. اين بار برخلاف دفعهء قبل، هوا نه فقط گرم نبود كه سرد هم بود و به جاى ترافيك و ازدحام اتومبيلها كه در سفر قبلى به خاطر سالروز مسعود اتفاق افتاده بود، اين بار جادهء خلوت و طولانى پنجشير در مقابل ديدگانم گسترده شده بود، آنچنان كه بىانتها به نظر مىرسيد.
كوههايى بلند در دو سوى جاده استوار ايستاده و رودخانهاى پرآب در تمام طول پنجشير روان بود. آب زلالى كه در بعضى جاها توفنده و پرفشار و غرنده جارى بود و در جاهايى نيز آرام و بىهيچ صدايى انگار .رودى كه از كوههاى «پامير» و «هندوكش» سرازير مىشود.
راهنماى افغانى ضمن اظهار تاسف گفت:«در پنجشير امكانات فنى مورد نياز براى استفادهء مطلوب از اين آب وجود ندارد. فقط يك سد و نيروگاه برق خيلى كوچك ،۵۰ سال پيش اينجا ساخته شده است و ديگر هيچ.»
او با اشاره به سيمهاى برقى كه در بالاى سر مىديديم، گفت:«اين برقكشىها نيز در دوره مقاومت و توسط رزمندگان مسعود انجام شده است.»
پنجشير در واقع يك درهء بزرگ و متشكل از دهها درهء كوچك است، درههايى كه هر كدام يك دهكدهء كوچك است و به درهء اصلى منتهى مىشود.
راهنما كه از مجاهدين سابق و سالها تحت فرماندهى مسعود در اين مناطق جهاد و مقاومت كرده است، گفت:«هركدام از درههاى كوچك با عبور از گردنههاى كوههاى پنجشير، اين منطقه را به استانهاى همجوار وصل مىكند و همين اتصال اهميت زيادى به درهء پنجشير مىدهد. «مجاهدين از همين موقعيت براى مبارزه با روسها و بعد هم طالبان استفاده مىكردند.» يادم آمد كسى گفته بود كه كوهها و درههاى پنجشير در كنار رهبرى مسعود، رمز اصلى مقاومت اين سرزمين است.
پنجشير از طريق درههاى متعددش به استانهاى بغلان، كنر، نورستان، لغمان، تخار و بدخشان متصل مىشود.
درختان توت در دو سوى جاده، تا چشم كار مىكرد، امتداد داشت و بر زيبايى طبيعت بكر پنجشير مىافزود. گوسفندهايى كه ناگهان به وسط جاده مىآمدند، اغلب هم با چوپانهاى جوان، خبر از اين مىداد كه شغل اصلى مردم اين منطقه بايد دامدارى باشد.» البته راهنماى افغانى اضافه كرد:« و كشاورزى.»
بعد از «پل آب دره» به خانههاى يك شكلى رسيديم كه برخلاف ساير نقاط فاصلهء اندكى با هم داشتند. بناهايى كه يك روزى خانه بودند و حالا بيشتر به ويرانههايى شبيه شده بودند.
راهنما گفت:«اينجا خانههاى پناهندگان مردم شمال كابل است. مردمى كه طالبان خانههاىشان را سوزانده بودند، به اينجا پناه آوردند و به كمك مجاهدين اين خانهها را ساختند.»
۵۰هزار خانه براى آوارگان «كابل» و «پروان»، آوارگانى كه مردانشان به رزمندگان پنجشير ملحق شده و با دشمنى كه خانههايشان را سوزانده بود، جنگيدند. زنان و كودكانشان نيز در اين خانهها ساكن شدند. البته به گفتهء راهنما ،آنچه كه در كنار جاده اصلى مىديديم تمام خانههاى دوران مقاومت نبود چرا كه به دستور مسعود در داخل روستاها نيز خانههاى زيادى براى پناهندگان ساخته شد. از آن خانهها امروز جز ويرانهاى باقى نمانده، چرا كه پس از سقوط طالبان، آوارگان به شهر خود بازگشتند و مردم پنجشير براى استفاده از سنگ و چوب اين خانههاى خالى، آن را خراب كردند.»
راهنماى افغانى اين بار آهى كشيد و گفت:«آن روزها تقريباً مرزى ميان جبههها و خانههاى مردم در اينجا وجود نداشت و بسيارى از اين خانهها پشت جبههء ما را تشكيل مىدادند و خانوادهها كارهاى تداركاتى را انجام مىدادند.»
مجاهد سابق وقتى از آن روزها برايم حرف مىزد، غم و حسرت در چشمهايش موج مىزد.
رود پنجشير در واقع درهء بزرگ پنجشير را به دو بخش با نام «آفتابى» و «سايه» تقسيم مىكند كه افغانها در گويش فارسى درى به آن «نشر» و «پىتاب» مىگويند. به قسمتى كه آفتابگير است پىتاب نام دادهاند و به قسمتى كه كمتر آفتاب دارد و بيشتر سايه است نشر.
جادهء پنجشير، پول گمشده و خبرنگار فرانسوى
كار ساخت جادهء سراسرى در اين استان به پايان رسيده بود. جادهاى كه مردم منطقه مىگفتند، سازندهء آن آمريكايىها و تركيهاىها هستند.
به گفتهء يك كارشناس مسايل اقتصادى در كابل: «پيمانكاران اصلى در بيشتر پروژههاى عمرانى در افغانستان كمپانىهايى با مليت آمريكايى هستند. قاعدهء عمومى هم اين است كه اين كمپانىها فقط يك واسطه باشند، يعنى هر پروژه را چند دست بچرخانند تا عاقبت به پيمانكار واقعى كه اجرا كنندهء پروژه است، برسانند. هر كدام از اين موسسههاى واسطه به نوبهء خود بخشى از بودجهء پروژه را به عنوان حقالزحمه براى خود برمىدارند. حقالزحمهاى كه يك رقم هنگفت را تشكيل مىدهد.»
«لوييس برجر» (Louisberger group) ، «اى.او.ام» (I.O.M) ، «فلور» (Flur) و «پى.آر.تى» (P.R.T) از جمله كمپانىهاى بزرگ و واسطهاى آمريكا در افغانستان هستند.
پيمانكاران اصلى ساخت جادهء پنجشير نيز مثل اغلب پروژههاى عمرانى در افغانستان، لوييس برجر و اى.او.ام بودند كه بخشى از كار را به يك شركت تركيهاى واگذار كردند.
مردم پنجشير از ناپديد شدن يك پول بزرگ در اين پروژه حرف مىزدند. يك كارشناس اقتصادى كه از مديران وزارت خارجهء افغانستان نيز هست، ضمن تاييد اين موضوع به من گفت: «اى.او.ام يعنى پيمانكار آمريكايى پول را بالا كشيد، نه پيمانكار ترك.»
اهالى پنجشير نه فقط از ساخت جادهء تازه اظهار شادمانى نمىكردند كه بعضىهايشان عصبانى نيز به نظر مىرسيدند. بسيارى از آنها با اشاره به جاده مىگفتند: «ببين! هنوزسه ماه نشده، جاهايى از جاده خراب شده است، فردا كه برف و باران زياد ببارد، چه خواهد شد؟»
آنها از اختلاس و دزدى زياد در ساخت اين جاده گلايهمند بودند: «تقريباً مىتوان گفت كه نيمى از پروژه اجرا نشده است. جاده قرار بود تا منطقه «آبخاواك» پنجشير امتداد داشته باشد كه اكنون در دروازهء بهارك رها شده است. بودجهء قسمت دوم جاده را شركت آمريكايى اختلاس كرد.»
اختلاس تنها عامل ناراحتى مردم پنجشير نبود. اغلب آنها به نوعى معتقد بودند بسيارى از خوبىهاى گذشته را از دست داده و در مقابل يك جادهء نيم بند به دست آوردهاند.
احمد شاهپور، معلم سىو چند سالهاى كه بهخاطر مشكلات مالى، پس از پايان كار در مدرسه، در يك خواروبار فروشى كوچك در پنجشير كار مىكرد يكى از همين افراد بود كه مىگفت: «در دورهء مسعود، خداوند پشتيبان ما بود، اما حالا وابسته به كشورهاى غربى شدهايم. آن موقع كار و پول به اندازهء كافى براى همه بود، اما حالا نه كار هست و نه يك زندگى خوب.»
اشارهء معلم جوان به دورهء مسعود، همهء دوران جهاد و مقاومت را دربرمىگرفت. چرا كه پنجشير هرگز به دست بيگانگان نيفتاد و حتى در دوران طالبان نيز تحت رهبرى مسعود اداره مىشد.
عينالدين، پسر جوانى كه به خاطر سرما يك شال مشكى را روى سرش انداخته بود با شور و هيجان زياد حرف مىزد: «مهمترين تحول پنج سال گذشته در منطقهء ما ساخت همين جاده بوده كه به نظر من خيلى هم مهم نيست. »
حالا ديگر آدمهاى زيادى دور او جمع شده بودند و هر كس چيزى مىگفت:
«مملكت ويرانتر شده است.»
«هيچ چيز بهتر نشده; نه آرد در خانه داريم و نه روغن.»
«جنگ همه چيز را از ما گرفته است.»
«فقط كسانى كه در موسسههاى خارجى شغلهايى با حقوق بالا دارند آمريكايىها را خوش دارند.»
در ميان اين همه هياهو و گفتوگوها، مردى ميانسال مرا به گوشهاى كشيد و آهسته جورى كه كسى نشنود، گفت: «هر كس بيايد فرقى نمىكند بدبختها هر روز بدبختتر مىشوند. اصل كلام همين است.»
و آهسته راهش را كشيد و رفت.
كمى آن سوتر «فردريك»، خبرنگار فرانسوى را كه با هم به پنجشير سفر كرده بوديم، ديدم. مردم دورش حلقه زده بودند و به جاى پاسخ دادن به پرسشهايش با خشم مىگفتند: «برو از اينجا، هر بلايى بر سر ما آمده شما غربىها آوردهايد. مسعود را هم شما كشتيد حالا چه مىخواهى بدانى؟ چه مىخواهى بگوييم؟ خودتان كه مىدانيد چه كردهايد؟»
فردريك هاج و واج به سخنان مترجمش گوش مىكرد كه حرفهاى مردم را يك به يك براى او ترجمه مىكرد.
يادم آمد در كابل به او گفته بودم كه مردم اينجا، خيلى از غربىها عصبانى هستند، مواظب باش.
شايد لازم بود به مردم هم بگويم كه او فقط يك روزنامهنگار است نه نمايندهء دولتهاى غربى. علاوه بر اين مسعود دوستان زيادى در فرانسه داشت.
اما مردم عصبانىتر از آن بودند كه حرفهاى مرا بشنوند. فقط راهنماى افغانىام كه از همرزمان مسعود بود و مردم پنجشير او را به خوبى مىشناختند، مىتوانست به روزنامهنگار فرانسوى كمك كند تا مردم پاسخ سوالهايش را بدهند و همين كار را هم كرد.