
|
advertisement@gooya.com |
|
Baniyaghoob@yahoo.com
فرودگاه کوچک کابل نسبت به آخرين باری که به اين شهر آمده بودم، تميزتر و منظمتر به نظر میرسيد و البته خلوتتر.
از هجوم مردمی که هر بار به استقبال مسافرانشان میآمدند و اين استقبال را گاه حتی تا ميز کنترل پاسپورت میکشاندند، خبری نبود.
حالا ديگر ورود و خروج هر کس به جز کارمندان و مسافران به سالن فرودگاه ممنوع شده بود. نفس راحتی کشيدم. حالا ديگر بدون آن ازدحام هميشگی جمعيت، میتوانستم تشريفات فرودگاهی را انجام دهم. از آنجا مستقيم به هتل کانتينانتال رفتم . هتلی که بر تپهای در شمالغرب کابل واقع است و اکنون پس از بازسازی، نسبت به گذشته ظاهر بهتری پيدا کرده است.
ورودی هتل بينالمللی کابل همچنان با اين تابلو به مراجعان خود خوشامد میگويد که «لطفا! با اسلحه وارد نشويد.»هنگام ورود به هتل نيز مجبوريد از زير يک دروازهء الکترونيکی بازرسی عبور کنيد. به اضافهء اينکه نگهبانان هتل همان ابتدای در ورودی وسايلتان را مورد بازرسی قرار میدهند; لابد به خاطر اينکه مطمئن شوند با خودتان اسلحه به داخل نمیبريد.پيام «ورود اسلحه ممنوع» همچنان بر سر در بسياری از وزارتخانهها و مراکز دولتی و غيردولتی در کابل ديده میشود.همچنين يکی از مهمترين نگرانیها در افغانستان «اسلحه» است.
دانشگاه کابل
دانشگاه کابل نيز سرسبزتر و شلوغتر از قبل به نظر میرسيد. چند باغبان درختان تناور و کهنسال را آبياری میکردند. تعداد زيادی دانشجو در حياط بزرگ دانشگاه در رفت و آمد بودند. بعضی از دانشجوها نيز در گروههای چند نفره روی چمن و يا نيمکتها لم داده بودند.
البته اين فقط پسرها بودند که روی چمن نشسته و يا حتی دراز کشيده بودند. دخترها روی نيمکتها نشسته بودند، آن هم نه به راحتی پسرها. انگار قانون نانوشتهای دخترها را از لم دادن روی نيمکتها و نشستن بر چمن منع میکرد. دخترها فقط با دخترها و پسرها فقط با پسرها حرف میزدند. هيچ گروه دوستانهای را نديدم که هم پسرها را شامل شود و هم دخترها را. اين هم يک قانون نانوشته ديگر در افغانستان است که مردان و زنان نبايد با هم روابط دوستانه ای داشته باشند ، به ويژه اگر مجرد باشند.
يک اتفاق تازه در دانشگاه; نوع و رنگ پوشش دختران بود. اغلب آنها روسریهای رنگی و لباسهای به رنگ روشن پوشيده بودند. البته فقط نسبت به قبل روشنتر و نه به معنای دقيق کلمه. نسبت به دفعههای قبل که به اين دانشگاه آمده بودم، حالا ديگر کمتر دختری با برقع وارد دانشگاه میشد. اما همچنان همه دخترها با حجاب بودند. مانتو و شلوار برتن داشتند يا چيزی شبيه آن.
چند پسر دانشآموز با صندوقچههای کوچکی به اين سو و آن سو میرفتند و برای آب ميوه و ديگر خوردنیهايی که در آن داشتند، مشتری طلب میکردند. مجيد، دانشآموز سال ششم دبستان که بسيار ريزنقشتر از سنش بود، با اصرار زياد از من میخواست که از او بيسکويت و آب ميوه بخرم. در همان حال هم مواظب بود که نگهبانان دانشگاه او را نبينند و از آنجا بيرونش نکنند. مجيد صبحها در دانشگاه دستفروشی میکند عصرها به مدرسه میرود. پيش از رفتن به مدرسه، صندوقچه آبی رنگش را تحويل برادر کوچکترش میدهد تا به جای او به دانشگاه برود و فروش بيسکويتها را ادامه دهد. برادر کوچکتر صبحها به مدرسه میرود.
مجيد و برادرش مثل بقيه پسرهايی که در دانشگاه دستفروشی میکنند، هر روز برای ورود به دانشگاه انواع و اقسام حيلهها را به کار میبرند تا حواس نگهبانان پرت شود و بتوانند وارد محل کسبشان شوند. پدر مجيد کارمند دولت است. «مجيد! تو که پدرت زنده است و شغل دارد، چرا دستفروشی میکنی؟» مجيد در همان حال که سعی میکرد، بيسکويتهای بيشتری به من بفروشد، گفت: «پدرم در ماه ۲۰۰۰ افغانی (حدود ۴۰ دلار آمريکا) حقوق میگيرد، اين پول کفاف خانوادهء ۹ نفرهء ما را نمیدهد. پول اجاره خانهء ما بيشتر از حقوق پدرم است.»
دانشگاه از معدود نقاط در کابل، پايتخت افغانستان است که چند باجهء تلفن عمومی و چند خط تلفن ثابت دارد که بيشتر اوقات قابل استفاده است.
اين موضوع را وقتی در دفتر معاون رياست دانشگاه به انتظار آمدنش نشسته بودم، از جمشيد، منشی جوانش شنيدم. جمشيد اين شانس را داشته که يکی از اين تلفنهای ثابت که همچنان در افغانستان يک کالای لوکس و کمياب محسوب میشود، روی ميز او باشد.
زن ميانسالی که سر و نيمی از صورتش را با يک شال بزرگ افغانی پوشانده، نشسته بر يک چهارپايهء کوچک فلزی، قاشق بزرگی را درون يک قابلمه حرکت میداد. قابلمه روی يک اجاق پيکنيکی قرارداشت. زن کنار يک کمد فلزی با درهای نيمهباز نشسته بود و من به راحتی میتوانستم داخلش را ببينم. در يک رديف روغن و پياز و سيبزمينی و در رديف بعدی نخود و لوبيا و ديگر حبوبات و در رديفهای بعدی هم تعدادی ظرف و قابلمه.
اشتباه نکنيد! من همچنان دفتر معاون رياست دانشگاه را برای شما توصيف میکنم نه آشپزخانه يا رستوران دانشگاه را.
جمشيد گفت: «اين خانم،هر روز برای ما ناهار درست میکند.» و منظورش از اين «ما» هم خودش بود، هم معاون دانشگاه و هم ديگر کارمندان اين دفتر.
بعد هم اضافه کرد:«غذای بيشتر روءسا، استادان و کارمندان دانشگاه به همين شکل و در دفترشان آماده میشود. جز تعداد اندکی که برای خوردن غذا به رستوران دانشگاه میروند که به نظر ما قيمتهای گرانی دارد.»
غذای آن روز لوبيا بود که با آماده شدنش،سفرهای بر ميزی که در وسط اتاق قرار داشت، انداختند.زن برای هر کدام چند قاشق لوبيا ريخت و با تکهای نان به دستشان داد.
دقايقی بعد که «عبدالظاهر» معاون دانشگاه از راه رسيد، گرچه از زمانی که برای مصاحبهء من با او تعيين شده بود، گذشته بود، اما کارمندانش گفتند که چون رييسشان خسته و گرسنه است، اجازه بدهم اول ناهارش را بخورد و بعد من مصاحبه را انجام بدهم.
وقتی پذيرفتم، بشقاب لوبيای او را همراه با يک تکه نان و يک ليوان آب به داخل اتاق فرستادند و من منتظر ماندم تا خبرم کنند.
در همين انتظار هم شاهد جمع شدن سفره بودم و هم شستشوی ظرفها. باور کردن اين يکی شايد سختتر از اتفاق پختوپز غذا باشد. اين بار زن درون قابلمهای که غذا پخته بود، آب را به جوش آورد و با آن هم ظرفها را شست و آب کشيد.
اين بار جمشيد گفت: «چارهای جز اين نيست، امکان ديگری برای شستن اين ظرفها در اين جا وجود ندارد.»
"عبدالظاهر سيتانيری "، معاون دانشگاه کابل و پرفسور در رشتهء فيزيک، بيشتر از ۴۰ سال در اين دانشگاه مشغول به کار است; البته گاهی به عنوان استاد و گاهی هم به عنوان مدير و يا معاون.
به گفتهء خودش در تمام سالهايی که افغانستان درگير جنگهای مختلف بوده و دولتهای متفاوت را به خود ديده، او به کار خويش در دانشگاه مشغول بوده و در هيچ دورانی دچار کمترين مشکلی نشده است; نه در دوران حکومت کمونيستها، نه حکومت مجاهدين و نه در دوران طالبان و نه حالا که دوران کرزای است.
دانشگاههای افغانستان همچنان از طريق برگزاری کنکور سراسری دانشجو میپذيرد. امسال بيش از ۳۴ هزار نفر در اين آزمون شرکت کردند که ۱۵ هزار نفرشان موفق به ورود به دانشگاه شدند.
به نظرعبدالظاهر، يکی از مهمترين مشکلات دانشگاه کابل اين است که تعداد کمی از استادانش دارای مدرک دکترا (PHD) هستند: «از ميان ۵۲۰ استاد فقط ۳۰ نفر دکترا، ۱۵۰ نفر فوق ليسانس و بقيه دارای مدرک ليسانس هستند.»
بعد از چند دقيقه سکوت، دشواریهای ديگری را هم به مشکل قبلی اضافه کرد:«هرروز در حين برگزاری کلاسها، برق بارها و بارها قطع میشود.»
معاون دانشگاه گرچه ميزان حقوق استادان دانشگاه را نسبت به ساير مشاغل در افغانستان، نسبتاً خوب ارزيابی می کرد، اما يکی از مشکلات دانشگاه را همين حقوق استادان میدانست: «ما مدام در حال از دست دادن استادان خود هستيم. برخی از استادان با پيدا کردن کار در موسسههای خارجی (مستقر در کابل) يا به طور کلی دانشگاه را ترک میکنند و يا اين که به صورت نيمه وقت با ما همکاری میکنند. بعضی از استادان شغل رانندگی را در اين موسسهها به استادی ترجيح دادهاند. چرا که حقوقشان به عنوان راننده بين ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ دلار و در دانشگاه بين ۲۰۰ تا ۴۰۰ دلار است. شرايط زندگی در افغانستان خيلی سخت و گران است و بعضیهاِیشان واقعاً چارهای جز اين انتخاب ندارند.»
تعدادی استاد خارجی نيز در دانشگاه کابل تدريس میکنند، استادانی از ترکيه، آلمان، ژاپن، فرانسه ويکی - دو کشور ديگر.
«بيشترين روابط علمی را با دانشگاههای ايالات متحده آمريکا داريم. براساس قراردادی با هند، مصر، ترکيه، ژاپن و چند کشور ديگر، همه ساله تعدادی دانشجو و استاد را برای تحصيل به اين کشورها میفرستيم يا آن ها برای ما استاد میفرستند. بعضی از دانشگاههای خارجی هم در زمينهء تجهيز آزمايشگاه و کتابخانه به ما کمک میکنند.»
پرسيدم:«وضع همکاری دانشگاههای دو کشور افغانستان و ايران که اشتراک زبانی و فرهنگی زيادی دارند، چگونه است؟»
عبدالظاهر در برابر اين پرسش، مکثی طولانی کرد، انگار به مغزش فشار میآورد تا چيزی به ياد بياورد. عاقبت گفت: «تنها در دانشکدهء زبان و ادبيات فارسی دری، همکاری محدودی با دانشگاه تهران داريم. البته با وجود نياز زيادی که اين دانشکده به استادان ادبيات فارسی دارد، تاکنون هيچ استاد ايرانی در آن تدريس نکرده است. در همهء اينسالها فقط چند نفر در کنار شغلی که در سفارت جمهوریاسلامی ايران در کابل داشتند، در دورههای کوتاهمدت در اين دانشکده تدريس کردهاند.»
عبدالظاهر که شق و رق به کاناپه تکيه زده بود، کاملاً خشک و رسمی صحبت میکرد. آهنگ صدايش کاملاً يکنواخت و نگاهش سردبود.
در ادامهء حرفها، به ترکيب جنسيتی دانشگاه رسيد: «فقط ۲۰ درصد از دانشجويان ما دختر هستند. به اين دليل که دختران از نظر علمی از پسران ضعيفتر هستند.»
«حکم کلی صادر نمیکنيد؟ چرا بايد دختران ضعيفتر از پسران باشند؟»
گفت: «در افغانستان زمينهء خروج از خانه برای دختران خيلی کمتر از پسران است. به همين دليل کمتر میتوانند در کلاسهای مختلف علمی از جمله آمادگی کنکور شرکت کنند. بنابراين با آمادگی کمتری نسبت به پسران در آزمون دانشگاهها حاضر میشوند.»
بحث دختران دانشجو را به پوشش آنها کشاندم: «آيا استفاده از حجاب در دانشگاه برای دختران اجباری است؟»
گفت: «حجاب اجباری نيست اما همهء دختران با اراده و ميل خود حجاب دارند.»
«يعنی هيچ قانونی استفاده از حجاب را برای آنها اجباری نکرده است؟»
دوباره گفت: «نه! قانونی وجود ندارد اما همهء آنها با پوشش کامل و قابل قبول در دانشگاه حاضر میشوند.»
عبدالظاهر با اشاره به قوزک پايش، تلاش کرد منظورش را از پوشش قابل قبول برای من توضيح دهد: «يعنی لباسی که از زير گردن تا قوزک پايشان را بپوشاند. يک چادری هم به هر رنگ و اندازهای که دوست دارند بر سر بيندازند.» چادری در گويش افغانی همان چيزی است که ما در ايران به آن روسری میگوييم.
دوباره پرسيدم : «حالا اگر يک نفر بدون حجاب وارد دانشگاه شد، چهطور؟ آيا او را مجبور به استفاده از حجاب میکنيد يا نه؟»
اين بار با خندهای گفت: «هيچ دختری بدون حجاب وارد دانشگاه نمیشود.»
وقتی می پرسم «اما فرض اين موضوع که محال نيست؟» سکوتش طولانیتر از قبل شد و گفت: «چون تا به حال چنين چيزی اتفاق نيفتاده، تصوری از آن موقعيت ندارم و نمیتوانم پاسخی به اين پرسش بدهم.»
فعاليت سياسی ممنوع!
تاسيس انجمنهای سياسی همچنان در دانشگاههای افغانستان ممنوع است و دانشجويان حق هيچگونه فعاليت سياسی را در محيط دانشگاه ندارند. آنها نمیتوانند برنامهها و جلساتی را که شائبهء سياسی بودن در آن میرود، در دانشگاه برگزار کنند.
وقتی دربارهء دلايل اين ممنوعيت از عبدالظاهر سوال کردم، چهرهاش در هم رفت وگفت: «من يک آدم سياسی نيستم و به هيچ سوال سياسی هم جواب نمیدهم.»
يادم آمد که در آغاز مصاحبه گفته بود که چهل سال است که در دانشگاه کابل است و با هيچکدام از دولتها از جمله طالبان مشکلی نداشته است. میخواستم بگويم البته حدس زدنش چندان مشکل نبود; کسی که در طول چهل سال با دولتهای رنگارنگ دچار هيچ مشکلی نشده، نمیتواند يک آدم سياسی باشد. اما به جايش فقط گفتم« امروز که با تعدادی از دانشجويانتان حرف میزدم، به اين ممنوعيت معترض بودند.»
انگار از اين اعتراض چندان خوشش نيامد که تصميم به پاسخ دادن گرفت، شايد هم به خاطر اينکه قرار است با هيچ دولتی مشکل نداشته باشد: «جواب اعتراضشان اين است که ما تابع قوانين وزارت تحصيلات عالی افغانستان هستيم که فعاليت سياسی را در دانشگاهها ممنوع کرده و اين وزارت هم براساس دستور رييس جمهوری اين کار را کرده است.»
میپرسم: «خودتان چطور؟ با اين ممنوعيت موافقيد يا مخالف؟»
میگويد: «کاملاً موافقم. ما نمیفهميم احزاب در شرايط فعلی در افغانستان چه میکنند. هر وقت احزاب اساسی و خوب شکل گرفت، شايد آن روز فعاليت سياسی در دانشگاهها مضر به حال کشور نباشد.»