
|
advertisement@gooya.com |
|
[بخش نخست مقاله]
[بخش دوم مقاله]
نيم نگاهی به ادبيات جوان امروز در ايران مؤيد نابسامانی های عميق هنجاری و رفتاری نزد ايشان است. کشوری که بزرگ ترين دفينه اش تاريخ ادبيات و برخورداری از عظمت هائی چون فردوسی و غزالی و حافظ و مولانا و سعدی ... است اکنون ادبيات محاوره ای جوانانش به مرز تهوع رسيده.
اما منشا اين ناهنجاری های رفتاری جوانان را قبل از رويکردهای آمرانه حکومت بايد از دل مناسبات غلط و ناسنجيده پدران و مادران ايرانی با فرزندان شان جستجو کرد.
دختر خانمی که با تشبث به شمّا و ظاهر جلوه گرانه خود عرصه خيابان را ملجاء تشفی خاطر خود می يابد و آقا پسری که با ظاهر و گويش نامتعارف سعی در جلب توجه و ابراز وجود و موجوديت در جامعه می کند در ضمير ناخودآگاهش در حال انتقام گيری از همه مناسبات غلطی است که لگد مال کننده روحيات و نيازهای عاطفی اش در سالهائی است که محتاج توجه بوده.
بد حجاب محصول بی توجهی پدر و مادر به دختری است که در خانه هرگز محلی از اعراب و اعتنا نداشته.
بد حجاب فرجام طبيعی فرهنگ پدرسالاری است که در آن دختر حق هيچگونه ابراز وجود و خواسته و نظری را نداشته.
بدحجابی فرياد اعتراض دخترکانی است که در آتش انتقام همه آن سالهائی می سوزند که نه در خانواده مورد تحسين و توجه قرار گرفتند و نه حکومت اسباب تامين مطالبات مشروع و نيازهای عاطفی اش را فراهم کرد.
بدحجاب ميوه طبيعی خانواده های هسته ای و از هم گسسته سوغات مدرنيته است که در آن زن و شوهر همه حقوق خود را به ذکاوت می دانند و به فراست می يابند اما ارزنی اهتمام به حقوق و نيازهای عاطفی فرزندانش ندارند.
بدحجاب صرف نظر از فرهنگ سازی جهان مدرن که از آن به غلط اما به قوت جلوه گری و تن نمائی زن را ترجمه به فضيلت کرده اند، قبل از آنکه هرزگی زن باشد نياز تحسين طلبانه و توجه خواهانه ذاتی و ژنتيکی زنانی است که پيش از اين از توجه و تحسين پدران و مادران خود محروم مانده اند.
همچنانکه اوباشگری و ونداليزم و هوليگانيزم، واکنش طبيعی پسران جوانی است که خانواده و جامعه او را فراموش کرده اند. زمانی که نياز به توجه و راهنمائی داشته به کمکش نيآمده اند. نتيجه قهری چنين بی التفاتی آن است که اين نوجوان و جوان تدريجاً با تلقی تنهائی و فراموش شدگی و بی اهميتی اش در خانواده و جامعه، مبتلا به سندروم بيگانگی نسبت به آن دو می شود. طبعاً جوانی که مبتلا به بی احساسی و بی تعلقی به خانواده و اجتماع است اکنون چون خودش هيچ چيز ندارد، ديگر هيچ چيز اين خانواده و جامعه را نيز متعلق به خود نمی داند.
فرآيند چنين روانگردانی آنست که اين جوان از تمامی داشته های جامعه از جمله نظم آن جامعه متنفر شده و بمنظور تشفی خاطر خود مترصد آن است تا از هر فرصتی جهت تخريب آن نظمی که کمترين توجه را به او ندارد استفاده برد.
اينکه پيرو مصوبه جديد شورای فرهنگی يکی از دانشگاه های ايران مبنی بر الزام دانشجويان در عدم پوشيدن لباس کوتاه و نازک و استفاده از لوازم آرايش، يکی از دانشجويان آن دانشگاه در مصاحبه با سايت روزنت و در مقام اعتراض به اين مصوبه اظهار می دارد:
«چنان پوشش ها و آرايش هائی بازگشت به اجتناب دانشجويان از عبوس بودن و دوری از غم است»!
شايد در نظر اول از قياس اش خنده آيد خلق را و ظاهراً اين قبيل دانشجويان دانشگاه را با «شهر شادی» و «تفرجگاه» اشتباه گرفته اند. اما واقعيت آن است دختر خانمی که از توجه و نگاه تحسين برانگيز خانواده خود محروم مانده و حکومت نيز ابزار شادی و فراغت مشروع و مکانيزم ارضاء نياز تحسين طلبانه طبيعی وی را مهيا نکرده يا نمی خواهد و يا نمی تواند بکند، تنها مکانی که برايش بمنظور تامين اين نياز تحسين خواهانه می ماند « خيابان» است و تنها امکانی هم که برای آن جلب توجه و تحسين طلبی اش دارد، جاذبه های جنسی و بدن نمائی و جلوه فروشی است. آن هم خيابان هائی که مسلح به خرده فرهنگ طبقه شبه مدرن غربزده ای است که ذيل فرهنگ مسلط غربی «انسان مدرن و روشنفکر» را صرفاً در گيسوان مش زده بانوان و يقه کراوات زده آقايان معنا و ترجمه می کند.
لطماتی که خرده فرهنگ روشنفکری سکولار طی ۲۰۰ سال گذشته به هويت و ماهيت و شخصيت فرهنگی ايرانيان زده هرگز قابل چشم پوشی و اغماض نيست.
خرده فرهنگی که با خودباختگی ذاتی در مقابل فرهنگ غرب ، تماميت هويت ملی جامعه ايرانی را مصادره در چند ستون و سرستون خرابه های تخت جمشيد و جشن چهارشنبه سوری و سيزده به در و سفره هفت سين کرده و موجوديت دينی جامعه اش را از دريچه تنگ «خدائی آنتروپومورفيسم» می فهمد و يگانه مانيفست اسلام شناسی اش اشعار ايرج ميرزاست و گل سرسبد شان صادق هدايت و سياه نامه بوف کورش بوده و سيمين بانوی شان نيز در اوج توهم استغنا شعر «دوباره می سازمت وطن» را می سرايد!
هيچکس هم از ايشان نپرسيد روشنفکری سکولار در طول ۲۰۰ سال حيات انگلی خود در ايران، اساساً چه چيزی را ساخت که اکنون دوباره بخواهد آن را بازسازی کند؟
روشنفکری سکولار از کودتای سوم اسفند رضاخان تا بهمن ۵۷ دوبار فرصت تاريخی برای ساختن ايران يافت. فرصتی که با تکيه بر توهم استغنای ايشان محصولی جز تخريب هويت و شخصيت و موجوديت و فرهنگ ايرانی به بار نيآورد.
نسل جوان امروز در کنار بی تدبيری متوليان فرهنگ و اخلاق در حکومت اسلامی، محصول طبيعی همان خرده فرهنگ معوج و بيماری است که از مدرنيته فقط کراوات برای آقايان و زلف افشانی برای بانوان را استحصال کرده.
بر همين مبنا جای تعجبی ندارد دختر خانمی که نيازهای عاطفی اش در منزل تامين نشده و حکومت نيز از تامين نيازهای فرهنگی اش غفلت کرده، در جامعه نيز امکان درخشش هنری و ورزشی و اجتماعی و شادمانی ندارد حال اگر خيلی عرضه داشته باشد وارد دانشگاه شده و در آنصورت «دانشگاه» را بجای تحصيل و کانون دانش جوئی، مُبدل به تفرجگاه و سالن مد و جلوه گری بدن نمايانه خود کند و در غير اين صورت «خيابان» آخرين و قابل دسترس ترين محل برای تامين نياز تحسين طلبانه اوست.
نکته مغفول نزد دختران و بانوان بدحجاب در اين بديل گزينی آنست که توجهی به جنس توجه به خود در خيابان را ندارند.
هر چند دختران بدحجاب به نيت کسب نگاه تحسين برانگيز، اقدام به خودآرائی و جلوه فروشی در سطح شهر می کنند اما از اين نکته غافلند که نگاه حراميان در شهر به ايشان قبل از آنکه آغشته به فضيلت های ايشان باشد! آلوده به طمع و شهوت و کامجوئی تنانه است.
محصول چنين جلوه فروشی خيابانی دامن زننده به دوری بسته از بی اخلاقی اجتماعی و تخريب پايه های خانواده خواهد شد.
دخترخانمی که با صد عشوه و رنگ مشغول درو شيفتگان خود در شهر می شود خواسته يا ناخواسته اسباب فروپاشی بنيان های اخلاقی جامعه را فراهم می کند.
نخستين نتيجه طبيعی چنان دلربائی تغيير توجه مردی است که با پيمان ازدواج تعهد کرده تا همه وفاداری خود را منحصر به همسر خود کند. چنان مردی وقتی در بيرون از خانه در معرض جلوه فروشی لعبتگان قرار می گيرد ابتداً دچار قياس همسر خود با پری رويان خيابانی شده و طبيعتاً در چنين شرايطی نگاه توجه و تحسين برانگيزش که با عقد ازدواج تعهد کرده بود در انحصار همسرش نگاه دارد اينک و بصورت طبيعی دچار زياده خواهی و تنوع طلبی سکشوال خواهد شد.
نخستين بازتاب عدول از چنين پيمان شکنی، سرد شدن کانون مناسبات زن و شوهر شده.
مردی که هر روز بيرون از خانه مواجه با ويترينی از بانوان رنگارنگ و پری رويانی عشوه گر است و با تحريک و زياده خواهی اش نيازهای جنسی خود را در بيرون از خانه تامين می کند طبيعتاً اينک نمی تواند چون گذشته از سکس همسر خود حظ پيشين را ببرد و تدريجاً مناسبات سکشوال ايشان تقليل يافته کمااينکه مناسبات اخلاقی و تعهدات دو جانبه ايشان نيز کمرنگ می شود تا جائی که شاهد شکل و ترويج پديده طلاق پنهان در چنين خانواده هائی می شويم.
زناشوئی که علی الظاهر زندگی مشترک تعريف می شود اما کمترين بهره ای از تفاهم و همدلی و مشارکت در آن نيست. زن و مرد در چنين حالتی تنها زندگی مشترک خود را تحمل می کنند و در جوی سرد و رسمی و رُباتيک در شبانه روز حتی ده کلمه نيز با يکديگر گفتگو نمی کنند.
از سوئی زنی که مواجه با کم توجهی و بی اعتنائی همسر خود چه از لحاظ اخلاقی و چه از حيث سکسی شده اکنون همچون همسر خود و بالقوه مستعد کجروی در بيرون از خانه است.
طبيعتاً زنی که با عقد ازدواج توقع آن را داشته همه وفاداری و توجه و تحسين همسرش منحصر به او باشد و اکنون مواجه با بی اعتنائی شوی خود شده مستعد آن است تا در خارج از منزل مورد توجه و تحسين ديگران قرار گيرد. نتيجه قهری چنين فرآيندی آنست که خانواده به ظاهر قوام دارد، اما مرد اين خانواده از منزل صرفاً به عنوان هتلی جهت خواب آخر شب استفاده کرده و بيرون از خانه نيازهای جنسی خود را از طريق چشم ناپاکی و نظر بازی و بولهوسی با پری رويان خيابانی تامين می کند و همسر ايشان نيز ناخواسته به آن سو کشيده می شود تا در غيبت همسر بی وفای خود همان کاری را کند که ديگر هم جنسان پری رويش با همسر وی در خيابان می کنند و آن جلوه گری خيابانی به قصد تامين توجه و تحسينی است که از جانب همسرش مضايقه شده.
اکنون فرزندان چنين خانواده ای قربانيان اصلی اين دايره بسته اند.
پدر و مادری که با عقد وفاداری ازدواج شان قرار بوده در کنار يکديگر و با عشق و تفاهم و تشريک مساعی فرزندان صالح و سالمی را تحويل اجتماع دهند اکنون آغشته در خوديت و نارسائی های عاطفی موجود در زندگی مشترک شان، فرزندان خود را که تشنه توجه و عاطفه و تحسين و راهنمائی اند به حال خود رها کرده و از رسالت پدر و مادری تنها خوراک و پوشاک ايشان را فهم کرده اند.
طبيعی است فرزندان چنان خانواده ای به زودی به همانجائی می روند و به همان دليلی می روند که پيشتر پدر و مادرشان رفته اند و آن «خيابان» است و در همان خيابان در جستجوی کسب توجه از کسانی هستند که در سال های غيبت پدر و مادرشان جهت تامين نياز عاطفی و روانی و تحسين خواهانه خود اينک بتوانند جايگزينی برای خلاء های روحی و روانی شان باشند.
عشق خيابانی محصول طبيعی خانواده هسته ای در جهان مدرنی است که زلالی و پاکی و دوام عشق را به تعفن و تعدد و زوال تنزل داد.
عشق خيابانی محکوم به زوال و تاريخ مصرف است. ضربان نبض چنان عشقی تا آنجاست که معشوقی جديد در کانون توجه عاشق خيابانگرد قرار نگيرد و بمجرد رويت جمال دلـُربای پری روئی ديگر شعله های عشق پيشين را باد خواهد برد.
خانواده کلان و سنتی در نظام فئودالی هر اندازه محروم از برکات و تنعُمّات و رفاهيات بود لاکن به قوت می توانست به دوام و قوام مناسبات انسانی و اخلاقی و عاشقانه حاکم بر خانواده خود ببالد.

عشقی که با پيوند زناشوئی آغاز می شد و با وفاداری ابدی قوام خانواده را تامين می کرد. زن و شوهر در چنان جامعه بسته ای هر چند رونمای زندگی شان محروم از استانداردهای جامعه مدرن بود و در سفره شان نان چربی يافت نمی شد، اما در قلب شان محبت و مودتی واقعی می تپيد.
حجاب می تواند اجباری باشد؟
رضا شاه به اعتبار تجربه موفق خود در تحميل اجباری بی حجابی به زنان در ايرانه دهه نخست قرن ۱۳۰۰ پاسخ مثبتی به اين سوال داده که اساساً پشتوانه هر قانونی زور و اجبار حکومت است.
لذا می توان به اين سوال اين گونه پاسخ داد که همانطور که رضا شاه توانست بی حجابی را به زور و اجبار بر زنان ايران تحميل کند جمهوری اسلامی نيز می تواند با توسل به زور و اجبار «باحجابی» را بر زنان ايران تحميل کند.
اين واقعيتی غير قابل کتمان است که تا قبل از ظهور رضاشاه در عرصه مُلکداری و توسل وی به برداشتن اجباری حجاب زنان ايرانی، جامعه ايران هرگز برخوردار از زن بی حجاب نبود. کمااينکه مشاهده شد بعد از شهريور ۲۰ و تبعيد رضاشاه به جزيره موريس و لغو قانون «بی حجابی اجباری» جامعه ايران شاهد بازگشت زنان بالاجبار بی حجاب شده به دامان حجاب نشد.
طبيعی است ضمانت اجرای همه قوانين در جميع حکومت ها زور و اجبار حکومت بوده و هست.
خانم ها و آقايانی که مدعی اند حجاب در عرصه علنی جامعه نمی تواند زوری باشد بايد به اين پرسش پاسخ دهند که جميع رانندگان دنيا بر اساس کدام منطق و اختياری خود را ملزم به ايستادن در پشت چراغ قرمز می کنند؟
غير از آن است که دولت ها توانسته اند جميع رانندگان دنيا را متقاعد کنند تا بنفع نظم جامعه و تضمين چنان نظمی از حق استفاده آزادانه و دلبخواهانه خودرو خود در سطح شهر بگذرند.
نکته محوری در «اجبار قانونی» مسلح بودن چنان اجباری به عنصر «اقناع» است.
آنچه که به حکومت ياری می رساند تا قوانين محدود کننده رانندگی در سطح شهر را ولو با اتکای بر اجبار اما با موفقيت به رانندگان تحميل کند، قدرت اقناع صاحبان خودرو در تن دادن به اين قوانين اجباری است که در قبال آن می توانند در تاسيس نظمی اجتماعی مشارکت داشته باشند که خود نيز در اولويت بهره برنده از آن نظم می شوند.
آنچه که در پروژه «بی حجابی اجباری بانوان» به مدد رضاشاه آمد همين عنصر اقناع بود که به ايشان کمک کرد با تکيه بر فرهنگ مسلط غربی که از بی حجابی قرائتی متجددانه و روشنفکرانه و پيشرفته از زن ارائه می داد بهره برده تا بدينوسيله در ازای گرفتن حق طبيعی زنان در پوشاندن بدن از نامحرم، ايشان را ولو به غلط قانع و متقاعد به آن کند که تن نمائی زن مظهر پيشرفتگی ايشان است.
بی دليل هم نبود که از آن مقطع به بعد فرهنگ غربی و قرائت آن فرهنگ از «زن برهنه» بعنوان «زن متجدد» پشتوانه طرح حجاب اجباری حکومت شد و مجلات بوردا حکم مانيفست بی حجابی بانوان در ايران را يافت.
بر همين اساس نمی توان ايرادی بر اصرار جمهوری اسلامی بر تحميل حجاب اجباری بانوان گرفت. آنچه که می تواند محل مناقشه و بحث در چنين رويکردی باشد فقدان عنصر اقناع زنان بدحجاب در تن دادن به حجاب اجباری است.
موفقيت مدرنيته در تحميل تن نمائی و فرهنگ برهنگی زنان از آنجا ناشی می شود که جهان مدرن ابتداً اهتمام خود را با تبليغات و فرهنگ سازی، صرف تلاش موفقيت آميزی کرد که بر اساس آن اينک بانوان در چنان مدرنيتی از تن نمائی و جلوه فروشی و آلامدی در عرصه علنی جامعه قرائت پيشرفتگی و ترقی و روشنفکری کنند.
چنان بانوانی با چنان توهم استغنائی مشغول خودارضائی ذهنی از فرهيختگی کاذب خودند. اين در حالی است که کسر قابل توجهی از ايشان از نظر سطح و حجم و عمق شعور اجتماعی و فهم و سواد انسانی ارزنی برتری با هم جنسان خود در جهان سنتی ندارند.
در مقاله «از خاله سوسکه تا سيندرلا» مطرح شده بود که در برخورد با پديده بدحجابی بايد قاعده اين بازی را عوض کرد و مسئولين در زمينی بازی کنند که برخوردار از استعداد و مزيت نسبی اند. نيل به چنين رويکردی بمعنای آنست که بايد و می توان بجای ترجمه رذيلت اخلاقی از بدحجابی، پديده خوش حجابی را بعنوان يک فضيلت اخلاقی در جامعه تقويت کرد.
در همان مقاله با اشاره با آنکه:
سالهاست پشت ويترين مغازه ها و رستوران ها تابلوی «از فروش به بانوان بد حجاب معذوريم» نصب شده و در ورودی ادارات تابلوی «از ورود زنان بد حجاب معذوريم» تعبيه شده. پرسيده شده بود:
چرا بجای چنين اعلانات بدون ضمانت اجرا و بلااثری مغازه داران خود را موظف نمی کنند تا بر سر در مغازه خود بنويسند:
«فروش برای بانوان خوش حجاب با تخفيف ويژه»
چرا دولت، قانونی تصويب نمی کند تا ادارات و بانک ها و موسسات عمومی موظف شوند بانوان خوش حجاب را در اولويت و خارج از نوبت خدمات رسانی فوق محترمانه کنند؟
متعاقب چنان پيشنهاداتی مشاهده شد دوستانی با طعنه و استهزا افاضه فضل فرموده بودند که چنين راهکارهائی زمينه ريا و دوروئی در استفاده ابزاری از حجاب را جهت بهره وری از مزايای اجتماعی فراهم می کند!
ظاهراً ايشان توجه نکرده اند که اتفاقاً همه هدف از طرح چنان پيشنهادی دامن زدن به ريا و تظاهر به حجاب بمنظور نُرم کردن حجاب سالاری در سطح جامعه بود.
دوستانی که در طول عمرشان نگاهی فراتر از کوچه و شهر و کشور خود ندارند متوجه نيستند چنين راهکاری سالهاست که در ساخت بوروکراتيک همان جهان غربی که شيدای ذيل تا صدرشان هستند، تعبيه و بخوبی در حال بازدهی است.
در نظام اداری غرب کارمند رسماً از ارباب رجوع تقاضا می کند تا در صورت رضايت از شيوه خدمت رسانی اش آن را مستقيماً به مسئول ارشدش منتقل کند چرا که سيستم از اين طريق مزايای شغلی برای کارمندانی که برخوردار از بالاترين ميزان رضايت از جانب ارباب رجوع باشند، قائل می شود.
بالا بودن بهره وری و راندمان و خدمات اداری نظام بوروکراتيک غرب، محصول برسميت شناختن تقاضای «بدون تعارف» کارمند نظام اداری غرب از ارباب رجوع جهت «تعريف از خود» نزد سوپروايزرش است که دامن زننده به رقابتی «توجه طلبانه» نزد کارمندان از طريق خدمت رسانی به مراجعين شده.
گذشته از آنکه مگر در حال حاضر با اتکای بر قرائت «فضيلت انگاری و تجددمآبی از بی حجابی و خودآرائی شهری» اصرار دختران و بانوان بدحجاب به جلوه گری خيابانی را چيزی جز ريا و تظاهر به خودبرتر بينی می توان فهم کرد.
دختر خانمی که علی رغم منع حکومتی اصرار دارد با خودآرائی و بدن نمائی در سطح شهر تردد کند، در پشت نياز تحسين خواهانه اش مشغول ريا و تظاهر به فهم و فضيلت و شعور و «های کلاس بودن!» است.
اين در حالی است که شايد به صفت ظاهر «آناهيتای» بزک کرده خيابان جُردن در تهران با «رُقیـّه خاتون» روستای عنبرآباد کرمان متمايز باشند اما اين تمايز تنها در حوزه ظاهر است و پشت اين صورت بزک کرده «آناهيتا» و آن سيمای سيه چُرده و آفتاب سوخته «رُقيه» از حيث انديشگی و شعور و فهم و سواد اجتماعی نه تنها کمترين تمايزی نمی توان يافت بلکه شايد «رُقيه» بر «آناهيتا» برتری نيز داشته باشد که لااقل برای استتار ضعف های شخصيتی خود متوسل به رنگ آميزی صورت و ابراز خُلـَل و فـُرَج خود در سپهر علنی جامعه نمی شود.

شرط توفيق حکومت در تحميل حجاب به آناهيتای جُردن آن است که در کنار زور قانونی بتواند با ابزارهای فرهنگی قرائت فضيلت انديشانه فعلی ايشان از بدن نمائی را تغيير دهد.
حکومت چاره ای ندارد تا مشابه تمدن غرب که ظفرمندانه توانسته بدن نمائی و جلوه فروشی زن را از طريق فرهنگ سازی به فضيلت و ترقی و پيشرفت معنا کند ايشان نيز از طريق فرهنگ سازی «خوش حجابی» را با قرائتی قابل اقناع مُبدل به فضيلت و فرهيختگی و بلوغ فکری و سلامت انديشگی زنان کند.
اما قبل از آن حکومت بايد به اين پرسش اساسی پاسخی قانع کننده دهد که چرا در مواجهه با پديده بدحجابی خود را از لشکر عظيم و رايگان در اختيارش محروم نگاه داشته؟
لشکر پدران ومادران ارزشمندترين نيروی در اختيار حکومت جهت برخورد با ناهنجاری های رفتاری جوانان است اما برخلاف انتظار سالهاست که مشاهده می شود دولتمردان جمهوری اسلامی بی جهت می کوشند خود راساً نقش و وظيفه اوليای جوانان در ايران را عهده داری کند.
چرا دولت جمهوری اسلامی اصرار دارد هزينه گزاف و بی دليل روياروئی با جوانان را بپردازد در حالی که می تواند بار اين مسئوليت را با فراست بر دوش پدران و مادران ايشان بگذارد.
جوانی که علی رغم منع قانونی اصرار بر حُرمت شکنی قوانين و هنجارهای جامعه را دارد و حکومت اش نيز بدلائل عرفی و دينی نخواسته يا نمی تواند مکان لازم و امکان مناسب جهت تامين نيازهای جوانانه ايشان را فراهم کند چه اشکالی دارد يک يا چند پارک در سطح شهر را بصورت قرنطينه اختصاص به چنان جوانانی دهد تا اعم از دختر و پسر بتوانند با آزادی کامل با حجاب يا بدون حجاب در کنار آقا پسرهای مطمح نظرشان در محيطی محافظت شده همه نيازها و فشارهای روحی و روانی و عاطفی مقتضای سن خود را تامين کنند. حکومت حتی می تواند برای ورود به چنين پارک هائی وروديه نقدی نيز تعيين کند و بدينوسيله محل درآمدی نيز برای خزانه کشور فراهم شود. اما تنها يک شرط را برای ورود جوانان به چنان پارک هائی را اعلام کنند و آن اينکه پدران و مادران شخصاً ملزم به تحويل فرزندان خود به چنان پارک هائی باشند!
حکومت مطمئن باشد ميزان استقبال از چنين طرحی در حد صفر است و کمتر پدر و مادری حتی در طبقات غربگرای مُرفه نشين ايران می توان يافت که تن به چنين راهکاری دهند. اما نکته مهم آنست که اکنون هزينه بی اقبالی از چنين طرحی را پدران و مادران مستقيماً پرداخت می کنند و دولت و قوه قضائيه و نيروی انتظامی بی جهت هزينه پرداز نقش و مسئوليت اخلاقی اوليا جوانان نشده و بی تدبيرانه خود را روياروی با جوانان نمی کند.
چنانچه برخلاف انتظار از چنين طرحی استقبال هم شد فبه المراد. حکومت توانسته با کمترين هزينه سطح شهر را از پديده بدحجابی و نظربازی آقايان پالايش کند.
اما علی رغم اين يک گروه و تنها يک گروه در جامعه ايران وجود دارد که می توانند و بايد از حق بی حجابی زنان دفاع کنند و آن گروه «زنان باحجابند»!
زن باحجاب ايرانی تنها کسی است که بصورت کاملاً مشروع و منطقی بايد حکومت خود را جهت تمهيد فضای بی حجابی خود مخاطب قرار دهد.
صاحب صلاحيتی ايشان برای چنين مطالبه ای از آنجاست که ايشان نشان داده و ثابت کرده اند آگاهانه و فاضلانه تصميم گرفته اند از بدن و زيبائی های زنانه خود حظ بصر سکشوال به غريبه نرسانند اما از سوی ديگر اين حق مسلم ايشان است تا حکومت را مخاطب قرار دهند که در طبيعت نيمه خشک و کويری ايران و با وجود تابستان های گرم و طاقت فرسای شهرهائی مانند تهران چرا حکومت مکان هائی برای ايشان مهيا نمی کند تا در چنان فضاهائی به راحتی و امنيت بتوانند آفتاب خدا را بر بدن خود لمس کنند و گيسوان خود را ميزبان وزش باد طبيعت نمايند.
همين قشر از زنان هستند که بايد و می توانند طلايه دار بی حجابی کامل دختران در مدارس ايران اعم از ابتدائی و راهنمائی و دبيرستان شوند. اين اوج بلاهت و کج سليقگی است که در مدارس دخترانه ايران که از سرايدار تا محصل و معلم و مدير، جملگی مؤنث اند باز حکومت بر طبل باحجابی در چنين مکان های کاملاً زنانه ای بکوبد.
حکومت و متوليان فرهنگی جامعه تا زمانی که نتوانند خود را از اين تشتت فکری و تذبذب مديريتی رها کنند، باطناً ناتوان از حل معضل بدحجابی در جامعه اند.
طبعاً تا رسيدن به چنان همآهنگی هائی، دخترکان ايرانی چاره ای ندارند تا با برسميت شناختن واقعيت طمع کار و تن خواهانه مردان خيابانی از ايشان اين شعر «شهريار قنبری» را زيرلب در گوش يکديگر زمزمه کنند که:
بيا تا برات بگم «آسمون سيا» شده
ديگه هر پنجره ای، به ديواری وا شده
بيا تا برات بگم، گل تو گلدون خشکيده
دست سردم تا حالا دست گرمی نديده
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم
گم بشيم تو روياها، قصه از غصه بگيم
بيا تا برات بگم، قصه بره و گرگ
که چه جور آشنا شدن، توی اين دشت بزرگ
آخه شب بود می دونی؟ بره گرگ و نمی ديد
بره از گرگ سيا حرفای خوبی شنيد
بره تنها رو گرگ، به يه دشت تازه بُرد
بره تا رفت تو خيال، گرگ پريد و اونو خورد
بره باور نمی کرد، گفت شايد خواب می بينه
اما ديد جای دلش، خالی مونده تو سينه
بيا تا برات بگم، تو همون گرگ بدی
که با نيرنگ و فريب، به سراغم اومدی
داريوش سجّادی
۴خرداد۸۶
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از خاله سوسکه تا سيندرلا:
http://www.sokhan.info/Farsi/Hejab.htm
بحران عدم اعتماد بنفس:
http://www.sokhan.info/Farsi/BohranE.htm
از عسگر گاريچی تا سعيد عسگر:
http://sokhan.info/Farsi/Asgar.htm
اسلام و مدرنيته ـ گفتگو با دکتر محسن کديور:
http://news.gooya.eu/columnists/archives/045081.php
http://news.gooya.eu/columnists/archives/044153.php
http://news.gooya.eu/columnists/archives/043680.php
http://news.gooya.eu/columnists/archives/043009.php
http://news.gooya.eu/columnists/archives/041928.php