حقوق بشر در ایران











شنبه 11 فروردين 1386

مقايسه تطبيقی جامعه سنتی و شبه مدرن ايرانی، بخش دوم، داريوش سجادی

داريوش سجادی
نمی توان منکر شد که دو جامعه سنتی وشبه مدرن ایران با جمیع مختصات فرهنگی و اجتماعی و با دو پیشینه متفاوت و یک نیاز مشترک تشخص طلبانه و مرجعی متفاوت برای ارضاء این تشخص طلبی نقش محوری در تاریخ تحولات معاصر ایران را عهده داری کرده اند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

[بخش نخست مقاله]

روحیه ایرانی

شادروان مهندس مهدی بازرگان «سازگاری اجتماعی» را برجسته ترین ویژگی جامعه ایرانی می دانست. هر چند گمانه مهندس بازرگان از روحیات ایرانی قرین به صحت است اما نمی توان «تشخص طلبی» و «حقارت ستیزی» جامعه ایران را مُرجح بر آن ندانست.
پویش های اجتماعی و تاریخ تحولات سیاسی ایران مؤید آنست که جامعه ایرانی قبل از سازگاری اجتماعی، اهمیت بیشتر و جدی تری به تشخص طلبی و تحقیر ستیزی داده و می دهد تا جائیکه برخلاف حدیث معروف پیغمبر اسلام که بقای حکومت ها را با کفر شدنی اما با ظلم ناشدنی اعلام کرده در تاریخ ایران می توان بوضوح مشاهده کرد، جامعه ایرانی حتی تن به حکومت های ظالمانه نیز داده اما در مقابل تحقیر بشدت و سرعت واکنش نشان داده و می دهد.
بی مناسبت نیست که در بدو انقلاب مشروطه یکی از خواست های اصلی انقلابیون برداشتن «عسگر گاریچی» از مسیر تردد مسافرین تهران ـ قم به دلیل بدهانی و اهانت های وی به مسافران بود!
انقلاب اسلامی سال 57 نیز بعد از انباشت فخر فروشی دربار به جامعه و پمپ تحقیر ملی از ناحیه سیاست های فرهنگی نامانوس حکومت نهایتاً با تحقیر رهبر مذهبی ایرانیان از سوی دربارعملیاتی شد.(مقاله ارتجاع سرخ و سیاه منتشره در روزنامه اطلاعات 17دی56)
همچنانکه یکی از دلائل اصلی ناتوانی رشد و قوام سرمایه داری مدرن در ایران و مذموم تلقی شدن آن نزد افکار عمومی ماهیت فخرفروشانه آن است که با روحیه تحقیرستیزی ایرانیان ناسازگار است.
این در حالیست که جامعه ایرانی هرگز با سرمایه داری سنتی مشکلی نداشته و بلکه با ایشان موانست و مجالست تاریخی نیز داشته چرا که فرهنگ حاکم بر این نوع از سرمایه داری در ایران هم پوشانی نزدیکی با پارادیم های جامعه سنتی ایران داشته و از جنس خود ایشان تلقی می شود.
سرمایه داری سنتی برخلاف سرمایه داری مدرن متعهد به نظام رفتاری و آئینی ایرانیان مانده و همپای ایشان در جمیع مناسک و آئین ها و شعائر دینی ایرانیان عهده داری مسئولیت می کند.
گفتمانی مشترک با توده های سنتی داشته در ایام محرم و صفر و دیگر مناسبت های مذهبی بانی تکایا و مراسم عزاداری است.
این در حالی است که سرمایه داری مدرن بنا به خصلت آریستوکرات و فخرفروشانه ای که دارد هرگز از جانب توده های سنتی اقبال پیدا نکرد.
بی جهت نیست که صادق محصولی نامزد پیشنهادی وزارت نفت در کابینه احمدی نژاد علی رغم آنکه مشخص شد یک مولتی میلیونر است بدلیل خاستگاه سنتی اش نزد توده های سنتی با ادباری مواجه نشد اما دمار از روزگار شهرام جزایری بدلیل عدم تعلق خاطرش به فرهنگ و سلوک و ادبیات جامعه سنتی ایران، درآمد!
بر همین اساس می توان رویگردانی بخش های موثری از جامعه سنتی ایران از اکبر هاشمی رفسنجانی را نیز فهم کرد. درست یا غلط، فهم جامعه ایران از سلوک هاشمی مبتنی بر تفرعن و اشرافزادگی تفاخر طلبانه وی طی سال های بعد از انقلاب است. چنین انگاره ای از هاشمی نزد این بخش از طبقه سنتی موجبات ادبار وی در انتخابات دور دوم ریاست جمهوری اش و همچنین شکست ناباورانه اش در مقابل محمود احمدی نژاد در دور دوم نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران را فراهم کرد.
تشخص طلبی روی دیگر روحیه تحقیرستیز ایرانیان است.
جایگاه این مولفه نزد ایرانیان به اندازه ای رفیع است که تجربه نشان داده ایشان حاضرند برای هر شخص و گروه و اندیشه و مسلکی که تامین کننده منزلت و تشخص آنها شود، اقبالی جان نثارانه کنند.
تجربه انقلاب اسلامی نزدیک ترین سند از حضور این روحیه قدرتمند نزد ایرانیان است.
بی مناسبت نیست که آیت الله خمینی علی رغم همه وعده های رفاه و عدالت و آزادی که از ابتدای انقلاب به ایرانیان می داد و علی رغم عدم توفیق اش در تحقق آن وعده ها، تا پایان عمر خود محبوبانه بر تارک اقبال پیروانش ماند.
چنین اقبالی تنها از ناحیه تشخص و احساس منزلتی بود که آیت الله به روح تحقیر شده ایرانیان فرودست طی سال های حکومت پهلوی، دمیده بود.
همچنانکه در تمامی ادوار سلطنت صفویه تا قاجاریه علی رغم وضعیت نامساعد و بعضاً ظالمانه حاکم بر ایرانیان، جامعه ایرانی تنها به پشتوانه تحفظ منزلت دینی و تشخص ایمانی شان حافظ و صابر وضع موجود بودند.
ریشه شکل گیری تشخص طلبی و تحقیرستیزی ایرانیان را می توان در خودشیفتگی تاریخی این جامعه ردیابی کرد.
اینکه بعضاً و به تناوب ایرانیان خود را ملتی میهمان نواز به دنیا معرفی می کنند نمونه پروضوحی از نهاد ناآرام و ناراضی ایرانیان از سرشت و سرنوشت تاریخی شان است.
جامعه ایرانی در حالی خود را میهمان نواز تلقی و معرفی کرده و می کند که تجربه تاریخی نشان داده ایشان محکوم به میهمان نوازی بوده اند!
از آنجا که به صراحت جمیع روانشناسان، عنصر ناامنی یکی از دلائل بروز روان پریشی از نوع خود شیفتگی است بر همین اساس می توان جغرافیای ایران را عنصر اصلی در بروز خودشیفتگی نزد جامعه ایرانی دانست.
از آنجا که شوربختانه ضلع شرقی و شمال شرقی و جنوب غربی سرحدات ایران به صفت جغرافیای مساعد و بلامانع اش در طول تاریخ دسترسی به ایران را برای چشم طمع متجاوزین همواره باز و مهیا نگاه داشته بود، بر همین اساس جامعه ایرانی همواره از این ناحیه خود را در ناامنی دیده و از همین ناحیه نیز مورد سخت ترین و سنگین ترین تهاجمات قرار داشته.
در این میان ظاهراً دو لشکر کشی سنگین اعراب و مغولان تراژیک ترین آسیب را به روحیه ایرانیان وارد کرد و ایشان در جستجوی التیام زخم تاریخی ناشی از بحران ناامنی جغرافیائی شان اگر مانند نخبگان و فرهیختگان شان که همواره در بحران مهاجرت را در اولویت قرار داده اند، همچون مولانا تا روم می گریختند و در غیر این صورت آنانی که امکان رفتن نداشتند اجباراً خود را مفتخر به توفیق میزبانی دشمن با توجیه میهمان نواز بودن می کردند و می کنند.
تفاخر به میهمان نوازی از نوع ایرانی تفاخر به یگانه انتخاب مقرون به صرفه در مقابل میهمانان ناخوانده ایست که بدون هیچ کارت دعوتی حضور خود را به صاحبخانه تحمیل کرده بودند.
نکته حائز اهمیت در روحیه تشخص طلب ایرانی آنجاست که این ویژگی فصل مشترک طبقه سنتی و طبقه شبه مدرنی است که از فردای مشروطه به جامعه سنتی ایران پمپ شد.
اما علی رغم این اشتراک آنچه این دو را از یکدیگر متمایز می کند، مرجع ارضاء نیاز تشخص طلبانه ایشان است.

مختصات و مشترکات طبقه سنتی و مدرن در ایران
اواخر اسفند ماه سال 85 بعد از اکران فیلم سینمائی 300 (محصول کمپانی آمریکائی برادران وارنر) که ناظر بر تخیلی از جنگ ترموپیل بین سپاهیان خشایار شاه با پادشاه اسپارت در سال 480 پیش از میلاد بود، افکار عمومی جهان ناظر قلیان خشم و تغیـّـُر کسری از ایرانیان نسبت به این فیلم شد.
علی الظاهر دلیل چنان تغـّیری پردازش چهره ای بغایت خشن و وحشی از ایرانیان در نبردی سبوعانه با سپاهی قلیل از یونانیان بود.
اعتراض ایرانیان به این فیلم را ذاتاً و توأمان می توان آغشته به دو عنصر کمدی و درام دید چرا که ایرانیان شیعی که سالها در غم شهادت سومین امام خود و هفتاد دو تن از اقوام اش مویه می کنند که چرا ایشان را در نبردی نابرابر و در مواجهه با سپاه چند ده هزار نفری خلیفه شام شهید کردند اینک در فیلم 300 متهم شده اند که در نبرد با 300 سپاهی اسپارت لشکری 300 هزار نفری را به میدان فرستاده اند.
هر چند اين واکنش طبيعی در هر شکستی است که طرف شکست خورده می کوشد با هر اندازه بزرگ جلوه دادن دشمن، شکست خود را توجيه کند.
همانطور که آلرژی بيش از حد جامعه يهود از فردای پايان جنگ جهانی دوم بر «هولوکاست» و بيش از حد تراژيک نشان دادن آن را می توان به حساب گريم بی عملی ايشان در خلال جنگ جهانی دوم گذاشت تا افکار عمومی ايشان را مخاطب قرار ندهند که اساساً چرا در خلال سالهای 1939 تا 1945 بر خلاف ديگر اقوام و ملت ها و کشورهای درگير جنگ، شاهد کوچک ترين مبارزه پارتيزانی ايشان با ارتش نازی ها نبوديم.
اما جدای از این مسئله، جنس مخالفت و اعتراض ایرانیان به فیلم 300 را می توان بازتابی از همان حس تشخص طلبی و حقارت ستیزی تاریخی ایرانیان تلقی کرد که تصادفاً آن اعتراض از جانب هر دو طبقه سنتی و مدرن اما با خاستگاهی متمایز ظهور کرد.
در این میان روزنامه کیهان که با صراحت می توان آنرا تریبون جناح محافظه کار سنتی ایران نامید در مورخ 22 اسفند 85 طی سرمقاله ای به صف معترضان این فیلم پیوست اما همانطور که انتظار می رفت جنس اعتراض خود را آغشته به عنصر سیاسی و از موضعی اقتدارطلبانه برای ایران و با نگاهی نفرت آلود به آمریکا مکتوب کرد.

یادداشت روز کیهان ـ لولوها و هالوها ـ 22 اسفند85
http://www.kayhannews.ir/851222/2.htm#other200

خلاصه استدلال کیهان در یادداشت مزبور ناظر بر استیصال آمریکا در مقابل قدرت غیر قابل کتمان ایران در منطقه بود.
این چیزی بود که اکبر هاشمی رفسنجانی نیز طی خطبه های نخستین نماز جمعه سال 86 به آن اشاره و فیلم مزبور را برخوردار از انگیزه ای سیاسی جهت فضا سازی علیه ایران معرفی کرد.
اما یادداشت روز کیهان مخاطب خاصی نیز داشت و این روزنامه در همان مطلب به تغیـّـُر، مسعود بهنود (روزنامه نگار مقیم لندن) را که به جرات می توان نماد و نماینده قابل وثوق روشنفکری سکولار ایرانی تلقی اش کرد (به استناد مقاله حمار بد عهد) مورد عتاب قرار داد که در آوردگاه آمریکا با ایران نقش سرباز قلمدار کاخ سفید را عهده داری می کند.
طبعاً فردای آن روز آقای بهنود نیز در مقام پاسخگوئی برآمد و طی مقاله ای (هالو و لوله آفتابه) ردیه ای بر اتهامات کیهان نوشت اما در خصوص فیلم مزبور یگانه داوری اش آن بود که کارگردان آمریکائی به جفا «ایرانیان» را همچون «اعراب» خشن و عربده زن به تصویر کشیده (!)

هالو و لوله آفتابه ـ مسعود بهنود ـ روزآنلاین:
http://www.roozonline.com/archives/2007/03/003168.php

فیلم 300 و مجادله کیهان و مسعود بهنود نزدیک ترین نمونه از مشترکات و مختصات تشخص طلبانه دو جامعه سنتی و شبه مدرن ایرانی است.
ظاهراً اشتراک موضع جامعه سنتی با جامعه شبه مدرن ایرانی در مواجهه با فیلم 300 ناشی از احساس حقارتی بود که از ناحیه چهره کریه ارائه شده از ایرانیان در آن فیلم به مخاطب القا می شد و ايشان با اعتراض به آن می کوشیدند از احساس و نیاز تشخص طلبانه خود دفاع کنند.
نکته ظریف در این مدافعه جنس و نوع تشخص مطمح نظر جامعه سنتی و شبه مدرن ایرانی است.
اینکه در فردای اکران این فیلم موج عظیمی از مخالفت از جانب ایرانیان روشنفکر سکولار بوجود می آید ناظر بر این نبود که چرا ما ایرانیان را خشن ترسیم می کنید بلکه بیشتر معترض کارگردان آمریکائی بودند که:
چرا ما ایرانیان را که متخلق به آداب و فرهنگ تمدنی غرب و دوستدار و متشبث به شمّای شما هستیم متهم به توحش و خشونت علیه غرب در فیلم 300 می کنید.
این ادعا به آن دلیل مقرون به صحت می تواند باشد که جامعه روشنفکر غربگرای ایران همواره در گفتمان تاریخی خود مدعی سابقه تمدنی و فرهنگی 2500 ساله قابل افتخار برای ایرانیان بوده. گوئی در این تاریخ و تمدن 2500 ساله رد پائی از توحش و بربریت و خشونت نبوده اگر هم بوده یا تعلق به اعراب وحشی و عربده کش داشته و یا مغولان بربر و اسب چران!
جامعه روشنفکری ایران در حالی خود را مفتخر به تاریخ مشعشع و سابقه تمدنی و فرهنگ والا می داند که چشم های خود را تعمداً بر روی توحش و جنایات تاسف آور نادرشاه در هندوستان می بندد.
گوئی اگر هندیان به جفا از دم تیغ ایرانیان بگذرند توحش نیست اما خاطره غربیان هرگز نباید از شائبه توحش ایرانیان نسبت به یونانیان مُکدر شود!
همچنانکه جامعه روشنفکری ایران با کمال تواضع و تسامح از کنار 70 هزار چشم های از حدقه درآمده مردم کرمان توسط سپاه آقامحمدخان می گذرد.
این در حالی است که بر خلاف جامعه شبه مدرن، در جنس اعتراض جامعه سنتی ایران به فیلم 300 می توان بروز و تخلیه تاریخی و روانی نفرت و نفی تعیــّن طلبانه ایشان نسبت به غربی ها را ردیابی کرد.
این نفرت را به تناوب می توان از صدر تا ذیل ادبیات رسانه ای مانند کیهان (تریبون جامعه سنتی) مشاهده کرد که به تعبیر نیچه آغشته به سندروم «دل آزردگی» است. (Ressentiment)
پیشتر ویژگی برجسته یک دل آزرده را نارضایتی از وضعیت وجودی و وضعیت موجود ـ اش تلقی کرده که بشدت نسبت به آینده خود و بی آیندگی خود مایوس و سرخورده است.
« یک انسان دل آزرده از وضع حقارت آمیز خود و زبونی اش دل آزرده است و توان آنرا ندارد تا با تکیه بر داشته های هویتی اش از خود دفاع کند، لذا به کینه توزی و انتقام می گراید.
دل آزردگان را با وام گرفتن مفهوم « شخصیت اقتدارگرای» اریش فروم می توان انسان هائی تلقی کرد که شخصیت شان به به بلوغ نرسیده. نمی توانند دوست داشته باشند و از خرد خود بهره ببرند، لذا بشدت تنها و مهجور می شوند.
هراسی ژرف بر ایشان مستولی است و در نتیجه باید به احساس پیوند با مرجعی بیرونی دست یابند که برای آن محتاج عشق و خرد نباشند.
ایشان از طریق قرائت سنتی از دین هویت اندیش خود و اعمال مناسبات مرید و مُرادی بین خود و مرجع بیرونی، خود را با مرجعی که برگزیده اند یکی احساس می کنند، اما وحدتی نه بر پایه حفظ فردیت خود بلکه بر پایه ذوب شدن در مرجع به بهای نابودی یکپارچگی شخصیت خود.
شخصیت اقتدارگرا به مرجعیتی بیرونی نیاز دارد تا در او ذوب شود و بدینوسیله بتواند تنهائی و انزوا و هراس از بی آیندگی خود را تحمل کند.
به تعبیر فروم:
شخصیت اقتدارگرا، تمایل به مطیع شدن دارد، ولو ناآگاهانه در پی این هدف است که خود را به بخشی از واحدی بزرگ تر تبدیل کند و به آویزه و بخش کوچکی هر اندازه خُرد از آن بزرگ تبدیل گردد.
شخص خود را کوچک می کند تا ـ به عنوان بخشی از بزرگ ـ بزرگ باشد! شخص می خواهد فرمانبری کند، برای اینکه محتاج نباشد تصمیم بگیرد و مسئولیت بپذیرد. چنین انسان وابسته و خودآزاری، اغلب در اعماق وجود خود هراس و اکثراً به طور ناخودآگاه احساسی از حقارت، ناتوانی و تنهایی دارد. درست به همین دلیل به دنبال مرجعی بزرگ و قدرتمند است تا از طریق سهیم شدن در آن، خود را در امنیت قرار دهد و بر احساس حقارت خود چیره گردد.»

مقاله Now What?
http://www.sokhan.info/Farsi/What.htm

بر همین اساس می توان خدا و دین جامعه سنتی ایران را خدائی ماکسیمال و دینی کلان توصیف کرد که در تمامی شئون و سکنات و رفتار و گفتار ایشان حضور داشته و برای جز به جز فواصل زیست مومنانه وی نقشه و الگوی رفتاری تعبیه کرده.
طبعاً در چنین منظومه ای است که انسان سنتی در پناه و ادای تکالیف چنین جدول لُگاریتمی نیاز تشخص خواهانه و تمایزطلبانه خود را تشفی داده و تامین می کند.

پنج سال پیش با استناد به یکی از سرمقاله های روزنامه کیهان (18آذر81) نقبی به وجوه شخصیتی طبقه ای که این روزنامه کلامت ایشان را عهده داری می کند با مضمون زیر صورت گرفته بود که:
«دلبستگان به این روزنامه ... می کوشند با شبیه سازی از مسائل مبتلابه فعلی جامعه قرینه سازی تاریخی کرده و در پناه آن ضمن ایجاد یک خلسه روحی ـ فکری، بر وحشت خود از تغییر غیرقابل پیش بینی وضع موجود فائق آیند.
چنین تفوقی را نیز با تزریق تهّور روحی به هم کیشان بمنظور همذات پنداری آناکرونیکی خود با سپاهیان صدر اسلام می آفرینند.
مبتلایان به این نارسائی شخصیتی برای نیل به سکر روحی ـ روانی و بمنظور پوشاندن فقدان بضاعت های خود گریزی ندارند تا با توسل به یک سرمایه مشترک و خرده فرهنگ همسان، خالق مشروعیت و تفاخر برای خود و هم کیشان خود شوند.
این طبقه عموماً در خلق آن سرمایه مشترک از بضاعت های موجود در مقابل بضاعت های مطلوب بهره برده و برخورداری از این داشته های ولو اندک را تا مرز تفاخر و خود بزرگ بینی افراطی (ایگومانیای فرویدی) در مقابل ناداشته های مذموم فرض شده موجود در جبهه مقابل، پیش می برند.

مقاله کاشفان فروتن شوکران
http://www.sokhan.info/Farsi/Kashefan.htm

«قدر مُسلم آنست روزنامه کیهان در کنار تعداد دیگری از نشریات مشترک الفرکانس و هم محور با خود توانسته با مخاطب خاص خود، نمایندگی قابل اعتماد و مورد وثوق بخشی از لایه های اجتماعی ایران را مُتکفل شود که از منظر ریخت شناسانه برخوردار از مُختصات نمادین و منحصربفردی در ساختار فرهنگی ـ اجتماعی ایرانند.
این روزنامه نماد تشخص و ابراز موجودیت لایه های فرودستی در جامعه ایران شده که با پیروزی انقلاب اسلامی توفیق آنرا یافتند با تکیه بر رانت محروم نوازانه انقلاب، ضمن احراز منزلت اجتماعی، کُمپلکس های ضد اشرافیگری خود را در کنار پتانسیلهای مورد اعتنا قرار نگرفته شان در مناسبات فرادستی ـ فرودستی رژیم پیشین، بصورتی همزمان تخلیه نمایند ... دکتر علی شریعتی جامعه شناس سرشناس ایرانی که سهم عمده ای در تئوری سازی انقلاب اسلامی ایران را عهده دار بود در ضمیر ناخودآگاه این قشر نقشی حساس و کلیدی جهت تکوین شخصیت اجتماعی و سیاسی شان دارد.
آموزه های وی که مملو از ادبیاتی حماسی و سوسیالیستی بود آنقدر برای این گروه از محرومان جامعه ایران جذابیت داشت تا با تکیه بر آن بتوانند ضمن تقویت اعتماد بنفس خود کفاره جوی حقوق تضییع شده شان از آریستو کراسی مُعَوّج ایران باشند.

شریعتی زمانی که با زیرکی شاعرانه ای، خراشیدن بدنه اتومبیل های مدل بالای سرمایه داران بی کفایت توسط کودکان فقیر و خیابانگرد ایران را، تجلی خشمی انقلابی و آگاهانه بمنظور انتقامجوئی از صاحب منصبانی توصیف می کرد که سال ها در کارخانه های خود با استثمار مادران و پدران همین کودکان فقیر بر ثروت های نامشروع خود انباشته و تنها گرد و غبار برخاسته از چرخ مرسدس بنزهای شان را نصیب ایشان می کردند، ناخواسته با خلق چنین استعاره هائی توانست هیجان زائدالوصفی را در روحیه مبارزه جویانه این بخش از اقشار فرودست و معترض حاشیه شهرنشین ایران پمپ نماید.
آموزه های شریعتی علی رغم آنکه خاستگاهی عدالت طلبانه داشت اما بازخورآن آموزه هایش نزد این اقشار ضمن آنکه دامن زننده به هیستری عمیق ضداشرافیگری بود همزمان مروج رویکرد فقیر سالاری در فرهنگ فرودستان سابق الذکر در بعد از پیروزی انقلاب ایران شد.

بخشی از مقاله کیهان و عاشقانش
http://www.sokhan.info/Farsi/Kayhanlove.htm

از سوی ديگر «قرائت خشونت ورزانه از دین ویژگی برجسته این طبقه محسوب می شود تا جائی که ایشان در بطن اندیشه دینی خود به تقدیس خدای عبوس و خشنی می پردازند که زبان تکلمّش با انسان زبان تهدید و شکنجه است. در منظر چنین خدائی، انسان صالح «بنده ای است خائف» که شرط تعبدش وحشت از خشم او و اجتناب از دوزخ خوفناک اوست.
به این تعبیر می توان ماهیت خدایان را بر اساس ژنریک انسان ها تعریف کرد و بر همین اساس بتعداد انسان ها قائل به وجود خداوند بود.
هر انسانی مبتنی بر نقاط ضعف اش، نقاط قوّت خود را تعریف و بر همین اساس «خدای» خود را تعیین می کند!
بتعبیر صدرالمتألهین؛ حجم وجودی انسانها بمیزان مطلوبها و معروفها و معلومهایش شکل می گیرد.
اینکه قاریان خشونت ورزانه از دین از اعمال خشونت لذت برده و قاریان دین رحمانی از این لذت و حظ ذهنی بی بهره اند بازتابی از تشفیات خاطر خدایان این دو قرائت از دین است.
برای اولی شرط دلرُبائی در منظر خدای خشن، کشتن یا کشته شدن است.
کارل پوپر معتقد بود انگیزه فیلسوفانی نظیر هراکلیت و کارل مارکس در تدوین قوانین ثابت و لایتغیر از حرکت در تاریخ وحشت ایشان از تغییر و دگرگونی و دلبستگی ایشان به وضع موجود بود. لذا بدلیل همین وحشت ، برای حرکت اجتناب ناپذیر در تاریخ قوانین ثابت و لایتغیر تعریف و تدوین کردند. (به اسارت کشاندن حرکت تاریخ در نظمی لایتغیر)
بهمین قیاس تمایل قائلین به خشونت در اسلام را نیز می توان ناشی از وحشت ایشان از خشونت تعبیر کرد که بمنظور غلبه بر این دلهره جانکاه ، خشونت را تئوریزه و مصادره بمطلوب بنفع خدای خود می کنند.»

مقاله انقلاب سوم
http://www.sokhan.info/Farsi/Enghelab3.htm

***
اما بر خلاف جامعه سنتی، جامعه شبه مدرن ایرانی محل تامین نیاز تشخص طلبانه خود را از دل مبانی و مفاهیم جامعه غربی می گیرد.
از آنجا که این جامعه، خود و مبانی هویتی خود را ذیل استانداردهای تعریف و ارائه شده از انسان غربی بعنوان «انسان برتر» یا انسان مدرن و متجدد برسمیت می شناسد، بر همین اساس جهد وافری دارد تا هر چه بیشتر شاکله ذهنی و عینی خود را بر اساس نُرم های غربی شبیه سازی کرده و از این شبیه سازی احساس تشخص کرده و حظ ذهنی ببرد.
30 سال پیش دکتر علی شریعتی انگشت اشاره خود را بر روی «ریش» بعنوان یکی از نمادهای تمایزطلبانه اقشار و جوامع مختلف گذاشته و معتقد بود:
ریش چیزی نیست جز مشتی پشم! اما همین یک مشت پشم در کشورهای اسلامی مظهر تقدس در آمریکای جنوبی مظهر انقلابی گری و در آمریکای شمالی مظهر هیپی گری است.
اما اکنون و برخلاف دهه 50 «تمایزگرائی و غیریت سازی» واکنش طبیعی اقشار و طبقاتی شده که مایل به تن دادن به نُرم های دیکته شده فرهنگ غربی نیستند.
بر این اساس امروز «ریش گذاشتن» دقیقاً در مخالفت با آن نیتی صورت می گیرد که در جبهه مقابل «ریش می تراشند» و آن دهان کجی به نظم و استاندارد دیکته شده از انسان غربی به عنوان انسان برتر است. این بدین معنا نیست که چنان نظمی بالذات مذموم است بلکه دیکته آن است که بدون توجه به قدرت شخصیت و اختیار و گزینش انسان آن را مذموم می کند.
این دهان کجی را باید به حساب اعتراض و برسمیت نشناختن روایت مسلط غربی از فرهنگ و سنت و رفتار و سلوک غربی و تحمیل آن به جهان تلقی کرد.
اعتراضی به عدم توجه به تجلی انسانیت انسان در فضائل و کمالات اخلاقی ورای ظاهر و شمای بیرونی اش.
گذشته از آنکه نباید و نمی توان این مسئله را از نظر دور داشت که محصول چنان فرهنگ سازی آمرانه ای به غایت استعداد آن را دارد تا مبدل به دهان کجی از نوع بن لادنی شود تا با انباشت نفرت از چنان دیکته کردن هائی اینک هویت و وجود متمایز خود به غرب را با تروریسم و خشونت طلبی به ایشان تحمیل کند.
همچنانکه همین جا و در پاسخ به جناب آقای پدرام که اینجانب را مخاطب قرار داده اند که:
«چگونه شده است که قشر سنتی مورد علاقه شما (!) نسلی بی خاصیت از نظر شما!!! را تولید کرده است؟»
اعلام دارم جنس تنزه طلبی و پارسا کیشی آمرانه حکومت در ایران طی 28 سال گذشته تحقیقاً هم خانواده با استاندارد سازی آمرانه غرب از انسان برتر است که محصولی مشترک می آفریند.
هُرهُری مسلکی و لاقیدی یا بتعبیر آقای پدرام بی خاصیتی جوانان بالیده در فرهنگ انقلاب اسلامی ریشه در همآنجائی دارد که محصولش اسامه بن لادن است و آن:
«عدم توجه به حق انتخاب انسان و تحمیل و دیکته قرائت خودی از انسان برتر به حوزه های تحت سلطه حکومت در ایران و آمریکا در جهان است»
مجموعاً جامعه روشنفکری ایران با تشبث به چنان روایت مسلطی از الگوهای غربی به ارضاء نیاز تشخص طلبانه خود می پردازد.
طنز قضیه آنجاست که ظواهر و بواطن و فرهنگ غربی هر چه که هست برخاسته از جغرافیا و تاریخ بومی این منطقه است اما روشنفکر ایرانی با الگوبرداری کاریکاتورگونه ای از شمایل غربی در ضمیر ناخودآگاه یا خودآگاهش بشکلی کاملاً مهوع دست به ارضا کمپلکس تشخص طلبانه خود می زند.
سال 2004 در بلژیک جشنواره ای تحت عنوان جشنواره فرهنگ ها با عاملیت یونسکو برگزار شده بود و طی این جشنواره شاهد بودیم همه اقوام و ملیت ها ضمن پوشیدن لباس ملی و قومی خود با تشخص و سربلندی در رژه این جشن شرکت کردند اما نوبت ایرانی ها که رسید علی رغم آنکه ایشان برخورداری متنوعی از قومیت ها و البسه تاریخی ایشان از قبیل فارس ها و ترک ها و لُرها و ترکمن ها و کُردها و بلوچ ها و عرب ها دارند، متاسفانه حضورشان در آن رژه فرهنگی اسباب استهزاء حضار را فراهم کرد چرا که تیم شرکت کننده ایرانی شورمندانه با کُت و شلوار و کراوات حضور فرهنگی خود در آن جشنواره را اعلام کردند!
مثال بارز این تشخص طلبی بیمارگونه ورزش اسکی در ایران است که هیچوقت نتوانسته حرفی برای گفتن در ایران از حیث ورزش بودن داشته باشد اما در مقام «تشخّص» بیشترین بهره را به متقاضیانش داده و می دهد.
اصولاً اصرار در راه اندازی ورزش اسکی (ورزشی که تعلق به جوامع اسکاندیناوی با طبیعت سردسیر و پر برف دارد) در ایرانی که اساساً کشوری نیمه خشک و کویری است سند برجسته ای از خودباختگی و مرعوب بودن فرهنگ روشنفکری غربزده ایرانی است.
اصرار کشوری که قرن ها از ناحیه کم آبی و فقد ریزش مناسب برف و باران برخوردار از مشکل آبیاری مراتع در عرصه ملی بوده بر ترویج ورزش اسکی و بی توجهی به صنعت آبخوان داری و مهار آب های هرز را آیا چیزی جز ادا درآوردن به سبک غربی می توان نام نهاد تا بدینوسیله از اعماق وجودشان به سمع و نظر مقتدایشان درغرب برسانند که:
«ببینید ما چقدر مثل شمائیم» و از دیزین و توچال و گاجره و آبعلی مفری برای همذات پنداری خود با انسان غربی تخیل نمایند.
همین ضعف اعتماد به نفس منجر به آن می شود تا جناب آقای بهنود در مقام زبان رسای این جامعه از سر شوق استناد به گزارش پخش شده «رغه عمر» خبرنگار شبکه الجزیره از ایران در فوریه گذشته کند که به زعم ایشان تصویر و زوایای ناشناخته ای از جامعه ایران را به جهانیان نشان می داد.
بگفته آقای بهنود:
«این تصویر زمانی که عکاسی پیست اسکی دیزین را نشان می دهد کارسازست. تا بدانند که ایران سرزمینی کویری نیست که در آن شتر بگذرد. یا عکسی تازه از شمال تهران، برج ها نشسته روی دامنه کوهپایه ها به خصوص وقتی که برف پوشانده باشد دامنه را(!) ... چه رسد که «پائولو وودز» می آید و چند صفحه ای فقط عکس در مجله معتبر تایم چاپ می شود از دانیال که رپ می زند، از مریم که سیگار می کشد، از شهناز که دارد دندان مردی را مداوا می کند. از میکی هونتاسیف سویسی که از سی و سه سال قبل از ژنو به ایران آمد و هنوز هست و اینک هم نماینده کداک»

به استناد مقاله آقای بهنود:
تنها خبرنگارانند که می توانند با گشودن گوشه ای از صندوقچه مادربزرگ های نسل جدید ایران، جامعه ای را به غربی ها نشان دهند که از صندوق پاندورا چیزی نمی داند اما هزار کد سربسته تر از کد داوینچی در زندگی دارند. برای شناخت زندگی ایرانی حتما نباید مانند کریستن امان پور که به وی بانوی اول رسانه های خبری جهان لقب داده اند، بستگانی در تهران داشته باشی و میهمانی معمول خانه دخترخاله ها و دخترعموهایت را تبدیل به فیلمی خبری و جذاب کنی. رغه عمر از موزیک زیرزمینی جوانان ایرانی، نوشته و از همه چیز.

بخش هائی از مقاله از مشروطه تا رپ زیرزمینی ـ مسعود بهنود
http://masoudbehnoud.com/2007/02/blog-post_8414.html

تمامیت پیام این مقاله را در همین یک جمله می توان خلاصه کرد که:
«ببینید ما چقدر مثل شمائیم!»
جامعه شبه مدرن ایرانی از حیث دین مداری نیز خصائل منحصربفردی دارد.
موضوعیت و مناسبت اسلام برای این قشر چیزی در حد مدالیومی است جهت آویختن به سینه.
چنین نحله ای از دین برخوردار از خدائی مینی مال و حداقلی است که کمترین نقش را در مبانی اندیشگی و الگوهای رفتاری قائلین به چنین خدائی را عهده داری می کند.
چنین دینی صرفاً توسلی است برای ارضاء نیازهای نوستالوژیک انسان. دین و خدای بی خاصیتی که بود و نبودش علی السویه است.
دین و خدائی آنتروپومورفیسم (شکل گرایانه)
اسلامی شعائری و مناسکی.
اسلامی که به تعبیر دکتر شریعتی برخلاف صراط انبیا که نمایاننده راه رستگاری به انسان بود، منقطع از مبدا و مقصد و تزئین شده به مناسک و شعائر و ظواهر، مرجع ستایش و بالیدن و پرستیدن شده.
صراطی که برای رفتن و رستگاری بود، در این خوانش مبدل به عتیقه ای قیمتی برای بالای رف و طاقچه نشینی شده.
بقول سعید حجاریان «دینی که از طریق رنگ و شکل و بو دادن به خدا با علم و کتل و آئینه کاری و مقرنس و معرنق در جستجوی فهم عوامانه از خداوند است.»

زنده باد اصلاحات ـ سعید حجاریان:
http://www.ayande.ir/1385/08/post_76-printable.html

همان چیزی که در مقاله «عَلـَم از تکیه رفت» اسباب دلتنگی جناب آقای بهنود از مبارزه حکومت با سمبل های خرافی دین را فراهم کرده و در مقام گلایه می نویسد:

«به باورم هزار کارست که باید جلویش را گرفت که علم گردانی آخر آن هاست» و در همان نوشته خاطره سفر خود به ابیانه را با ابراز دلتنگی از غیبت علم و کتل قدیمی این شهر آنگونه مرثیه می سرایند که:
«در سفری به ابیانه سراغ تکیه را گرفتم که سال ها پیش دیده بودم. می خواستم بدانم بر سر علم و کتل قدیمی اش چه آمده. دیدم عجبا به جای علم یک جسم نکره آهنین در پشت نرده ها حبس است، مثلا نوشده علم قدیمی که کناره های چرمی و مسی داشت و پرهای طاووس و مخمل دوزی. یادم هست علم ها را هر سال کدبانوها از ده بیست روز مانده به محرم تعمیرمی کردند. فلزهایش را با سرکه و خاکستر می شستند و برق می انداختند، استادکاران هم پر طاووس ها و شاخک ها را راست و محکم می کردند. حالا علم ابیانه ساکن مجموعه داری است یا ساکن موزه ای معتبرست لابد ... من که روزگاری شمایل و پرده جمع می کردم و کلکسیون خوبی داشتم که از دستم رفت ...
دیگر سال هاست در روضه خانه سادات اخوی آن منبر هشت گوش نیست، که نیازمندان شب زیرش بیتوته می کردند و سادات با شال سبز، دم در قیطان سبز نمی بندند به مچ ها، به امید شفائی طرفینی ... خدا از سر تقصیرشان بگذرد که بوی خوش از گلاب قمصر گرفتند و به عطر شابدولعظیمی ساخت کراچی دادند. تسبیح های شاه مقصود زیتونی ساخت هند، از همان کارخانه که گردن بند برای اکسه سوار می سازد ... این ها همه را گفتم تا بگویم که این علم و کتل و اذنابش در فرهنگ شیدائی کودکی ما، و همه ما، جائی دارد خوش و خنک.»

مقاله علم از تکیه رفت ـ مسعود بهنود:
http://masoudbehnoud.com/weblog/2007/01/blog-post_30.html

از سوی دیگر جامعه شبه مدرن ایرانی با چنان مبانی شکل گرایانه ای از دین (آنتروپومورفیسم) خود را در پناه کاریکاتوری از سکولاریسم غربی تعریف می کنند.
هر اندازه خاستگاه و دغدغه سکولاریسم در غرب، آغشته به عنصر دین ورزی و دین دوستی جمعی از مومنان برای کوتاه کردن تعدیات و دخالت های ارباب قدرت و کلیسا از حوزه ایمانیات مومنان بود، جامعه شبه مدرن ایرانی با شعار تفکیک حوزه خصوصی و عمومی از سکولاریسم استتاری مراد می کند تا بدینوسیله بتواند شل ایمانی و عدم تقید خود به مسلمات و باورهای دینی شان را بپوشاند.
سکولار ایرانی در کمال بی صداقتی صراحت آن را ندارد تا با پذیرش مسئولیت کاهلی و کم تقیـدی وبی تقیـدی خود به دین اش، تابلوی موجودیت واقعی خود را به دست گیرد.
اوج مبانی سکولاریستی این طبقه خلاصه شده در دو بیتی معروف همام اصفهانی است که:
می بخور، منبر بسوزان، آتش اندر خرقه کن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری نکن
ایشان هیچوقت هم حاضر نشدند به این پرسش ساده پاسخ گویند چرا حاضر نیستند در کنار اجتناب ممدوح از «مردم آزاری» امتناع از می خوارگی و منبر سوزی را نیز اقبال کنند.
چه اشکالی دارد سکولار ایرانی هم تراز با تقید مذهبی و زیست مومنانه سکولار غربی:
می نخورد ، منبر هم نسوزاند، مردم آزاری نیز نکند؟ و یا در ازای عمل به آن منهیات لااقل در پناه عنوان «سکولار» خود را استتار نکرده و نامی واقعی بر سلوک خود بگذارد.
بر همین اساس می توان اظهارات اخیر اکبر گنجی در توصیف اصول دینداری را مناقشه آمیز تلقی کرد.
گنجی طی سخنرانی در دانشگاه کلمبیا (اسفند 85) در تشریح مبانی دینداری با اشاره به آیه «لااکراه فی الدین» تاکید می کند:
«از آنجا که به صراحت در قرآن نوشته در دین اکراه نیست و هیچ کس را نمی توان مجبور کرد و پیامبر همیشه در مواجهه با مشرکان و کافران پس از پایان گفت و گو تاکید می کرد : شما به راه خود و ما به راه خود»
چیزی که ایشان در این استنتاج خود نادیده گرفته آنست که گزاره لااکراه فی الدین امری پیشینی در دین است.
عدم وجود کراهت و اجبار در دین بمعنای تـَخیّــُر انسان در تحقیق و باور و پذیرش قلبی و اعتقادی جهت ورود به دین است.
در این مقام است که اکراه و اجبار در ورود به دین از جانب صاحب دین تصریح شده و پس از ورود آگاهانه و آزادانه به آن، دین بصورت پکیجی در اختیار مومنین قرار می گیرد. از این مقام به بعد منطقاً نباید برخورد گزینشی با دین تحت عنوان تخیر و لااکراه فی الدین با احکام و مسلمات دین داشت.
در این مقام دیگر نمی توان گفت مسلمانم اما بدلیل خوانش متفاوتم از دین، حجابش را یا نمازش را یا جهادش را یا معادش را برنمی تابم!
در مقام تمثیل متقاضی شغل در جامعه در انتخاب شغل مُخیر است تا با مطالعه و تحقیق آزادانه و آگاهانه شغل مناسب خود را برگزیند اما بمجرد انتخاب و ورود به حرفه مورد نظر، دیگر نمی تواند برخورد سوپر مارکتی با آن داشته و دلبخواهانه بخش هائی از مسئولیتش را پذیرفته و از زیر بار بخش هائی دیگر شانه خالی کند.
این بمثابه آن می ماند که جامعه رانندگان پس از شرکت آگاهانه در آزمون اخذ گواهینامه، در مواجهه با تابلوهای هشداردهنده کنار جاده مدعی قرائت منحصربفرد و متفاوت خود با قرائت مرجع شده و بر همین اساس برخورد دلبخواهانه با قوانین موضوعه حاکم بر راکب و مرکوب نمایند.
هر چند جناب آقای دکتر سروش به ظرافت مبدع نظریه ظاهرالصلاح «صراط های مستقیم» شدند و بر همان سیاق منکر تفسیر یا قرائت مرجع از دین و صراط منحصر بفرد از دین معرفت اندیشانه شدند. اما آنچه که در این نظریه کمتر مورد تفطن قرار دارد آنست که «صراط های مستقیم» قابل خوانش در هندسه اقلیدسی است.
در هندسه اقلیدسی است که از یک نقطه خارج از خط می توان بی نهایت خطوط در حد فاصل «خط و نقطه» مفروض ترسیم کرد و تصادفاً همه آن خطوط نیز مستقیم خواهند بود. اما غیر قابل کتمان است که در همان هندسه اقلیدسی از یک نقطه خارج خط یک خط و فقط یک خط می توان عمود بر آن رسم کرد.
علی الظاهر نظریه صراط های مستقیم تکلیف خود را با فلسفه بعثت انبیا روشن نکرده که در نظام اقلیدسی می تواند همان خط عمود میان نقطه خارج از خط مفروض شود که کوتاه ترین و مطمئن ترین صراط است.
این درست است که برای رسیدن از نقطه A در بالای تپه به نقطه B در پائین تپه همه صراط ها معطوف به مقصدند. لیکن طبعاً تفاوت است میان انتخاب صراطی شوسه و مهندسی ساز که تضمین کننده بسلامت رسیدن به نقطه B است با سقوط از نقطه A به دره جهت رسیدن سریع تر به نقطه B
هر چند این صراط نیز به مقصد می رسد اما احتمالاً در چنین صراطی، این جسد سالک است که در مقصد تحویل داده می شود!
گذشته از آنکه نظریه «صراط های مستقیم» تکلیف صراط های ناصوابی چون بن لادنیسم را روشن نکرده که چگونه این خوانش در کنار خوانشی رحمانی از دین مشترکاً توان آن را دارند تا سالک خود را به مقصد برسانند؟
بویژه آنکه جناب سروش در گفتگوی خود با «جان هیک» حوزه پلورالیسم دینی را از اسلام معرفت اندیش به سطح اسلام هویت اندیشانه نیز تسری داده آنجا که تصریح داشته اند:
«پلورالیسم نه تنها آموزه های کلامی بلکه فقه و اخلاق را هم در بر می گیرد»
بر این اساس ظاهراً گریزی نیست جز آنکه نظریه «صراط های مستقیم» را مجموعه خطوط مستقیمی در حد فاصل دو خط متنافر در هندسه اقلیدسی فرض کنیم که هر چند جملگی مستقیم اند اما جملگی دیگر خطوط مستقیم موجود در حد فاصل آن دو خط متنافر را بتناوب قطع می کنند و آن نقاط تقاطع، همان نقاط افتراق و خوانش های متفاوت و بعضاً متناقض از دین است. در این صورت و علی القاعده برای صائب بودن نظریه صراط های مستقیم باید خوانشی کوانتومی از خداوند را مبنا قرار داد تا در پناه چنان «خدای کوانتومی» بتوان جمیع صراط های ختم به آن نقطه را مستقیم فرض کرد در غیر این صورت مقرون به صحت ترین خوانش از نظریه صراط ها را باید در هندسه هذلولی کاوید.
طبعاً در هندسه هذلولی فهم از خداوند را می توان در قالبی منشوری قرار داد.
در چنین خوانشی، خداوند از حالت کوانتومی خارج و به مثابه منشور به تعداد انسان ها تکثیر و هر انسانی با «خوانش منحصربفرد خود» از «خداوند منحصر بفرد خود» سالک صراط مستقیم فی مابین خود و خداوندش خواهد شد.
در هندسه هذلولی است که می توانیم یکتائی خط موازی را رد کرده و از هر نقطه خارج خط بیش از یک خط موازی با آن ترسیم کنیم.
هندسه هذلولی این اجازه را به نظریه می دهد تا با تکثیر خطی «خدای کوانتومی» و چرخش خط مستقیم بندگان حول محور آن خدای متکثر، بی نهایت خطوط موازی استحصال شود تا منشوری از خطوط مستقیم بین بندگان و خدایان را قابل فهم کند.
علی رغم این، مشکل نظریه صراط های مستقیم کماکان لاینحل می ماند که راه حل پلورالیسم دینی برای حل نزاع در برخورد صراط های مستقیم اما متقاطع در حد فاصل خطوط موازی بندگان و خدایان چیست؟
***
اکنون و در بازگشت به پرسش جناب آقای پدرام مبنی بر چیستی عقبه تاریخی و اجتماعی طبقه سنتی ایران و نقطه تماس آن با جناح محافظه کار فعلی شفاف تر می توان جامعه سنتی و شبه مدرن ایران را کالبدشکافی کرد.

اینک و با توجه به مفروضات فوق نمی توان منکر شد که دو جامعه سنتی وشبه مدرن ایران با جمیع مختصات فرهنگی و اجتماعی و با دو پیشینه متفاوت و یک نیاز مشترک تشخص طلبانه و مرجعی متفاوت برای ارضاء این تشخص طلبی نقش محوری در تاریخ تحولات معاصر ایران را عهده داری کرده اند.

ـــــــــــــــــــــــــ

مختصات جامعه سنتی:

ـ سلفی گری (دلبستگی به اسلام مدینة النبی)
ـ خود آزاری و دیگر آزاری توامان (مازوخیزم ـ سادیسم)
ـ اقتدارگرائی توام با انقیاد طلبی (عملگرائی مرید و مرادی)
ـ خوف زدگی با استتار کین ورزی.
مختصات جامعه شبه مدرن:

ـ شکل گرائی دینی(آنتروپومورفیسم)
ـ غرب باوری در ازای خودباوری(فقداعتماد بنفس)
ـ رخوت و بی عملی اجتماعی (ابلوموفیسم)
ـ شبه سکولار

ــــــــــــــــــ

فقط از آنجا که جناب آقای پدرام در ذیل پرسش چیستی جامعه سنتی و چگونگی تعلق ایشان به جناح محافظه کار تصریح داشته اند که:
«به گواه تاریخ، قدرتمندی در ایران صرفاً به داشتن پایگاه اجتماعی نبوده و عوامل داخلی و خارجی متعددی در این زمینه تعیین کننده بوده و هست» لازم به توضیح می دانم که شخصاً 3 مرجع اصلی قدرت در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را قابل رویت می دانم. پیشتر نیز طی مقاله «صمد و عین الله» از این سه تحت عنوان «آب» و «نفت» و «دین» یاد کرده ام که جملگی برخورداران از خود را برخوردار از پایگاه اجتماعی و طبعاً قدرت سیاسی کرده و می کنند.
جهت تفصیل می توانند به کلیت آن مقاله رجوع فرمایند

مقاله صمد و عین الله
http://www.sokhan.info/Farsi/Samad.htm

جناب آقای پدرام اگر مولفه دیگری از قدرت در ایران جز این 3 سراغ دارند که توان بسیج توده ای یا تحمیل تبعیت توده ای را دارد موجب کمال امتنان است تا معرفی نمایند.
در پایان تنها با اشاره به آن بخش از فرمایش آقای پدرام مبنی بر آنکه:
«صبوری جناب آقای خاتمی در بحران آفرینی های محافظه کاران قبل از آنکه تائیدی بر اثبات صحت انتخاب آقای خاتمی توسط هوادارانش باشد، معطوف به آن بود که ایشان به مخالفانشان نیز اثبات کنند: اشتباه کرده اند که به او رای نداده اند»
لازم به ذکر می دانم این استدلال قبل از واقعی بودن به تعارف بیشتر شبیه است.
البته شخصیت موجه و قابل احترام آقای خاتمی غیر قابل کتمان است اما چنین استدلالی از دل 8 سال ریاست جمهوری بحرانی ایشان استخراج کردن بیشتر ناظر بر اتیکت فروشی سخت باورانه است تا بیان واقعیت. کمااینکه شخصاً و در همان سال نخست ریاست جمهوری ایشان چنین رویکرد متساهلانه ای را با توجه به نگاه «دیوژنی» ایشان به سیاست پیش بینی کرده بودم که جهت پرهیز از اطاله کلام جناب پدرام را به مقاله «کفش سیندرلای خاتمی» ارجاع می دهم.

مقاله کفش سیندرلای خاتمی:
http://www.sokhan.info/Farsi/Cinderela.htm

با تشکر ـ داریوش سجادی
8/فروردین/86

ـــــــــــــ

زیرنوشت:
1ـ مقاله بحران اعتماد:
http://1384.g00ya.com/columnists/archives/058154.php

2ـ زن ایرانی که قرار بود با شعار آزادی از تار و پود مناسبات خرافی و متحجرانه فرهنگ سنتی خارج شده و از حقوق مشروع شهروندی برخوردار شود تحت آموزه فرهنگ مدرنیته غربی صرفاً در دایره تنگ کالائی بمنظورتامین نیازهای سکشوال سمعی و بصری و جنسی آقایان تعریف شد.
مدرنیته غربی هرگز حاضر به پاسخگوئی به این پرسش نشد که شعار و آرمان بلند آزادی زن چه نسبت و ارتباطی با نوع پوشش زنان دارد؟ آیا واقعاً زن نمی توانست بدون حظ بصر سکشوال رساندن به مردان در سطح جامعه از حقوق طبیعی و مشروع خود برخوردار شود؟
طنز قضیه آنجاست که هر اندازه جامعه سنتی در ایران حیا زنان را اجباری کرده در غرب تحت تاثیر تشویق فرهنگ برهنگی بعنوان متجدد بودن زن، بی حیائی زن اجباری شده.
زن در چنین جوامعی زیر فشار سنگین تبلیغات سکس سالارانه، مجبور شده با ذائقه سازی مصنوعی و مد سالاری نزول شخصیت خود در حد یک کالای صرفاً سکشوال برای تامین منویات نظربازانه و شهوانی مردان را برسمیت بشناسد.
فرجام این بی حیائی اجباری به آنجا رسیده که آوازه خوانی مبتذل چون جنیفر لوپز در آمریکا با شعف و افتخار بابت بیمه یک میلیون دلاری باسن خوش کمانش! به دیگر هم جنسان خود فخر بفروشد.
زنی که قرار بود در مدرنیته با تکیه بر قوای عقلی ببالد و قد بکشد، اکنون کسب مدال برسمیت شناخته شدن شخصیت و موجودیت اش را مدیون حجم برجستگی مخزن مدفوع خود شده!!!
این توهین به شخصیت و هویت و موجودیت زن نیست که علی رغم تصریح اعلامیه جهانی حقوق بشر در سطر نخست خود مبنی بر برسمیت شناختن منزلت ذاتی همه اعضای خانواده بشری، اینک در رسانه های غرب برای تبلیغ فروش خمير دندان تا گیربکس تريلی هم باید آن را از میان طنازی بیکینی پوشان پری روی اطلاع رسانی کرد و صدای هیچ زن یا مدافع حقوق بشری نیز به نشانه اعتراض که «این توهین به شخصیت و موجودیت حقیقی و انسانی زن است» بلند نشده و نشود؟
حال بگذریم از آنکه جناب آقای محمد علی ابطحی در وب نوشت خود ضمن مخالفت با تحقیرآمیز بودن استفاده از زنان در تبلیغات خیابانی و تلویزیونی می فرمایند:
«من البته این حرف را قبول ندارم و معتقدم چنین دیدگاهی ناشی از نگاه جنسی به زنان است؛ زیرا زن مظهر زیبائی است و به این علت كه زیبائی می‌تواند جاذبه‌ای ایجاد كند چنین می‌كنند»(!)

گفتگوی تمدن و روز زن ـ محمد علی ابطحی ـ وب نوشت:
http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146307964

هر چند چنین اظهاراتی به صفت ظاهر زیبا و روشنفکرانه و احتمالاً زن نوازانه است اما قرار دادن ناشيانه يک عکس در وب نوشت فکت قابل استنادی از مکنونات جنسی کسانی را در اختیار گذاشت که از بد حادثه در سال های جوانی به اقتضای نیاز انقلاب و تقبل مسئولیت های انقلابی شان، فرصت جوانی کردن به اقتضای نیازهای جوانانه شان را از دست داده و اینک در جستجوی زمان از دست رفته خفض جناح ناشیانه می کنند!(با پوزش از جناب ابطحی)

درخت ـ وب نوشت محمد علی ابطحی:
http://www.webneveshteha.com/miscphotos.asp?id=1283

زمانی حضرت مولانا در توصیف شخصیت انسان تصریح می کرد :
ای برادر تو همه اندیشه ای
و اینک پیام مدرنیته غربی به زن آن است که:
ای خواهر تو همه ماهیچه ای!
طبیعی است در چنین فرهنگی نباید تعجب کرد چنانچه آنجلینا جولی فاحشه ای از هالیوود که اشتهار به نقش آفرینی کثیف ترین سوژه های سکشوال در مقابل دوربین سینما دارد و در مقام شهرت در مقابل دوربین عکاسان کام در کام برادر تنی خود می گذارد، نهایتاً از جانب یونیسف بعنوان نماینده حسن نیت جهت کمک به کودکان انتخاب شود!
گوئی زمین از حجت خدا خالی است و تنها همین یک نفر برای عهده داری امور انساندوستانه باقی مانده.
این یعنی توهین به شعور بشریت و دریدن مرزهای اخلاق و الگو ساختن از هرزگی به بهانه برخوردار بودن زن از حقوق مشروع شهروندی است.


ظاهراً در عکس دست راستی دو جوان ايرانی متاثر از الگوسازی هاليوود با زدن عينکی مشابه قهرمانان هاليوود در خلسه خود «آنجلينا جولی» و «برت پيت» بينی فرو رفته و در حال همذات پنداری با ايشانند!

در این منظومه بیشترین تضییع از حقوق زن با لعاب شیک مدرنیته صورت می گیرد و هیچکدام ازمراجع حقوق بشری ارزنی به دفاع از شخصیت انسا

دنبالک:


فهرست زير سايت هايي هستند که به 'مقايسه تطبيقی جامعه سنتی و شبه مدرن ايرانی، بخش دوم، داريوش سجادی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008