
|
advertisement@gooya.com |
|
تساهل، دليلی بر بی اعتمادی به ايده آل بودن خويش است.
"فريدريش نيچه"
دو پرسش طرح شده ی سردبير روزنامه ی شرق در واقع سويه هايی از تاريخ فرهنگ ما و روان شناسی فردی و اجتماعی ما را به ميان می کشند. ابتدا بايد پرسش های طرح شده را کمی بيشتر بررسی کنيم. در واقع پرسش نخست به نوعی پرسش از خاستگاه "بزرگان ما"ست که مسلماً آن ها نيز از ميان ما برخاسته اند، يعنی از بطن فرهنگی در کشاکش سنت و مدرنيته، بی شکلی و فرديت، استبداد و آزادی فردی و به مفهومی کلی تر از جايی ميان اسارت و رهايی از ملالت های گذشته ی خود و در عمل چنين وضعيتی می تواند شخصيت هايی در حال گذار ميان فضاهای ياد شده را به دست دهد و در کل "بزرگان ما" نيز همان ثمره های فرهنگ استبداد زده ی ما و مانند ما اسير ذهنيت های پرورش يافته در بطن سيستم های بسته يا نيمه بسته هستند و ما به واقع اجزا و سلول های ريز و درشت سازنده ی پيکره ی استبداد هستيم. با اين مقدمه پرسش از بزرگان ما به يک معنا پرسش از ما نيز هست. به واقع بخشی از موضوع به نوع تربيت احساسی ما بازمی گردد که به نوشته ی دکتر محمود سريع القلم در قبال مسائلی جزئی واکنش های "کهکشانی" نشان می دهيم. تربيت احساسی برای ما به راستی هنوز مفهومی بيگانه است و اگر از چندين نفر از ما درباره ی آن بپرسند شايد يک نفر هم نتواند چند و چون آن را توضيح دهد يا اصولاً نيازی به آن احساس نکند. در اين ميان روشنفکران نيز تا حد بسياری از اين قاعده مستثنا نيستند. اکثريت مردم ايران به واقع بيشتر با احساسات خود- اعم از مذهبی و غيرمذهبی- زندگی می کنند و اين يکی از دلايل مستحکم نهادينه نشدن عقلانيت يا سست بنياد بودن آن در ميان ماست، همان عقلانيتی که بايد متفکر و نويسنده ی ما را وادارد تا از واکنش های احساسی و يا "کهکشانی" خود دست بردارد، عقلانيتی که کم ترين ثمر آن تفکيک جدی ميان کنش های احساسی و عقلانی و سپردن عنان احساسات به دست عقل است. شايد کاملاً عادی به نظر برسد، اما حتا کسانی که در ميان ما داعيه دار امر تفکر هستند نيز هنوز به طور کامل به عقلانيت نرسيده اند. ما - و برخی از روشنفکران مان- هنوز به اخلاق علمی دست نيافته ايم، چرا که فرهنگ ما به نوشته ی محمد مختاری هنوز فرهنگ خاموشی و ناپرسشگری است، بنابراين طبيعی ست که شيوه ی مدنی پاسخگويی و رفتار با پرسش و نقد را نيز ندانيم. اين امر نامطلوبی ست که از نهاد خانواده و کوچک ترين واحدهای آموزشی ما گرفته تا بالاترين نهادهای آموزش عالی در آن دست دارند. تشويق رفتار پرسشگری تا چه حد در ميان خانواده های ايرانی نهادينه شده است؟ خانواده هايی هستند که معمولاً فرزند خود را از کنجکاوی بازمی دارند و اغلب برای پرسش های او پاسخی ندارند و اين خود زمينه ی پرسشگری و يادگيری تحمل پرسشگری را در ميان ما کاهش می دهد. در مدارس معمولاًَ سعی بر آن نيست که دانش آموزان کنجکاو تشويق شوند يا در کلاس های درس بيشتر مورد اهميت باشند تا ديگران نيز به چنين کنشی روی خوش نشان دهند. در دانشگاه ها معمولاً هر نوع پرسشگری و اخلاق علمی نوعی نيش و کنايه برای اساتيد محترم به شمار می رود و اگر پاسخی برای پرسش دانشجو نداشته باشند، مسير روابط استاد- دانشجو تغيير خواهد کرد.
نهادينه شدن رفتار بردباری و مدارا وضعيتی است ناشی از يک پيشرفت فرهنگی در اجتماعی که اجزاء آن در پيوستگی خاصی با يکديگر، همبستگی ها و نسبت های مشخص و شفافی برقرار کرده اند. چنين مناسباتی در ميان بزرگان ما تا حدی مغشوش و آشفته است و با کوچک ترين تنش و لغزشی از هم فرو می پاشند. اين مدارا و تساهل به معنای بی-فرديت شدن و بی موضعی نيست، بلکه زيستن با اين نگره است که ديگری نظری کاملاً متفاوت با ما دارد و بايد آن را بيان کند. حال اين نظر می تواند همان نقد ديدگاه های ما باشد.
از ابعاد شخصيتی و اجتماعی که بگذريم معضل ديگری را پيش رو خواهيم داشت که همان داعيه ی حقيقت و داعيه داری حقانيت محض است که برخی روشنفکران ما نيز گرفتار آن هستند. رسيدن به اين باور ذاتی که تمامی حقيقت در نزد ما نيست، هنگامی حاصل می شود که ما قدرت مدارا و تحمل ديگری را در عمل نشان دهيم و بپذيريم که حتا اشتباه بودن ديدگاه های ما و اعتراف به آن، تنها مجال شکل گرفتن يک تجربه ی جديد و به معنای طی شدن يک مسير ديگر را در وادی نظر در بردارد و به معنای پايان کار ما نيست. می توان اشتباهات خود و ديگران را در گستره ی وسيع تاريخ آن حوزه و تابعی از خطاپذيری تمامی حوزه های کنش ذهن بشری ديد و اين نوع نگرش زمينه را برای نقدپذيری ما فراهم تر خواهد کرد. فردگرايی رايج ميان ما و اين که کم تر، کسی را جز خودمان قبول داريم، به واقع تا حد بسياری محصول تنگ نظری تاريخی ای است که ما هنوز در بخش هايی گرفتار آن هستيم. نکته ی فراموش شده اين است که هر نوع نقدی بر ديدگاه های ما نه تخريب، بلکه زمينه ای برای رفع نقايص آن ها و زمينه ای برای آشکار شدن سويه های دور مانده از توجه ما و شکلی از غنابخشيدن به ما در بعد نظری ست.
اگر ورودی های ذهن خود را به روی نظرات مخالف باز بگذاريم و هر لحظه آماده ی دريافت های جديد ولو در تضاد با داشته های پيشين خود باشيم، بخشی از معضل نابردباری در برابر نقد ديگران را پشت سر خواهيم گذاشت. به محض شروع تفکر انتقادی برای ايجاد بردباری و مدارامداری و در نهايت زمينه سازی برای مدرنيته، ما نيازمند نوعی نوسازی و توسعه ی شخصيتی و به بيان ساده تر نيازمند ايجاد نوعی فرهنگ باور به تفاوت و تساهل يا به عبارت ديگر فراهم آوردن زمينه های شخصيتی اين مهم نيز هستيم.
پرسش دوم طرح شده، درباره ی جانبداری از متفکرانی خاص و ايدئولوژی- انديشی ست که در واقع نوعی نقاب برای پوشاندن نابردباری در برابر ديگری و گريز از اعتراف صادقانه به خطا يا محدوديت نظری خويش است. از طرف ديگر جانبداری متعصبانه و موضع گيری ايدئولوژيک جلوه ی ديگری از نبود استقلال در تفکر و وامداری و ارادت به جای مواجهه ی انتقادی با متفکران است. در چنين وضعيتی با توجه به اصل "شکل گيری و رخداد تفکر در بطن استقلال فکری"، به واقع تفکری صورت نگرفته است. تعصب در مورد امر يا کسی، معنايی جز وابستگی به ايده ای خاص و اصرار بر آن ندارد و دشواری کار در ناتوانی در رها کردن يا فاصله گرفتن از تفکر، ايده يا انگاره ای ست که فرد به مثابه ی ايدئولوژی و سنگری برای دفاع برگزيده و خود را به مثابه ی مدافع آن تعريف کرده است. اين امر در مورد جانبداری از متفکری خاص و يا حتا نقد تخريبی او در نزد روشنفکران و دگرانديشان ما نيز مصداق می يابد:
استدلال دکتر سروش در مورد به کار بردن عکسی از هيدگر در منزل يک افراط گرا در صحنه ای از يک فيلم خود مصداق فرض کردن پيشين مجرم بودن يک متفکر و "دست را در هر گياهی بردن" برای به جا ماندن و اثبات بی اعتباری هيدگر به دليل پيوستن او به نازی هاست. فرض را بر اين می گذاريم که هيدگر يک فاشيست بوده است، اما آيا اين چيزی را برای روشنفکر دينی جهان سومی تغيير می دهد؟ آيا اين امر را تغيير می دهد که اگر آقای سروش و جمعی از مترجمان ايرانی دور هم جمع شوند، شايد يک دهه طول بکشد تا فقط بتوانند مجموعه آثار ۱۰۲ جلدی او را به فارسی برگردانند، حال تفسير و نقد بخش های نامفهوم و غامض آن به جای خود. حتا در همين استدلال عليه هيدگر، دکتر سروش ابتدا فرض را بر اين گذاشته که هيدگر مجرم است و بعد با استفاده از صحنه ای از يک فيلم ميخ خود را بر ذهن مخاطب کوبيده است! البته "سنگ را بايد کسی پرتاب کند که خود گناهی از آن دست نکرده باشد." به فرض اثبات ضديهودی بودن و گرايش فاشيستی اين متفکر، هيدگر دوران نازی، شباهت بسياری با سروش دوران انقلاب فرهنگی و پاکسازی دانشگاه ها دارد و البته دکتر سروش نيز به رغم نقد امروزين خود بر حکومت فعلی، درست مانند هيدگر هيچ گاه رسماً از دانشجويان و اساتيدی که در جريان انقلاب فرهنگی اخراج شدند، معذرت خواهی نکرده است. پرسش ديگر آن است که با استناد به فيلم "رستگاری در هشت و بيست دقيقه" چطور می توان ميان هيدگر و تروريسم بن لادنی در شکل ايرانی آن ارتباط برقرار کرد؟!
در اين ميان تفاوت آنجا آشکارتر می شود که بضاعت!!! ۱۰۲ جلدی هيدگر و يقين قريب به اتفاق منتقدان درباره ی تأثيرگذار بودن او را در کنار ويتگنشتين در قرن اخير، با بيست و اندی جلد کتاب روشنفکر دينی جهان سومی مقايسه کنيم تا نتيجه ی تأکيد بيش از حد بر فاشيست بودن هيدگر را دريابيم! بگذريم. منظور از نوشتن اين سطور آن بود که کلمه در به ياد آوردن "دستان آلوده" ی خود - به مفهوم سارتری اين عبارت- نيز درنگی کرده باشيم.
علت ديگری که می توان برای جانبداری ايدئولوژيک روشنفکران ما از متفکرانی خاص متصور شد، تعريف کردن خود در قالب ايده های متفکری خاص است که در واقع نقد بر او به معنای واسازی و از بين رفتن فرد تعريف شده در حيطه ی اوست. در پس اين عارضه نيز نهادينه نشدن عقلانيت و توان و شجاعت فاصله گرفتن از فضای ذهنی متعارف خود برای قرار گرفتن در وضعيت ذهنی ديگری به چشم می خورد.
در اينجا برای کامل تر شدن بحث نيازمند تحليل عناصر و عوامل شکل گيری انعطاف پذيری در مواجهه با مخالفان و عقايد و بينش های متفاوت خواهيم بود و اين عامل خود بر هر گونه پذيرش ديگری مستلزم وجود زمينه ای است که برخی از آن ها از اين قرارند:
۱. پذيرش و به رسميت شناخت ديگری و تفاوت های او و به رسميت شناختن حق بروز دادن اين تفاوت.
۲. درک و پذيرش اين امر که با ديدگاه های ما حتا در بعد دينی و ايدئولوژيک ممکن است در نهايت صرفاً در مقام يک نظر يا ديدگاه از ميان ساير آراء رفتار شود. (باور به اين که تمامی حقيقت از آن ما نيست و بسياری از حقايق در عرصه ی اجتماعی طی فرايندی ديالکتيکی در تضارب آرا جمع به دست می آيند و محصول عقل جمعی هستند. حتا حقايق دينی نيز اين تضارب را به شکلی محسوس يا نامحسوس، خودآگاه يا ناخودآگاه در طول تاريخ تأثيرگذاری خود تجربه کرده اند.)
۳. وجود زمينه ها و شيوه های مناسب بيان ديدگاه ها از جمله در رسانه های گروهی و مطبوعات (بافت مناسب شکل گيری انعطاف پذيری ذهنی و تساهل که لازمه ی آن آزادی بيان است.)
بديهی است که پديداری اين عناصر و عوامل در وضعيت فعلی ما با فرايندی مغشوش و مختل و روندی بازدارنده از جانب قدرت مواجه است و نبود آزادی بيان برای اکثريت زمينه ی توسعه ی نظری در برخورد افکار را از بين برده است. سانسور رسانه ها و وجود اضطراب دائمی از تبعات بيان افکار و دوپارگی شخصيتی ناشی از اين امر و ايجاد جوی پارانوئيک در ميان اهل فرهنگ، نبود توجه به بعد آموزشی انعطاف پذيری در جامعه بی توجهی به توسعه ی شخصيتی برای هضم افکار مخالف عللی هستند که حتا روشنفکران ما نيز گاهی در برخورد با نقدهای يکديگر به پرخاشگری روی می آورند. از طرف ديگر زمينه های تمرين برای دستيابی به تساهل و انعطاف پذيری (تضارب آراء در رسانه ها و مطبوعات) در ايران همواره مختل و با محدوديت های رسمی و غيررسمی همراه بوده است.
شايد حکومت بزرگ ترين و مهم ترين آموزگاری ست که می تواند با رفتار خود به شهروندان در هر سطحی بياموزد که چگونه ديدگاه های مخالفان خود را تحمل کنند و در اين راستا ما به هيچ وجه آموزگاران خوبی نداشته ايم. به هر حال ما برای نهادينه شدن نقد عقلانی و دوری از پاسخ های احساسات-زده نياز به حرکتی جمعی و مستمر داريم که روشنفکران می توانند با گفت و گوهای علمی در جمع و همايش های خود به مثابه ی نوعی آموزش مستقل و غيررسمی آن را هر چه بيشتر تقويت کنند.
منابع:
تمرين مدارا (بيست مقاله در بازخوانی فرهنگ) : محمد مختاری، انتشارات ويستار، چ. اول، ۱۳۷۷.
عقلانيت و آينده ی توسعه يافتگی ايران: دکتر محمود سريع القلم، مرکز پژوهش های علمی و مطالعات استراتژيک خاورميانه، چ ۲، ۱۳۸۱.