از همین نویسنده
10 آذر» آن چهار صد نفر، گزارشی از مراسم هفتمين روز مرگ سعيد امامی، ژيلا بنیيعقوب11 آبان» زنان در حاکميت مردانه روزنامه های ايران، ژيلا بنی يعقوب 24 مهر» اسرار ربودن موسی صدر از زبان خواهرش، ژيلا بنیيعقوب 21 تیر» همه دختران وطنم در موقعيت زهرا، ژيلا بنیيعقوب 24 خرداد» از ميدان هفت تير تا زندان اوين، ژيلا بنیيعقوب
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» آرامگاه رضا شاه (تصویر)
» تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان، کلمه » سانسور همراهان خمینی در تصویر خبرگزاری فارس » روسيه: موضع اسرائيل نسبت به ايران عواقب فاجعه باری را در پی خواهد داشت، العربيه » دختران و مدیریت غرایز! (تصویر) » رهبر ايران مسوول اصلی حبس رهبران منتقد بايد آنها را آزاد کند، کمپين بين المللی حقوق بشر » اولين بيانيه فهرست انتخاباتی "صدای ملت" (منتقدان دولت دهم)، مهر » گلوله باران شهر حمص توسط ارتش سوریه وارد ششمین روز خود شد، راديو فردا سفر به هرات – ۵، خواجه عبدالله انصاری، درويشهای هرات و ميراث گرانقدر، ژيلا بنیيعقوب![]()
Baniyaghoob@yahoo.com از همان روز اولی که وارد هرات شدم، بارها و بارها اين نام مرا به خود مشغول کرد: «خواجه عبدالله انصاری». و نمیدانم چرا بيش از همه مناجاتهايش، اين يکی در ذهنم طنينی مکرر داشت: يک استاد ادبيات در دانشگاه هرات که از شيفتگان خواجه عبدالله انصاری هم بود، دربارة مناجاتهای او برايم بسيار حرف زد: «ذبيحالله صفا» نيز در تاريخ تحول نظم و نثر فارسی در همين باره نوشته است: *** من که از شنيدن اين خبر به هيجان آمده بودم، سؤالپيچش کردم که «مطمئنی درويشها الان آنجا هستند؟ فکر نمیکنی تا به آنجا برسيم، برنامهشان تمام شده باشد و...» با خندهای گفت: «نترس، آنها تا صبح مشغول مناجات و نيايش هستند.» بايد از ميان قبرهای زيادی عبور میکرديم تا به آنجا برسيم. ... پس درويشها کجاها بودند؟ همراهم گفت: «خوب گوش کن، صدای ياهو را میشنوی.»
درخشش خورشيد ظهرگاهی آنقدر به محوطهء بزرگ مقبرهء خواجه گرما بخشيده بود که تعداد زيادی از علاقهمندانش میتوانستند ساعتها در آنجا بنشينند و دعا و نيايش بخوانند. مقبرهء پير هرات همچون يک زيارتگاه ساخته شده و افراد پيش از ورود به آن، سلامی میکنند و تعظيمی. همين که میخواستم وارد حياط بزرگ مقبره شوم، کسی که لابد از خادمان آنجا بود، به من نهيب زد: «با کفش نمیتوانيد وارد شويد." از همان جا نگاهی به داخل انداختم، حياطی که با سنگهای بزرگ مرمر سفيد و خاکستری فرش شده و فقط در بعضی قسمتها با موکت پوشيده شده بود. چارهای نبود، بايد بدون کفش و پای برهنه روی سنگفرشراه میرفتم. همهء مردم که قوانين آنجا را خوب میدانستند، بدون نياز به هيچ تذکری کفشها را سريع از پا میکندند و به دست متصدی نگهداری کفش میسپردند و آنچنان راحت و سبکبال بر سنگفرشها قدم برمیداشتند که انگار سرمای سنگها را اصلا احساس نمیکردند. زايران بر گرد مقبرهء پير هرات که همچون ضريحی میمانست طواف میکردند، سر بر آن میساييدند و زير لب چيزهايی میگفتند. کسانی هم با صدای بلند و خوش، اشعاری را دکلمه میکردند. بسياری به نماز ايستاده بودند و کسانی هم در خلوتی نيايش میکردند. تصوف اسلامی در طول تاريخ پيروان زيادی در هرات داشته و شايد به خاطر آزادی زيادی که صوفيان در اجرای مراسم خود در اين خطه داشتند، خانقاههای متعددی در اينجا بنا کردند که مهمترينشان عبارت بودند از: خانقاه دارالسياده، خانقاه پير هرات، خانقاه شيخ چاووش، خانقاه سلطان خاتون، خانقاه سبز خيابان و خانقاه امير فيروزشاه. تصوف آنچنان درهرات گسترش يافته بود که «شيخ بزرگ مکه ابوالحسن سيروانی به مريدان خويش توصيه میکرد تا به زيارت و ديدار پيران و مشايخ به آنجا (هرات) بروند.» (طبقات صوفيه، تصحيح محمد سرور مولايی، نشر توس.) "طريقت صوفيه در هرات با خواجه عبدالله انصاری به بار نشست و گل داد و آن چنان گسترش يافت که آرامآرام در ميان همهء اقشار جامعه از جمله اصناف و کشاورزان نيز نفوذ کرد و به اندازهای رسيد که بيشتر مردم هرات يا خود صوفی بودند و يا به صوفيان احترام و ارادت قايل بودند.» (هرات شهر آريا، فاروق انصاری، انتشارات وزارت خارجه) ميراث گرانقدر يکی از خادمان خواجه عبدالله که فهميد ما ايرانی هستيم و از راهی دور به ديدن مقبرهء پير هرات آمدهايم، به شوق آمد. شايد به خاطر اين شوق بود و شايد هم میخواست رسم مهماننوازی به جای آورد که با لهجهء شيرين هراتیاش به ما گفت: «آرامآرام پشت سر من حرکت کنيد، تا يک ميراث گرانقدر را به شما نشان بدهم. جوری که توجه کسی به ما جلب نشود» و ما که گويی درحال انجام يک کار مخفی اما مهم بوديم، پاورچينپاورچين به دنبال او حرکت کرديم، تا اينکه جلوی يک اتاق ايستاد، اتاقی با يک قفل و زنجير بزرگ. حالا ديگر يکی ديگر از کارکنان هراتی مقبره به ما پيوسته بود و به همکارش کمک میکرد تا قفل و زنجير را بیصدا باز کند. در همين حال به ما يادآور میشدند که «کاری نکنيد که يک وقت کسی متوجه ما شود.» با خودم گفتم: «يعنی توی اين اتاق چه خبر است؟" در باز شد و ما به سرعت داخل شديم، داخل اتاقی بسيار کوچک که به زحمت ما چهار نفر درونش جا میگرفتيم. يکی از مردان هراتی جلوی در به مراقبت ايستاد که يک وقت کس ديگری داخل نيايد. ...و حالا مقابل چشمان ما يک قبر بود، با سنگی کمنظير و زيبا، با تراشهايی مسحورکننده و چشمنواز. مرد افغان با حرارت و هيجان زياد توضيح میداد: «اين سنگ متعلق به ۷۰۰ سال پيش است، میبينيد چقدر زيباست. اگر قرار باشد هرکس وارد اين اتاق شود و به آن دست بزند که کمکم خراب میشود و چيزی از آن باقی نخواهد ماند." Copyright: gooya.com 2011
|
||||||