از همین نویسنده
27 بهمن» باکره و روسپی، هوشنگ اسدی14 مرداد» زودتر بمير رفيق! هوشنگ اسدی 19 آذر» مشکل حکم کیمیائی، هوشنگ اسدي 31 فروردین» در سوگ کشته خویش، هوشنگ اسدی 26 دی» شاه رفت؟ هوشنگ اسدی
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» آرامگاه رضا شاه (تصویر)
» تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان، کلمه » سانسور همراهان خمینی در تصویر خبرگزاری فارس » روسيه: موضع اسرائيل نسبت به ايران عواقب فاجعه باری را در پی خواهد داشت، العربيه » دختران و مدیریت غرایز! (تصویر) » رهبر ايران مسوول اصلی حبس رهبران منتقد بايد آنها را آزاد کند، کمپين بين المللی حقوق بشر » اولين بيانيه فهرست انتخاباتی "صدای ملت" (منتقدان دولت دهم)، مهر » گلوله باران شهر حمص توسط ارتش سوریه وارد ششمین روز خود شد، راديو فردا یک مرد خیلی خیلی بد اخلاق، هوشنگ اسدي![]()
hooasadi@yahoo.fr - آخر خیلی خیلی بد اخلاق است. به فرشید مثقالی می گفتم. در حیاط کوچک آن خانه سبز کوچه ۵۵ یوسف آباد نشسته بودیم. فرشید داشت به ظریفه خانم گربه اش غدا می داد. گفت: خانه ای بود که مرتضی مرتب به آن جا می آمد. زنگش را داریوش مهرجویی می زد. از پله هایش احسان طبری بالا می رفت. بهرام بیضایی پائین می آمد. عباس کیارستمی را زیاد می دیدی. مسعود کیمیائی و گوگوش را کمتر. صدای خنده های احمدرضا احمدی هنوز در پله ها می پیچد. همان کنار در سبز رنگ بود که هوشنگ بهارلو خداحافظی کرد. کسی نمی دانست دیدار آخر است و او می رود تا در غربت خاموش شود. حتی فریدون فروغی هم میهمان خانه ای بود که ذوق فرشید و هنر علیزاده را هم داشت. طبقه اول فرشید بود، طبقه سوم ما می نشستیم و در فاصله دو طبقه زنان و مردان نسل بی جانشین به آن معماری زیبای ایرانی خیره می شدند. مرتضی ممیز، میهمان همیشه طبقه اول بود. مخصوصا وقتی فرشید از سفر طولانی برگشت. حالا ما می خواستیم لگوی "گزارش فیلم" را عوض کنیم. مثل همیشه پول هم نداشتیم. حرف آخر را هم ممیز می زد. گفته بودند: من هم داشتم همین حرف ها را به فرشید می زدم. *** همان دو سه بار ممیز را دیدم. فرشید با مرتضی حرف زده بود. من هم در چند جمله گفتم چه می خواهیم. حرف پول را هم نزدم. سه روز بعد سه اتود حاضر بود. یکی از آن ها را انتخاب کردم. چند نکته هم گفتم. خیلی طول نکشید که خبر شدم تا بروم و لگوی نهایی را بگیرم. گذاشته بود لای پوشه. باز که کردم فهیمدم مرتضی ممیز یعنی چه. لبخندم، سپاسم بود. پاکت پول را که با خجالت دراز کردم، زیر آن سبیل های پهن لبخند زیبایی درخشید و دست نیرومندی دستم را پس زد. زیر لبی حرف عجیبی زد: دستش را پشتم گذاشت و بیرونم کرد.
*** مرتضی نیست. مجله "گزارش فیلم" را چهار سال است سر بریده اند. فرشید دارد حتما در آن خانه سبز برای مرتضی اشک می ریزد. و من در یک روز ابری دل گرفته باز گم شده ام. به لبخند درخشان آن مرد خیلی خیلی بد اخلاق فکر می کنم و دلم برای آن خانه سبز و آدم هایش می گیرد. hooasadi@yahoo.fr Copyright: gooya.com 2011
|
||||||