حقوق بشر در ایران











يكشنبه 15 آبان 1384

آشتی کنون، داستانکی از فرهاد سلمانيان

...زن بعد از کمی جر و بحث پلیس را قانع می کند که راه بیفتد. ساعتی بعد ماشین پلیس به کوچه ی خلوت و ساکتی می رسد که در آن فقط دو زن جلوی آرایشگاه زنانه ای که شیشه ی قدی آن شکسته، مشغول جر و بحث هستند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

"الو سلام! اداره ی آگاهی؟"
"بله بفرمایین خانم!"
آقا یه مشکلی پیش اومده ممکنه به این آدرسی که می گم بیاین؟"
"بله بفرمایین! حالا مشکلتون چی هست..."
....
زن بعد از کمی جر و بحث پلیس را قانع می کند که راه بیفتد. ساعتی بعد ماشین پلیس به کوچه ی خلوت و ساکتی می رسد که در آن فقط دو زن جلوی آرایشگاه زنانه ای که شیشه ی قدی آن شکسته، مشغول جر و بحث هستند:
.....
"ببین خانوم من این حرفا حالیم نیس! باید پول منون بدی. موهامو خراب کردی. رنگ مو رو هم از بین بردی..."
"پولی در کار نیس! می خواستی بری جای دیگه. من که مجبورت نکرده بودم بیای پیش من! تازه شیشه ی آرایشگا رم که شکستی! باید خسارتشو بدی! اون خانوم که کاری نکرده بود هولش دادی! بیچاره فقط می خواس بگه مشتری منه و از کارم راضیه!"
"ببین من این حرفا حالیم نیس! شکستن شیشه ام به من ربطی.... نداره! باید پول منو بدی تا برم. مثه این که حرف حالیت نمی شه؟!".....
یکی از پلیس ها پیاده می شود. در این حین زنی که موهای ژولیده اش از روسری بیرون آمده، تا رسیدن پلیس اولین سیلی را به گوش زن آرایشگر می زند و دعوا را شروع می کند........
پلیس به سرعت خودش را می رساند و با عصبانیت فریاد می زند:
"خانما بسه! لطفاً بفرمایین! شما زنگ زده بودین؟!"
"من نه! این خانوم!"
"ببینید خانم! ما که نمی تونیم واسه هر مورد کوچیکی یه نفرو ببریم پاسگاه! حالا دقیقاً بفرمایین چه مشکلی پیش اومده؟"
و بعد سعی می کند با لحنی ملایم آن ها را آشتی بدهد که ناگهان یکی از زن ها روسری اش را از سر برمی دارد و داد می زند:"آقا شما نگا کنین این با موهای من چی کار کرده؟ ببینین رنگ موهامو چیکار کرده؟" پلیس بلافاصله رویش را برمی گرداند و می گوید:
"خانم خجالت بکشید!"
در همین لحظه پلیس دیگری که کنار ماشین ایستاده، داد می زند:"جناب سروان با شما کار دارن! فوریه!" و پلیس بلافاصله به سمت ماشین می دود و می گوید:" خانما بفرمایین آشتی کنین! تمومش کنین! ببینین ما خیلی کار داریم!..... من الان برمی گردم...."
تا پلیس رویش را بر می گرداند زن آرایشگر شروع می کند به داد و بیداد و سیلی محکمی را که خورده بود، به صاحبش پس می دهد. زد و خورد باز شروع می شود....
پلیس همان طور که جواب بی سیم را می دهد، گاهی به آن دو نگاه می کند......
ناگهان پس از شنیدن صدای جیغ بلندی مرد پلیس بی سیم را داخل ماشین انداخت و به طرف آن دو دوید. یکی از زن ها با تکه شیشه ای رگ گردن دیگری را پاره کرده و او غرق خون، داشت روی زمین دست و پا می زد. دیگر احتیاج به کاری نبود؛ چون همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده بود!

دنبالک:


فهرست زير سايت هايي هستند که به 'آشتی کنون، داستانکی از فرهاد سلمانيان' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008