حقوق بشر در ایران











شنبه 2 مهر 1384

ياد آر، زشمع مرده ياد آر ... نيما راشدان

Simon Wiesenthal درگذشت، Wiesenthal از دهسال پيش حداقل براي من «الگوي انسان زيستن» بود. خبر درگذشت Wiesenthal، در هر رسانه بين المللي انگليسي، آلماني و فرانسه زبان يکي از سه خبر اصلي ۷۲ ساعت گذشته بود، رسانه هاي فارسي زبان و همچنين هزاران انجمن حقوق بشري ايراني - به استثناي گزارش بسيار کوتاه راديو فردا - متاسفانه اشاره اي به مهمترين خبر روز جهان نکردند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 

تقريبا دو سال پيش از حدود بيست روزنامه نگار مطرح ايراني، يک به يک سوال کردم : «نظرتان راجع به دفترچه خاطرات Anne frank چيست ؟» ۱۷ نفر نام - آنه فرانک - را براي اولين بار مي شنيدند، بيايد کمک کنيم تا بي مهريهاي دوران جنگ سرد و تعصب فاشيستي عربي - اسلامي از فضاي رسانه اي ما زدوده شده، عشق به انسان و مدارا جايگزين آن شود، همانطور که Simon Wiesenthal و Anne frank مي خواستند.

***

Simon Wiesenthal در ۳۱ دسامبر ۱۹۰۸ در Buczacz به دنيا آمد، Buczacz دقيقا در مرزهاي قديم روسيه واقع بود. ( اکنون Lvov Oblast اوکرايين) اين منطقه در طول قرن بيستم چندين بار بين روسها ، لهستانيها ، پروس ها و سرانجام نازيها و ارتش سرخ دست به دست شد. جنگ جهاني اول پدر Simon Wiesenthal را در سالهاي کودکي از او گرفت. مادرش به همراه سيمون و برادرش براي مدت کوتاهي به وين گريخت. ( سيمون هيچگاه از ياد نبرد که با برادر و مادرش براي روزها در اتاق کوچکي در وين مخفي شده بودند و چيزي براي خوردن نداشتند ، مادر براي جلوگيري از گريه دو کودک هر چند دقيقه يکبار چند دانه ريز شکر روي زبانشان مي گذاشت). آنان مجددا به شهر کوچک خود Buczacz بازگشتند ، مادر ازدواج کرد. سيمون تحصيلات متوسطه خود را به پايان رساند و با نمراتي عالي در دانشگاه پلي تکنيک « Lvov » ثبت نام نمود ، بلافاصله پس از اطلاع از يهودي بودن از دانشگاه اخراج شد. سيمون به دانشگاه تکنيکال پراگ - چک - رفت و از آنجا مدرک مهندسي معماري گرفت. به زادگاه بازگشت. عاشق شد ، ازدواج کرد و زندگي خوب تا ۱۹۳۹ ادامه داشت. در ۱۹۳۹ اتحاد شوروي کمونيست و آلمان نازي - پيمان تقسيم لهستان را امضاء کردند ، بلافاصله ارتش سرخ شوروي شهر Lvov را تصرف کرد. شورويها بلافاصله عمليات پاکسازي « يهوديان » را آغاز نمودند. (۱)
ناپدري سيمون بازداشت و به قتل رسيد ، يک پليس کمونيست برادر ناتني سيمون را بخاطر آهسته راه رفتن در خيابان با شليک گلوله کشت. شمار زيادي از اعضاي خانواده دستگير و به سيبري تبعيد شدند تا آنجا بر اثر گرسنگي و سرما از بين بروند ، Simon Wiesenthal با پرداخت رشوه به ماموران کمونيست ، جان خود - همسر و مادرش را نجات داد.
در ۱۹۴۱ آلمان نازي جايگزين روسها شد ، پليس اوکرايين اينبار به جاي کمونيستها به همکاري با نازيها پرداخت ، يکي از کارمندان سابق سيمون که اکنون به عضويت پليس کمکي نازيها درآمده بود ، سيمون را از طرح اعدامش مطلع نمود. او اما از زادگاه خود نگريخت. مدتي بعد دستگير و به همراه خانواده اش به اردوگاه موقت Janwska فرستاده شد ، سيمون و همسرش را به کار اجباري در راه آهن واداشتند. خاطره اي که سيمون حتي در سن ۹۰ سالگي با اشک ريختن براي همه تعريف مي کرد ، بازداشت مادرش بود :‌ « به من گفتند که مردي اوکرايني مادرت را براي تحويل دادن به زور ، دنبال خود مي کشد ،‌من از پشت مي دويدم ، مادرم را مي بردند و من کاري نمي توانستم بکنم ، مادرم را بردند. مي دانيد وقتي مادرتان مي ميرد شما سنگ قبري داريد که بر آن اشک بريزيد ، ۶۰ سال است من سنگ قبر مادرم را اينجا - و با دست به سينه اش اشاره مي کرد - حمل کردم ، مادرم درون من به خاک سپرده شد » ، در سال ۱۹۴۲ آلمانها با کمک بسياري از ساکنان کشورهاي اروپاي شرقي قتل عام يهوديان را عملا آغاز کردند ، تقريبا همه خانواده سيمون و همسرش به قتل رسيدند ( تنها ۸۹ نفر از بستگان نزديک ايشان بلافاصله پاکسازي نژادي شدند ) همسر سيمون بلوند بود و چشمان آبي کمرنگ بي شباهت به زنان يهودي شرق اروپا داشت ، او توانست با اوراق جعلي و نام مستعار Irene Kowalska از مرگ رهايي يابد. Simon Wiesenthal بار ديگر با کمک يکي از مديران از مرگ حتمي گريخت تا سال ۱۹۴۴ که مجددا دستگير شد. سيمون اينار تنها يک قدم با مرگ فاصله داشت که باز به طرز معجزه آسايي نجات يافت ، فرماندهان اس اس پس از قتل عام ۱۴۹ هزار زنداني به اين فکر افتادند که « اگر زنداني نداشته باشيم ما را به جبهه شرقي جنگ با شوروي مي فرستند و همه آنجا از سرما و گرسنگي خواهيم مرد » - بلافاصله قتل عام را متوقف کردند تنها « ۳۴ » يهودي از ۱۵۰ هزار نفر اوليه باقي مانده بودند - سيمون يکي از آنان بود.
فرمانده اردوگاه و ۲۰۰ سرباز و افسر آلماني ، مسئول مراقبت از ۳۴ زنداني بودند ، آنان براي انکه مواخذه نشوند ، خانواده هاي ساکن چندين روستاي ناشناس را تماما بازداشت و راه عقب نشيني به خاک آلمان را در پيش گرفتند.
راه طولاني و سرماي کشنده Buchenwald جان همه زندانيان به استثناي شمار اندکي را گرفت ، آنان سرانجام به اردوگاه مرگ Mauthausen رسيدند ، گرسنگي و بيماري چنان به جان يهوديان افتاده بود که حتي افسران اس اس از نزديک شدن به آنان براي تير خلاص يا ارسالشان به اتاق گاز مي ترسيدند. پنجم ماه مي ۱۹۴۵ ، Simon Wiesenthal در حاليکه ۴۴ کيلو وزن داشت و در ميان انبوهي جنازه دراز کشيده بود ،‌چشمان خود را گشود و پرچم ايالات متحده آمريکا را مشاهده کرد ، Wiesenthal مي گويد « هيچگاه از ياد نمي برم ، قدرت برخاستن نداشتم ، قدرت تکلم هم نداشتم ، اما در دل با خود ، ستاره هاي پرچم آمريکا را شمردم و به هريک نامي دادم :‌ستاره اول : عشق ، ستاره دوم :‌مدارا ، ستاره سوم :‌عدالت ، ستاره چهارم : انسان .... »
Simon Wiesenthal آزاد شد ، افسري آمريکايي به او گفت : « آقاي آرشيتکت ، حالا مي تواني بروي و خانه بسازي ، تا آخر عمر شاد باشي و ...» Wiesenthal نتوانست اما ، ۶ ميليون زن و کودک يهودي که لخت و وحشت زده در اتاقهاي گاز جان سپردند ، يهوديان قتل عام شده در لهستان ، اسلواکي ، چک ، يهودياني که در بالتيک ، استوني - لتوني و ليتواني در شب هنگام و در حال خواب تکه تکه شدند. اين همه روح با او بودند ، او تصميم گرفت وکيل همه قربانيان باشد. به مرکز فرماندهي نيرو هاي آمريکايي رفت و نيم قرن دفاع از قربانيان خاموش را آغاز نمود.
تلاشهاي Simon Wiesenthal براي شکار « آدولف آيشمن » معمار هلوکاست ، پاکسازي يهوديان از اروپا در گشتاپو ، نتيجه داد ، آيشمن در آرژانتين به دام افتاد. Wiesenthal همچنين Karl Silberbauer افسر گشتاپويي که « آنه فرانک » را بازداشت کرده بود ، به دام انداخت - او نيز اعتراف کرد.
در سال ۱۹۶۶ - بيش از ۲۰ سال پس از سقوط هيتلر ، ۱۶ جنايتکار نازي از اردوگاه مرگ Treblinka به دام افتادند ، ۹ نفر از آنان را Simon Wiesenthal شناسايي و شکار کرده بود.
زني از افسران اس اس به حبس ابد محکوم شد : جرم او - برهنه کردن کودکان يهودي ۲ تا ۹ ساله ( ۱۹ هزار کودک ) و مجبور نمودن آنان به ورود به اتاق گاز در دسته هاي ۵۰-۱۰۰ نفري در يک اتاق ۳ در ۴ متر بود ، کودکاني که جيغ و داد مي زدند در مقابل ديگران با شليک گلوله در مغز کشته مي شدند.

***

......و اما چرا ؟

Simon Wiesenthal يکبار Sabbath را در خانه يهودي زنداني سابقي در اردوگاه مرگ Mauthausen گذرانيد که اکنون صاحب موفق کارخانه توليد جواهرات بود ، پس از شام صاحبخانه از سيمون پرسيد :‌ « تو اگر به کار سابق خود ، معماري باز مي گشتي - الان قطعا ميليونر بودي ِ چرا معماري را رها کردي؟ » و سيمون چنين پاسخ داد :
- دوست من ، تو به خدا اعتقاد داري. به جهان آخرت هم ايمان داري. من هم ايمان دارم ، هميشه فکر مي کنم وقتي که رهسپار دنياي ديگر شويم ، ۶ ميليون يهودي ،‌کودک - پير و جوان ، آنها که در کمپها ، اتاقهاي گاز و يا با تير خلاص قتل عام شدند به سراغ ما خواهند آمد و قطعا خواهند پرسيد :‌ - شما چکار کرديد ؟
- تو پاسخ خواهي داد :‌من جواهر فروش شدم ، ديگري خواهد گفت :‌ من قهوه و سيگار آمريکايي قاچاق کردم و فروختم ، ديگري مي گويد :‌من خانه ساختم.

اما من پاسخ مي دهم :

« من شما را فراموش نکردم ...»


پايان


(۱) - ورود کمونيستها به Lvov خاطره دردناک قتل عام عمومي اوکرايين را زنده کرد در سالهاي ۱۹۳۲ و ۱۹۳۳ ، استالين به کمک کمونيستهاي اوکراييني « بزرگترين نسل کشي تاريخ بشر » را در اوکرايين سازمان داد ، اسناد و مدارک معدودي که بعدها به دست آمد نشان مي دهد ، کمونيستها با اجراي برنامه قحطي مصنوعي و دخالت در ورود و خروج گندم ، ۸ ميليون اوکرايني ساکن روستاها را بخاطر مخالفت با برنامه اشتراکي شدن از بين برده اند ، تا اوکراين به مرکز توليدات کشاورزي اتحاد شوروي بدل شود. در سالهاي ۳۲ تا ۳۵ ، ۱۷ نفر عموما کودک هر دقيقه در اوکرايين جان سپردند ،‌ مورخين ترديد ندارند که هيتلر و آيشمن ايده اصلي « هلوکاست يا قتل عام همه يهوديان اروپا » را به واقع از عمليات درخشان پاکسازي نژادي در اوکرايين اقتباس کرده بودند.

- خواننده گرامي - شما اين مقاله را به رايگاه مطالعه نموديد ، لطفا با کليک کردن نظر دهيد.

دنبالک:


فهرست زير سايت هايي هستند که به 'ياد آر، زشمع مرده ياد آر ... نيما راشدان' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2008