سر کلاس نشسته ام!
استاد از جنگ و صلح فرهنگ ها بیرون می کشد و در مودم کامپیوتر فرو می رود!
این ها چه ربطی به هم دارند او خودش هم نمی داند و من هم خودم را به بی فرهنگی زده ام.
استاد همین طور می بافد.
|
advertisement@gooya.com |
|
فکر می کند کلاس همان پیله است و او آخرش پر- واز خواهد کرد. اما من دیگر پروانه شده ام بگذارید بپرم!! هیچ کس گوشش به این حرف ها بدهکار نیست.
استاد از مودم کامپیوتر بیرون می زند و وارد روابط متن و مترجم می شود!
"ببخشید استاد! شما با کسی سکسیده اید؟ زیاد پرت و پلا می گویید!"
"چی می گی آقا!؟ بلند شو ...."
تقصیر من نیست. رنگ پوستتان این را می گوید. می گویند این طور وقت ها پوست آدم شفاف ترمی شود و پای چشم هایش کمی گود می رود و شما هم شفاف و گود شده اید....
"....برو بیرون! "
من همچنان شاخ در می آورم و چیزی نمی تواند جلوی شاخ های مرا بگیرد.
استاد شخصاً به یک حیوان درنده تبدیل می شود که می تواند مرا پاره پاره کند. زبان کوچکش از حلقش بیرون می زند که بيرون بروم.......
باز خودم را به بی فرهنگی و از علم بيرون می زنم و چند هزار سال نوری به دنیا می خندم!
چند لحظه بعد علم تمام می شود و آمبولانس بهشت زهرا وارد محیط دانشگاه می شود. کسی را سوار می کنند و رويش ملافه ی سفیدی می کشند. استاد هم بجای آمبولانس ببو... ببو... ببو... می کند. راستی او که خودش ختم ببوها بود، دیگر چه نیازی به این صداها هست؟
کمی بعد صدا قطع شد. بالأخره گذاشتند بپرم. البته با بال های پارچه ای سفيد!