|
advertisement@gooya.com |
|
Abbas.Ahmadi@MailCiyu.com
صبح زود به بندر ويکتوريا رسيدم. تا ساعت هشت که قرار بود با مقامات کانادايي ملاقات کنم، مدتي وقت داشتم. تصميم گرفتم گشتي در شهر بزنم. گرچه کانادا، در دنيا به برف و بوران و سرما و يخ بندان شهره است، اما ويکتوريا، که در غرب کانادا جاي دارد، آب و هواي ملايمي دارد، مخصوصا در ايام بهار که همه ي جاي آن غرق گل و شکوفه مي شود.
اتومبيل ام را در نزديکي هاي خيابان "داگلاس" و "بي" پارک کردم. قدم زنان، به طرف خيابان "گاورمنت" راه افتادم. اين خيابان، براي توريست ها، شبيه به خيابان فردوسي تهران در زمان شاه است. مغازه هاي آن پر از وسايلي ست که مسافران به عنوان سوقاتي و يادگاري مي خرند. اما در آن موقع صبح، هنوز مغازه ها باز نشده بود و هنوزجهانگردان، فوج فوج، از سر و کول هم بالا نمي رفتند. از خيابان "گاورمنت" پيچيدم توي خيابان "بي" و از يک پل کوچک رد شدم تا رسيدم به منطقه ي سرسبزي که در حاشيه ي خليج قرار داشت. در آن جا، فروشگاهي بود به نام "سيو آن فود" (Save On Food) که مردم محلي از آن خريد مي کردند. واقعا نام "سيو آن فود" که به معناي "خواربار ارزان" است برازنده ي آن بود. يک بطري "Maple Syrup" معروف کانادايي را که از ايالت فرانسوي نشين "کبک" مي آورند، به مبلغ 10 دلار کانادايي خريدم که بعدها هنگام عبور ار گمرک کانادا و آمريکا مايه دردسر شد و بازرسان گمرک آن را با "جين" يآ ويسکي اشتباه مي گرفتند و توجه اي به برچسب آن نمي کردند.
در بيرون در ورودي فروشگاه، چندين و چند رديف گلدان گل نرگس و سنبل و سوسن چيده بودند که بوي دلاويز آن ها، همه را مست مي کرد. درست مثل باغ هاي قديمي شيرازبا نرگس ها و سنبل هاو سوسن هايش.

عکسي از نرگس هاي بندر ويکتورياي کانادا که چيزي از نرگس هاي شيراز، کم ندارد.

عکس ديگري از لاله هايي که براي فروش کنار ديوار رديف کرده اند.
روي زمين کنار نرگس ها نشستم. ناگهان احساس غربت از دلم رخت بست و خود را نه شهروند ايران، يا آمريکا، يا کانادا، بلکه شهروند زمين حس کردم و دانستم که آدمي بر خلاف چهارپايان که دلبسته ي آغل، و برخلاف وحوش صحرا که دلبسته ي کنام، و برخلاف موران و ماران که دلبسته ي لانه ي خويش مي مانند، مي تواند نه دلبسته ي سرزمين که دلبسته ي زمين باشد. در همان حالي که روي زمين در کنار نرگس ها و لاله ها نشسته بودم، اين ابيات در خاطرم زنده شد:
"مرا با خود مخوان ايران!
که رنگ آسمان، هرجا روي، آبي ست،
دريا، سبز و تيره،
خاک هم خاکي ست.
مرا با خود مخوان ايران!
که شاخ بيدبن، هرجا روي، بر رود مي گريد،
و قمري مي سرايد نوحه ي جادويي "کوکو"،
در اين جا نيز، چون آن جا، ماه مي تابد،
ستاره مي رند سوسو.
مرا با خود مخوان ايران!
که رود لحظه ها، هرجا روي، جاري ست،
بهاران، سبز و خرم،
زمستان، سرد و برف آلود،
تابستان، گرم و طولاني ست.
رها کن حرف مرز و خاک!
خاک ما بي مرز،
مرز ما، بي خاک،
رنگ ما هم رنگ بي رنگي ست."
***
بياد سعدي خودمان افتادم که در فوايد سفرگفته است:
"درخت، اگر متحرک شدي، ز جاي به جاي
نه جور اره کشيدي، نه جفاي تبر"
و الحق و الانصاف، ميليون ها ايراني، پند سعدي را آويزه ي گوششان کرده اند و براي آن که نه جور اره ي حکومت اسلامي را بکشند و نه جفاي تبر"بازجويان تحصيلکرده" وزارت اطلاعات را، از جاي به جاي متحرک شده و در چهارگوشه ي دنيا پراکنده گشته اند.
***
نگاهي به ساعتم انداختم، ديدم وقت زيادي نمانده است و براي آن که به قرارساعت هشت صبح ام برسم، با عجله خودم را به اتومبيل ام رساندم و به طرف محل ملاقات ام راه افتادم.
***