|
advertisement@gooya.com |
|
او يك سال بعد به مدرسه رفت و تا سال 1834 در مدارس مختلفي مشغول تحصيل بود. درسال 1826 مادر وي با يكي از همكاران خود به نام هينريش ويلد ازدواج كرد. زندگي مشترك اين دو تا سال 1834 ادامه داشت و پس از آن از يكديگر جداشدند. در سال 1831 كلر وارد موسسه ي نوجوانان شهر زوريخ شد و تا سال 1833 در آنجا بود. همان سال در مدرسه ي صنعتي شهر زوريخ مشغول به تحصيل شد. يك سال بعد به علت آن كه در راس گروهي از دانش آموزان در مدرسه آشوب به پا كرده بود، اخراج شد. اين اتفاق آغاز دوره اي است كه او از آن به عنوان «دوران منفور» ياد مي كند؛ چون در اين مدت مجبور بود بدون آموزش شخص ديگري به مطالعه و كسب معلومات بپردازد. اولين آثار او به صورت نوشته هايي همراه با مناظر طبيعي در سال 1834 شكل گرفت و در همين سال به كارآموزي در رشته ي ليتوگرافي پرداخت. دو سال بعد نامه نگاري و مطالعه در زمينه ي زيست شناسي را با دوست هنرمند خود يوهان مولر آغاز كرد. در تابستان سال 1837 با نقاشي به نام رودلف مُيِر آشنا شد و از نوامبر همان سال تا مارس سال1838 نزد او در زمينه ي نقاشي آموزش ديد. روز14مه همان سال معشوقه ي جوان او، هنريته كلر، كه دختر عموي او نيز بود؛ درگذشت. دو سال بعد در 26 آوريل براي ديدن دوره هاي آموزشي در رشته ي نقاشي راهي مونيخ شد. اما به علت مشكلات مالي از تحصيل در آكادمي بازماند و براي مدت كوتاهي نزد شويتسر، نقاشي كه مناظر طبيعي را در آثارش ترجيح مي داد و از بستگان دور مادر او بود،آموزش ديد. در آگوست همين سال به مرض تيفوس مبتلا شد. در نوامبر سال 1842 به زوريخ، نزد مادر خود برگشت و در بهار سال بعد مجدداََ مطالعات زيست شناسي خود را آغاز كرد و اولين شعر هاي خود را سرود. در سال 1844 با شاعري به نام فرديناند فرُيليگراث دوست و با ناشر و نويسنده اي به نام آگوست آدولف لودويك فولن آشنا شد. در 8 دسامبر همين سال به خاطر مخالفت با فرقه ي يسوعيان به گروهي از پروتستان هاي متعصب در شهر لوتسرن پيوست. يك سال بعد اولين مجموعه شعر وي به نام «اشعار يك خودآموخته» (Gedichte eines Autodidakten ) منتشر گرديد. در بهار سال 1846 مجموعه ي كامل اشعار وي تا آن زمان به چاپ رسيد. از مارس تا اكتبر سال بعد را در هوتينگن نزد نويسنده اي به نام ويلهلم شولتس گذراند. در تابستان همين سال رابطه ي عشقي وي با فردي بنام لوئيزه ريتر به شكست انجاميد. سپس به كارآموزي در ديوان دولتي شهر زوريخ تحت نظر آلفرد ِاِشر مشغول شد. در سال 1848 بورسيه دولتي دريافت كرد و چهار سال به تحصيل در رشته هاي تاريخ ،فلسفه و ادبيات در دانشكاه هِيدلبرگ پرداخت. طي تحصيلش در كلاس هاي لودويك فويرباخ(1872-1804) ،فيلسوف آلماني شركت مي كرد.فويرباخ از كساني بود كه به انتقاد شديد از عقايد مسيحيت و نفي اساسي عقايد اين دين مي پرداخت. وي معتقد بود، موجودي به نام خدا ساخته و پرداخته ي انسان است و در اصل انسان آرمان هاي بلند و تمام استعداد هاي بالقوه ي خود را به بيرون از خود فرا فكني مي كند و نام آن را خدا مي گذارد. در نظر او خدا جز خود برتر انسان چيزي نيست. جمله ي معروف «انسان خداي انسان است» نيز از اوست و صاحب نظران فلسفه ي فويرباخ را پايان فلسفه ي كلاسيك آلمان مي دانند.
درطول دوران تحصيل،كلر با شخصي به نام هرمان هتنر كه در رشته ي تاريخ ادبيات تخصص داشت،طرح دوستي ريخت. در سال1849 از دوستان نزديك فويرباخ شد و به منزل او مي رفت.
كلر تحت تاثير افكار فويرباخ قرار گرفت و نگرش وي به مسائل دستخوش تحولي بنيادين شد. به گفته ي خود او پس از رابطه با فويرباخ تصوير دروغيني كه از جاودانگي براي او ترسيم شده بود، از بين رفت. از اين پس دوران «رئاليسم شاعرانه» ادبيات آلمان (1890-1850 ) مهم ترين نماينده ي خود، يعني كلر را پيدا كرد! براي تصور بهتر دوراني كه كلر در آن مي زيسته، بايد گفت كه وي دوران رئاليسم، يعني سال هاي بين 1848 تا اوايل دوران حكومت اتو فن بيسمارك، رايش دوم آلمان، را تجربه كرده است. در اين دوره نخستين نشانه هاي صنعتي شدن جوامع غربي، پيشرفت هاي عظيم علوم طبيعي و تكنولوژي ظاهر شد. سرمايه داري اهميت يافت و ميزان مهاجرت به شهرها، به علت وجود فرصت هاي شغلي بيشتر، افزايش پيدا كرد. سرمايه داران از نظر سياسي و اجتماعي در رأس امور قرار گرفتند. در واكنش به مشكلات ناشي از پديده هاي اجتماعي مذكور جنبش هنري « بيدرماير» (1840-1815 ) كناره گيري از زندگي جمعي و پرداختن به امور دروني و شخصي را پيشه كرد. در نيمه ي دوم قرن نوزدهم، در كشور تاره پاگرفته ي آلمان، عده اي خواهان تغييرات بنيادين و عده اي از رئاليست ها نيز در پي سازگاري با وضعيت موجود بودند.
در سال 1849، پس از برقراري رابطه ي نزديك با فويرباخ، كلر كار نگارش«هينريش خام نظر»(Der Gruene Heinrich ) را نيز آغاز كرد و رابطه عشقي وي با يوهانا كاپ به شكست انجاميد. در همين سال با ادوارد فيوگ كه بعد ها ناشر آثار او گرديد، آشنا شد و دوباره فعاليت هاي هنري خود را از سر گرفت. در آوريل سال 1850 عازم برلين شد و به مجامع ادبي فاني لِوالد و كارل آگوست فارنهاگن فن ِانسه راه يافت. سال بعد مجموعه شعر ديگري(Neuere Gedichte) به چاپ رساند. در زمستان اين سال به بيماري سختي مبتلا شد. در سال 1853 با ناشري به نام جوليوس لفي ديدار و در ماه دسامبر اولين جلد از مجموعه ي سه جلدي رمان «هينريش خام نظر» را منتشر كرد. در بهار سال بعد كلر پيشنهاد كرسي تدريس و استادي تاريخ ادبيات را در يك دانشگاه فني رد كرد و در ماه مه سال 1855 پس از پايان نگارش اين رمان براي اولين بار آن را بطور كامل به طبع رساند. در اين سال رابطه ي عشقي وي با بتي تندرينگ به شكست انجاميد. در آگوست همين سال كار روي پي نوشته هاي مربوط به مجموعه ي«پنج داستان از زلدويل» ( Fuenf Seldwyler Erzaehlungen) را آغاز كرد و در نوامبر به زوريخ نزد مادرش بازگشت. وي در داستان هاي خود اغلب به گوشه اي از تاريخ مي پردازد و گاهي تا دوران آغاز مسيحيت نيز به عقب بازمي گردد. سال بعد روابط دوستانه اي با گوتفريدزمپر، فريدريش تئودور فيشر، ياكوب بوركهارت، ريشارد واگنر و ماتيلده وزندوك برقرار كرد. كمي بعد اولين مجموعه از كتاب «پنج داستان از زلدويل» و سپس نوول « رومئو و ژوليت در دهكده»
(Romeo und Juliet auf dem Dorfe) را منتشر كرد. در ژولاي سال 1857 دوستي كلر با پاول هيزه پا گرفت. در دسامبر همين سال كلر پيشنهاد پست دبيري انجمن هنري شهر كلن را رد كرد.
در بهار سال بعد مجموعه داستان« گروه هفت نيكوكار» (Das Faehnlein der Sieben Aufrechten) را منتشر كرد. در سال 1861 كلر به عنوان نخستين نويسنده ي منتخب از سوي مقامات شهر زوريخ برگزيده شد و پست دولتي مهمي به او واگذار شد. سپس همراه مادر و خواهر خود به آپارتماني سازماني كه از طرف ديوان دولتي در اختيار آنها گذاشته شده بود، نقل مكان كرد. در روز 5 فوريه ي 1864 مادر كلر درگذشت. او در اين سال داستان هاي خود به نام «سوء استفاده از نامه هاي عاشقانه»
(Die Missbrauchten Liebesbriefe) را در روزنامه ي آلماني «رايش تسيتونگ» چاپ مي كرد. سپس با زن پيانيستي( نوازنده ي پيانو) به نام لوئيزه شَيدگر فن لانگناو آشنا و شيفته ي او شد.
اين زن در 12 ژولاي سال 1866 خودكشي كرد. سه سال بعد كلر به دريافت دكتراي افتخاري دانشگاه زوريخ
نايل شد. سپس با فردي به نام آدلف اكسنر آشنا شد. در سال 1872 مجموعه ي «هفت تذكره» ( Sieben Legenden)كه به طور پراكنده بين سال هاي 1857 تا1871 منتشر شده بود، يكجا به چاپ رسيد.
در تابستان همين سال كلر براي اولين بار با ماريه، خواهر كوچك آدلف اكسنر ديدار كرد. وي ضمن اقامت در مونيخ با ياكوب بشتولت كه بعدها سرگذشت كلر را به رشته ي تحرير در آورد، آشنا شد. در سپتامبر سال بعد به دعوت ماري و آدلف اكسنر به موندزه سفر و در راه بازگشت در مونيخ گردش كوتاهي كرد. سپس در ماه دسامبر، سه جلد اول مجموعه ي « مردم زلدويلا » (Die Leute von Seldwyla) را در چند نوبت به چاپ رساند. جلد چهارم اين مجموعه در سال 1874 منتشر شد. در همان سال به دعوت ماريه و آدلف اكسنر به وين رفت و از راه مونيخ به شهر خود برگشت. دو سال بعد از مقام خود استعفا و تا آخر عمر به عنوان نويسنده ي آزاد در زوريخ به زندگي ادامه داد. در ماه مه سال 1876 شروع به مكاتبه با ويلهلم پترسن نمود. سپس با آدلف فري آشنا شد. در ماه اكتبر ضمن اقامت در مونيخ به مكاتبه با فرديناند مُيِر پرداخت.يك ماه بعد« نوول هاي زوريخ» ( Die Zuericher Novellen) را چاپ كرد. در ماه مارس سال بعد، مجموعه ي كامل «نوول هاي زوريخ » را چاپ كرد و در اين حين با تئودور اشتروم به مكاتبه پرداخت. در سال 1878 به برن سفر كرد و به عنوان شهروند افتخاري شهر زوريخ معرفي شد. سإل بعد جلد اول تا سوم رمان هينريش بي تجربه تجديد چاپ شد. در سال 1881 مجموعه ي «اشعار طنز» خود را منتشر كرد. دوسال بعد در ماه نوامبر «ديوان كامل اشعار» خود را به طبع رساند. كلر در اكتبر سال 1884 با فريدريش نيچه(1900-1844) فيلسوف شهير آلماني ديدار كرد. در ژانويه ي سال 1885 با ياكوب بشتولت قطع رابطه كرد و در برلين با ناشري به نام ويلهلم هرتس براي چاپ مجموعه ي آثارش قرارداد بست. سپس با آرنولد بوكلين رابطه ي دوستانه اي برقرار كرد. در سال 1886 رمان تاريخي « مارتين زالندر» از كلر به چاپ رسيد. وي در اين رمان به انعكاس بحران هاي اقتصادي، سياسي و اخلاقي دوران گذشته مي پردازد. در اكتبر همين سال براي درمان بيماري به بادن سفر كرد. در اكتبر سال 1888 خواهرش رگولا از دنيا رفت. سال بعد مجموعه آثار كلر در ده جلد به چاپ رسيد و ژولاي و آگوست سال 1889 را در زليزبرگ گذراند. او پس از سال 1876 باقي عمر خود را صرف نويسندگي نمود. وي سرانجام در 16 ژولاي سال 1890 پس از يك دوره سخت بيماري كه شش ماه به طول انجاميد، در شهر زوريخ درگذشت. از كتاب هاي اين نويسنده نيز هنوز چيزي به فارسي ترجمه نشده است.
منابع اينترنتي:
www.gutenberg.aol.de/ Keller
ww.digitale-bibliothek.de/online