|
advertisement@gooya.com |
|
hooasadi@yahoo.fr
اگر چند روزی در بستر بیماری نبودم ، با این ویروس "استبداد" که جان ما ایرانیان را درتسخیر دارد، باید فریاد "مرگ بر نبوی" برمی داشتم.
ببینید، شوخی نیست! نبوی با "من"، "مخالفت" کرده است. مهم نیست که لحنش دوستانه باشد، مرا "عزیز" و "رنج کشیده" بخواند یانه، مهم این است که با "من" مخالفت کرده آن هم بر سر آرمان و خواسته چون "نبوی" است و حرفش در رو دارد همه غول های زیبای نسل مرا سرنگون کند. و ازهمه این ها بدتر، وقتی این کار را کرده که من و او را رسما به "عضویت" شبکه عنکبوت در آورده اند. همین چند وقت پیش بود که مخالفان طراح شبکه عنکبوت هم، من و او را که با چند روزنامه نگار دیگر بیانیه ای را امضاء کرده بودیم به "عضویت" سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی درآوردند. مثل اینکه سرنوشت ما به هم گره خورده است. بعد از "نبوی"، من سردبیر مجله گزارش فیلم شدم . نگاه امنیتی به مقوله فرهنگ هر دوی ما را وادار به مهاجرت از میهن کرد و هر دو حالا سرنوشت تقریبا مشابهی داریم . همه این ها خشم مرا افزون می کند، گریبان خود را می درم، تحت تاثیر ویروس تاریخی "استبداد" فریاد برمی دارم: مرگ بر نبوی ...
البته منظورم هم از میان این همه نبوی موجود، سیدابراهیم نبوی است که از دیر و دور او را "داور" خطاب می کنیم. دهانم را که به فریاد "مرگ" باز می کنم، خودم را مقابل دفتر جامعه می بینم. در خیابان "کتابی" درست پشت دانشکده سابق ما. چاق وچله ها ریخته اند و فریاد "مرگ بر نبوی" می زنند . شماره موبایلش را می گیرم تا از خطر آگاهش کنم. خودش خبر دارد و از مهلکه گریخته است.
دوسه روز بعد هم زنگ می زند و با صدایی که طعم خداحافظی ابدی دارد، می گوید می رود که خودش را معرفی کند. او به همان زندان می رود که من 6 سال آنجا بودم. دادگاهی می شود، معنای طنز کشنده اش را درک می کنم و نگاه حیرانش را درفیلم هایی که از تلویزیون نشان می دهند، می فهمم.
بله ، "داور" می آید، مقابلم می ایستد و تبدیل به "من" می شود . پس من دارم مرگ بر "خودم" می گویم. ای عجب. دهانم را می بندم. این ویروس لعنتی را که دست بردار نیست، با آنتی بیوتیک "آزادی"، لااقل برای مدتی خاموش می کنم. حالا من مانده ام و نوشته چندخطی "داور" و اختلاف دیدگاه ما. چه باید بکنم؟ هیچ ."خنجر" استبداد را زمین می گذارم و"جام" گفت وگو را برمی دارم .
o
"داور" آنجا اشتباه می کند که انقلاب را با سرنوشت "انقلاب ایران" یکی می گیرد و "آرمان" را با "ایدئولوژی" یکسان می پندارد و البته به گمانم همیشه هم از ایدئولوژی تصور مارکسیسم را دارد. برای همین هم نظریه ای عجیب وغریب ارائه می کند:" تمام دنیای عرب که زمانی زیر پوشش مارکسیسم در مقابل دموکراسی و تمدن دنیای غرب مقاومت می کرد، حالا زیر پوشش اسلام گرایی همین کار را می کند"
این نظریه اساسا مصداق تاریخی ندارد. "تمام دنیای عرب" هرگز زیر پوشش مارکسیسم نرفت. بخش های کوچکی از آن مانند همه دنیا به گرایشات مختلف مارکسیستی روآوردند و بقیه جهان عرب اتفاقا همراه باغرب علیه همه این گرایش ها ایستاد.
حکم دیگر "داور" که محشر است:" اسطوره های تاریخی یا اعدام می کنند یا اعدام می شوند..." گمانم بیشتر شوخی می کند. "اسطوره" را با "انقلابی" به معنای خاص یکی گرفته و همه ما را گذاشته سرکار. اسطوره های ملت ما از فردوسی و حافظ و سعدی و خیام و نیما و هدایت و شاملو و فروغ کدام اعدام کرده اند یا شده اند؟ دکتر محمد مصدق نه کسی را اعدام کرد و نه اعدام شد. تختی همینطور و... تاریخ ایران و جهان پر از "اسطوره"ها و "انقلابیون" و "غول"هایی است که اعدام نکردند. اما آن ها که اعدام شدند و هزارانند، عجبا که در شوخی یا جدی تو "داور" چون اعدام کنندگان گناه کارند؟ برای همین است که می گویم شوخی می کنی. حتی اگر تو را نمی شناختم باور نمی کردم که تاریخ بشری را چنین به سخره بگیری و از سقراط و گالیله گرفته تا روزالوکزامبرک و حلاج و جه گوارا و گلسرخی و... را به این اتهام که جان سر آرمان بشری دادند طرد کنی و خوشحال باشی که در قرنی بی آنان زندگی می کنی. و اساسا "اسطوره" و "غول زیبا" ـ به تعبیر احمدشاملو ـ ربطی به "اعدام" ندارد. زنان و مردانی هستند که در اعصار تاریخی، آرمان انسانی در همه آن ها تبلور می یابد. اینان می توانند انقلابی باشند، مانند چه گوارا یا مصلح باشند مانند گاندی، دانشمند باشند مانند گالیله و یا شاعر چون پابلو نرودا. مشرب بسته دینی داشته باشند مانند مولانا و یاعرفان و عشق را در دین بجویند چون حافظ. اعدام بشوند مانند گارسیا لورکا یا در بستر بمیرند چون یانیس ریتسوس.
هیچ نسلی بی اسطوره و هیچ فصلی از تاریخ بی غول نیست. اماغولان هم زشت وزیبا دارند. زیبایان هستند که از هر مشرب و مسلک، زندگی انسانی را ارتقاء می دهند و زشت ها که با اعدام و شکنجه و زندان، درکمین زیبایی هستند، و هر دو سلسله با هم در پیوندند، مانند حلقه های یک زنجیره.
از پابلو نرودا یکی از پنج شاعر بزرگ جهان در قرن رفته پرسیدند: چگونه افق های دور را می بینی؟ پاسخ داد:"من پا بر شانه غول ها گذاشتم: بتهوون، انشتین، داستایوسکی، شکسپیر و الیوت ..."
و این غولان زیبا حاملان "آرمان" انسانی اند. و آرمان آن نیست که "داور" جان تو آن را در هراس یا نفرت از شبح سرخ "کمونیسم" با آن یکی می گیری و سپس ایدئولوژی به معنای خاص را از آن استخراج می کنی تا اعلام کنی از "زندگی در دنیای بدون آرمان و غول خوشحالی..."
به شهادت زندگی خود تو "داور" این سخنی از سر لجاجت با ستمی است که بر تو رفته و خوب می دانی زندگی بی غول و آرمان هرگز سبب خوشحالی نمی شود، حتی اگر این غول جنیفر لوپز باشد! خود "داور" اگر آرمان نداشت، اکنون در سرمای غربت گرفتارنبود. هزاران تن که به اندازه یک موی او استعداد ندارند، درایران دلاور و زخمی ما، بهترین زندگی ها را دارند. اگر "آرمان" نبود اکنون زندگی "داور" در کاخی در تهران با جلال و جبروت تمام بود. نبود "داور"؟ دروغ می گویم؟ اگر آرمان را یاوه می خوانی، آن شب های 21 تیر را تا سحر در میان دانشجویان چه می کردی؟ شب های دلپذیری بود داور. در محاصره آتش و گلوله و گاز اشگ آور. اما زندگی گرما داشت، نداشت؟ یادت هست به "شمس" تلفن زدی و چه گفتی؟
و دوست عزیز دربدر من، داورجان، "آرمان" همان است که من و تو می خواستیم و می خواهیم: کف دستی آزادی و نقل به مضمون از احمدشاملو ـ شاعری که اعدام نشد و اعدام نکرد و اسطوره شد ـ روزگاری که کارد را جز برای تقسیم کردن نان بیرون نیاورند. و این "آرمان" درعصرهای مختلف بشری "شکل"های متفاوتی داشته است . گاه گمان می شد به گفته مائو:"آزادی ازلوله تفنگ بیرون می آید"، زمانی مبارزه چریکی تنها راه حل شمرده می شد. روزگاری تشکیلات و مبارزه جای آن را گرفت و امروز گفتمان آزادی راه وصول به این آرمان پنداشته می شود.
و هر کدام از این اعصار"روح" خود را دارند. تا در آن نزیسته باشی و آن "روح" را درک نکرده باشی، حکم تو درباره آن زمانه شکل احکام خشک را می گیرد.
روزگاری داورجان، که چندان هم دور نیست جنبش چریکی آتش درجوانان ایران زد . فلسطین آرمان و آرزو بود . روزگاری "انقلاب" همان "رهایی" و "آرمان" معنا داشت و یادت نرود که من و تو در اصل فرزندان "انقلاب" مشروطه ایم و همین کشورهایی که به ناچار در آن ها پناه گرفته ایم، ثمره های "انقلاب کبیر" فرانسه اند داورجان.
هیچ حکمی درتاریخ ابدی نیست، نمی توان گفت عصر انقلاب تمام شده و یا "اصلاحات" حرف اول و آخر است. جامعه و تاریخ راه خود را می جویند و در مسیرتاریخ روش های گوناگون در دستورکار قرار می گیرد .
تومی گویی بچه های فلسطین اسلحه نمادین به دست نگیرند؟ مگرجهان زور و زر و قدرت شاخه زیتون عرفات را پس نزد؟ مگر این یک وجب خاک امروزی هم نتیجه آن نبرد تاریخی مردم فلسطین نیست؟ این چفیه که امروز از آن متنفری، روزگاری نشانه رهایی بود. مردم فلسطین چه گناهی کرده اند که چفیه آن ها را مصادره کرده اند؟ اگر چنین است ما هم باید از هرچه آزادی وعشق است متنفر باشیم که همه آن را در سرزمین ما مصادره کرده اند.
o
"داورجان" از روزگار ما اگر تو و هادی خرسندی همین طور به راه تان ادامه بدهید، دوغول زیبا درعرصه طنز خواهد ماند. امروز سخنان تان مانند تیغی می برد و در اندیشه جوانان جای می گیرد و وقتی آرمان را نفی می کنی، یعنی خودت را، هادی خرسندی وهزاران نفر دیگر را نفی می کنی که "آرمان" خود یعنی آزادی را با رنج و اندوه زنده نگه داشته اند و می کوشند از چراغ جان خویش، شعله ای خرد نثار راه فردا کنند و ...
و من جقدرخوشحالم که تو سبب شدی حرف هایم را بزنم و حالا دلم می خواهد فریاد بزنم:
ـ زنده باد آزادی
ـ زنده باد نبوی