از همین نویسنده
11 آذر» دو کلمه حرف حساب از حسين شريعتمداری! محمود فرجامی7 فروردین» چه کسی داریوش شایگان را جادو کرد؟! محمود فرجامی 11 شهریور» چرا سروش آري! محمود فرجامي 1 مرداد» پاسخی به نیما راشدان: صورتی در زیر دارد آن چه در بالاستی، محمود فرجامی 20 تیر» خداحافظ قالیباف، سلام احمدیمقدم، تبریک نبوی! محمود فرجامی
بخوانید!
20 دی » رانندگی با چشمان بسته
19 دی » جنايت مقدس: پرستار جعلی، دکتر قلابی 17 دی » وياگرا می رزمد – طالبان می لرزد! 16 دی » دلم برای عرفات تنگ شده است، بهمن احمدی امويی 10 دی » نقبی به چاه جمکران
پرخواننده ترین ها
» آرامگاه رضا شاه (تصویر)
» تهدید به بازداشت دختران میرحسین، ممنوعیت تدریس برای یکی از فرزندان، کلمه » سانسور همراهان خمینی در تصویر خبرگزاری فارس » روسيه: موضع اسرائيل نسبت به ايران عواقب فاجعه باری را در پی خواهد داشت، العربيه » دختران و مدیریت غرایز! (تصویر) » رهبر ايران مسوول اصلی حبس رهبران منتقد بايد آنها را آزاد کند، کمپين بين المللی حقوق بشر » اولين بيانيه فهرست انتخاباتی "صدای ملت" (منتقدان دولت دهم)، مهر » گلوله باران شهر حمص توسط ارتش سوریه وارد ششمین روز خود شد، راديو فردا در كوچه باد مي آيد...، محمود فرجاميبعضي كلمات آن قدر راحت فهم هستند كه هيچ احتياجي به توضيح ندارند و از آن جمله اند «خيابان خواب» و «كارتن خواب». كافي است اندكي فارسي بلد باشي تا بداني كه «خيابان خواب» يعني «كسي كه در خيابان مي خوابد» و كافي است تا اندكي در تهران زندگي كرده باشي تا «كسي كه در خيابان مي خوابد» را ديده باشي؛ آن هم به وفور!
ساعت ۱۱ شب است و منتظرم تا گزارشمان را شروع كنيم. هوا معتدل است و نسيم ملايمي مي وزد. چمن هاي وسط بلوار كشاورز را تازه آب داده اند و آدم هوس مي كند ساعتي روي آن ها بخوابد! كفشم راحت نيست، اما زياد مهم نيست. تا رسيدن عكاس، يك بار ديگر دانسته هايم درباره اين بلوار را مرور مي كنم: دورترها «آب كرج» اين خيابان، صفايي داشته و مردم، تعطيلات از سايه سار درختان و آب روان «آب كرج» استفاده مي كرده اند و پارك لاله هم ميدان اسب دواني بوده است. بعدها ميدان اسب دواني «پارك فرح» مي شود و آب كرج، «بلوار اليزابت». نادري دست تكان مي دهد. بعضي كلمات آن قدر راحت فهم هستند كه هيچ احتياجي به توضيح ندارند و از آن جمله اند «خيابان خواب» و «كارتن خواب». كافي است اندكي فارسي بلد باشي تا بداني كه «خيابان خواب» يعني «كسي كه در خيابان مي خوابد» و كافي است تا اندكي در تهران زندگي كرده باشي تا «كسي كه در خيابان مي خوابد» را ديده باشي؛ آن هم به وفور! اما فقط و فقط خودت بايد خيابان خواب باشي تا با پوست و گوشت و استخوانت بفهمي كه «كسي كه در خيابان مي خوابد» چه مي كشد و چرا در خيابان مي خوابد؟ در كوچه باد مي آيد. - والله، حقيقتش ما آمديم دنبال كار. . . من جوشكارم، يعني اسكلت كارم، كارم كه تمام مي شود ديگر جاي خواب ندارم تا دوباره كار پيدا كنم. . . الان ام وضع كار خرابه، جاهاي دولتي هم كه همش افغاني ها كار مي كنن. . . تا حالا يه افغاني ديدي بيرون بخوابه؟ نسيم، حالا كمي تندتر مي وزد و گردوخاك مي پراكند. شايد باران ببارد. باران خيلي خوب است. وقتي باران مي بارد هوا پاك تر مي شود و زمين تازه تر. بعد از باران گنجشك ها جيك جيك مي كنند و بلبل ها و قناري ها مي خوانند. باران محشر است؛ به خصوص اگر نيمه شب هاي بهاري ببارد و صبح ابرها رفته باشند و هوا پاك شده باشد. باران كه ببارد همه حال مي كنند و مؤمن ترها، خدا را شكر. تلوتلو مي خورد و به سختي حرف مي زند: «از وقتي زنم از خونه بيرونم كرده، بيرون مي خوابم» بغض گلويش را مي گيرد: «من خونه داشتم، زندگي داشتم، حيثيت داشتم؛ اما حالا هيچي ندارم. خونه مو، دو و نيم ميليون داده بودم رهن با ماهي شصت تومن اجاره، تو همين تهرون، خيابون جمالي. . . پول هم خوب درمي آوردم. . . اما نمي دونم تقصير خودم بود يا زنم يا رفيقام، كه حالا بايد زمستون و تابستون تو خيابون بخوابم. » نقاش ساختمان بوده است و دو تا هم بچه داشته: «يكي مرد، يكي اش هم معلوله!» دندان هايش ريخته است: «اون زمونا يه روز كار مي كرديم، ده روز مي خورديم. . . اما الان بايد بيست روز كار كنيم تا يه روز بخوريم. » اشك هايش سرازير مي شود: «اون يه روز هم، همش بايد غصه بخوريم كه فردا چه كار كنيم؟» برخلاف دوست هايش كه حاضر به گفت وگو نشدند زياد خجالتي نيست:«وقتي يه شب تو زمستون ببيني داري يخ مي زني، هروئيني هم مي شي. . . وقتي عملي شدي و گرسنه هم بودي، از ديوار خونه مردم هم بالا مي ري. » گريه اش شديدتر شده و حرف هايش مفهوم نيست. فقط از لابه لاي آنها مي فهمم كه «تمام هستي و نيستي»اش، يك نخ سيگار بوده كه يك ساعت پيش به دوست اش بخشيده، اما خدا آن قدر بزرگ بوده كه نيم ساعت پيش دختري دو نخ سيگار به او داده! «پارك فرح» هم خيابان خواب داشت. خيابان خواب هايي كه موهاي بلند كثيفي داشتند و بوي الكل هم مي دادند. به آنها «هيپي» مي گفتند و پاتوقشان يكي اينجا بود، يكي پارك «شاهنشاهي» و يكي ميدان فردوسي. وقتي كه ميدان ۲۴ اسفند و خيابان شاهرضا پر از آدم هايي شد كه خشمگينانه خواهان آزادي، استقلال و به خصوص عدالت اجتماعي بيشتر شدند، هيپي ها هم دمشان را گذاشتند روي كولشان و يا از مرزهاي غربي برگشتند همان جايي كه بودند و يا از مرزهاي شرقي به سرزمين هاي رويايي پر از چرس و بنگ و افيون سفر كردند. بايد ناخن هاي انگشتان پايم را كوتاه مي كردم، بدجوري اذيتم مي كنند. در كوچه باد مي آيد نادري دوربين اش را جمع و خداحافظي مي كند. باد شديدي مي وزد و من مطمئن هستم انگشت هاي پايم خوني شده اند. يادم باشد، وقتي رسيدم خانه، حتماً جوراب هايم را بشورم. جوراب خوني خيلي زشت و كريه است. البته تا وقتي پايت توي كفش است، كسي نمي فهمد؛ اما اگر مجبور شوي كفش ات را درآوري، آبروريزي مي شود! چند شب پيش، نيمه هاي شب جواني برافروخته به پاسگاه سيار ميدان ولي عصر مراجعه مي كند و به ستوان فرجي اطلاع مي دهد كه چند دختر و پسر، با وضع زننده اي در ميدان هستند. ستوان فرجي به همراه «جوان غيرتمند» به سراغ آنها مي روند، اما قبل از رسيدنشان دخترها و پسرها فرار مي كنند. جوان غيرتمند، غرغركنان ستوان فرجي را ترك مي كند، اما فرجي دلش مي خواسته فرياد بزند «خوش غيرت. . . يه نگاهي هم به اين خيابون خواب ها بنداز!» صداي پاي اسب. . . فرياد انسان هاي خشمگين. . . عربده آدم ها. . . صداي گلوله. . . نه، ديگر حرف هاي ستوان فرجي و همكارانش را نمي توانم بشنوم. بيرون مي زنم. از پشت سر كسي صدايم مي زند. در كوچه باد مي آيد پايان Copyright: gooya.com 2011
|
||||||