ايدئولوژي در طنز، گفتگو با حميد ماهي صفت (1)، محمود فرجامي
"يكي از خصوصيات ويژه من اين است كه مطالعه طنز ندارم. اكثر كتابهاي من قرآن و نهجالبلاغه و سخنرانيهاي رهبر و نوشتههاي امام و از اين قبيل مطالب است"

محمود فرجامي
وقتي در بحبوحه ناآراميهاي سال پيش، اعلام شد كه مسابقه فوتبال بين دو تيم پرسپوليس و استقلال،برگزار خواهد شد؛ خيلي ها معتقد بودند، جمهوري اسلامي خود را به دردسري بزرگ انداخته است. خرداد ماه پارسال چندي چنان هرج و مرج و آنارشيسم كوري پايتخت را در برگرفته بود كه تجمع صد نفري جوانان نيز خطري بالقوه محسوب مي شد، چه رسد به صدهزار جوان هيجان زده و ماجراجو... . اما اتفاق چنداني نيفتاد.مقامات امنيتي جمهوري اسلامي در نيمه دو مسابقه برگ برنده شان را رو كردند: حميد ماهي صفت!
وقتي«حميد ماهيصفت» در مقابل صدها هزار تماشاگري كه پتانسيل هرگونه اغتشاشاتي را داشتند، حاضر شد و به اجراي برنامه پرداخت، ظن آنها كه گمان ميكردند حميد ماهيصفت فقط يك مجري طنز و لطيفهگوي ساده نيست، قوت گرفت. اما حميد ماهيصفت كيست؟
او دو روز مانده به بيست و دوم بهمنسال 38 از مادري اصفهاني در شيراز متولد شده، فرزند طلاق است و به گفتهخودش «نياز به جلب توجه كه از كمبود محبت ناشي ميشد» او را به سمت كارهاي طنز كشاند.
ديدار ما با حميد ماهيصفت در آپارتماني بسيار شيك و تميز، در سعادتآباد صورت گرفت و او قول داد كه پاسخ سئوالات را «بدون حتي يك اپسيلون سانسور» بدهد. اين كه او به قولش وفا كرد يا نه، را خدا عالم است اما اينقدر بود كه او اگرچه از بعضي از سئوالات عريان وجسورانه من عصبي ميشد، اما همگي را با روي باز پاسخ گفت. ماهيصفت كه دوستان زيادي در ميان مقامات امنيتي جمهوري اسلامي دارد، دلايل موفقيتش را يكي لطف خدا ميداند و ديگري «آن خصيصه كه الانسان حريص علي مامنع» و در همين راستا بيتوجهي صدا و سيما نسبت به خودش را يك لطف الهي ميشمارد.
او تاكنون شغلهاي متفاوتي داشته كه مهمترين آن طراحي و توليد پوشاك بوده است، اما سكوي پرتابش به سمت جايگاه كنوني، اجراي برنامه در رستوران حوزه هنري بود.
شايعات فراواني درباره ماهيصفت به گوش ميخورد كه بعضي از آنها، گرچه شايد درست نباشد، اما بيپايه و اساس نيست و در اين گفتوگو گاهي به طنز و گاهي به جد به آنها اشاره شده است. گفتگو در دو حال و هوا انجام شد و در هردو خواسته و ناخواسته نيش و كنايه هاي سياسي و ايدئولوژيكي بر حرفهاي خودماني و اجتماعي چربيد. اين مصاحبه به صورت سانسور شده و بسيار ناقص در شماره يكم روزنامه شرق چاپ شد و صورت كامل آن در دوبخش در گويا منتشر مي شود.
-------------------
س.آقاي ماهيصفت يك لطيفه چگونه ساخته ميشود؟
ج.ريشه يك لطيفه معمولاً در واقعيتهاي روزانه است اما در «دهان به دهان گشتن»ها، ويرايش ميشود. بعضي وقتها هم ريشه در دشمنها دارد. يكي از بزرگان هم درجايي به همين نكته متذكر شدهاند كه دشمن ميآيد به معضلات خودش شكل بومي ميدهد و ميچسباند به يكي از قوميتهاي ما. مثلاً صفت اسكاتلنديها چسبانده ميشود به اصفهانيها. يا شوخي با ارزش ريشه در دشمني دارد.
مقداري از لطيفهها هم ريشه در زندگي خود لطيفهساز دارد. مثلا ده پانزده درصد از لطيفههاي خود من كه خيلي هم خندهدار است، در زندگي خودم واقعاً رخ داده است.
س.مثلاًٌ؟
ج.مثلاً در وين جشن دهه فجر دعوت بوديم. آقايي در حين برنامه خيلي محكم تشويق ميكرد. بعد از برنامه كه از او تشكر كردم، گفت:]با لهجه آذري[ «خواهش ميكنم، براي شما دست نزدم؛ كلاً من عادت دارم خركي دست ميزنم»!
يا مثلاً در گيلان يك جگركي ميگفت «آقا صداي تو مثل اين يارو خل وضعه، مستر بينه!»
س.ببينيد آقاي ماهيصفت من در مورد لطيفههاي سياسي و اتهامي كه شما متوجه سازندگان و گويندگان آنها ميكنيد، حرف دارم. شما ميتوانيد اين نوع از لطيفهها را قبول نداشته باشيد و آنها را هم نقل نكنيد؛ اما متهم كردن سازندگان و حتي ناقلين آنها به «دشمن»، يا «ابزار دست دشمن بودن» اتهام بزرگي است… حتي به نظرم جكهاي مستهجن هم از اين قاعده مبرا هستند…
ج.البته جكهاي جنسي شايد از اين قاعده مستثني باشند… اما ببينيد به قول آقاي هاشمي رفسنجاني كه ميگفت بعضي مطبوعات - بلانسبت! - پياده نظام دشمن هستند. من هم معتقدم دشمنان صرف نظر از نظام جمهوري اسلامي، با ايران و اسلام دشمن هستند و سوبسيدهاي سنگيني هم براي تهاجم فرهنگي ميپردازند. اين مسئله لطيفههاي سياسي و مبتذل حتي اگر به دست داخلي هم باشد باز من معتقدم ريشهاش خارج است.
س.فكر ميكنم شما هنوز در دهه چهل و پنجاه زندگي ميكنيد!
ج.ببينيد، انقلاب كه شد من 19 سال داشتم و هميشه هم در مورد دين و ميهن حس تعصب شديدي داشتم. حسي كه نميشود آنرا «ناسيوناليستي» گفت بلكه شايد «ناموسي» مناسبتر باشد! و راستش، همه چيز را هم در معرض تهاجم دشمن ميديدم. شايد هم يك دليل عمده اين امر، تبليغات زياد مسئولان ما بوده كه هميشه «دشمن، دشمن» مي كنند. نميدانم.اما واقعيت انكار ناپذير اين است كه مسئله دشمن را نميتوان ناديده گرفت.
اصلاً چرا راه دوري برويم. خيليها، حتي در ميان هنرمندان از روي بخل چشم ديدن همين «حميد ماهيصفت» را ندارند و كلي دشمن دارم…
س.آقاي ماهيصفت با اين اوصاف، نظر شما راجع به شخصي مثل «عبيد زاكاني» كه اديب و طنزپرداز بزرگي بوده اما بعضاً به تعبير شما «شوخي با ارزشها» هم داشته، چيست؟
ج.من از محتويات آثار عبيد زاكاني هيچ اطلاعي ندارم. شايد نيتش «ادخال سرور» بوده.
س.عجب! شما كه ادعا ميكنيد اهل مطالعه هستيد و شغلتان مستقيماً با طنز و خنداندن مربوط است چطور آثار عبيد را نخواندهايد!؟
ج. اصلاً يكي از خصوصيات ويژه من اين است كه مطالعه طنز ندارم. اكثر كتابهاي من قرآن و نهجالبلاغه و سخنرانيهاي رهبر و نوشتههاي امام و از اين قبيل مطالب است.
س.آقاي ماهي صفت، شايعهاي كه مدتهاست در مورد شما شيوع دارد و به خصوص به خاطر جريانات اخير قوت گرفته اين است كه ميگويند شما با مراكزي امنيتي، مثل «اطلاعات» مرتبط هستيد. نظر خودتان در اينباره چيست؟
ج.(ميخندد) شايعات فراوان است؛ مثل دوقلو بودن من و مستربين (ران اتكينسون)، يا چند همسره بودن من يا پاسدار و بسيجي و رزمنده بودن من، در حاليكه من فقط 17 روز در جبهه بودم و چون خودم رفته بودم، مرا برگرداندند. در اين مورد خودم هم شنيدهام. مثل يك خانمي كه به من گفت "در اداره ما همه معتقدند چون شما روي سن خيلي بيپرده و جسور صحبت ميكنيد، پس ارتباطاتي داريد".
حتي آقايي كه بسيجي و بچه مسجد هم بود ميگفت: "آقا من ميدانم معاونت فرهنگي وزارت اطلاعات در دست شماست"! گفتم آقا اين ديگه جديدترين ورژنه! البته من اين قشر را دوست دارم، چون جناحي نيستند و دوستاني هم در بين آنها دارم اما ابداً فعاليت اطلاعاتي ندارم.
جالب اينجاست كه بچههاي انصار حزبالله رشت ميگفتند ماهي صفت جاسوس آمريكاست و آمريكا هم رفتيم بچههاي سفارت ميگفتند ميخواهيم براي شما باديگارد بگذاريم، چرا كه سلطنتطلبها به خاطر اينكه فكر ميكنند شما جاسوس جمهوري اسلامي هستيد، ميخواهند شما را ترور كنند!
س. آقاي ماهيصفت جسارت نباشد، اما نوعي بيماري رواني وجود دارد به نام «پارانويا» كه بيمار مبتلا به آن فكر ميكند خيلي مهم است و دشمنان زيادي هم دارد… راجع به اين بيماري چيزي شنيدهايد؟ [ميخندد] گذشته از اينها ممكن است جاسوس دوجانبه باشيد…!
ج. بله… ممكن است. يكي از وزرا ميگفت «خوب است كه طرفين بر جاسوس بودن شما متفقالنظرند»! يك عده هم ميگويند من آخوند لباس شخصي هستم! البته شايد راست ميگويند، چون اطلاعات ايدئولوژيكي، اخلاقي، ارزشي و مطالعات من در اين زمينه كم نيست. بارها شده كه من جواب مردم را با آيه قرآن دادهام.
س.راستي حرف «انصار» شد… شنيدهام شما و اين گروه برخوردهاي قهرآميزي باهم داشتهايد. ماجرا چه بوده؟
ج. سال 79، 78 توي دو سه شهر برخورد داشتيم، كه از مشهد شروع شد. البته برخورد اينها با مردم و با سالن بود نه با من. من معمولاً از طرف نيروي انتظامي محافظت ميشوم و مثلاً در مشهد حدود پنجاه نيروي باتوم بهدست محافظ من بودند. در مشهد هنگام برنامه، اينها آمدند و داشتند برنامه را بههم ميريختند كه من خواهش كردم بنشينند و برنامه را ببينند و آنها هم نشستند. اما در جايي از برنامه، من جلوي هشت هزار نفر، به يكي از بچههاي انصار گفتم: «اولاً من ميدانم كه اينجا مشهد است و تقدس دارد، دوم اين كه امروز روز تولد حضرت زينب است و سوم هم هيچوقت شما 17 نفر را نميچسبم و اين 8 هزار نفر را رها كنم، گذشته از آن، بچهجان! وقتي سه جاي بدن من فلان جا مجروح شد، اصلاً پدر و مادر تو با هم آشنا شده بودند كه حالا آمدهاي روي سن و حسين حسين راهانداختهاي؟»… بعد از آن جريانات اينها محكوم شدند و زندان افتادند و روزنامههاي زيادي، البته بهجز كيهان، حق را به من دادند.
س.البته بعد از آن، نظر آنها كمكم عوض شد. من هم استقبال ميكنم. پيشنهاد ميكنم اصلاً يك سينما را اجاره كنيم، از تمام بچههاي انصار دعوت كنيم و بيائيم با هم مناظره كنيم. والله آخر حرف من و آنها ]انصار حزب الله[به يكجا ميرسد…
س.چطور؟
ج.ببينيد مثلاً در همان مشهد من دوتا برنامه اجرا كردم كه هركدام هشت هزار نفر بود. كلاً هر برنامه دو ساعت طول كشيد و با احتساب رفت و برگشت ميشود هر نفر 4 ساعت. حالا چهار را در شانزده هزار ضرب كنيم ميشود ميليونها ساعت. يعني حميد ماهيصفت با 4 ساعت توانسته آن آقا را از پاي منقل، آن دختر خانم را از سر ميز آرايش، آن پسر را از علافي… بكشاند به سالن. آنوقت هم بخنداند، هم حديث يادشان بدهد، هم ازشان صلوات بگيرد و…
س.جناب ماهيصفت، اولاً محاسبه شما كمي اغراقآميز به نظر ميرسد. حاصلضرب دقيق به ميليونها ساعت نميرسد بلكه ميشود شصت و چهار هزار نفر ساعت! ثانياً به نظر ميرسد شما نگاه تحقيرآميزي به مخاطبانتان داريد.
ج.البته اين مسئله در مورد همه صادق نيست.
س.در مورد بخشي از مخاطبانتان چه؟ مطمئن هستيد؟
ج. بله… طبيعي است، در مورد يك بخش كاملاً مطمئن هستم.
س.آقاي ماهيصفت شايد اشكال من در اينجا ناشي از يك ذهنيت غلط من باشد و مقايسهاي نادرست.
يادم ميآيد در يكي از كتابهاي ديل كارنگي خواندم كه او از قول يك شعبده باز بسيار محبوب و پر مخاطب نقل كرده بود: «كاري كه من ميكنم عجيبتر و ديدنيتر از ديگران نيست، بلكه احساس من است كه متفاوت است. من هر موقع ميخواهم روي سن بروم به خودم ميگويم تكتك افرادي كه اينجا آمدهاند، انسانهايي محترمند كه از روي لطف به تماشاي كار تو آمدهاند…» اما خب، گويا شما احساس ديگري داريد…
ج. باز هم من سر حرفم هستم، چون مسئله كاملاً طبيعي است.
پايان بخش اول
[بخش دوم و پاياني اين گفتگو را از اينجا دنبال کنيد]