دوشنبه 17 فروردین 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

تیریپ توبه! محمود فرجامی

اطراف ما پر است از زنان و مردان کهنسال توبه کرده، که گذشته خود را نفی می کنند و از نزدیک شدن به آن جوانان را نهی؛ و مملو است از جوانانی که نقشهء توبه روزگار پیری را در سر می پرورانند و از سالخوردگان تساهل و آسانگیری چشم می دارند.

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


حاج خانم پاک باطن از وقتی به درجه حاجیه خانمی نائل آمد (هجده سال پیش) نه تنها اهل حجاب شد که یک دم چادر از سرش نیفتاد. خدا حاج خانم را حفظ کند، از فرط ایمان وقتی با اجنبی حرف می زند، همان بینی و چشمانش که در حالت عادی تنها وجه تشخیصش از بقیه حاج خانم هاست هم زیر چادر سیاه ناپیدا می شود.البته این مال هجده سال اخیر است والا قبل از انقلاب حاج خانم (که آن زمان اسمش فریده خانم، یا به قول رسمی تر: خانم رفاهی بوده)، سر و وضع دیگری داشته است. آن زمانها فریده خانم بدون حجاب و معمولا با بلوز و دامن و به ویژه کفش پاشنه بلند (و البته موقر وسنگین) در کوچه و خیابان دیده می شده است. حتی منابع موثقی گزارش می دهند که خانم رفاهی را در دوران دوستی با آقای پاک باطن (که بعدا منجر به ازدواجشان شد) در مجالس خصوصی تر با مینی ژوپ و رکابی هم رویت کرده اند...
به هر حال بعد از انقلاب، خانم رفاهی -ابتدا با کراهت - با مانتو و شلوار و روسری در انظار ظاهر می شود اما در اواسط دهه شصت، پس از تشرف به مکه، به کسوت حاجیه خانمی در می آید و به سرعت آنی می شود که اکنون هست. ایشان – حفظت الله – دست کم ماهی دوبار به انواع سفره ها و روضه ها، زنان همسایه را در منزل خود جمع کرده و علاوه بر سخنان روضه خوان محترم از موعضه های خود نیز مستفیض می کنند. ایشان با هر نوع موسیقی طرب آور به شدت مخالف بوده و طی این سالها با بیشتر همسایه ها دست کم یکی دوبار به خاطر صدای بلند موسیقی دعوا کرده است. حاج خانم پاک باطن شدیدا با بدحجابی مخالف و به این سبب طرفدار سرسخت جمهوری اسلامی است، که«آن بساط فسق و فحشا را جمع کرد».
---------------------------------------------------
آقای صفایی، هنوز هم مرد باصفایی است. انگار نه انگار که هشتاد وهفت سال از سنش گذشته است و آن همه ناملایمات زندگی را کشیده است. آقای صفایی دست کم نیم قرن یک چپی به تمام معنا و علاوه بر آن یک اته ایست(خداناباور) دو آتشه بوده است. رفیق صفایی به قدری در عقاید خود ثابت قدم بوده که با وجود آنکه سواد آکادمیک چندانی نداشته است، اما گاهی اوقات در بحثهای سنگین میان "مومنان" و"کافران" شرکت می کرده و به قول خودش "دست کم یازده نفر را از راه بدر" کرده است. آقای صفایی از حکومت دینی فعلی همانقدر متنفر است که از حکومت قبلی. با این وجود در سالهای اخیر او به این نتیجه رسیده که «تا نباشد چیزکی،مردم نگویند چیزها» و به همین خاطر گه گاه به قول خودش «نمازکی» هم می خواند. علی الخصوص شرکت در مراسم شبهای قدر و سینه زنی عاشورا را از دست نمی دهد و در جواب بعضی از جوانهای فضول محل می گوید: « خب البته حرفهای اینها که اصلا به عقل جور در نمی آد... ولی، خب، ای... ضرری که نداره...ما که پامون لب گوره...»
---------------------------------------------------
آقای مظلومی دبیر بازنشته آموزش و پرورش و یکی از جوانهای پر شور دهه چهل دانشگاه تهران بوده است.
البته او از همان زمان هم مثل حالا از سیاست بیزار بوده و شور و انرژی اش را صرف تفریح و خوشگذرانی می کرده است. به الکل به خصوص ویسکی« جانی واکر» علاقه زیادی داشته است و کوه پیمایی به ویژه با دختران رشته ادبیات را هیچ وقت از دست نمی داده است. این خوی و خصلتهای آقای مظلومی نه تنها در دوران کار و تاهل حتی تا سالهای مدیدی بعد از انقلاب اسلامی که این قبیل اعمال را بر نمی تافت، ادامه می یابد. تا اینکه روزی با دوستان میان سالش برای رفع حاجت به دستشویی یک امامزاده می روند و بعد از انجام کار، با دوستان شروع به شوخی و مسخره بازی های همیشگی می کنند. همان شب، آقای مظلومی که کالباس و عرق زیادی خورده بوده است، خواب می بیند که دایی مرحومش (که سید اولاد پیغمبر هم بوده است) می خواهد او را بکشد. آقای مظلومی به قول خودش «پیام را می گیرد» و بعد از آن ضمن پرهیز از عرق خوری و همچنین شوخی با مقدسات، نذر می کند که اگر پسر پشت کنکورش در دانشگاه قبول شود، سالی یک گوسفند چاق و چله در «دیگ امام حسین» بیندازد. پسر آقای مظلومی در رشته معماری دانشگاه آزاد قبول می شود و آقای مظلومی به عهدش وفا می کند. حالا اگر کسی یک صدم شوخی هایی که قبلا آقای مظلومی با مقدسات می کرده، در جلوی ایشان ابراز کند قلب ایشان می گیرد یا غش می کنند. البته هنوز هم ایشان به وسوسه شیطان رجیم گه گاه «پیاله ای» می زند اما اگر از زیر سنگ هم که شده باشد، گوسفند را روانه دیگ می کند.
------------------------------------------------
آقای دکتر احتشام از طرفداران سرسخت اخلاق جنسی راسل بوده و حتی در آن سالهای دور چند مقاله از وی در باب آزادی های جنسی را با نام مستعار ترجمه کرده بوده است. بزرگتر ها تعریف می کنند که تبلیغات شفاهی و مکتوب ایشان درباره آزادی های بی حد جنسی حتی باعث چندین بار مضروب و مجروح شدن ایشان از طرف والدین متعصبی که معتقد بوده اند استاد در پی به فساد کشاندن فرزندان ایشان است نیز شده است. افراد دلسوز زیادی هم ایشان را نصیحت می کرده اند که این تعالیم با فرهنگ ایرانی همخوانی ندارد، با این وجود دکتر احتشام دست بردار نبوده است. اما حدود بیست سال بعد و در طی مدت بسیار کوتاهی تبلیغات استاد درباره اخلاق جنسی راسلی فروکش می کند. (عده ای معتقدند که این پدیده با تاهل استاد در سن چهل و دوسالگی مرتبط است، اما این حرف ها بی پایه و دلیل می نمایاند)
استاد فلسفه تحلیلی که اکنون شصت سالگی را پشت سر گذاشته است، تمام وقتش را صرف تحقیق در عرفان اسلامی و به ویژه شخص محی الدین عربی می کند. استاد به یکی از دانشجویانی که قصد داشته است پایان نامه فوق لیسانس خود را درباره راسل به راهنمایی ایشان انتخاب کند، گفته است که یا موضوع پایان نامه اش را درباره عرفان انتخاب کند و یا استاد راهنمایش را عوض کند و اضافه کرده است :« این سن و سال مال محی الدین است نه راسل!»
--------------------------------------------------
حمید نه حاج آقاست و نه پا به سن گذاشته است. سی و دو سال دارد، متاهل است و صاحب یک دختر کوچولوی پنج ماهه. الکل به حمید نمی سازد و از دودیات هم خوشش نمی آید اما عاشق فیلمهای پورنو است و از وقتی رسیورهای کارتی به بازار آمده است، تاکسی حمید از ساعت ده صبح زودتر روشن نمی شود!
البته آدم خلاف و نامردی نیست، اما اگر کسی از جنس اناث به تورش بخورد؛ موقعیت را از دست نمی دهد! آن اوایل حمید مختصری وجدان درد داشت، اما از وقتی که با خود عهد کرد« با زن شوهر دار نپرد»، وجدان دردش هم خوب شد. با این وجود بعد از مدت کوتاهی به این نتیجه رسید که «تو نباشی یکی دیگه هست...» و به این ترتیب هر زنی از پانزده تا هفتاد سال را به چشم خریدار می بیند و مختصر وجدان دردش را با این عهد که «زورکی نه» تسکین بخشیده است.
حمید با خودش قرار گذاشته که قبل از رسیدن به پنجاه سالگی توبه کند و حتی جوانان گناه کاری مثل الان خودش را پند و اندرز دهد.
---------------------------------------------------
اطراف ما پر است از زنان و مردان کهنسال توبه کرده، که گذشته خود را نفی می کنند و از نزدیک شدن به آن جوانان را نهی؛ و مملو است از جوانانی که نقشهء توبه روزگار پیری را در سر می پرورانند و از سالخوردگان تساهل و آسانگیری چشم می دارند. کتابخانه های ما لبریز است از دیوانهای شعرا و نویسندگانی که به روزگار پیری در حسرت بیخبری و گنه کاری ایام جوانی (چنان که افتد و دانی!) مرثیه سرایی می کنند. گویی در این دیار، توبه «مد»ی است که هرگز کهنه نمی شود.
البته جهان در حال تغییر است و انسان نیز جزئی از جهان متغیر. هر انسانی ممکن است در دیدگاهها و روشهای خود تجدید نظر کند و چه بسا ممکن است که این تجدید نظرها به نفی گذشته بینجامد.اصولا روش درست زندگی نیز همین است که آدمی هر آنچه را که معتقد است درست است انجام دهد و روزگاری که به این نتیجه رسید که آن کار نادرست بوده است آنرا به کناری نهد و روشی دیگر در پیش گیرد. اما آنچه در این دیارمی گذرد، نه چنین است. اغلب آنچنان زندگی نمی کنیم که معتقد باشیم درست است واز نادرستی کاری که به کناری می نهیم، اطمینان نداریم.
«توبه» بسیار ارزشمند است اما نه آنگاه که به یک قالب اجتماعی (تیپ) بدل شود و اصولا به سختی می توان چنین فرآیندی را توبه نامید چرا که توبه یک «اتفاق» صادقانه است و نه یک «برنامه» از پیش طرح ربزی شده دغلکارانه.
آنچه در جامعه و تاریخ ما اپیدمی شده است توبه و اصلاح حال نیست، ریای با خویشتن و نفی سنتی گذشته است. معمولا، آنکه هنوز قبل از مرحله چنین توبه هایی است ، می داند (یا گمان می کند) که کارش خطاست، اما ادامه می دهد؛ و آنکه به روزگار چنین توبه هایی می رسد، فقط به نفی بسنده نمی کند، که «نهی» می آغازد ... .
کی و به همت کدام نسل دلاور این دور ریا می گسلد؟

(نامها تغییر داده شده یا غیر واقعی اند)
تهران- محمود فرجامی
M_farjami@hotmail.com



























Copyright: gooya.com 2011

Served by C#1 Server #1 in 0.015 seconds