شنبه 8 فروردین 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

حکایت آن گدا که به در خانه مردمان می رفت...، محمود فرجامی

فرهیختگان جامعه ما، یا با ایده آل گرایی مفرط، عملا خود را از حیطه عمل و پراگما کنار می گذارند و یا با ورود به عالم واقعیت یکسره به آن ایده آل ها پشت پا می زنند و در عمل، به هیچ کدام از لوازم روشنفکری پایبند نمی مانند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


تا آنجا که من با طبقه نخبه و متوسط به بالای ایرانی سر و کار داشته ام؛ این گروه شریف یا در حالت "یکِ" ایده آلِ خیال انگیز و یا در وضعیت "صفرِ" واقعیتِ مبتذل قرار دارند.
بدین معنا که فرهیختگان جامعه ما، یا با ایده آل گرایی مفرط، عملا خود را از حیطه عمل و پراگما کنار می گذارند و یا با ورود به عالم واقعیت (و درک تفاوتهای این عالم با آنچه در خیال می پروراندند) یکسره به آن ایده آلها پشت پا می زنند و در عمل، به هیچ کدام از لوازم روشنفکری پایبند نمی مانند.
بیشتر نخبه گان و طبقه فرهیخته جامعه ما در گروه اول جای می گیرند. اینان ترجیح می دهند به جای هرگونه کار وکوششی، کنج عافیتی برای خود دست و پا کنند و در آنجا، از پشت "بخارهای گس مسموم"، عالم واقع و تلاشهای - از نظر ایشان - حقیرِ جمعی که کوته بینانه در پی بهتر کردن وضعیت موجودند را رصد کنند و "غرهای روشنفکرانه" بزنند. در پشت این افکار مه و غبار گرفته، معمولا وضعیت اقتصاد ایران با آمریکا، آزادی با فرانسه،صنعت با آلمان، وجدان کاری مردم با ژاپن، نظم و انضباط اجتماعی با چین و... مقایسه می شود و از آنجا که فاصله زیاد و ناامید کننده است و وضعیت موجود حقیرتر از آن است که شایستگی دخالت کسانی که "روی ابرها نشسته اند و مربای مارمالاد می خورند" را داشته باشد؛ در نتیجه نه تنها کاملا خود را از حیطه عمل و واقعیت کنار می کشند بلکه با متهم کردن و تمسخر کسانی که به این حیطه وارد شده اند، عملا مانع کار دیگران نیز می شوند.
گروه اقلیتی نیز در جمع این فرهیختگان هستند (یا به عبارت دقیقتر: بوده اند) که بالاخره وسوسه "حطام ناچیز دنیا" بدیشان غلبه می یابد و از عالم ایده آل به دنیای آدمهای معمولی و واقعی نزول اجلال می کنند. این گروهِ اکسیر جان یافته، معمولا به سرعت دستخوش تغییر و تحولات بنیادینی در شیوه تفکر و زندگی می شوند. در مدت کوتاهی کشف می کنند که به طور کلی ماهیت ایده آل و رئال نه تنها از یکدیگر متفاوت، بلکه متنافر است و در نتیجه "به نخوت تجربه دنیای ایده آل"، آنچنان با سر در پلشتی زر و زور دنیا فرو می روند که آنهایی که بطور مادرزاد در این دنیا به وجود آمده اند به آنها غبطه می خورند!
این گروه حتی از متحجرین بالفطره و دنیاپرستان اورژینال(!) نیز در مقابل هر گونه تغییر و تحولی رویین تن ترند، چرا که آنچنان از نخوت تجربه دنیای فرهیختگی پر، و به غرور دانستن اندوخته ها اندرند، که یاران دیروز بماند، حتی اگر افلاطون نیز از سر تذکر نکته ای به ایشان وارد شود، جز پ!وزخندی تحقیرآمیز نصیبی نخواهد برد! نزد ایشان دیگر صحبت از فرهنگ و هنر و فلسفه و اخلاق... (همان مقولاتی که تا دیروز برایش جامه می دریدند) ذنبِ لایغفر محسوب می شود و نه تنها افکار پیشین خود و همفکرانشان را یکسره نفی می کنند، بلکه برای پسینیان نیز حکم صادر می کنند که حرفشان شعر و شعارشان (به جرم نابخشودنی دلبستگی به فرهنگ و هنر و فلسفه و اخلاق ...) کاملا غیر عملی است.
**********
طرح تاسیس یک شبکه ماهواره ای آبرومند ایرانی - دلمشغولی بسیاری از دوستان، که من در پی عملیاتی کردن آن هستم - نیز تاکنون اغلب مورد انتقاد و بی مهری این دوگروه قرار گرفته و می گیرد.
البته بحث گروه دوم چندان جدی نیست چرا که ایشان ( البته آن معدودی از این گروه که اندک زمان فراغتی از پس زمین خواری و بورس بازی و برج سازی پیدا می کنند!) در عین استقبال از چنین طرحی در همان وهله اول آنچنان از مساله بنیادی "اولویت دغدغه های فرهنگی، هنری واخلاقی بر مسائل مادی" روي تُرُش می کنند که عطای آنان را باید به لقایشان بخشید. چه، آنچه که آنان می خواهند همان است که هست و آنچه که هست همان است که چنین طرحی در پی نفی آن است.
اما آن فرهیختگانی که به گروه اول نزدیکترند (والبته تا حد بحث در حد این قبیل مسائل ریز و کوچک فرو آمده اند!) را باید جدی تر گرفت.
چرا که این گروه دست کم دردمند و دغدغه دار هستند و این خود کم مزیتی نیست. اما مشکل بزرگ ایشان همان ایده آل گرایی است؛ آنچنان که در این مورد، تاسیس شبکه ای کوچکتر از الجزیره و سطحی تر از وُکس خاطر ایشان را ارضا نمی کند! و در نتیجه از آنجا که تدارک چنین امکاناتی از طریق بخش خصوصی تقریبا ناممکن است، معمولا بحث خاتمه یافته تلقی می شود.
دسته بسیار کم شماری که در بینابین این دو وضعیتند (یعنی آنهایی که نه چندان دستشان از مال و منال دنیا کوتاه است و نه مغزشان از اندیشه تهی) نیز، همیشه از کمبود امکانات و تجهیزات نالانند؛ تا آنجا که تمامی طرحهای من (نظیر پخش روزانه 4 تا 6 ساعت برنامه، پهنای باند اشتراکی، پر کردن برنامه ها در داخل، تکیه بر ترجمه اخبار معتبر، نظام جذب آگهی هماهنگ با داخل...) هم که نهایتا هزینه راه اندازی چنین تلويزیونی را تا حد 400 هزار دلار (حدود 350 ملیون تومان= هزینه تاسیس یک مانتو فروشی در میدان هفت تیر و سرقفلی یک پیتزا فروشی در چهارراه ولی عصر تهران) و پرسنل آنرا تا حد 20 نفر آدم کارآزمودهء دلسوز و متخصص کاهش می دهد نیز در جذب ایشان افاقه نمی کند و در نهایت معمولا این عزیزان با چشم گشاده می پرسند: این همه پول را چطور می توان تهیه کرد؟ در این وانفسای آدم دردمندِ کارآشنا، این تعداد از کجا؟....

**********
می گویند گدایی در خانه ای کوفت و درهمی خواست؛ صاحبان خانه گفتند که پول ندارد. گدا گفت پس لقمه نانی مرحمت کنید تا گرسنگی را چاره کنم؛ ندا آمد که امروز نان نستانده ایم. گدا جرعه آبی خواست تا تشنگی را فرو نشاند؛ گفتند طلب سقا را نداده ایم، او هم آب دریغ کرده است. گفت دست کم مقراضی بیاورید تا ناخن کوتاه کنم؛ گفتند ای دیوانه مقراضمان کجا بود...
گدا گفت ای صاحبان خانه؛ من نیز چون شمایم که به در خانه مردمان می روم و گدایی می کنم. پس از خانه به در آیید و با من شوید تا به اتفاق به در خانه صاحبان نعمت رویم و گدایی کنیم!
**********
افتاد؟!

مشهد- محمود فرجامی
m_farjami@hotmail.com



























Copyright: gooya.com 2011

Served by C#1 Server #1 in 0.014 seconds