شنبه 16 اسفند 1382   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

نقب هاي رابطه، محمود فرجامي

به خاطرش آمد كه هيچ كس او را زنداني نكرده جز خودش... به خاطرش آمد كه خودش هم چندوقتي است فارسي را غلط حرف مي زند. به خاطرش آمد كه آن چنان در صفحات شطرنجي بدشكل محصور شده كه توانايي بيرون رفتن از آن را ندارد.

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


باز از خواب پريد، باز گيج و منگ اطرافش را نگاه كرد و باز تلويزيون را ديد از ميان مهي كه سيگار قبلي اش به وجود آورده بود و فرش را ديد كه مدت ها بود جارو نخورده بود و كاناپه را ديد، لكه لكه و كثيف و يك استكان چاي مانده. يادش نمي آمد چه كابوسي ديده بود كه اين طور قلبش تندتند مي زد، فقط همين قدر مي دانست كه خوابي بود تكراري و بارها، شايد با همين حالت از خواب پريده بود.
مجري شبكه تلويزيوني ماهواره اي هم چنان كه قبل از خوابش حرف مي زد، الان هم مشغول حرافي بود. با همان نما و زاويه دوربين و دكور و پسزمينه. به خودش حق داد كه كابوس ببيند وقتي هنگام خواب آن همه رنگ بندي و كادربندي غلط ببيند. آن هم او كه اگر ساعت ديواري كج بود يا جاي تابلو نامناسب يا تركيب مبل ها نازيبا، تا همه را به دلخواه خودش مرتب و منظم نمي كرد، خوابش نمي برد. البته اين مال مدت ها قبل بود والا همين حالا علاوه براين كه ساعت ديواري (که مدت ها بود به خواب رفته بود) كج و يكي از تابلوها روي زمين ولو شده بود، كثافت خانه را گرفته بود و او اهميتي نمي داد.
شبكه را عوض كرد و يكي ديگر از شبكه هاي فارسي ماهواره اي را مهمان دود و غبار كرد. فيلمي پخش مي شد از چهل سال پيشِ گنجينه رقص و عشق و آه وعرق خوری و بزن بزن و عروسيِ فيلم هاي فارسي.
كمي عصبي شد. نه از اينكه روزگاري منتقد سرسخت نه تنها اين طور فيلم ها كه بينندگان آن ها هم بود، نه، از اين عصبي شد كه شش بار ديگر هم همين فيلم از همين شبكه پخش شده بود.
«رضا» را با مشتي لات كه داشتند لَت و پار مي شدند رها كرد و به شبكه بعدي رفت. مجري اين شبكه كه به تازگي از چند عمل پلاستيك فارغ شده بود، داشت اسامي افرادي را با توصيفاتي چون يك قهرمان ملي مي خواند. هرچقدر به ذهنش فشار آورد به خاطرشان نياورد اما چند لحظه بعد كه تلفن جذب اسپانسر جديد براي آن برنامه به صورت زيرنويس ظاهر شد، فهميد آن قهرمانان ملي كه هستند!
لعنت فرستاد، نه به مجري كه به خودش و بيش از خودش به آن يا آن هايي كه به اين عذاب اليم دچارش كرده بودند. سيگار را بي رحمانه پك زد و باز شبكه را عوض كرد.
صداي ساز و آواز به گوش رسيد و از ميان خانه هاي شطرنجي پديدار بر صفحه تلويزيون، پسركي را ديد آرايش كرده كه در ميان بالا و پايين پريدن هاي دو دختر سياهپوستِ درشت کپل، شعري دست كاري شده را، روي ريتمي قديمي به اشتباه مي خواند. البته حالا ديگر مثل قديم مطمئن نبود كه ريتم اشتباه و شعر دست كاري شده است كه اگر اين طور بود لابد ديگران هم مي فهميدند و بلكه چندنفري هم يادآوري مي كردند.
برنامه تمام شد و مجري كه اتفاقاً مدير شبكه هم بود بر صفحه ظاهر شد. سيگار را خاموش كرد و ته مانده چاي تلخي را كه در استكان كثيف مانده بود، سركشيد. مجري ابتدا از استقبال مردم از برنامه شان در دبي تشكر كرد و بعد از چند شخص و شركت تشكر كرد و بعد براي «بعضي ها» كه «آن كارشكني ها» را كرده بودند، خط و نشان كشيد. بعد دوباره براي كنسرت بعدي شان كه قرار بود با شركت «فوق ستاره ها» در كُلن برگزار شود از مردم دعوت کرد و بعد (گویي يادش آمد که خط و نشانه ايش کم بوده) دوباره، و اين بار با وضوح بيشتري، براي مدير و كاركنان آن يكي شبكه خط و نشان كشيد و تهديد كرد و كف به لب آورد... پلكهايش سنگين شد.
**************************
باز از خواب پريد و باز گيج و منگ اطرافش را نگاه كرد و باز تلويزيون را ديد... اين بار از پسخانه هاي شطرنجي، کچل مردی پيدا بود كه با ضربي غلط، شعري را با همراهي تنبك مي خواند و از تازه عروسان جوان مصرانه مي خواست اگر مي خواهند خوشبخت شوند، حتماً حتماً جشن عروسي خود را در فلان تالار عروسي تهران پارس بگيرند.
باز دستش رفت طرف كنترل. شبكه بعدي كنسرتي را پخش مي كرد كه اخيراً در سالن ميلاد تهران برگزار شده بود. هرچند كه به مدد پهناي باند لاغري كه شبكه براي ارسال امواج كرايه كرده بود، تصوير شطرنجي و صداي خواننده تو دماغي شده بود، اما باز هم قابل تحمل تر از بقيه برنامه ها بود. سيگاري گيراند و همين طور كه به صفحه تلويزيون چشم دوخته بود به فكر فرورفت.
افكاري شايد تكراري. «شايد» از آن رو كه هيچ قطعيتي در تكرار، براي شخص بي حافظه وجود ندارد. وقتي فقط بداني كه مجبوري در اين اتاق باشي و مجبوري يكي از شبكه هاي فارسي ماهواره اي را نگاه كني، و ديگر هيچ چيز ديگر به خاطرت نيايد، «حتماً» به «شايد» تبديل مي شود.
شايد داشتند او را شكنجه مي دادند. شايد تحت تاثير يك تلقين قوي، چيزي شبيه هيپنوتيزم بود. شايد با موافقت خودش، تحت يك آزمايش رواني در مورد تاثير تلويزيون بود... لبش را گزيد. ناگهان به خاطرش آمد كه هميشه در ميانه اين افكار چيزي چون شهاب از مغزش مي گذرد، با دردي دست كم مثل رگ به رگ شدن. و شهاب آمد و مغزش رگ به رگ شد. سيگار از دستش افتاد روي فرشي كه جابه جا از چيزي سوخته و سوراخ بود.
***************************
از خواب كه پريد توي تلويزيون كارشناس برنامه داشت از خواص قرص هاي لاغري مي گفت و توضيح مي داد كه خوردن هر بار تا نُه قرص لاغري موضعي با همديگر و تا سه مرتبه در روز، ضرر كه ندارد، هيچ، بلكه در تنظيم قند و فشار خون هم موثر است. زير صفحه هم آدرس و شماره تلفن آقاي كارشناس آمده بود و زير آن تلفن مركز پخش. باز گيج شد و نفهميد كه اين برنامه تبليغ است يا نشستي علمي يا مشاوره...
البته آن اوايل كه خيلي به خودش و فهمش اطمينان داشت، قاطعانه معتقد بود كه آن ها سر ملت را كلاه مي گذارند (و از آن بدتر به شعور مخاطبانشان توهين مي كنند) كه تبليغات را در قالب برنامه هاي علمي ارايه مي كنند.
كانال را عوض كرد؛ كه وقتي گيج باشي و آن وقت نه حوصله فكر كردن داشته باشي و نه توانايي به خاطر آوردن، چاره نداري جز آن كه كانال را عوض كني.
شبكه بعدي (يا قبلي؟) سريالي داشت ايراني كه بي هيچ نيازي به حافظه و فقط از حجاب بازيگران زنش مي شد فهميد از شبكه هاي داخلي كش رفته شده است. پريد به شبكه بعدي. پيرمردي با پيراهن گل گلي و صدايي نازك خبر از خوشبخت شدن مخاطبش مي داد و به او مژده مي داد كه شوهر خوبي به دست خواهد آورد، اما بايد منتظر حرف مفت اطرافيان باشد... فوراً حدس زد كه برنامه فال گيري است و اين حافظ بيچاره است كه مجبور شده پيش گويي هايي اين چنيني ارايه دهد!
شبكه را عوض كرد. شوي قديمي از خواننده اي درگذشته پخش مي شد كه ناگهان وسط كار بي هيچ توضيحي قطع شد و تصوير درشتي از صورت يك مجري جاي آن را گرفت. مجري يادآوري كرد كه هنوز مهلت ثبت نام براي «دختر شايسته» وجود دارد و آدرسي داد الكترونيكي، براي دريافت عكس متقاضيان. نه دختر بود و نه كامپيوتر داشت براي فرستادن عكسي كه اگر دختر بود و شايسته، شايد آن را مي فرستاد.
چندبار البته خواسته بود كامپيوتر بخرد اما خريد آنتن ماهواره با پول فروش تتمه كتاب هايش به يكي از بساطي هاي خيابان انقلاب، (شايد به ثمن نخس) آن را منتفي كرده بود. مانده بود چند كتاب سالم و نيمه سوخته و سوخته شعر و رمان و فلسفي معدود، كه دلش نيامده بود برخي را بفروشد و بعضي را هم كسي نمي خريد.
به خاطر نياورد شبكه را عوض كرده يا برنامه جديدي شروع شده ولي به هر حال دختري در صفحه شطرنجي بود، با لبخندي مصنوعي كه داشت براي «ياران آزاده»اش از فلاكت فعلي ايرانيان مي گفت و آن ها را به آمار و ارقامي عجيب و غريب مي آراست كه مدعي بود از نشريات ايراني چاپ داخل به دست آورده.
حافظه اش كمكي نكرد اما عقلش نمي توانست آن آمار و ارقام عجيب كه همه گواه بدبختي و فلاكت عظيم كنوني ايرانيان بود، را قبول كند.
«با اين حال وقتي بقيه قبول مي كنند، نمي توان مطمئن بود مطلب نادرست است.» اين را با خودش گفت و بعد كم كم اين فكر به خاطرش آمد كه چند وقت است روزنامه نخوانده؟ يك روز؟ ده روز؟ يك ماه؟ يك سال؟ بي فايده بود. هيچ به خاطرش نمي آمد. ناگهان به نقطه اي خيره ماند... نه امكان ندارد!
چطور ممكن است روزنامه اي در گوشه اتاق افتاده باشد؟ چرا تا به حال نديده بودش؟ و از اين ها مهم تر، چطور روزنامه به آن جا آمده بود؟ مگر نه اينكه مدت ها بود اجازه نداشت بيرون برود؟
از وقتي كه چشمش به خانه هاي شطرنجي و رنگ هاي تند بي قاعده خو گرفته بود، حوصله كتاب كه بماند، روزنامه خواندن را هم نداشت. اين بار هم فقط به شوق يافتن چيزي جديد، تنها حوصله كرد صفحه اول آن را نگاهي بيندازد. همان جا چشمش خورد به گزارشي اختصاصي با نام «اقليت پيشرو» كه در آن مقاله نويس مدعي شده بود «طبق آخرين آمار منتشر شده از سوي دولت آمريكا، ايراني ها در ميان ديگر اقليت هاي آمريكا رتبه بالايي را به خود اختصاص داده و در زمينه تحصيل و كسب موفقيت تجاري و علمي گام اول را كسب كرده اند.»
خسته شد. كانال را عوض كرد. تماس تلفني دختري افسرده حال برقرار شده بود با مجري، كه در آن شرح شكست در زندگي را مي گفت و مجري شماره تماس موسسه اش را همراه با آدرس دقيق گفت و گفت كه با شركت در كلاس هاي او تمام بحران هاي روحي دختر و ديگر بينندگان لس آنجلسي خاتمه خواهد يافت.
در روزنامه نوشته شده بود: «طبق اين آمار، 92 درصد ايراني های ساکن امریکا رهن خانه دارند، 84 درصد به خوبي به زبان انگليسي مسلط هستند، 22 درصد صاحب كار خود بوده و 43 درصد در پست هاي مديريت و يا شغل حرفه اي بوده و ميانگين درآمد ايراني ها در آمريكا پنج هزار و 500 دلار است.»
كانال را عوض كرده بود؟ شايد. به هر حال در تصوير جديد مردي كتاب قطوري را در دست داشت و كلمات دست و پا شكسته اي را در مقوله وعظ و پند مي خواند. خنده اش گرفت و با سرفه هاي خشك دود را بيرون فرستاد. آقاي اسپانسر اين بار مبلغ ديني جديد شده بود كه حتي نمي توانست كتاب آن را درست بخواند!
در شبكه بعدي مردي با لباس و آرايش زنانه برنامه اجرا مي كرد. «26 درصد ايراني ها داراي درجه علمي بالا بوده و آمريكايي هاي ايراني الاصل تحصيل كرده ترين گروه نژادي در آمريكا به شمار مي آيند.»
1 ادامه مطلب در صفحه 18 بود و حال پيدا كردن صفحه 18 را نداشت. روزنامه را به كناري پرت كرد.
چقدر دلش مي خواست شبكه هاي معتبر خارجي را تماشا كند. چقدر دوست داشت تصوير واضح، رنگ هاي ملايم و كادربندي درست ببيند و چقدر دوست داشت بداند، كي از اين جهنم بد رنگ و بد تركيب پر از حماقت و تحميق رها خواهد شد. لبش را گزيد و سعي كرد بلافاصله ذهنش را معطوف جايي ديگر كند. اما دير شده بود...
سرش را ميان دست هايش گرفت و منتظر شهابي شد كه مغزش را رگ به رگ مي كرد.
*************************
از خواب كه پريد چشم هايش قرمز و متورم بود. شايد مثل هميشه.
مردي در تلويزيون، داشت يكي از فيلم هاي ايراني را نقد مي كرد و ضمن اشاره به شباهت عجيب هنرپيشه نقش اول (كه اسمش را هم او و هم منتقد فراموش كرده بودند!) با شون كانري، از اين كه بالاخره افراد فكل كراواتي به فيلم هاي وطني راه پيدا كرده اند، اظهار خوشحالي و اميدواري براي آينده سينماي ايران مي كرد.
مجري شبكه بعدي براي كنسرت بعدي خودش در «عروس شهرهاي دنيا»، «دبي» تبليغ كرد و ضمناً مژده معرفي ستارگان جديدي را مي داد. شبكه بعدي تبليغ قرص لاغري داشت و در آن يكي شبكه هم مجري كه سعي مي كرد مثل «عسل» شيرين بنماياند، آماده پخش آهنگ هاي درخواستي بود.
در لابه لاي حرف هاي مجري فكر كرد چيزي كم است. هرچه به ذهنش فشار آورد نتوانست بفهمد اما احساس كرد اين «كمي» هر روز بيشتر مي شود. پاكت سيگار را برداشت. خالي بود.
ناگهان (شاید) فهميد چه چيز كم است: حرف ربط و حرف اضافه ! در حرف هاي مجري و نه اين، كه شايد بيشتر آن ها، حرفهايي مثل «كه»، «به» و «از» كم بود.
با تمام پرهيزي كه از تفكر متكي به حافظه داشت، سعي كرد به هر قيمتي جواب اين معما را بفهمد، حتي اگر شهاب به مغزش ببارد. ناگهان احساس کرد(شايد) به جواب رسيده باشد و در كمال ناباوري يادش آمد كه در زبان انگليسي از حرف اضافه كمتر استفاده مي شود.
دليلش اين بود؟ نبود؟ چه فرقي مي كرد؟ شكَر زبان سابق كه در لابه لاي كلمات درست و غلط بيگانه مدفون مي شد، حرف اضافه مي خواست چه كار؟
گفت: «زبان، خانه وجود است.» ته لهجه آلماني داشت. جا نخورد اما احساس بدي پيدا كرد. مي دانست اين هايدگر است. شايد هم ويتگنشتاين و هر دو كم حرف. اما وقتي شروع به حرف زدن مي كردند ديگران ول كن نبودند.
خواست شبكه را عوض كند كه صدايي سرد و زنانه گفت «در سرزمين قدكوتاهان/ معيارهاي سنجش/ هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند.» و تا آمد حرفي بزند، شونبرگ گفت: «يك دشمن است. دشمن بي رحمي كه به گونه اي مقاومت ناپذير پيشروي مي كند و هرگونه مقاومتي در برابرش بي فايده است.» ديگر تحمل نداشت.
جاسيگاري را به سمت كتاب ها پرتاب كرد. زيرسيگاري به ديوار خورد و شكست. اندكي سكوت شد و باز دوباره شروع. زن گفت: «و چاه هاي هوايي/ به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند/ و روز وسعتي است/ كه در مخيله تنگ كرم ماهواره نمي گنجد». متفكرانه تصحيح كرد: «كرم روزنامه»2 و ناگهان لبش را گزيد.
پس حافظه اش داشت به كار مي افتاد؟! چه مصيبتي!
مجري گفت: «وعده ما، دوشنبه، عروس شهرهاي جهان، دبي.» كوندرا گفت: «موسيقيِ تبديل شده به سروصدا خالقي ندارد، قالب نمي شناسد.» شهاب سنگ داشت مي آمد. مجري گفت: «اگر مي خواهيد اسپانسر اين برنامه باشيد...» مغزش رگ به رگ شد. صداي سرد زنانه گفت: «چه مي تواند باشد مرداب/ چه مي تواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فساد» لحظه دردناك فرارسيد و... باز به خاطرش آمد.
به خاطرش آمد كه هيچ كس او را زنداني نكرده جز خودش. به خاطرش آمد هر موقع مي تواند به هر كجا كه بخواهد برود، ولي نمي رود. به خاطرش آمد كتاب هاي زيادي را به خاطر «حرافي»شان سوزانده، اما باز حرافي مي كنند. به خاطرش آمد كه خودش هم چندوقتي است فارسي را غلط حرف مي زند. به خاطرش آمد كه آن چنان در صفحات شطرنجي بدشكل محصور شده كه توانايي بيرون رفتن از آن را ندارد.
ته مانده سيگاري كه مدت ها بود به انتها رسيده بود، از دستش افتاد روي فرش.
چشمش به پنجره بود و شيشه خاك و دود گرفته آن. يادش آمد كه بايد بي اختيار بدود طرف پنجره و با سر برود توي شيشه.
كانال ها عوض مي شد و كتاب ها(كتاب هاي سالم و نيمه سوخته و حتي سوخته) درهم و برهم حرف مي زدند. دويد. خواننده گفت «ديوونه، ديوونه... ديوونه شو ديوونه.» شيرجه زد توي شيشه. شكست و خرده هايش همراه با او سقوط كردند. يكي از خرده شيشه ها شكل کچل مردی شد و گفت: «يادت نره، اگر مي خواي خوشبخت بشي عروسي را توي تالار تهران پارس بگير.» خرده ای دیگر شکل مرد دهان گشادی، و گفت:« تنها راه رسیدن به خدا، اینست که ایمان بياوریم، مسیح پسرخداست». خرده ديگر شكل زني شد: «قرص هاي لاغري موضعي، براي همه، هميشه.» خرده ديگر گفت: «وعده ما، عروس شهرهاي دنيا، دبي.» يكي ديگر گفت: «هپي بيرث دي حميد براي يو». خرده درشتتري گفت: «باز هم كنسرت مي ذاريم و با ياري اين مردم خوب هيچ غلطي نمي تونيد بكنيد.» و يكي ديگر ادامه داد: «اسپانسر نمي خواي بشي؟»...
داشت به زمين مي رسيد. جايي بين لس آنجلس و دبي و در ميان تحصيل كرده ترين اقليتِ بي حرف ربط. بايد از خواب مي پريد!

پاورقی

1- شرق، شماره 29، 8 مهرماه 1380.
2- شعرها از فروغ فرخزاد.

تهران، محمود فرجامی
M_farjami@hotmail.com



























Copyright: gooya.com 2011

Served by C#1 Server #1 in 0.017 seconds