جنبش اصلاحي واگراي متمركز، محمود فرجامي
كار اصلاحي ماندگار، آدم هايي پر حوصله و صادق و قوي مي خواهد و كارهايي سخت و طولاني مي طلبد.و از همه مهمتر تمركز و انسجام. كارهاي اصلاحي كم وسعتند اما عميق و نه مثل كارهاي انقلابي وسيع اما "به عمق يك بند انگشت"
به خاطر دارم سالها پيش در يك ميزگرد، از روانشناسي پرسيده شد "به نظر شما چرا در جامعه ما فرزند سالاري باب شده است؟" و آن كارشناس هم بي تعارف گفت " در جامعه اي كه خشونت و زور، فرهنگ رايج شده باشد؛ هميشه به "سالار" احتياج است. زماني پدر سالار ميشود و دورهاي مادر، و حالا نوبت فرزند است!"
و من به تبع همين نظر ميخواهم بگويم جامعه اي كه فرهنگ اعتدال ندارد ، هر دوره اي " زده " يك چيز است: زماني غرب زده است و دوره اي شرق زده و هنگامي اسلام زده و اكنون هم سياست زده.
در اين مفهوم، "زدگي" ناظر است به هجوم همگاني - اعم از نخبه و توده - به موضوعي و مقوله اي و همه چيز را از آن زاويه ديدن و هر چيزي را به آن تأويل بردن و آنرا دواي همه دردها دانستن... و پس از مدتي از آن نااميدشدن و همه تغييرها را گردن آن انداختن و آنرا باعث تمام دردها دانستن... .
فرقي هم نميكند كه اين "زدگي" ها از جنس "خود شيفتگي" باشد يا ديگر شيفتگي، كه ساز و كار يكسان است.
ديگرشيفتگي،نظير همان غرب زدگياي كه از دوران مشروطيت گريبان ما را گرفت و آنچنان مجذوبمان كرد كه پنداشتيم بايد" از فرق سر تا ناخن پا غربي" شويم تا مشكلاتمان حل شود. مانند همان شرق زدگياي ( از نظر ماركسيستي) كه تقريبا تمام نخبگان مملكت را آنچنان در دهه هاي بيست و سي به خود مشغول كرد، كه از مرحله هواخواه هم ايشان را به درجه سمپات تنزل داد، چنان كه لنين كه جاي خود، جنايتكاري چون استالين را هم بت آزادي و ازادگي و برابري دانستند.
خود شيفتگي، مثل آن ملي گرايي هاي افراطياي كه در پي پالايش زبان برآمد و سر منشاء همه چيز را ( از علوم و هنر گرفته تافلسفه ودموكراسي و ...)در ايران باستان ديد و تاريخ دگرگون كرد. همانند آن دين زدگياي كه چنان مد روز شد كه بسياري از انديشمندان ما را به اين توهم انداخت كه تمام علوم را با پسوند اسلامي ميتوان توليد كرد و دروس بايد اسلامي باشند و فقط يك نتيجه كوچكش آن بود كه دانشگاهها را به تعطيلي كشاند...
نتيجه همه اين خود و ديگر شيفتگي ها هم مشخص بود. گويي قوانين فيزيك، به ويژه قواعد مربوط به فنرها، در جامعه شناسي نيز صادقند: فنرهاي كشيده شده كه رها شوند نه تنها به جاي خود باز مي گردند كه از موقعيت نخست نيز فشرده تر مي شوند .
پس همه مؤلفه ها برعكس شد: اشتياق به بي تفاوتي ، اميد به يأس ، عشق به نفرت و.... تبديل شد. (عده اندكي هم هميشه مثل فنري كه بيش از حد كشساني خود متحمل فشار شده باشد، هرگز به جاي اول بازنگشتند و سنگواره شدند؛ و همچون فنري كه تبديل به مفتولي راست شده باشد ، كاركردشان نقض غرض بود!)
و اين همه نه الزاما از خوبي يا بدي مطلق آن چيزهايي ( غرب و شرق و اسلام و مليت و ...) بود كه شيفته شان بوديم، چرا كه اين ما بوديم كه روزي همه درمان و روز ديگر همه دردها را از آن ها مي دانستيم.
اصولا طبع آدمي نيز چنين است كه هميشه نفرت از عشق و يأس از اشتياق و نااميدي از اميد و ... خلاصه "آنتي تز" از "تز" سرچشمه مي گيرد: معشوق خيانتكار در معرض نفرت است و الا عمل نا آشنايان اصولا خيانت شمرده نمي شود كه مشمول قهر و نفرت باشد؛ بدانچه اميد بسته ميشود ، يأس و نااميدي تعلق مي گيرد و گرنه اصولا نا اميدي بي معناست...
اكنون هم سياست زده ايم. چرا كه اكثرمان ،همه انرژي مان را صرف سياست و سياست مداران كرديم.عده اي فكر و ذكرمان اصلاحات سياسي (آنهم به معناي مصطلح دولتي) شد و عده اي ديگر سوداي براندازي سياسي به سرمان افتاد و بقيه هم حفظ سياست و حكومت موجود را كوشش كرديم.
براندازان (منظورم توده طرفدار براندازي است) چنين پنداشتند كه چون اين حكومت برافتد و ديگري جايش آيد ايران گلستان شود و از خاطر بردند كه چندين بار اين بلا بر سر اين ملك اين بلا آمده و هر بار پس از صرف هزينه هاي فراوان، در سر جاي اول بوده ايم (اگر نگوييم عقب تر!)
آنان كه محافظه كاري پيشه كردند (باز هم مقصود عامه معتقد به حفظ نظام موجود است)، تا آنجا سنگ هر آنچه بود و هست را بر سينه كوفتند كه گويي عقل را تعطيل كردند و اصلا فراموش كردند اصول و ارزشهايي كه آنها به سودايش سنگ قدرتمندان را به سينه مي زدند، از طرف همين ها بيشتر به بازي گرفته شده تا ديگران.
اما در اين جا ما را با اين دو گروه حرفي و گله اي نيست و سخن از آسيب شناسي خود است، كه اصلاح طلب پيش از آنكه عيب ديگران برشمرد بايد اصلاح خود بطلبد! باري، اكثر مردم ايران كه مجذوب اصلاحات شدند، همگام با اصلاح طلبان مجلسي و دولتي به فكر فتح سنگرهاي اجرايي و قضايي و قانون گذاري، آنچنان سرگرم شدند كه چشمشان در مقابل خطاهاي خود و نيز آنان كه اصلاحات را نردبان كردند، بستند و خشمها و عقدهها و نفرتهاي - البته اكثرا روا و بحق - فرو خفته تاريخي اينبار در جامه روياهاي اصلاحطلبانه درآمد...
و چندين كه كوته زماني به سر آمدد و آن روياها برنيامد،نفرت و نا اميدي با سرعتي باور نكردني جاي همه آن روياها را گرفت. گويي عدسي هاي دوربيني را بر عكس كرديم و هر آنچه را كه تا اندكي پيش نزديك و واضحتر از واقعيت مي ديديم،اين بار دورتر و كدرتر از واقعيت ديديم.از سياست و سياست مداران و حتي اصلاحات 'e6 اصلاح طلبان نه زده، كه متنفر شديم.
گويي اين رسم تاريخي ما بوده و در قالب فرآيند "زدگي" تنها چيزي كه عوض شده، موضوع (شرق، غرب، سنت، تجدد...) بوده است. اما اين بار بايد ريشه را زد و اين سنت مرسوم بر انداخت. بايد اين بار در پي آن شويم كه بجاي شيفتگي يا نفرت و اقبال يا ادبار شديد و زودگذر از اين و آن ،طرحي نو در اندازيم كه اين شيفتگي و نفرت!هاي احساسي جاي خود را به تعقل و نقد و اعتدال دهد.
و پيش از همه اين توضيح ضروري را بدهم كه اين "تعقل و اعتدال" نه از جنس آن چيزي است كه اكنون در اذهان جا افتاده .
نه به معناي عافيت طلبي و نه به معناي دمدمي مزاجي و هر دم پي چيزي رفتن و اندكي بعد آنرا رها كردن ( هردو هم بدون مدرك و دليل كافي) است. اينجا ميانه روي، نه از جنس "ريش سفيدي" و "يكي به نعل و يكي به ميخ زدن" و "با دغل، پيش همگان مقبول بودن" و "قهرمان چانه زني پشت پرده شدن" هاي مرسوم است.( كه نمونه هايشان آنقدر روشن و در دسترس اند كه ذكر نمي كنم).
اين اعتدال و ميانه روي از جنس پايمردي و هزينه دادن است، اما نه به صورت مقطعي و سطحي، كه بلند مدت و ريشه اي است. چيز جديد يا غيرقابل اجرايي هم نيست و نمونه هايش موجود. مثلا گاندي، كه به جاي كوشش در زدن سخنان گزنده، و كردن اعمال خشونت آميز و حذف مخالفان .....(و البته لابد كوتاه مدت و مقطعي و انتحاري که يا به احتمال قوي به تباهي اش مي انجاميد يا به توبه كاري اش!) صادقانه و مردانه نوشت و گفت و پاي فشرد و البته هزينه داد و... در فرجام نتيجه گرفت. چانه زني نكرد و پنهان چيزي نداشت و بي حوصله نبود....و اين چنين توانست به نتيجه دست يابد و نه تنها استقلال هند را به دست آورد كه دشمنانش را هم به دوستان تبديل کند و مهمتراز همه اينها، يك راه و يك فرهنگ (مبارزه همراه با عدم خشونت، اهيمسا)را به جهان عرضه كند و آن را و به تبع آن خود راجاودانه كند.
و اصولا در هر مقوله اي كه كاري ريشه دار و اثر گذار صورت گرفته، آن حاصل كار فردي يا جمعي است كه عمري را به صورت متمركز و معتدل بر روي آن كار كرده اند.جنبش روشنگري ديني كه نه تنها غرب كه جهاني را تكان داد و آزادي ديني را براي بشريت به ارمغان آورد نيز محصول مرارتهاي ولتر و ساير اصحاب دابره المعارف !است كه عمري در آن باب نوشتند و رادمردي كردند.
و همچنين از باب نمونه به جنبش دفاع از حقوق زنان اشاره ميكنم كه بيش از صد سال در مورد آن كار شد تا حتي در فرانسه حق راي به آنان داده شد.
آري كار اصلاحي ماندگار، آدم هايي پر حوصله و صادق و قوي مي خواهد و كارهايي سخت و طولاني مي طلبد.و از همه مهمتر تمركز و انسجام. كارهاي اصلاحي كم وسعتند اما عميق و نه مثل كارهاي انقلابي وسيع اما "به عمق يك بند انگشت"
كار انقلابي آدم كله خر مي خواهد و احساسات را بر مي انگيزد و قهرمان مي سازد اما كار اصلاحي به آدمهايي عميق و متفكر و معتدل نياز دارد.شجاعت در كار انقلابي يعني زندان رفتن ،شكنجه شدن، كشتن و كشته شدن اما كار اصلاحي شجاعت را در ميانه روي و كار مداوم و صبر و خون دل خوردن و ادامه دادن و آموختن و آموزاندن مي بيند.
انقلاب پاداش ميدهد: با مجسمه و نام خيابان و پرتره، اما ضمنا منحرف هم مي كند راه قهرمانش را، و مصادره به مطلوب در جهت استبداد ميكند نام قهرمانش را. در مقابل اصلاحات پاداش مي دهد با ماندگاري راه و روش قهرمانها، هر چند حتي شايد نام ها گم شوند يا محو.
چرا؟ چون انقلاب و كار انقلابي "هدفمدار" است و از هر وسيله اي براي رسيدن به هدف به هر وسيله اي، كه شده كمك ميگيرد؛ شده باشد از راهي نامشروع هم وسيله ميسازد براي نزديك شدن (به زعم خود) به هدف مقدسش. اما در اصلاحات كه "روشمدار" است، "وسيله همان هدف است" و راه، خود مقصد است؛ كه هدف از اصلاحات جستن راه است و نه رسيدن يا رساندن به هدفي معين.
اصلاحات بنا دارد بر واقعيت و واقعيتهاي كوچك ملموس در دسترس؛ و انقلاب آنچنان چشم به ايده آل دوخته هاي دور بزرگ، كه جلوي پاي خود نمي بيند. (شايد هم به همين دليل است كه در چاه هايي ميافتد كه به مراتب از چاله هاي قبلي هولناكترند!)
انقلاب و كار انقلابي واكنشي و عكس العملي و وابسته به حريف است و اصلاحات و كار اصلاحي كنش است و عمل خالص، بي مصلحت انديشي هاي وابسته به حريف.
قويترين ابزار كار انقلابي گلوله و تفنگ است وبهترين ابزاركار اصلاحي قلم و كاغذ.
پس شگفت آور نيست كه نه فقط نسل جوان كه همگان در جامعهء احساساتي و قهرمان پروري مثل ايران به دنبال انقلاب باشند. چراكه حتي كشتن و كشته شدن ،از ماندن و كار كردن و خون دل خوردن راحتتر است و بدست گرفتن تفنگ از قلم آسان تر و ميل به جاودانه بودن نام از ماندگاري راه بيشتر.و شايد به همين دلايل است كه ناخواسته حتي اصلاحات را هم از روشهاي انقلابي پي ميگيريم.
و سياست از منظر عوام نابلد به كار سياسي_ اعم از توده و نخبه _ بهترين بستر كارهاي انقلابي است. و چنين است كه مثلا آن جوانان شمالي در اوج تحركات سياسي هيجانات و ميتينگ ها... شان فراموش كردند كه زيست محيط منحصر به فردشان در زير زباله ها و پس مانده ها نابود مي شود و فاجعه اي تاريخي و جغرافيايي در حال ش_dfلگيري است. و مثلا دانشجويان متنوع دانشگاه آزاد -بزرگترين دانشگاه ايران- شب و روز مشغول كار سياسي و ايجاد تشكل سياسي بودند براي اصلاحات، و غافل ماندند از آنكه چراغي كه به خانهء پر از فساد و ندانم كاري و استبداد مديريتي دانشگاه خودشان رواست، به مسجد سياست حرام است.... و... و.... و .
همه متمركز شديم در سياست و چنين بود كه اصل مساله را از ياد برديم.
مگر اصلاحات يا حتي تغيير حكومت براي برطرف كردن همين اشكالات بزرگ و كوچك اجتماعي،اقتصادي و فرهنگي نبوده و نيست؟ چرا هميشه بايد از بالا به پايين كار كرد و يك بار از پايين به بالا كار نكنيم؟ و چرا ميخواهيم اصلاحات را از روشهاي انقلابي (و انتحاري!) دنبال كنيم؟
خدارا، اين بار بياييم و در قالب گروههاي كوچك و متمركز،هر كس در همان كاري كه علاقه و تخصص دارد (يا به قول حوزويها "مبتلاُ به" آن است) كار كند،كاري عميق و ريشه دار و ادامهدار.
سياست را مطلقا رها نكنيم اما همه همتمان را هم صرف آن نكنيم. بيائيد اين بار در قالب گروههاي كوچك اما متمركز، روي اصلاح مسائل به ظاهر سطحي، كارهاي عمقي و تخصصي بكنيم.
بيائيد جنبش اصلاحي "واگراي متمركز" را پايه ريزي كنيم. جنبشي متشكل از نهادهاي منسجم گسستهء متخصص كه معتدل و معقول و پر حوصله به پيش مي رود بي آنكه چانه زند و فريب در كار كند و بترسد و خط قرمز بشناسد.
سخن به درازا كشيد و ناگفته بسيار ماند. باز در اينباره باهم سخن خواهيم گفت.
تا بعد
تهران- محمود فرجامي
m_farjami@hotmail.com